گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

برای موسیقی افغانستان (IV)

تا ابتدای سال ۵۷ رفت و آمد های هنری بین دو کشور بیشتر شد، خوانندگان و آهنگسازان خوبی از افغانستان به ایران آمدند و کارهایشان را ارائه دادند، یکی از آنان خواننده جوانی بود به نام «نعیم» که ترانه «لاله آزاد» او در سال ۵۷ طرفداران بسیار پیدا کرد؛ چراکه شعری به ظاهر عاشقانه ولی درمعنا سیاسی بود:

تا ابتدای سال ۵۷ رفت و آمد های هنری بین دو کشور بیشتر شد، خوانندگان و آهنگسازان خوبی از افغانستان به ایران آمدند و کارهایشان را ارائه دادند، یکی از آنان خواننده جوانی بود به نام «نعیم» که ترانه «لاله آزاد» او در سال ۵۷ طرفداران بسیار پیدا کرد؛ چراکه شعری به ظاهر عاشقانه ولی درمعنا سیاسی بود:

من لاله آزادم، خودرویم و خود بویم، در دشت مکان دارم، هم فطرت آهویم
آبم نم باران است، فارغ زلب جویم
تنگ است محیط آنجا، در باغ نمی رویم

یکی از هنرمندانی که دراین دوره به شهرت خوبی رسید و آثار گیرایی را برای خوانندگان ایرانی ساخت، «فرید زولاند» بود؛ روانشاد استاد حسین فرهادپور در مورد او به من گفت: او هنگامی که به ایران آمد، گرچه آهنگساز قابلی بود، اما نت نمی دانست و برخی آثار او را من به نت درآوردم تا ارکستر از عهده اجرای آن برآید.

با شکوفایی آثار هنرمندان افغان در ایران برخی از هنر نمایان وقت، به خاطر چهره شدن و رقابت به تقلید های ناشیانه از کارهای آنان دست زدند، خواننده نمایی بنام سُلی که با اجرای ترانه ای بسیار سبُک به نام حَمَدی فیل چند صباحی به شهرتی رسید، از این گروه بود، پس از وقوع انقلاب اسلامی با فروپاشی دولت وقت افغانستان در همان اوان، آواره وطنی هنرمندان افغان آغاز شد. عده ای از سرشناسان موسیقی افغان به ایران آمدند، از میان آنان استاد «دل آهنگ» چند صباحی در اردوگاه ویژه بسر برد و بعد آثاری را به مرور به بازار فرستاد که چندان مورد استقبال واقع نشد، برخی از آنان را برادران شکفته که در مشهد استریو آوای قدس را داشتند مورد حمایت قرار دادند اما باز هم موفقیتی چندان حاصل نشد، تا اینکه بالاخره استاد عبدالوهاب مددی در دهه هفتاد به ایران آمد و از سوی حوزه هنری مورد تشویق و حمایت قرار گرفت و با یاری استاد علی معلم دامغانی و واحد موسیقی حوزه هنری کتاب موسیقی افغانستان را نوشت، او سال ها ریاست موسیقی رادیو تلویزیون افغانستان را به عهده داشت و در اثر ناملایماتی که در سرزمینش پدید آمده بود به ایران پناه آورده بود.

روزی در استودیو نفت در نوروز سال ۷۶ برنامه «صبح است» را کار می کردیم که آقایان هادی سعیدی کیاسری و شهیدی تهیه آن را به عهده داشتند، عبدالوهاب با لحنی غمگین به من و جهانگیر نصراشرفی گفت: وقتی در ایران هستم همواره بوی افغانستان را حس می کنم، انگار واقعه ای به من می گوید که همین روزها کاری خواهد شد.

عبدالوهاب در تهران خیلی تلاش کرد و آخرین اثرش را پیش از رفتن اش از ایران با نام «نوروز آوارگان» ساخت که جز یکی دو ترانه اش، مورد استقبال جدی قرار نگرفت، پیش از رفتن از ایران تمامی باقیمانده کتاب هایش را هم خریده بود و با خود برد، چندگاهی به افغانستان رفت و پس از آن به آلمان مهاجرت کرد، رفت آنجا ماند و بارها قلب اش را به دم تیغ جراح داد تا بیماری اش رفع شود، اما درد عبدالوهاب و هنرمندانی چون او بند آمدن رگ های قلب اش نبود، ناله را به دل شان گره کرده بودند، روزی که دولتی نیم بند برای آشتی در افغانستان روی کار آمد، به او زنگ زدم و تبریک گفتم، با لحنی غمین گفت: خدا کند که بشود زود برگشت، از وقتی به اروپا آمدم انگار دیگر کسی طناب مرا بریده، جامه مرا دریده، رگ قلبم را پاره کرده، تکه تکه می شوم!

گریست و دیگر صدایش را نشنیدم تا خبر کوچ اش رسید، یادم نمی رود وقتی گریست و تماسمان تمام شد، تلفن را که قطع کردم، صدای خواننده وجیهه فضای اتاقم را پرکرده بود که می خواند:

به آشیانه چه کردند بادهای جنوب؟
که از بلوط و صَفِ دار شاخ و ریشه نماند!

هوشنگ جاوید

۱ نظر

بیشتر بحث شده است