نقد آرای محمدرضا درویشی (VII)

محمدرضا درویشی
محمدرضا درویشی
موسیقی‌دانان و متفکران قرون گذشته از آنجا که خود، تجسّم زنده‌ی معنویت شرقی بودند، همچون ما از فرط عجز و درماندگیِ فکری مدام به‌دنبال گریزگاه و پناهگاه هنری و فکری نبودند.» (درویشی۱۳۷۳/ج: ۲۰) و همان نگرانی‌ها در نوشته‌ی شایگان: «گفتنِ اینکه ما باید با خاطره‌ی قومیِ خود ارتباط داشته باشیم، دال بر این است که این خاطره و گنجینه‌های آن در معرض نیستی است. آیا متفکران گذشته […] چنین می‌اندیشیدند؟ […] نه، آن‌ها برای یافتن این ارتباط نمی‌کوشیدند، آن‌ها خود تجسّم زنده‌ی این خاطره بودند، نه در حاشیه. آن‌ها گنجینه‌های معنوی را به‌تجربه بی‌واسطه درمی‌یافتند و موجب باززاییِ مدامش می‌شدند. آن‌ها برخلاف درماندگان امروزی، در جستجوی گریزگاه و پناهگاهی نبودند.» (شایگان۱۳۵۶: ۵۷)

درویشی در ادامه می‌نویسد: «آن رشته‌ی نامرییِ وحدت فرهنگی، آن مداومت و پیوستگی که امانت‌های فرهنگی را نسل‌به‌نسل و سینه‌به‌سینه به ما رسانده، درشُرف گسستگی است […] نیرویی که مانند یک وجدان بیدار و همیشه‌زنده همچون قانون وراثت عمل می‌کرد. این نیرو در ما، رو به ضعف و تحلیل است.» (درویشی۱۳۷۳/ج: ۲۰) و پیش از او، شایگان نوشته بود: «بُرد ناآگاه نیرویی که همچون قانون وراثت، امانت را زنجیروار سینه‌به‌سینه به نسل‌ها می‌سپارد و هر نسل، به‌نوبه‌ی خود مضمون آن را از نو احیا می‌کند و با تجربه‌ی معنویِ خود غنی [می‌سازد]، رو به زوال است و توان باززاییِ سابق را ندارد.» (شایگان۱۳۵۶: ۵۹)

محمدرضا درویشی از اهل موسیقی مثال می‌زند و بی‌آنکه توضیح دهد منظورش از دوره‌ی احتضار، احتضارِ چه چیزی است. می‌نویسد: «در دوره‌ی احتضار، ما نه باربد، نه عبدالقادر، نه میرزاعبدالله و نه سماع‌حضور هستیم و نه قادریم روح جنون‌آسای مالِر و اشتراوس را درک کنیم. […] در این گیرودار و کشمکش جهانی، ما کمرگاهِ موضوع را گرفتیم و از وسط، وارد قضایا شدیم.» (درویشی۱۳۷۳/ج: ۲۴, ۲۵) ولی داریوش شایگان با مثالی از اهل نقاشی و به‌صورت روشن نوشته بود: «در فاصله‌ی بین احتضارِ خدایان و مرگِ قریب‌الوقوعشان جای گرفته‌ایم. نه دنیای رنگین رضا عباسی را می‌شناسیم، نه روح جنون‌زده‌ی وان‌گوک را. […] ما آن‌گاه با آن روبرو شدیم که چرخ عظیم به حرکت درآمده و ما را نیز لای پرّه‌های خود گرفته بود.» (شایگان۱۳۵۶: ۹۰, ۵۶)

درویشی در توصیف فولکلور می‌نویسد: «فولکلور اساس جوهریِ فرهنگ شفاهی نیست، بلکه جنبه‌ی نمایشیِ یک فرهنگ است. یا به‌عبارت صحیح‌تر، فولکلور وجه سرگرم‌کننده‌ی یک فرهنگ است.» (درویشی۱۳۷۳/ج: ۲۸, ۲۹) و فولکلور از نظر شایگان چنین بود: «فولکلور جنبه‌ی نمایشیِ یک تمدن است. […] به‌عبارت دیگر، فولکلور وجه سرگرم‌کننده‌ی یک فرهنگ است.» (شایگان۱۳۵۶: ۸۴)

درویشی نتیجه‌گیری می‌کند و به راه حلّی می‌رسد: «یگانه‌راهی که معنویت و هنر ما برای رهایی از بن‌بست در پیش دارد، آن است که بتوانیم با حوصله و البته عشق، از هردو کانون (کانون فیاض فرهنگی ایران و کانون تفکر غربی) فاصله‌ی منطقی بگیریم.» (درویشی۱۳۷۳/ج: ۲۵) شایگان هم پیشتر نوشته بود که: «ما نه توانسته‌ایم نسبت به میراث گذشته‌ی خود فاصله‌ی متفکرانه بگیریم و نه نسبت به کانون تفکر غرب.» (شایگان۱۳۵۶: ۱۳۰)

محمدرضا درویشی در نگارش دیگر آثارش هم از دیدگاه‌های دهه‌ی پنجاهِ داریوش شایگان بهره برده است. به عنوان مثال او می‌گوید: «برای حضور فعال در عرصه‌ی ملّی و جهانی، نیاز به خانه‌تکانی داریم. نیاز به بررسی مجدّدِ هویت مضمحل‌شده‌ی خویش داریم.» (درویشی۱۳۷۳/الف: ۱۸) نکته‌ای که شایگان هم پیشتر، آن را یادآوری کرده بود: «اولین وظیفه […] خانه‌تکانی است. خانه‌تکانی از آن‌رو که این‌ها باید قبل از هر چیز، غبار توهمات و استنتاجات مغلوط را پاک کنند.» (شایگان۱۳۵۶: ۲۹۶)

درویشی در کتاب دیگری می‌نویسد: «انسان شرقی ایرانی، دچار یک دوگانگی ملالت‌آور و بیمارگون شده است. او میان دو دنیای متضاد، معلّق و سرگردان است. در دنیایی که یکدیگر را نفی کرده و ذهن او را عرصه‌ی کشمکشِ جنبه‌های متناقضِ خود قرار داده‌اند. او خویشتنِ خود را گم کرده و به‌همین دلیل، در خلأ به‌سر می‌برَد و پوچ است. این پوچی، مانع شکفتگی وجود او می‌شود. […] این تضاد، موجب حیرت و سرگردانی است. عشق داند که ئر این دایره سرگردانند.» (درویشی۱۳۷۳/ب: ۸, ۱۰) و شایگان همان قضیه را این‌گونه توصیف کرده بود: «دوگانگی بیمارگونی که میدان کشمکش‌های دو وجه متناقضِ وجودی ماست، کوشش‌های ما را فلج می‌کند، مانع تحرک ما می‌گردد و راه را بر شکفتگیِ فکری‌مان می‌بندد. […] غافل از آنند که در این دایره سرگردانند. کیست که می‌داند؟ عشق می‌داند که در این دایره سرگردانند.» (شایگان۱۳۵۵: ۳۵، ۱۳۵۶: ۱۶۴)

ارسال دیدگاه

رایانامهٔ شما نمایش داده نخواهد شد.

شجریان؛ پدیده‌ی اجتماعی (III)

در حقیقت آنچه اهمیت دارد در سیمای این پدیده ژرف‌کاوی کنیم نه فضیلت‌های اخلاقی یا منش‌های پسندیده‌ای است که یک خواننده/انسان برای برقرار نگه‌داشتن مسیر حرفه‌ای‌اش به کار بسته تا در دورانی پر فراز و نشیب آلوده‌ی بسیاری از چیزها نشود و متضاد اینها، یعنی سرمشق‌ها و منش‌های نکوهیده (گرچه همه‌ی اینها در جای خود شایسته‌ی توجه‌اند)، بلکه بیش از آنها وضعیت جامعه‌شناختی است که یک پدیده (ولو از جنس هنر و طبعاً درگیر مسائل درونی ارزش خودبسنده‌ی هنری و …) در تلاطم حوادث می‌پذیرد.

پاسخ پیمان سلطانی به نامه سرگشاده سیاوش بیضایی

آقای پورقناد با من تماس گرفتند و از من خواستند تا در مورد ادعاهای (به زعم من کاذب و هیاهوی دوباره) آقای بیضایی درباره ی قطعه ی «ایران جوان» متنی را بنویسم. اینجانب اعلام‌ می کنم قطعه ی «ایران جوان» که قبلا خود من از آن به عنوان «نخستین سرود ملی ایران» نام برده ام ساخته ی اینجانب است. از آنجا که ملودی استفاده شده در بخش آوازی این اثر قدیمی است هر موزیسین علاقه مندی حق دارد و می تواند آن را برای هر آنسامبلی هارمونیزه، ارکستره و تنظیم کند کما اینکه چندین آهنگساز قبل و بعد از لومر نیز بر اساس این تم‌ قدیمی آثاری را ساخته اند لذا همین جا اعلام‌ می کنم که این ملودی متعلق به آقای لومر نیست و اسناد آن در اختیار اینجانب است.

از روزهای گذشته…

نشانه های نبوغ در موتسارت

نشانه های نبوغ در موتسارت

هر چند او کودکی بیمار حال و شکننده بود، اما خوشبخت بنظر می آمد. موسیقی در مرکز فکر و دنیای او بود. در درسهای دیگر هم هوشیار و تند ذهن بود، در یادگیری زبان ایتالیایی و علم حساب استعداد درخشانی داشت.
گزارش جلسه پانزدهم «کارگاه آشنایی با نقد موسیقی» (II)

گزارش جلسه پانزدهم «کارگاه آشنایی با نقد موسیقی» (II)

نقد فمینیستی (و البته بعضی گرایش‌های دیگر در نقد نیز) هراسی از آن ندارد که به جای جهانشمول دیدن معیارهای ارزیابی هنرهای زیبا و آثار مرجعی که مصداق‌های ارزیابی و بسترهای عینی آن را شکل می‌دهند، آنها را آفریده‌ی گرایش‌های «مرد سفیدپوست اروپایی» بداند و به جست‌وجوی علل حذف گرایش بخش‌های بزرگی از جمعیت جهان (به‌ویژه غیبت زنان و زنانگی در تعیین آثار مرجع) در آن بپردازد.
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را (II)

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را (II)

مگر می شود برای ارتقاء ذائقه ی جسم، دیزی را در مایکرویو بپزیم، پیتزا را در زود پز؟! و به جهت رسیدن به طعمی جهانی، قرمه سبزی را با بیف استروگانف ترکیب کنیم و بگوییم به به! چه طعم جهانی و بکری؟! حال چگونه است که برای ارتقاء بخشیدن به ذائقه ی روح که بسیار حساس تر و مهم تر از جسم است، رو آورده ایم به نواختن آثار پاگانی نی با تار، گوشه ی لیلی و مجنون با پیانو و ترکیب اشعار شمس با موسیقی باخ و…؟
About گروهی برای بداهه نوازی (I)

About گروهی برای بداهه نوازی (I)

چه چیزی گروه های موسیقی Hot Chip ،This Heat و Betty Boo را با یکدیگر مرتبط می سازد؟ گروه About – البته به طور غیر مستقیم. این کوارتت بداهه نواز درباره ایستاده فکر کردن با جود راجرز از روزنامه گاردین صحبت می کنند. در راهرو مرکز هنرهای باربیکان در لندن، به یک هنرمند پاپ که نامزد دریافت جایزه مرکوری شده بود بر می خوریم. یک تل زرد رنگ حلقه های مجعدِ نقره فام موهایش را از صورتش کنار می زند. فریم عینکش نامرئی است و ژاکتش به تنش زار می زند، بیش تر شبیه یک مجری نافرمان برنامه کودک است تا یک موزیسین! الکسیس تیلور (Alexis Taylor) همان طور که بی حرکت ایستاده و در حالی که خجالت می کشد سلام می کند.
مروری بر آلبوم «آثار استاد فرامرز پایور»

مروری بر آلبوم «آثار استاد فرامرز پایور»

مکتب پایور در میان مکتب‌های آموزشی-هنری در موسیقی ما موقعیت خاصی دارد، نه ‌فقط به دلیل این‌که یک دوره‌ی یادگیری طولانی‌مدت منظم (حدوداً ۱۰ ساله) را پیشنهاد می‌دهد بلکه به خاطر نقشی که می‌تواند در یکی از مهم‌ترین نیازهای فعلی موسیقی کلاسیک ما بازی کند. آثار «فرامرز پایور» این پتانسیل را دارد که در کمبود اجرای مجدد قطعات موسیقی و توجه به هنر تفسیر –به‌عنوان مرحله‌ای از روند کلاسیک‌سازی- گشایشی پدید آورد.
پهلوگرفته بر ساحل اقیانوس موسیقی ایران (VII)

پهلوگرفته بر ساحل اقیانوس موسیقی ایران (VII)

سیستم موسیقی اروپا دقیقاً روی سیستم دوازده تن معتدل بنیان‌گزاری شده است. و تمام آن موج‌هایی که در موسیقی اروپا آمده است مثل باروک، کلاسیک، رمانتیک، حتی موسیقی مدرن و اکسپرسیونیست همگی روی گام‌دوازده تن تعدیل‌شده است. حتی موسیقی بازار مثلاً موسیقی راک‌اند رول و یا پاپ همه روی گام دوازده تن تعدیل‌شده است. حالا این سیستم را با سیستم موسیقی ایران مقایسه کنیم.
موسیقی‌شناسی‌ای که نمی‌شناسیم (III)

موسیقی‌شناسی‌ای که نمی‌شناسیم (III)

«Musicology: the Key Concepts» نام کتابی است تاثیرگذار که نویسندگانش،«دیوید بیرد» (۶) و «کنت گلاگ» (۷)، اذعان کرده‌اند که: «هدف این کتاب فراهم ساختن سلسله‌ای از ایده‌ها برای بحث و بررسی بیشتر است […] امیدواریم نقطه‌ی آغاز تماسی را شکل بدهیم که از طریق آن راهی به سوی دیگر متن‌های اصلی و مفاهیم مرتبط در پیش گرفته شود.»(Beard &Gloag 2005: IX)
حنانه: اثر ایرانی باید منطق ایرانی داشته باشد

حنانه: اثر ایرانی باید منطق ایرانی داشته باشد

ببینید، مسئله اعتقاد داشتن، مسئله ای است که می تواند تغییر کند زیرا عقیده و اعتقاد هر چقدر هم راسخ باشد، قابل تغییر و عوض شدن است. ولی مسئله اعتماد داشتن به نظر من هنرمند را از تعصباتی که ممکن است گریبانش را بگیرد نجات می دهد. بله! آنان خیال خودشان را راحت کرده اند، زیرا با اعتقاد راسخشان، دیگر جایی برای شنیدن مطلب جدیدی که به جرات می توان گفت برای اولین بار در تاریخ موسیقی کشورمان اتفاق افتاد نداشتند، ولی می گذریم و میگذاریم آنان نیز با همان منطق تونالشان کارشان را انجام دهند.
داستان به وجود آمدن اپرای کارمن

داستان به وجود آمدن اپرای کارمن

شاید اپرای کارمن پرآوازه ترین اپرای جهان باشد اما بر خلاف باور عموم، ژرژ بیزه (Georges Bizet) و نویسندگان اشعار اپرای او هیچ نقشی در داستان اصلی نداشتند. چرا که کارمن داستانی بسیار قدیمی تر از اینهاست که برای اولین بار در سال ۱۸۴۵، به شکل یک رمان منتشر شد.
گفت و شنودی درباره سازهای ابداعی (IV)

گفت و شنودی درباره سازهای ابداعی (IV)

فرمودید: «حتی نوازندگان ویلن ایرانی هم از سیم های زه استفاده نمی کنند و اغلب یک پارچه ی بزرگ به ویلن وصل می کنند تا شفافیت صدا را کم کنند و صدای ویلن را از حالت اصلی خود به صدای تودماغی کمانچه نزدیک کنند میدانید چرا؟ چون ساز زدن با این سیمها مشکل است چون فالش نزدن با این سیمها مشکل است چون فالشی ها به بهترین شکل شنیده میشود در حالیکه وقتی شما با کمانچه فالش میزنید مردم خوششان هم می آید» البته در همه موارد اینطور نیست، بسیاری از نوازندگان مطرح ویولون کلاسیک از سیم های متال هم استفاده می کنند چه ایرانی و چه غیر ایرانی (حتما در فیلم ها دیده اید)‌ پارچه انداختن روی ویولون هم مشکل فالشی را حل نمی کند، فقط کمی (بسیار کم)‌ ارتعاش را دمپ می کند و این اتفاق باعث خاموشی هارمونیک هایی می شود که شدت کمتری دارند. ضمنا کسی از کمانچه فالش بیشتر از کمانچه ژوست خوشش نمی آید، اگر اینطور بود الان شاگردان استادان از استادان بیشتر طرفدار داشتند (گمان می کنم این قسمت را به مزاح گفتید!)