- گفتگوی هارمونیک Harmony Talk - http://www.harmonytalk.com -

پیرگلو: ۷ سال شب تا صبح کار می کردم

بعد از آن در دانشگاه ملبورن که فوق لیسانسم را تمام کرده بودم، بلافاصله پرفسور مارگارت کارتومی با من صحبت کرد و گفت می توانی دکترایت را با من در دانشگاه موناش شهر ملبورن بگذرانی؛ این دانشگاه یکی از بهترین دانشگاه های استرالیا است و دانشگاه ملبورن و موناش جزو ۵۰ دانشگاه برتر جهان هستند. من با پروفسور کارتومی شروع کردم و مدرک دکترا ام را گرفتم که تقریبا ۷ سال این پروژه به طول انجامید؛ دلیل ۷ سال شدن دکترایم هم این بود که مجبور بودم برای گذراندن زندگی شب ها تا صبح در پمپ بنزین کار کنم و بعد بروم دانشگاه تا ۱ الی ۲ بعداز ظهر و دوباره بیایم ۳ تا ۴ ساعت بخوابم!

به مدت ۷ سال این جریان ادامه داشت و خودتان می توانید تصور بکنید که زندگی من چگونه بود ولی این موضوع را حتما باید به شما بگویم که بنده وقتی از ایران خواستم بروم و در راه موسیقی زندگیم را بگذارم، همان زمانی بود که در ایران موسیقی حرام بود و یک ساز که می دیدند در سرمان خورد می کردند و نوار را هم می گرفتند شلاق مان می زدند.

اما من تصمیم گرفتم که هر زمان دکترایم را گرفتم بلافاصله به ایران بازگردم و به مملکت خودم خدمت کنم وقتی به سفارت ایران رفتم، آقای شرف شاهی سفیر ایران در استرالیا بودند و خیلی از دیدن من متعجب شده بودند که چطور بعد از این همه سال می خواهم برگردم. به هر حال من توضیح دادم که می خواهم چه کاری بکنم و بعد از اینکه سال ۲۰۰۹ دکترایم تمام شد، در سال ۲۰۱۰ یک جشن فارغ التحصیلی بود که در آن مراسم شرکت کردم و بلافاصله یک ماه بعد آن من به تهران آمدم و در واقع بعد از ۲۷ یا ۲۸ سال به ایران بازگشتم.

بعد از برگشتن به ایران در دانشگاه تدریس نکرده اید؟
دو ترم در دانشگاه هنر کرج تدریس کردم ولی به خاطر خیلی از ضعف های که وجود داشت، نتوانستم ادامه بدهم. تصمیم گرفتم حتما با کمک کسانی که آن جا هستند یک کار اساسی برای آن دانشگاه بکنم و چون سیستم دانشگاه ایران بسیار سیستم عقب افتاده ای است، دیدم که آن ها هیچ استقبالی نکرده اند و دوست نداشته اند این سیستم عوض شود و در واقع درست بشود. با خانم چیستا غریب رفته ایم دانشگاه آزاد که آقای ریاحی و سریر آن جا بوده اند، آن ها هم گفتند شما بیاید اینجا چند سال همینطوری کار کنید، گفتم نه من مجانی برای کسی کار نمی کنم، گفتند هیئت علمی مان پر شده و…

به هر حال دیگر نتوانستم با آن ها هم کنار بیایم و می خواستم بروم در دانشگاه مکن در هونگ کنگ چون رابرت سیپوزری که یکی از پیانیست های خیلی خوبی بود و در آنجا به دانشجویان فوق لیسانس درس می داد، به من پیشنهاد داد به آن دانشگاه بروم؛ آن جا خیلی به یک استاد در مقطع دکترا احتیاج داشتند؛ آقای ناصر نظر که از دوستان خیلی خوب و صمیمی بنده است و از ۸- ۹ سالگی با هم بزرگ شده ایم به من گفت حتما باید اینجا بمانم و بهشان کمک بکنم و گفت بچه های ایران به کمک شما احتیاج دارند.