گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

جایگاه علم و هنر در روند جهانی شدن (XI)

محسن هشترودی (۱۲۸۶ – ۱۳۵۵)

با این حال نظر هشترودی چیز دیگری است. او می گوید ضرورت اعمال قوانین علمی در خود موسیقی موجب محدودیت آن در تنوع زایی می شود یا در معماری ضرورت اعمال قوانین حجم و سطح موجب همین محدودیت می شوند.

با این حال نظر هشترودی چیز دیگری است. او می گوید ضرورت اعمال قوانین علمی در خود موسیقی موجب محدودیت آن در تنوع زایی می شود یا در معماری ضرورت اعمال قوانین حجم و سطح موجب همین محدودیت می شوند.

در این مورد نیز نمی توان قطعاً چنین مقایسه یی را درست دانست. حتی در حیطه تکنولوژی همان طور که گفتیم هنوز در علم الکترونیک نظریه الکترومانیتیک ماکسول حاکم است. در حالی که میزان تنوع زایی فناوری در این رشته به واقع حیرت انگیز است. بنابراین موضوع محدودیت نه در ماهیت حضور چند قانون علمی در هنر، بلکه در جزمیت آنها و فقدان قدرت در نوآوری آنها نهفته است. آنچه موجب محدودیت تکرار و مرگ می شود جزمیت و نو نشدن اندیشه است. یکی از نکات جالب دیگر در تفکر هشترودی در باب تمایز هنر و علم در این جمله خلاصه می شود که در قلمرو مسائل علمی موضوع تشابه فکر و جدال میان تجربه و فکر است اما در قلمرو هنر موضوع زیستن است.

به عبارت دیگر علم تنها می تواند بخشی از فرهنگ اما بخشی بسیار مهم از آن تلقی شود. در حقیقت فرهنگ را باید ظرفیت چندجانبه آگاهی اجتماعی تلقی کرد؛ ظرفیتی پیچیده که از اسطوره تا آگاهی تجربی از آگاهی به عادت برآمده تا نیروی خلاقه زایی اش را دربر می گیرد. بنابراین طبیعی است ما با هنر که مهم ترین تجلی فرهنگ است زیست می کنیم، اما علم روش اندیشه کردن است آن هم در میدانی از فراگیری تا زایش قرار می گیرد که این دو نیز با یکدیگر پیوند دارند.

«در مسائل علمی ما مثل دانشمندان و دیگر گذشتگان فکر می کنیم، در صورتی که در امور ذوقی و هنری با هنرمندان و درگذشتگان حس می کنیم یا بهتر بگوییم با آنان زیست می کنیم. فرهنگ گذشتگان خون ما را رنگین و سنگین ساخته و به فیض آن است که از دیگران ممتاز و مشخص شده ایم.»

تا اینجا هشترودی به طور ضمنی این نکته را روشن می کند که علم از جنس عقل و عقل از جنس گذشته است. یعنی مجموعه یی از تجربیات انجام جزمیت و در منطق ها خلاصه شده، بنابراین باید آن را فرا گرفت؛ هم آنچه را که خلق شده، و هم روش خلق آن را. اما در مورد هنر موضوع بسیار پیچیده تر می شود. هنر از جنس معرفت است؛ مجموعه یی از ظرفیت آگاهی و معرفت اجتماعی که در آن زیست می کنیم، آگاهی و معرفتی که جزء پوست و استخوان مان شده است. بنابراین در اینجاست که هویت ما شکل می گیرد و از طریق آن است که شناخته می شویم. آنچه به آن خصیصه اجتماعی نوع بشر می گویند دقیقاً در همین ظرفیت نهفته است. بنابراین فرهنگ میدان هویت زای آدمی نیز هست.

محسن قانع بصیری

۱۳۲۸-۱۳۹۶ تهران

نویسنده و نظریه پرداز در زمینه های اقتصاد، فرهنگ، هنر و مدیریت

دانشکده علوم رشته شیمی دانشگاه تهران و دانشگاه جیورجیا آمریکا

۱ نظر

بیشتر بحث شده است