aSASDSAFSDF
بنظر میرسد اولین و مهم ترین شرط ظهور انسان مستقل و متکی به خود است. انسانی که بتواند برای خود محدوده ای آزاد و عقلانی از طریق قدرت خود بیافزایند، محدوده ای که دارای ارزشهای نسبی اخلاقی است. در شرایط فعلی قلمرو نسبی اخلاقی که نسبت بیرونی و مطلق درونی است در ما معکوس شده است.
هنگامیکه چنین شد، فرد دچار دوگانگی حیرت باری میشود؛ بطوریکه در حالیکه در جهان بیرون از خود برای صیانت از مقولات مطلق شده اخلاق هر تعصبی را روا میدارد تا صاحب نوعی اقتدار شود.
در فضای بسته درونی خود تمامی این مفاهیم مطلق را به وسائلی نسبی برای ایجاد همان محدوده آزاد ناپایدار میکند. همیشه در هنگامیکه مقولا اخلاقی در حوزه وابط اجتماعی مطلق میشوند، بسرعت حریم حضور فردی خود را از دست میدهند.
کمترین اثر چنین واژگونگی بر روی هنر، ابتذال آنست، چراکه قدرت درک هنری از دست میرود و بروی آرزوهای هستی شناسانه حجاب های توبتوی دروغ قرار میگیرند و نمیگذارند ارزشهای زندگی صادقانه آشکار شوند.
برای رهای از این وضع واژگونه باید هنر را از وسیله ای شده در دست سیاسیون رها کرد. بدی سیاست آن سات که هنر از که مقوله ایست بمثابه منبع به متوارای همچون وسیله تبدیل میکند. بدین ترتیب قداست آثار معنوی از بین میبرد و نیروی خلاقه را به نیروی مصرف کننده و سرانجام اخلاق را به وسیله ای برای پوشش غریزه تبدیل میکند.
بیهوده نیست که بهمان اندازه که بار استقلال ما را زبان به دوش کشیده به همان اندازه در فعال شده مقوله فرهنگی انتظار، حجاب و مصیبت نیز دخیل بوده است.
هنر در چنین وضعیتی به سپری در برابر هجوم ها تبدیل میشود و عقل را یا بهتر بگوییم زایش عقل مشترک را به حاشیه میکشاند. بلایی که بر سر موسیقی غرب آمد آن است که همین تمایل به آشکار سازی مدام آن را سرانجام تبدیل به ابزاری برای درت اقتصادی تبدیل کرد.
بهمین دلیل بقول بورخس هر چیزی که ساخته میشود باید فراموش گردد.
در مقابل فرورفتگی هنر در هزار توی حجاب های درونی، خود در ما هنر را متولی ارزهای مطلق بیرونی اخلاقی کرده است. در چنین شرایطی هنر وارد بازی رندانه خاصی میشود تا بتواند خود را حفظ کند. نگاه کنید به رفتن نقاشی از دیوار به کف اتاق و پذیرش شعر توسط موسیقی که موسیقی را به حاشیه کشاند.
تمامی این تبدیلات در حقیقت کوششی برای بقا بوده است، ضمن آنکه میدان دو هنر مذکور را سرشار از نوعی ابتذال در شاد خواری کرده است.
مدل نقد اثری هنری در ایران تنها نباید به آشکار سازی نقاط ضعف بسنده کند. این مدل باید بتواند هنر را در حریمی قرار دهد تا بتواند ارزش های صیانت شده خود را برای نگاه به آینده خرج کند.
آینده ای که لذت در آن نه در بندگی هنر برای اقتصاد که برعکس در زنده شدن اقتصادی جاندار توسط این هنر شکل میگیرد، چنین روندی نمیتواند صرفا ماهیتی فرهنگی داشته باشد، چراکه به هر صورت ناچاریم از نیروی اقتصاد برای تولد فرد مستقل بهره جوییم و با تولد چنین فردی است که نیروی فرهنگ وارد میدان میشود.
