HarmonyTalk
home
About HarmonyTalkYour PostsJournal
خالقى از زبان خالقی - ۱
در سال 1285موقعی كه پدرم میرزا عبد الله خان در كرمان منشی فرمانفرما؛ والی ایالت بود به دنیا آمدم. هنوز چند ماهی از تولدم نگذشته بود كه ماموریت پدرم به سرآمد و با اوبه تهران مراجعت كردیم. سالهای اولیه دوران كودكی را درست به خاطر ندارم ولی از سن پنج، شش سالگی را خوب به یاد می آورم كه در همان خانه با مادر، خواهرو برادر بزرگترم زندگی می كردیم و در همین هنگام بود كه مرا هم مانند خواهرم (مخلوقه) و برادرم (كریم) به مدرسه آمریكایی فرستادند.

پدرم اغلب اوقات در مسافرت بود ولی هر وقت به تهران میی آمد، مجلس انسی با چند تن ازدوستان خود داشت كه همگی اهل ذوق وموسیقی بودند؛ به طوری كه خود میگفت مدتی نزد آقا رضاخان داماد میرزا حسینقلی و زمانی پیش خود میرزا و چندی هم در كلاس درویش خان ساز زده است. پدرم ذوق فلاحت بسیارداشت وبه همین دلیل به راهنمایی میرزاغلامرضای شیرازی كه ما او را (عمو جان) صدا میكردیم، باغ بزرگی بیرون دروازه قزوین خرید و ما به آنجا انتقال یافتیم. تقریباً ازهمان موقع بود كه من به تصنیف های عارف علاقه مند شدم وآن را در كتابچه ای نوشته بودم وازبس كه آن را خواندم همه را از برشدم.

بعد ازچندی پدرم به مسافرت رفت و بعدازآنكه مدت دو سال ازسفرش گذشت ماراهم به شیراز خواست. رفتن ما به شیراز مدت بیست روز به طول انجامید وبا وجود اینكه من بعد از آن سفر شهرهای زیادی را طی نمودم؛ ولی هیچ شهری به اندازه شیراز برایم جالب و دیدنی نبود. بهترین تفریح و بازی من اسب سواری بود. در آن دوره از روزگار دفتر پدرم در ارك دولتی بود. بعضی از روزها از سر راه مدرسه به آنجا میرفتم واز پدرم خط میگرفتم و مشق مینوشتم. یك روز فراشباشی بیچاره ای را كه تقصیری برگردن داشت آورد و روی گلیم پاره ای خوابانید وپایش رابه فلك بست و فراشهای دیگرپای اورابا همان تركه ی آب خورده زدند.

مقصر فریاد میزد : غلط كردم به جان حضرت والا دیگه از این كارها نمیكنم. تو را به خدا بگوئید مرا ببخشند.

از پدرم پرسیدم : تا كی او را میزنند؟

پدرم پاسخ داد : بروخودت را بینداز جلوی پای حضرت اقدس.

گفتم : میترسم بگویند مرا هم بزنند.

گفت : توبچه ای شاید دلش بسوزد و از تقصیراو بگذرد. من هم فوراً خود را جلوی پای او انداختم.

گفت : روح الله چه میخواهی؟

گفتم : قربان لطفاً او را ببخشائید.

چند لحظه ای صبر كرد و به پدرم گفت كه به این مردیكه بگو دیگر از این غلطا نكند.

پدرم هم فوراً گفت : حتماً قربان؛ قول میدهد.

هنوز تابستان1300 به پایان نرسیده بود كه به تهران برگشتیم. دختر عمه ای داشتم كه شوهرش كمانچه خوب می زد و او زیاد به منزل ما می آمد. وقتی كه او كمانچه میزد من در گوشه اطاق مینشستم وخیره به انگشتان میرزا رحیم خان كمانچه كش می شدم. درواقع این كمانچه كش ازاولین مربیان موسیقی من بوده است.

یك روز بر حسب دعوت پدرم میرزارحیم كمانچه كش به باغ ما آمد. وقتی مجلس تمام شد پدرم به میرزارحیم خان گفت: روح الله خیلی به موسیقی علاقه مند است، خوب است حال درس ساز را از شما بیاموزد ومدتی را نزد او تعلیم گرفتم. روزی ازسید علی خان، دایی نور علی برومند پرسیدم، بهترین استاد ویلن كیست كه من از هنرش كسب فیض كنم؟ گفت: اگر حقیقت را بخواهی كار باید به شیوه صحیح علمی باشد، من علینقی خان وزیری را به شما پیشنهاد می كنم كه باید در روزهای آتی مدرسه اش دایر شود. هرگاه مدرسه اش افتتاح شد نزد او برو و وقتت را تلف نكن. من هم با این وعده به انتظار باز گشایی مدرسه وزیری روز شماری میكردم. (ادامه دارد ...)


از کتاب سرگذشت موسیقی ایران، جلد اول و دوم نوشته روح الله خالقی
متخلص : سید مجید حسینی پناه

April 05, 2005

نظرات شما
- !ببين, سايت خفنت منو كشته
MK , April 23, 2005
- مدتی است از نوشته های آفای پور قناد خبری نیست می خواستم علتش را بدانم با تشکر فراوان شیرین بیان
- دوست عزیز، نهایت سعی را خواهیم کرد تا رضایت شما را جلب کنیم. با تشکر بسیار از همراهی شما با سایت.
گفتگوی هارمونیک , April 06, 2005
- جالب بود. اگه قسمت آرشیو نت و موسیقی رو بیشتر رونق بدین ممنون میشم
saeed1922 , April 06, 2005
- خيلي شيرين بود . .منتظر ادامه اش مي مانم
parviz , April 06, 2005
- ممنون از زحمات شما.http://rkac.com/
شیدا , April 05, 2005