گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

ادوارد الگار، آهنگساز انگلیسی (XXIII)

قابل توجه مردان کاتولیک و آقایان و کشیش ها و مدیران مدارس و متخصصان موسیقی. یک مرد جوان، دارای ذوق و قریحه ی بالا، درخواست کار به صورت پاره وقت به عنوان معلم ارگ و پیانو و ویلن دارد. او سال ها تجربه ی نواختن ارگ در ارکسترها را داشته است. هدف این تبلیغ پیدا کردن شغل مناسب برای وی است. او بیست و یک سال سن دارد و دارای خلق و خویی آرام و متین می باشد. حومه ی لندن مکان مناسبی برای اوست. از اول سپتامبر در خدمت گذاری آماده می باشد.

جوانی شدن او در سال ۱۸۷۸
به بیست و یک سالگی رسید و به عنوان یک موسیقی‌دان مشغول کار شد.

تبلیغ در مجله، اول ژوئن: قابل توجه مردان کاتولیک و آقایان و کشیش ها و مدیران مدارس و متخصصان موسیقی. یک مرد جوان، دارای ذوق و قریحه ی بالا، درخواست کار به صورت پاره وقت به عنوان معلم ارگ و پیانو و ویلن دارد. او سال ها تجربه ی نواختن ارگ در ارکسترها را داشته است. هدف این تبلیغ پیدا کردن شغل مناسب برای وی است. او بیست و یک سال سن دارد و دارای خلق و خویی آرام و متین می باشد. حومه ی لندن مکان مناسبی برای اوست. از اول سپتامبر در خدمت گذاری آماده می باشد.

پنجاه سالگی در سال ۱۹۰۷:

دوم ژوئن ۱۹۰۷ که مصادف بود با پنجاهمین سالگرد تولد الگار، در یک روز یکشنبه افتاد و با اینکه آلیس و کاریس و چند تن از اقوام در شهر دیگری بودند، او قطعه ای به نام “عشق” نوشت و آن را به “آلیس” تقدیم نمود.

خاطرات آلیس الگار: او بر روی این قطعه اسم مرا نوشته بود که احساسی بسیار بسیار لذت بخش بر من مستولی گشت. با این همه، باید گفت که تولد ها، و خصوصاً تولد خود او، معنای اندکی برای الگار داشت و سعی می کرد مثل روزهای عادی با آنها برخورد کند.

سال های جنگ از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸:
تا سال ۱۹۱۴، الگار در خانه ی جدیدش به نام سورن به مدت دو سال اقامت داشت. الگار تا زمان فراغتی می یافت، به سمت دهکده و خارج از شهر سرازیر می شد. آخرین سال فراغت مصادف شد با رفتن الگار و دوست صمیمی اش هوبرت لایسستر به روستا. در آن زمان پسر آقای لایسستر که فیلیپ نام داشت نیز با آنها بود.

فلیپ لایسستر: فردا مصادف با سوم ژوئن، آزادی وُرسِستر توسط رهبر مردم جشن گرفته می شود. الگار نیز برای این روز مهم به وُرسِستر آمده است. او ساعت چهار به منزل ما آمد و با ما چای نوشید. سپس با پدر به تپه ها رفتند و ساعت ۷ برای عوض کردن لباس دوباره به خانه برگشتند. سپس با پدر و مادر به خانه ی رهبر رفته و آنجا با وی شام خوردند. حوالی ۱۰:۳۰ دقیقه به خانه بازگشتند و پس از آن چهار نفری سیگار کشیدیم و تا ۱۲ و ۳۰ دقیقه در اتاق مطالعه با گفتگو پرداختیم.

الگار سالـم اما کمی سالخورده به نظر می رسید. انگار از آخرین باری که دیده بودمش سالخورده تر بود. بسیار سرخوش بود و راجع به سالهای گذشته با طراوت سخن می گفت. نمیتوانم همه ی دیالوگ ها را به خاطر بیاورم اما او پر از داستانهای شخصی جالب بود.

ابراهیم قائدی

۱ نظر

بیشتر بحث شده است