گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (VI)

همانطور که در حاشیه ی قبلی ذکر شد، ویتکین عقیده دارد که آدرنو در نقد کاملا پیرو فلسفه است. به نظر می رسد در این بخش آدرنو قصد داشته تا با آنالیز نمونه های موسیقیِ ” جدیِ” اروپا (آثار بتهوون) و مقایسه ی آن با موسیقی عامه پسند این مطلب را بیان کند که بر مبنای بحث “وجودِ رابط” در فلسفه، و بحث “عینی و یا ذهنی بودن ارتباط”، جزئیات و رابطه ی آن با کلِ فرم در موسیقی عامه پسند، فقط یک پدیده ی ذهنی است و هیچ مصداق عینی برای آن وجود ندارد. در حالی که در موسیقی “جدی” (در اینجا بتهوون) این ارتباط کاملا عینی است و جزء بدون ارتباطش با کل معنای خود را از دست می دهد.

حاشیه:
همانطور که در حاشیه ی قبلی ذکر شد، ویتکین عقیده دارد که آدرنو در نقد کاملا پیرو فلسفه است. به نظر می رسد در این بخش آدرنو قصد داشته تا با آنالیز نمونه های موسیقیِ ” جدیِ” اروپا (آثار بتهوون) و مقایسه ی آن با موسیقی عامه پسند این مطلب را بیان کند که بر مبنای بحث “وجودِ رابط” در فلسفه، و بحث “عینی و یا ذهنی بودن ارتباط”، جزئیات و رابطه ی آن با کلِ فرم در موسیقی عامه پسند، فقط یک پدیده ی ذهنی است و هیچ مصداق عینی برای آن وجود ندارد. در حالی که در موسیقی “جدی” (در اینجا بتهوون) این ارتباط کاملا عینی است و جزء بدون ارتباطش با کل معنای خود را از دست می دهد.

اما به نظر می رسد که آدرنو دو اصل مهم را در نظر نگرفته است:
۱- نخست عنصر زمان: کافی بود که آدرنو مدت زمانِ همان سمفونی هفتم بتهوون را با مدت زمانِ یک ترانه ی عامه پسند مقایسه میکرد. معنای کل در موسیقی عامه پسند ممکن است اصلا نیازی برای وجود جزء را احساس نکند. مگر در یک قطعه ی کوتاه چند دقیقه ای تا چه اندازه می توان در پرداخت جزئیات نوآوری کرد!؟ بدیهی است که در این مدت زمان کوتاه، جزئیات ـ همانطور که خودِ آدرنو گفته است ـ به بِریک و بلوکوردها و نت های کثیف و بداهه نوازی ها بسنده می کند.کما اینکه چهره ی بزرگ بتهوون به نظر من آدرنو را در انتخاب مثال فریب داده است!

آدرنو می توانست با انتخاب یک سونات از آهنگسازی دیگر نظر خود را روشن تر بیان کند، نه با انتخاب این مثال از سونات بتهوون که استادی بی بدیل در ارائه ی تم ها و بسط و گسترشِ مفصل آنها است. (البته باید اعتراف کرد که آدرنو در انتخاب این سونات به عنوان یک مثال، بسیار هوشمندانه و زیرکانه عمل کرده است، آنهم دقیقا جایی از مقاله که میخواهد نقدهای تند و تیزِ خود را به “صنعت فرهنگسازی”آغاز کند. دلیل آن را کمی پایین تر روشن تر توضیح خواهم داد.)

۲- در نظر نگرفتنِ سنت متفاوتِ این دو گونه ی موسیقی را: گراچیک در نقد آدرنو می نویسد: ” آدرنو متهم است به اینکه برخوردش با موسیقی عامه پسند و جاز به گونه ای است که گویا همان گونه باید موسیقی عامه پسند را بشنویم که موسیقی کلاسیک را می شنویم و تمام داوری های او بر این پایه بود”. ” آدرنو هیچگاه نتوانست شنیدن جاز را بیاموزد”(ویتکین ۵۷:۱۳۸۲).

آنچه از آرای آدرنو در مورد ساختار موسیقایی( نه نظرات فرهنگی و اجتماعیِ او) برداشت می شود نقد او بر موسیقی عامه پسند است به عنوان یک پیانیست و آهنگساز (نه به عنوان یک موسیقی شناس) و این شکافی است که اتنوموزیکولوگ را از موزیکولوگ غربی جدا می کند.

به نظر نظریه ی “صنعت فرهنگ سازی” آنچنان در ذهن آدرنو ریشه دار بود که او را نسبت به هر آنچه مورد پسند مردم بود دچار نوعی بدبینی کرده بود، به طوری که در آنالیزِ صرفا موسیقاییِ خود بسیاری از جنبه های موسیقیِ عامه پسند را در نظر نمی گرفت. شونر در نقد ِآدرنو بیان می کند که: “در مورد آزادی های فردیِ نوازنده در موسیقی جَز آدرنو هیچ بحثی نمی کند. در موسیقی جَز، ردیف گوناگونی از نتها را در اختیار نوازنده میگذارند تا نوازنده با اختیار خود از گزینشِ این نتها آکورد بسازد؛ به عنوان مثال این امتیازی بود که آدرنو هیچگاه آن را ندید” (ویتیکین ۶۰:۱۳۸۲).

احمد جعفری

۱ نظر

بیشتر بحث شده است