گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

شکوری: برای آهنگسازی تصویر سازی می کنم

موضوع های مختلفی می توانست باشد مثل طبیعت یا اتفاقاتی که در زندگی رخ می دهد، چه برای بنده و یا برای اطرافیانم یا در شهری که ساکن هستم و همچنین در دنیا؛ معمولا تصویر سازی می کنم، حتما وقتی که قطعه را می خوانم و می نویسم، تصویر سازی می کنم و مدتها با آن ایده زندگی کرده ام، مانند یک جنین که در دل یک مادر رشد می کند، یک قطعه هم برای من آرام آرام بزرگ می شود و به مرور زمان راه را خودش پیدا می کند که من در آن دست نداشته ام ولی آن ایده اول را من داده ام و باید آن بذر را خوب کاشته باشم و آن قطعه راه خود را پیدا می کند، مثلا یک قطعه برای فلوت و پیانو که برای بنده آهنگسازی اش سخت بود؛ ولی تصویری که از آن داشتم، به نظر من مثل یک شمع بود که در تمام موجودات وجود دارد و ما را می برد، به نام این قطعه فکر کردم و به نام «شعله جان» رسیدم. این نور خودش را نمایان کند و شروع می کند به زندگی کردن، با خوشحالی وارد زندگی می شود… یادم است زمانی که این قطعه را می ساختم و یک ماه قبل تمام شد… دیگر به جایی رسیدم که گمان می کردم نمی دانم این شعله مرا با خود می برد؛ به این شعله گفتم دست مرا بگیر و هر کجا خواستی با خودت ببر، بعد جالب است بدانید یک چیزهای در ملودی اش به وجود آمد که اصلا خودم گمان نمی کردم چنین چیزی بوجود بیاید؛ در انتها هم مثل نور زندگی که یک لحظه تمام می شود، خاموش شد.

آیا منبع الهام خاصی برای ساخت این قطعات داشته اید؟
موضوع های مختلفی می توانست باشد مثل طبیعت یا اتفاقاتی که در زندگی رخ می دهد، چه برای بنده و یا برای اطرافیانم یا در شهری که ساکن هستم و همچنین در دنیا؛ معمولا تصویر سازی می کنم، حتما وقتی که قطعه را می خوانم و می نویسم، تصویر سازی می کنم و مدتها با آن ایده زندگی کرده ام، مانند یک جنین که در دل یک مادر رشد می کند، یک قطعه هم برای من آرام آرام بزرگ می شود و به مرور زمان راه را خودش پیدا می کند که من در آن دست نداشته ام ولی آن ایده اول را من داده ام و باید آن بذر را خوب کاشته باشم و آن قطعه راه خود را پیدا می کند، مثلا یک قطعه برای فلوت و پیانو که برای بنده آهنگسازی اش سخت بود؛ ولی تصویری که از آن داشتم، به نظر من مثل یک شمع بود که در تمام موجودات وجود دارد و ما را می برد، به نام این قطعه فکر کردم و به نام «شعله جان» رسیدم. این نور خودش را نمایان کند و شروع می کند به زندگی کردن، با خوشحالی وارد زندگی می شود… یادم است زمانی که این قطعه را می ساختم و یک ماه قبل تمام شد… دیگر به جایی رسیدم که گمان می کردم نمی دانم این شعله مرا با خود می برد؛ به این شعله گفتم دست مرا بگیر و هر کجا خواستی با خودت ببر، بعد جالب است بدانید یک چیزهای در ملودی اش به وجود آمد که اصلا خودم گمان نمی کردم چنین چیزی بوجود بیاید؛ در انتها هم مثل نور زندگی که یک لحظه تمام می شود، خاموش شد.

یک قطعه دیگر هم هست از بنده که نامش «دل» است، تصمیم بر این بود که قطعه ای بر روی شعری سانسکریت بسازم؛ این شعر را از یک دوستی که در دانشگاه آکسفورد انگلیس سانسکریت تدریس می کرد گرفتم و از او خواهش کردم تا به من ۳۰ صفحه جزوه داد و دیدم چه خبر است! زبان سانسکریت که زبان مرده ای است، این شعر فقط سه خط بود ولی آنقدر برای این شعر توضیح داده شده بود که معنی آن کلمات را توضیح بدهد، امکان اینکه شما بخواهید بنویسید وجود نداشت. جالب است بدانید مثلا در سانسکریت بیشتر از ۳۰ کلمه برای عشق وجود دارد، عشقی که به خداوند داریم، عشقی که به فرزند داریم، عشقی که وطن، به همکار، به همسر و… کلمات جداگانه دارند و ما گم کرده ایم و نداریم. اینها برایم جالب بود و بالاخره از آنجا رسید به یک جای دیگر و دیدم مثلا کلمه قلب و دل، سانسکریت است؛ پس از آن همه تحقیق رسید به یک کلمه، از آنجا برداشتم و همان را به زبان های مختلف پیدا کردم، از شاگردانی که ملیت مختلف داشتند از هرکدام پرسیدم این چه معنی دارد؟ چه گونه تلفظ می کنند و بعد در تمام این قطعات نام آن را گذاشتم «داستان دل» از اول که به وجود می آید و چگونه راه خود را پیدا می کند، عاشق می شود، شکست می خورد و در آخر از بین می رود.

سجاد پورقناد

سجاد پورقناد متولد ۱۳۶۰ تهران
نوازنده تار و سه تار، خواننده آواز اپراتیک و سردبیر مجله گفتگوی هارمونیک
لیسانس تار از کنسرواتوار تهران و فوق لیسانس اتنوموزیکولوژی از دانشکده فارابی دانشگاه هنر تهران

۱ نظر

بیشتر بحث شده است