گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

حسرت دیدار، مرئی و نامرئی

لحظه ی دیدار، لحظه ی ظهور است و حسرت دیدار ما همین جا رخ می نماید. من سال هاست در انتظار لحظه ای مانده ام که خاطره اش بیشتر به یاد می ماند. حال ما به سوی آن لبریخته ای می ایستیم که نامش فاصله را از میان مشروطه برداشته و در کنار ما به خاک سپرده است. تنها می ماند مهجوری و دلتنگی که آن هم متعلق به این چند سال اخیر است. ما آن صدا را وقتی شنیده ایم و باز ایستاده ایم و زمانی در مقابل آن باز آفرینی واقع شده ایم که راوی ما، از روایت جلوه ای بیشتر یافته بود. راوی ما نقصان را به روی دیگر سکه می کشاند و به آن جلوه ای دیگر می دهد.

صدای قناری نیست، اما صدای شاخصی است، از جنس طبیعت نیست، اما بوی تمدن می دهد و آن قدر قدرتمند است که نقصان را یادآوری می کند؛ نقصانی که خود راوی را هم، گاه فریب داده است. امروز ما شاهد جمع کثیری از راویان متعدد هستیم که آن روایتگر تک خال را عکاسی کرده اند و آن عکس ها را بر چهره ی خویش چسبانده اند و حالا نقصان چیز غریبی است.

لذتی قابل وصف از تکرار نام آن راوی اصل احساس می کنم و این تداعی حافظه ی ماست که راوی را تنها به نام آن مرد می شناسد. چهره ای نشانه از باران، استقامت و مداومت. ظهور این معلم بزرگ نتیجه ی یک غیاب طولانی است و از آنچه که به عنوان فاصله یاد می شود، با حضور این بزرگوار در ذیل زمان گذشته باقی می ماند و بخشی از آن هم با آغاز فعالیت وی با فراموشی ادغام می شود. آنچه می ماند عبور است، همچون که پایدار است عبور می کند و حالا که از آن میان ما را نظاره می کند، به عبورش نیز ادامه می دهد. عبور از تاریخ مشروح و مشروط.

نتیجه ی این عبور اینکه او هم پیر ماست و هم نیست. آنجا که نظاره می کند، پیر ماست و آنجا که عبور می کند، پیر نیست و آن فاصله ای که باقی می ماند، حسرت ماست برای یک دیدار. این تضاد فاصله ها، رمز گونه و شاعرانه است و خیزش دارد و ما مانده ایم بین اتفاقی که قرار است ایجاد شود و ایجاد نمی شود. تنگاتنگ است، اما زبان ندارد. حسرت به دل می گذارد و در عین حال پرتاب کننده هم هست.

همه ی اینها به هم جذب می شوند و به من هشدار می دهند: اینها همه اش علائم ظهور تاریخ شنیدار و تاریخ روایتگر است. راوی ما ۷۲ سیم را چنان کوک کرده است که تنها خود او خواهد توانست این کوک را به در برد و آن، تنها در لامکان خواهد بود. آنچه که راوی ما در اختیار نسل پس از خود قرار داده است، روشنایی است و انگار قرار است اینگونه بماند. تداوم این روشنایی، پایداری خود اوست. پس او با ماست و آرزوی ما که همیشه در کنار ما بماند.

لحظه ی دیدار به تاریخ تقدم دارد و آغاز زمان است و اما برای من چهره، لحظاتی تنگاتنگ دارد و مرا به سوی دیدار روانه می کند، اما این دیدار متأسفانه فاقد استمرار است. من همیشه به ناگهان متوجه صدایی شده ام که مرا در موقعیت لامکانی قرار داده است. صداهایی که مدام مرا فرا می خوانند و این گذشته ی من است.

در آغاز این گذشته مردی ایستاده است که از گذشته ی من به آینده ای دورتر می رود و در این گذر نام های زیادی را نیز با خود حمل می کند که نام تک تک شان یادآور مردی است که ایستاده و هنگامه اش را بازآفرینی می کند. لحظه های دیدار پیوسته در تخیل من آینده را به تأخیر می اندازند و من نام او را همچون نام های عصر اصالت های غریب، وارد حافظه ام کرده ام که البته بخشی از آن ها هم به ذهن ما نمی رسد، حتا اگر یک چشم بر هم زنم.

وقتی که چهره مرا به سوی همه ی آن صداها می کشاند و دور دست را یادآوری می کند، من صاحب زمان شده ام. از آن زمان تا همین حالا هنوز احساس می کنم که ایستاده و نگاهش همانگونه پر صلابت است و معنای مبهمی دارد. کسی قرار است چیزی را ناگهان به رؤیت ما برساند؛ قال و مقال تدریجی که نشانه اش حاصل همان پرتاب است. پرتاب از «سماعی» به «صبا» و از «صبا» به سوی مردی که ایستاده و ریشه دار است و به سوی روشنایی پیش می رود، نوری ناغافل بر آن می تابد، به صدا بدل می شود و ما را یاد اساطیر می اندازد.

حکایت او حالتی قصوی دارد و ترکیبی از زمان و همبستگی است و اما چه روایت ناگهانی! روایتی در غرابت طلوع و طلوع به شرق و طبیعتی ایجاد شده از چهره های رو به رو. تصویر این رؤیا را مردی ایستاده، کشیده و مرا از خواب بیدار کرده است. در آغاز زیبایی هستم، یک جغرافیای مدهوش و پر از حوادث و طلوع های مکرر. این روزنه به سوی کدام مرد ایستاده روان شده است؟ فکر می کنید این لمحه در یک ربع قرن خطاب به که می تواند باشد؟ کدام مرد ایستاده ای شما را به یاد هزار و یک شب می اندازد و کدام مرد ایستاده ای صداهای نامرئی را مرئی کرده است؟

\۱\۲\۳

با هم وارد دنیایی شده ایم که در آن جهانِ صدا دست به بازی تازه ای زده است. مردی از صلابت، استقامت و نظم تعریف شده ای حرف می زند و از وقار صداها و ارزش زمان می گوید. از وقوع یک حادثه و نفرت از افیون و آنچه طبیعت نظام موسیقایی ایران در درک اش دشواری غیرقابل باوری می دیده است. حافظه ی موسیقایی ایران اکنون می تواند جاهای خالی بی شماری را پر کند. همه ی آن فضاهای تهی مانده از طلوع به سوی شرق ارائه شده اند و آوازه ی مردی را به آسمان کشاندند. برازنده ی این مرد نامی جز فرامرز پایور نیست؛ نامی که برازنده ی یک ملت و یک تاریخ خواهد بود.

پیمان سلطانی

پیمان سلطانی

دیدگاه ها ۹

  • ممنون آقای سلطانی عزیر دلم می خواست قبل از باز کردن صفحه ی هامونی تاک به محض وارد شدن مقاله ی شما رو درباره ی استاد پایور ببینم و وقتی باز کردم شوکه شدم. درود بر شما و نوشته های زیباتون. واقعا که فقط شما می تونستید درباره ی بزرگی چون پایور بنویسیدو مثل همیشه پر بار زیبا و با وقار نوشتید.چه قلم زیبا و محکمی دارید. درود بر پایور بزرگ و روحش شاد.

  • روح استاد پایور شاد.تشکر فراوان از استاد سلطانی برای این متن بسیار ارزنده.

  • چه سال بدی است این سال ۸۸ همه اش خبر بد.مشکاتیان عزیز ، پایور بزرگ ، مهدی سحابی و… خیلی های دیگه.چقدر بده که باید نوشته های پیمان سلطانی عزیز رو هم همش در سوگ دوستان و همکارانش بخوانیم.بیایید قدر لحظات رو بیشتر بدونیم از حال هم بیشتر آگاه باشیم.

  • و کدام مرد ایستاده ای صداهای نامرئی را مرئی کرده است؟
    طنین چهارمضراب های استادهمیشه در ضمیر موسیقی ایرانی جاودان خواهد ماند.
    .
    .
    .
    آقای سلطانی عزیز،سپاس برای این مقاله زیبا.امیدوارم دیگه حالا حالاها قلم شمارو در سوگ اساتید موسیقی نبینم!

  • ممنون اقای سلطانی
    من یک سالی است که یادگیری سنتور را اغاز کرده ام و با انکه هنوز تبحر خاصی در سنتور نوازی ندارم ولی با گوش دادن به اهنگ های ساخته شده توسط استاد پایور به تدریج ارادت خاصی نسبت به ایشان پیدا کردم؛

    ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی..

    هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفتا ببخشند گنهت می بنوش …

    نمیتوانم احساسی را بیان کنم انهنگام که توانستم نت ساده شده ی “رنگ شهر اشوب” در دستور سنتوراستاد پایور رااجرا کنم،من با این اهنگ زندگی کرده بودم باور نمیشد الان میتوانستم انرا اجرا کنم.
    هرچند حسرت اجراهای دوباره ی حافظیه بر دلمان ماند اما از صمیم قلب خوشحالیم که ایشان به جایی سفر کردند که سالها تمنای ابشارگونه های مضراب هایشان بود..
    روحشان شاد

بیشتر بحث شده است