موسیقی و معنا (VIII)

معنای موسیقی در متن جامعه و فرهنگ

ایده‌ی جدا نبودن معنای موسیقی از شرایط و فضاهای فرهنگی و اجتماعی برخاسته از آن در مجامع موسیقی‌شناسی (مانند Kramer 1995)، جامعه‌شناسی (مانندMartin 1995 ) و قوم‌موسیقی‌شناسی (مانند Bohlman 2000) پذیرفته شده است. در این رویکردها اندیشه‌هایی که پایه‌ی بسیاری از متون فلسفه‌ی موسیقی‌اند (مانند ایده‌ی وجود حوزه‌ی زیبایی‌شناسیِ مستقل و ضروری برای موسیقی) مورد تردید واقع شده یا مطلقاً رد شده‌اند؛ چراکه این افکار، یا پیش‌فرض‌های تک فرهنگی دارند (۱۰) یا نمی‌توانند به قدر کفایت با وجوه پویا و تاریخی موسیقی پیوند برقرار کنند.

اما اجماع بر سر اینکه موسیقی را تنها در بستر اجتماعی‌اش می‌توان تبیین و معنا کرد، با طرح پرسشی از میان می‌رود: این معانی چه شکل‌هایی به خود می‌گیرند؟ همان‌طور که تیتون و سلوبین (Titon & Slobin) اشاره می‌کنند «موسیقی جهانی است، اما معنای آن نه» (۱۹۹۶: ۱). در فرهنگ‌های گوناگون، موسیقی به طرق متعدد ممکن است تولید، دریافت، و تفسیر شود. معنای موسیقی ممکن است اساساً زیبایی‌شناختی، شخصی، اجتماعی، یا ترکیبی از برخی یا همه‌ی این حوزه‌ها باشد. در این رویکردها همان‌طور که فلد و فوکس (Feld & Fox) (1994) اشاره می‌کنند، دشوار بتوان معانی موسیقایی را از معانی فعالیت‌هایی تفکیک کرد که موسیقی جزئی از آنهاست. برای نمونه بلیکینگ (Blacking) در کتاب “Venda children’s songs” (آوازهای کودکان وندا) می‌نویسد: «بسیاری از آوازها… معنای رخدادی اجتماعی را تقویت می‌کنند. آنها هنجارهای رفتاریِ مشخصی را شکل می‌دهند و تثبیت می‌کنند» (۱۹۶۷: ۳۱). بنابراین معنای فعالیت‌های موسیقایی ممکن است مکمل فضاهای معینی باشد که موسیقی با آنها در می‌آمیزد.

از این منظر معنا در موسیقی متنوع است و ممکن نیست به صورت جداگانه همچون حاصل ابعاد زیبایی‌شناختی موسیقی دریافت شود. همان‌طور که کلایتون (Clayton) (2007) اشاره کرده است موسیقی ممکن است کارکردهای فراوانی در جوامع گوناگون داشته باشد.

با در نظر گرفتن این نکته، موسیقی ممکن است در ارجاع به مفاهیم حاصل از حقایق و فضاهای اجتماعی بهتر تفسیر شود. از همین رو فلد (۱۹۸۲) توانسته است شرح بسیار جالب و قانع‌کننده‌ای از موسیقی قبیله‌ی کالولی (Kaluli) در پاپوآ گینه‌ی نو (۱۱) (Papua New Guinea) ارائه کند که در مراسم تدفینی با عنوان گیسالو (Gisalu) اجرا می‌شود. در آنجا موسیقیِ مراسم، ساختار و هویتی ویژه دارد و در سوگواری نقش مؤثری ایفا می‌کند. این موسیقی با استعاره‌های قدسی و همچنین مکان‌بومِ زندگی آنها پیوندی جدایی‌ناپذیر دارد؛ موضوع اصلی این موسیقی ملهم از آواز پرنده‌ای بومی به نام مونی ا‌ست که در اسطوره‌ی قبیله، وجودی اسرارآمیز دارد؛ این اسطوره حکایت پسری‌ست که تبدیل به مونی شد و به عالم ارواح پیوست. بنابراین معنای موسیقی، پیچیده و در پیوند با جغرافیایی‌‌ست که موسیقی در آن زاده می‌شود و فقط در ارجاع به نظام عقاید و آداب و رسوم فرهنگیِ بستر زاینده‌اش معنادار می‌شود.

در حوزه‌های فرهنگی دیگر ممکن است موسیقی معانی زمینی‌تری بیابد. همچنان‌که بلیکینگ درباره‌ی موسیقی کودکان نوشته است: «آگاهی از آهنگ‌های کودکان، سرمایه‌ای اجتماعی و در بسیاری موارد سرمایه‌ای ضروری‌ست برای اینکه کودک در گروه هم‌سالان خود همچون عضوی از آن گروه پذیرفته شود» (۱۹۶۷: ۳۱). در اینجا موسیقی کارکردی ابزاری برای تشکیل گروه‌های اجتماعی دارد و معنای آن با ظهور و بقای هویت فردی و گروهی پیوند می‌یابد.


پی نوشت


۱۰- نگاهی عاری از هرگونه جنبه‌ی قوم‌موسیقی‌شناختی. – م.

۱۱- «پاپوا گینه‌ی نو» کشوری‌ست در شرق اندونزی که در سال ۱۹۷۵ از استرالیا مستقل شد. این کشور مجموعه‌ای از قبایل مختلف است که قبیله‌ی پاپوا بزرگترین آنهاست. «کالولی» نیز نام یکی از ابتدایی‌ترین قبایل این کشور است. – م.

موسیقی و معنا (VII)

تجربه‌ی موسیقایی برای تبدیل شدن به تجربه‌ای زیبایی‌شناختی، باید هر دو نوع تصدیق را داشته باشد. تنها در صورت وجود این دو شرط است که موسیقی فهمیده و معنای آن حاصل می‌شود. اسکراتون نیز معتقد است که تبلور احساس در موسیقی به شکلی کلی صورت می‌گیرد و نمی‌توان تعیین کرد که کدام ویژگی‌های موسیقی مستقیماً مسئول بیان یک احساس مشخص هستند (۱۹۸۷، ۱۹۹۷). او می‌گوید: «آدمی در واکنش به یک قطعه‌ی موسیقی به حالت هایی رهنمون می‌شود که مفهومشان را از کل مجموعه دریافت می‌کنند» (۱۹۹۷: ۳۵۷)، اما برای دریافت این وجه از معنای موسیقی، مخاطبان باید بتوانند موسیقی را به عنوان موسیقی بشنوند. بنابراین اسکراتون بر آن است که معنای موسیقی ریشه در دریافت استعاری آن دارد و این معنا در فرهنگ موسیقایی و خاصه در یک فرهنگ موسیقی تعریف می‌شود؛ این فرهنگ توانایی تفسیر شهودی مخاطبان را با طرح‌ها و اهداف آهنگ‌سازان و اجراکنندگان موسیقی همسو می‌کند.

به نظر می‌رسد معنا در نظریه‌های معنای موسیقی، که ریشه در درک زیبایی‌شناسی دارند، کاملاً با نظریه‌های معناشناسانه‌ی حوزه‌ی زبان متفاوت است. در موسیقی، معنا فرایند مستمری‌ از واکنشی حس‌شده است که به ویژگی‌های موسیقی، به مثابه موضوعِ شنود، و ظرفیت‌های فرهنگی مخاطب بستگی دارد. عوامل ایجاد معنا در موسیقی ممکن است در انگیزش عواطف یا ویژگی‌های ساختاری موسیقی غرب، به ویژه هارمونی، ریشه داشته باشد که براساس الگوهای تنش و آرامش تشریح می‌شود. هانسلیک (Hanslick) در قرن نوزدهم تنها این دو را معیارهای معنامندی موسیقی می‌دانست (نک. Cook 2001). نظریه‌پردازانی چون لردال (Lerdahl) نیز با رویکردی شناخت‌گرایانه، ریشه‌ی معنای موسیقی را در ساختار اثر موسیقی می‌دانند (نک.Lerdahl 2003 )؛ درحالی‌که چنین رویکردی، یعنی بنیان نهادن معنای موسیقی در ساختارهای آن، به معنای جدایی کامل معنا در حوزه‌ی موسیقی و زبان است. با این حال، برخی فلاسفه توانایی تولید معنا و معنامندی را به همان وسعت و از همان طریق که در زبان رخ می‌دهد، برای موسیقی نیز جایز دانسته‌اند.

برای نمونه رافمن (۱۹۹۳) برای طرح‌ریزی معنا در موسیقی، به نظریه‌های شناختی موسیقی پرداخته‌ و بر این نظر است که موسیقی به سبب پیروی از ضوابط فرمی و درک شدن در ساختارهای فرمی، همچنین بواسطه‌ی توانایی القای خود به مخاطب به عنوان یک روایت (با سمت و سو دادن به دریافت‌های مخاطب براساس الگوهای تنش و آرامش) بالقوه مستعد تحلیل معناشناختی‌ زبانی‌ست.

بنابراین از برخی زوایای ریشه‌دار در سنت‌های فلسفه‌ی تحلیلی، معنا در موسیقی برای ارتباط با معنای کاربردی در حوزه‌ی دریافت‌های انسانی راه‌هایی فراهم می‌آورد. با ‌وجود این، شاید بسیاری از رویکردهای فلسفی با انحصار معنای موسیقی در حوزه‌ی زیبایی‌شناختی، آن را از معانی «روزمره»‌اش جدا کرده‌اند. همان‌طور‌که کوک (۲۰۰۱) اشاره کرده است این نگرش به شدت در تقابل با رویکردی‌ست که معنای موسیقی را در متن فرهنگ و جامعه‌اش بررسی می‌کند. نظریه‌های دسته‌ی دوم در بررسی‌های جامعه‌شناختی و قوم‌موسیقی‌شناختی پدید آمده‌اند و هم ردیف رویکردهایی هستند که برای فهم معنای موسیقی، دیدگاه‌های انسان‌شناختی را با بررسی روابط اصوات موسیقایی، اجرا، و مفاهیم آنها در بافت‌های فرهنگی، به خصوص فرهنگ غربی، مطابقت می‌دهند (Merriam 1964).

تأملّی پیرامونِ موقعیتِ عقلانیِ موسیقی از طریقِ تبارشناسیِ دو مفهومِ بنیادین

این نوشته شأن تحلیلی و تفسیری خاصی ندارد و فعلاً فقط از یک تشابه بحث می‌کند. این تشابه بعداً دست‌مایه‌ی یک تحلیل عمیق قرار خواهد گرفت و به شکل مقاله عرضه خواهد شد.

۱) به نظر می‌رسد، بحث از معیار داوری هنری در روزگارِ نسبیت‌زده‌ی امروز بالاترین درجه‌ی اهمیت را برای داورِ هنری (kunstrichter) دارا خواهد بود. تحلیل‌گر و داور هنری بیش از گذشته باید توجه را به‌سوی وجه عقلانی اثرِ هنری جلب کند. اثر هنری از همان وجوه عقلانی‌ای بهره‌مند است که زبان.

این‌هردو که نمودهای تحقق و تجسد اندیشه هستند، اعتبار خود را از قوانین پیشینی اخذ می‌کنند که همانا عقل است. بیشترِ پژوهش‌های موسیقی‌شناختی از قرن هفدهم به این سو، با توازی موسیقی و زبان همراه بودند – چه در مقامِ نقد، چه در مقامِ تحلیل. موسیقی را به‌مثابهِ امری زبانی در نظر آوردن، نه‌تنها مشکلی را حل نمی‌کند که کار را دوچندان مشکل می‌سازد، و نهایتاً بحث‌های بی‌فرجامی مانندِ «برتریِ موسیقی بر زبان»، «قلمروزداییِ زبان و موسیقی از هم‌دیگر»، و عبارات بی‌اساسی مانندِ «آنجا که زبان باز می‌ماند، موسیقی آغاز می‌شود»، را به میان می‌آورد. پژوهش‌گر بایستی بر نسبت میان عقل و موسیقی دست تأکید بگذارد و از این راه، هنر – اعم از موسیقی – را معتبر به وجهی عقلانی کند.

۲) پژوهش من در این راه چنین است که با بررسی دقیق مفهوم یونانیِ “λόγος” (لُگُس) و بازجُستن مصادیق این تعاریف در بنیان‌های موسیقی، این پیوند را برقرار کنم. در حین این پژوهش متوجه یک تشابه شگفت‌انگیز شدم که آن را در این نوشتار با مخاطبِ آگاه به اشتراک خواهم گذاشت.

۳) یکی از معانیِ نخستین و حیاتیِ لُگُس «وابسته ساختن» است (to relate sth to sth)؛ یعنی چیزی را به چیزی مرتبط ساختن؛ correspondence، proportion، و relation، که معانی نزدیک به هم دارند ذیل همین «وابسته ساختن» قرار می‌گیرند. (برای توضیح بیشتر به این پیوند رجوع کنید) ذیلِ برابرنهادِ دومِ واژه.

از سوی دیگر واژه‌ی یونانیِ ῥυθμός (روث‌مُس) نیز واجد چنین معانی‌ای است. روث‌مُس که واژه‌ی انگلیسیِ “rhythm” (ریتم) نیز از آن آمده، واجد معانی گوناگونی از قبیلِ «اندازه‌گیری کردن»، «تحدید کردن»، و «نسبت برقرار کردن» است. وِرنِر یِگِر در کتاب «پایدِیا»ی خود، تبارشناسی فوق‌العاده‌ای از این واژه به دست می‌دهد. او با مثال از اندیشمندان و شاعران پیشین به بازیابی مفهوم ریتم می‌پردازد. از آرخیلوخُس می‌آورد که: “روث‌موس آدمی را در بندِ خود نگاه می‌دارد”؛ از تراژدیِ «پرومته در بندِ» آیسخولُس، آنجا که پرومته در بند است و مستأصل از حرکت، مثال می‌آورد که شاعر در آنجا از همین واژه‌ی روث‌مُس استفاده می‌کند. در آنجا پرومته می‌گوید: “در این دایره (روث‌مُس) بسته شده‌ام”. روث‌مُس بر آن الواری اشاره می‌کند که چوب‌های کَلَجی را کنارِ هم متصّل می‌ساخت. این «در بند نگاه داشتن»، «بسته شدن»، و «متصل ساختن»، آن معنایی است که در واژه‌ی لُگُس نیز مستتر است.

آن‌چه فعلاً در اینجا مورد نظر من است، اشتراک معنایی این دو واژه است که در معنی «پیوند دادن»، و «وابسته ساختن» با هم مشترک‌اند.

۴) لئونارد برنستاین در دومین درس‌گفتارِ خود در ۱۹۷۳ در دانشکده‌ی زبان‌شناسیِ دانشگاه هاروارد که درباره‌ی نحوِ موسیقایی (musical syntax) است، عمل‌کردِ ریتم در موسیقی را با عمل‌کردِ فعل در زبان مقایسه می‌کند. هرچند پژوهشِ برنستاین هم بر مبنای توازی میان زبان و موسیقی شکل گرفته، بااین‌حال نکته‌ی جالبی در ارتباط با بحث من در این نوشتارِ کوتاه مطرح است و آن هم تأکید بر همان وجهِ پیوندساز یا وابسته‌سازِ ریتم است که او آن را با موقعیتِ فعل در دستورِ زبان مقایسه می‌کند.

ریتم همانند فعل قادر است تا ایستگاه‌های ثابتِ معنایی را به هم پیوند بدهد و جریان بیافریند، یا به‌زبانِ دستوریون، چیزی را به چیزی اسناد دهد؛ و البته «حمل» در منطق نیز استوار به همین امر است و منطقیون اساساً اسنادِ زبانی را همان حملِ منطقی نیز می‌دانند. بحث اصلی من در اینجا بر سر مرجعِ اعتباربخشی به این توازی است که برنستاین و سایر موسیقی‌شناسان دورانِ بعد مانند لِردال و جِیکِندُف آن را مسکوت گذاشته‌اند. موسیقی و زبان، و همین‌طور منطق، هر سه، فعالیت‌هایی عقلانی هستند که هیچ یک به دیگری وامی ندارد. اگر بخواهیم نسبتی میانِ زبان و موسیقی برقرار کنیم باید حسابِ زبان (language) را از حسابِ زبان (logos) جدا کنیم. به تعبیری دیگر، پژوهش ما باید در راستای توازی میان موسیقی و زبانِ زبان‌ها یا همان لُگُس باشد نه زبانِ گراماتیک.

پ. ن.: هرگاه پژوهش‌گری بتواند زیرلایه‌های عقلانی یا لُگُسیِ زبان، موسیقی، هنر یا هر فرآیند دیگری را کشف و آن را معتبر به مبانیِ متافیزیکی‌اش کند، و پژوهش را استوار به پژوهشِ فلسفی کند، کار او [به‌مثابهِ دانشمند] تمام است.

نگاهی به مفهومِ گروندگشتالت به‌نزدِ شوِنبرگ

چنان‌چه بخواهیم خلاصه‌ای از اندیشه‌ی موسیقایی شوِنبرگ به دست بیاوریم باید در مفهومِ “Grundgestalt” (شکلِ بنیادین) غور کنیم. در اینجا چند پیش‌فرض بنیادین شوِنبرگ را – که نه صراحتاً در نوشتارش آمده، بلکه از آناکاوی و کالبدشکافی نوشتارش به دست می‌آید – بررسی می‌کنیم.

۱) موسیقی باید اولاً فهم‌پذیر باشد تا بتواند از نظرِ عقلانی (intellectual) رضایت شنونده را جلب کند.

فهم‌پذیری نزد شوِنبرگ اهمیتی بالاتر از آنی دارد که ما با درکی رویه‌ای و در همامتنی سطحی آن را درمی‌یابیم. او در یکی از مهم‌ترین نوشتارهایش (معیارِ ارزش‌داوریِ موسیقی) می‌گوید: “آری. نقشِ «حافظه» در به‌خاطرسپاریِ اثر موسیقایی بیش از آن است که بیشتر اهالیِ فن فکر می‌کنند.”

۲) آن‌چه که موسیقی‌دان برای راهبری این هدف در اختیار دارد، اولاً ایده‌هایی موسیقایی است، و ثانیاً تمهیداتی زیباشناختی که به پردازشِ اثر منوط می‌شود [و این دومی از اولی مهم‌تر است، هرچند که اولی تقدم مبنایی بر دومی دارد]. مهم‌ترینِ این لوازم و تمهیداتِ زیباشناختی عنصرِ «تکرار» است. «تکرارِ فراوانِ هسته‌ی موسیقایی اثر».

۳) «تکرار» خود به سه گونه مورد استفاده‌ی موسیقی‌دان قرار می‌گیرد: ۱- تکرارِ عینی ۲- تکرارِ مشابه [مانند: وارونه‌گی (inversion)، تَرانهش (transformation)، واپس‌روی (retrograde)، افزایش (augmentation)، و کاهش (diminution)] و ۳- تکرارِ مفارق [مانند: انواع واریاسیون‌های ریتمیک، مِلودیک، هارمونیک، و …]

درواقع باید گفت در تکرارهای مفارق عناصر بنیادین موسیقی تغییر پیدا می‌کنند و در تکرارهای مشابه این تغییرات صرفاً رویه‌ای هستند و عناصر بنیادین در ایشان تقریباً ثابت است و تکرارِ عینی هم که صرفاً روگرفتی از گروندگِشتالت است. حال می‌توانیم این تکرارها را این‌طور نیز دسته‌بندی کنیم: a. تکرار عینی که مبتنی بر «این‌همانی» است و b. تکرار گسترشی که مبتنی بر «این‌ناهمانی» است.

۴) «تکرار گسترشی» یا به زبان شوِنبرگ: «واریاسیون گسترشی (Entwickelnde Variation)» در راهبری ایده‌های موسیقایی نقش مهم‌تری دارند. هدف موسیقی‌دان از این فرآیند غلبه بر تک‌‌وجهی شدن موسیقی و به بار نشاندن گروندگِشتالت است. پس اگر ایده‌ای موسیقایی در فرآیند پیش‌برد اثر از واریاسیون‌های گسترشی استفاده کند، آنگاه می‌توان آن ایده را گروندگِشتالت نامید. پس آن‌چه گروندگِشتالت را از یک ایده‌ی صرفاً خام موسیقایی مستثنی می‌کند زایش‌گریِ آن است.

بدیهی است که هرچه اثر از تکرارهای عینی فاصله بگیرد، عیار هنری آن بیشتر و بیشتر می‌شود.

۵) نمی‌شود به طورِ دقیق دانست که گروندگِشتالت به چه چیز اطلاق می‌شود. به نقل از میخاییل شیانو که در مختصر نوشته‌ای این بحث را از زبان شاگردان شوِنبرگ پی می‌گیرد، سه تقریر از گروندگِشتالت را بازمی‌آوریم: ۱- گروندگِشتالت به «مجموعه نغمه‌های کلاسه شده»ای اطلاق می‌شود که شکل‌بخشِ ملودی‌های بالقو‌ه‌ی متنوعی است اگرچه که نمی‌توان آن را با «صف» یکی دانست. ۲- گروندگِشتالت «واحدهای واجد زیرایی و ریتم معین» است که در نظام‌های فرمی با اصطلاحات موتیف، فراز، جمله، و غیره مشخص می‌شوند. ۳- گروندگِشتالت «ارائه‌ی عینی ایده‌ی انتزاعی موسیقی» است.

از برآیند این سه تعریف نتیجه می‌شود که «گروندگِشتالت پدیداری عینی است که نمودش وابسته به جهانِ متن اثر است» یعنی:

۶) گروندگِشتالت تعیّنِ مطلق ندارد، و وابسته است به زبان و سبک اثر. به زبانِ دیگر، گروندگِشتالت مانندِ یک قالبِ ازپیش‌ساخته‌شده نیست. این‌جاست که درمی‌یابیم چرا شوِنبِرگ نام کتاب مهم خودش را «سبک و ایده» می‌گذارد. ایده که نه امری محسوس است در هر اثر و به مختصاتِ سبک هر اثر نمودی محسوس می‌پذیرد. اما نکته آن است که در هر سبک و در هر اثر و هر بار با زبان خاص هر اثر، نسبتی را که با ایده دارد آشکار می‌کند و هر بار به نحوی ایده را نشان‌گری می‌کند. اما تنها در صورتی این اتفاق رخ می‌دهد که پردازشِ ایده هنرمندانه و از طریقِ مشخصی صورت پذیرفته باشد. گروندگِشتالت است که می‌تواند ایده را نشان دهد. فقط اثری می‌تواند ایده را به طور محسوس نشان دهد که واجد گونه‌ای گروندگِشتالتِ شوِنبرگی باشد.

بر این مبنا، رسالت تحلیل‌گرِ موسیقی آن است که در هر اثر به دنبال چگونگیِ سازمان‌یافتگی این گروندگِشتالت باشد.

موسیقی و معنا (VI)

هر یک از انواع هنر، منجر به ظهور نظریه‌ زیبایی‌شناختی شد که برای آن گونه‌ی بخصوص از هنر، بیشترین کاربرد را داشت؛ اینگونه بود که نظریه‌های بازنمودی در هنرهای تجسمی، نظریه‌های مبتنی بر بیان در موسیقی، و نظریه‌های تأویلی در ادبیات مطرح شدند. طبیعی‌ست که میان این نظریه‌ها، هم‌پوشانی‌ و تداخل‌ وجود داشته‌باشد چراکه همه‌ی آنها درون مجموعه‌ی وسیع‌تری به نام هنر‌ جای می‌گیرند. اما رویکردهای امروزی، یا با طرح این ادعا که خاستگاه تجربه‌ی زیباشناختی امور بیرونی و عینی هستند، ذهن‌گراییِ واقع در بنیان تفکر دوره‌ی روشنگری را رد می‌کنند و یا با تلاش برای مشخص کردن شرایطی که ذات تجربه‌ی زیباشناختی را تعیین می‌کنند، به یک ذهن‌گرایی مخصوص به خود می‌رسند. اساس زیبایی‌شناسی بر این نظر استوار است که مجموعه‌ای از پدیده‌ها وجود دارند که تنها می‌توان آنها را «هنر» نامید؛ به همین سبب تلاش‌ شده است تا تبیین شود که هنر، برای هنر بودن باید چه کیفیت‌هایی داشته باشد و همچنین تلاش شده‌است تا ریشه‌های هنر را در بافت اجتماعی، تاریخی و نهادی‌ آن جستجو کنند (نک.Wollheim 1980 ).

در دوره‌هایی هنر را، به سبب قابلیت آن برای بازنمایی یا همان میمِسیس (Mimesis)، اصل بنیادی زیبایی‌شناسی تا قرن هجدهم، دروغگو توصیف کرده‌اند. قابلیت بازنمایی در پیکره‌بندی درونی اثر (دیدگاه‌های مبتنی بر فرم)، در ویژگی‌های سمبلیک آن، و یا در توانایی آن برای بیان‌مندی نمود پیدا می‌کند؛ که امروزه مورد آخر یعنی بیان‌مندی در موسیقی به کار گرفته و بررسی می‌شود. در رویکردهای بیان‌محور، آثار هنری به سبب جمع شدن ویژگی‌های حسی و عقلانی در آنها، که کمابیش برای مخاطب آشکار و یا امکان بازیابی آنها برای مخاطب میسر است، محل تجربه‌ی زیباشناختی واقع می‌شوند (نک. Davies 1994). در این نظریه‌ها، قابلیت موسیقی در ایجاد این تجربه‌ی زیباشناختی موسیقایی، نه بر قابلیت زبان در تولید معنا استوار است (که از طریق بیان گزاره‌های پیچیده‌ی دارای مرجع و مفهوم حاصل می‌شود) و نه با آن همانندی دارد (Dempster 1998).

در بیشتر تحلیل‌هایی که به بیان‌مندی موسیقی تأکید دارند، حسی بودن معنا ایده‌ای محوری و مورد حمایت بیشتر کسانیست که مفهوم موسیقی را در حوزه‌ی زیبایی‌شناسی تعریف می‌کنند؛ هرچند کسانی که این نظر را پیش‌برده‌اند، عموماً ارتباط حس و موسیقی را از منظری بررسی کرده‌اند که از تأثیر مفاهیم تجربی در موسیقی به دور بوده است. نظریه‌ها و پژوهش‌های متعددی در باب واکنش‌ها به موسیقی وجود دارد (Juslin & Sloboda 2001). ثابت شده است که موسیقی می‌تواند انگیزش مجدد واکنش‌هایی را در مغز سبب شود که قبلاً در موقعیت‌های احساسیِ خاصی رخ داده‌اند. در حقیقت به نظر می‌رسد گوش دادن به موسیقی ممکن است به واکنش‌هایی منجر شود که با آن‌دسته از واکنش‌های احساسی که در مواجهه با برخی موقعیت‌های جهان خارج در شنونده اتفاق می‌افتد، مطابقت کامل دارد.

راجر اسکراتون (Roger Scruton) و استفان دیویس (Stephen Davies)، دو فیلسوف سرآمد موسیقی، برای بررسی ویژگی‌های زیبایی‌شناختی موسیقی هر یک به شیوه‌ای متفاوت به ابعاد بیان‌مندی آن تأکید کرده‌اند. دیویس بر آن است که ایجاد «واکنش ادراکی» در شنونده از اجزای ضروریِ بُعد زیبایی‌شناختی موسیقی است و مستلزم تجربه‌ی انسجامی پیش‌بینی‌پذیر، هنگام شنیدن یک قطعه‌ی موسیقی است (۹) (۱۹۹۴، ۲۰۰۳). اما افزون بر‌این، موسیقی به لحاظ بیان یک احساس مشخص، باید به چیزی ورای خود ارجاع دهد. موسیقی یا از طریق بروز جلوه‌ای از یک احساس مشخص (Davis 2003) و یا از رهگذر همانندسازی ویژگیِ حرکت در موسیقی با اعمال و حرکات انسان به این امر دست می‌یابد؛ که موسیقی این میل ذاتی به بیانگری را با مقتضیات خود ساخته و پرداخته می‌کند (۱۹۹۴: ۲۷۷).


پی نوشت

۹- گویی شنونده در تجربه‌ی خود از شنود موسیقایی، انسجامی را درک کرده است که بازیابی آن در تجربه‌های دیگر، به مثابه واکنشی ادراکی در برخورد با قطعه‌ی موسیقی‌ست. بدین معنی که اگر در قطعه‌ای با فرم ABA (برای نمونه) شنونده در حال شنیدن B باشد، پیش‌بینی تکرار قسمتA ، تجربه‌ای زیباشناختی از انسجام در یک اثر موسیقی، برای شنونده خواهد بود. چنین گزاره‌ای در خصوص انسجام پیش‌بینی‌پذیر یک اثر موسیقی، همچنین یادآور ایده‌ی رشته‌ی بنیادین (fundamental line) در آنالیز شنکر نیز هست. – م.

مغالطات ایرانی – آهنگسازی و تنظیم

در سنت موسیقی کلاسیک، به صورت عمومی سعی می شود، اصطلاحات مربوط به موسیقی، به صورت همه گیر در تمام کشورها به یک صورت استفاده شود؛ حتی در فرهنگ هایی که برای آن اصطلاح واژه های بومی وجود دارد، استفاده از واژه های شناخته شده تر به صورت بین المللی در اکثر مواقع جای خود را به واژه های بومی می دهند برای نمونه اولین کتاب هارمونی که در ایران توسط سالار معزز ترجمه میشود، عنوان «تناسب» را داشته و بعضی از اصطلاحات آن مانند «هارمونی» و «کلاویه» فارسی سازی شده و به «تناسب» و «مضراب» تبدیل شدند، اما با گذشت زمان، دوباره اصطلاحات غربی آن جای خود را در ادبیات اصلاح شناسی موسیقی ایران باز کرد.

از این رو در فرهنگ موسیقی کلاسیک مانند مباحث علمی (Scientific)، تقلید از یک واژه غیر بومی، مسئله ای عادی تلقی می شود؛ اصطلاحات موسیقی کلاسیک نیز سالها مورد بررسی و نقد جامعه علمی موسیقی کلاسیک قرار گرفته و کمتر دچار کاستی های بنیادین است. اما در کشورهایی که دارای سنت های دیرپا موسیقی هستند، گاهی اصطلاحاتی وارد جریان موسیقی کلاسیک می شوند که خود دارای بار معنایی خاصی هستند و ورودشان به اصطلاح‌شناسی (Terminology) موسیقی کلاسیک، باعث کژتابی هایی می شود؛ یکی از این نمونه های دو اصطلاح آهنگسازی و تنظیم است.


تنظیم


اصطلاح «تنظیم» یکی از واژه های پر کاربرد در موسیقی کلاسیک ایرانی است؛ این واژه بر گرفته از آرانژمان (arrangement) به معنای تنظیم است. این واژه زمانی کاربرد زیادی در موسیقی ایرانی پیدا کرد که قوانین چندصدایی از موسیقی غربی به آکادمی های موسیقی ایران وارد شد. در این دوره بود که بسیاری از آثار آهنگسازان گذشته که به صورت یکصدایی تصنیف شده بود، توسط موسیقیدانانی که به قوانین چند صدایی آشنایی داشتند به صورت چند صدایی درآمد و برای یادآوری نام سازنده ملودی، عنوان آهنگساز (که از ترکیب دو واژه آهنگ (۱) به معنای ملودی و ساز به معنای سازنده ساخته شده بود) به سازنده ملودی داده شد و عنوان تنظیم کننده به فردی داده شد که روی آن اثر تکنیک های چندصدایی را اجرا کرده و یا حتی بسط و گسترش داده بود.

در ادبیات موسیقی پاپ نیز عنوان های آهنگساز و تنظیم کننده چنین کاربردی دارند ولی در فرهنگ موسیقی کلاسیک اینگونه نیست! در فرهنگ موسیقی کلاسیک، عنوان «تنظیم کننده» (arranger) تنها در زمانی به کار می رود که فردی اثری چندصدایی را با رعایت فضای چند صدایی آن قطعه با ارکستراسیون دیگری به اجرا بگذارد؛ (نمونه های زیادی از این آثار را در مجموعه مقالات با عنوان «یک تم و چند تنظیم»
می توانید مشاهده کنید.)

آهنگسازی
اما واژه آهنگساز (Composer) در موسیقی کلاسیک، به فردی اطلاق می شود که به ترکیب (Composition) تکنیک های مختلف اهم از ملودی، هارمونی، کنترپوان، ارکستراسیون و فرم می پردازد. هرچند در آثار یک صدایی هم (مخصوصا در قطعاتی که برای سازهای بادی نوشته شده) واژه آهنگساز کاربرد داشته و دارد.

در این میان کسی که به صورت نهایی روی یک ملودی، ترکیبی از تکنیکهای آهنگسازی را به کار می برد عنوان آهنگساز را از آن خود می کند. حتی در بعضی از نمونه ها، عنوان آهنگساز تنها متعلق به کسی می شود که روی یک ملودی هارمونی گذاشته باشد، برای نمونه می توان به «رقص های رومانیایی» اثر بارتوک و بعضی از قطعات «رقص های مجار» اثر برامس اشاره کرد. (۲)

در حوزه موسیقی پاپ ولی این عناوین به صورتی دیگر به کار می رود و گاهی آهنگساز به سازنده ملودی گفته می شود و عنوان کسی که روی آن تکنیک های بسط و گسترش و چندصدایی را اجرا کرده، تنظیم کننده ثبت می شود و اخیرا اصطلاحی جدید نیز به این فرهنگ لغات اضافه شده که «آهنگساز و تنظیم کننده» (به صورت توامان) است!

در موسیقی کلاسیک ایران نیز سالهاست به جای استفاده از سنت موسیقی کلاسیک (حوزه ای که در واقع این موسیقی به آن تعلق دارد) از روش واژه گزینی موسیقی پاپ استفاده می شود که جای تعجب و تامل دارد.


پی نوشت

۱- در موسیقی قدیم ایرانی نمونه هایی از موسیقی به صورت چندصدایی وجود دارد ولی عموما این چندصدایی به صورتی که در موسیقی کلاسیک غرب مشاهده می شوند نیست؛ تفاوت اینجاست که در موسیقی کلاسیک غرب (از پایان قرون وسطا تا قرن بیستم) موسیقی چند صدایی به صورت مجزا برنامه ریزی می شود ولی موسیقی دو یا سه صدایی ایرانی بیشتر بر اساس توانایی های سازی و اراده نوازنده شکل می گیرد. مثلا نمونه ای از دونوازیِ دو نوازنده ساز ایرانی بر اساس یک طرح هارمونیک یا کنترپوانتیک مربوط به قبل از ورود دانش موسیقی کلاسیک غربی در ایران وجود ندارد ولی نمونه های بسیار زیادی از اجرای دوبل نت یا آکورد روی سازهایی مثل دوتار، چگور و تار وجود دارد که مطابق به دسترسی نوازنده و امکانات آن ساز مورد استفاده قرار می گرفته است. اصولا استفاده از تکنیک های چندصدایی بدون استفاده از روش های آوانگاری بسیار مشکل است و پرواضح است که در نبود این امکان، موسیقی چندصدایی هم پیچیدگی زیادی نداشته باشد.

۲- هرچند نمونه هایی وجود دارد که در آن نویسنده از عنوان های دقیق تری مانند «هارمونیزه» (Harmonization) یا «ارکستره» (Orchestration) یا «بازنویسی» (Transcription) استفاده کرده است.

موسیقی و معنا (V)

در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم، معنای موسیقی عموماً در هیجانات و تمایلات بشری جست‌وجو می‌شد. در آن دوره تصور بر آن بود که یک قطعه‌ی مستقل باید احساس یا میل ویژه‌‌ای را در حالت و قالبی متناسب با آن بیان و منتقل کند. گرچه ساختارهای موسیقایی به خودی خود اهمیت بیشتری پیدا کردند، نزدیکی موسیقی با فن بلاغت، به سبب انعکاس الگوهای عروضی زبان در قالب‌های موسیقایی، مورد توجه قرار گرفت (Sparshott 1998) و ارزش‌ها و معنا در موسیقی تا حد زیادی در پیوند با لذت عقلانی مبتنی بر کارکرد عقل در نظر گرفته شد. به نظر می‌رسد قواعد عقلانی در موسیقی، که کمابیش بر پایه‌ی پیشرفت علم صوت‌شناسی شکل گرفت، تماماً مختصاتی را شرح و بسط داد که در آن یک قطعه‌ی موسیقی می‌تواند واجد معنا باشد.

در قرن هجدهم، تغییری بنیادی در قالب‌ها و معانی موسیقی رخ داد. موسیقی از انحصار شیوه‌ی بلاغی و چشم‌اندازهای آن خارج و نظریه‌های هارمونی اساس درک قالب‌های موسیقی شد؛ نظریه‌هایی که به یافته‌های فیزیک صوت و یا اصول انتزاعی در ساختار موسیقایی و گاهی هر دو اینها توجه داشت. معنای موسیقی دیگر به واژه‌ها و ارجاع به آنها از طریق آواز یا قالب‌های عروضی نیازی نداشت و می‌توانست بدون نیاز به کلام و قائم به خود معنایی داشته باشد. شاید موسیقی با دست یافتن به حدی از عقل‌گرایی، نسبت مستقیمی با اصولی پیدا کرد که در آن دوره، «فیلسوفان طبیعی» (فیزیکدان‌ها) در طبیعت شناسایی می‌کردند (James 1993).

با این حال تأثیرات موسیقی بر هیجانات و عواطف انسانی به کلی حذف نشد. طبق گفته‌ی توماس (۱۹۹۵: ۵) فرض مسلم اکثر فیلسوفان از قرون وسطی تا اواخر قرن هجدهم این بود که «موسیقی نوعی زبان است»، بنابراین به زعم آنها موسیقی، همچون زبان، می‌توانست مفاهیمی را منتقل کند، اما احتمالاً با تکاملی کمتر؛ زیرا به اعتقاد آنها موسیقی بازتاب نوعی نظام نشانه‌ای پیشازبانی در بیان احساسات محسوب می‌شد که در جوامع و در ارتباطات انسانی، کارکردهای اجتماعی داشت. این قرائت از موسیقی به ظهور ایده‌هایی انجامید که معنای موسیقی را در قدرت انگیزش احساسات مخاطب و قابلیت خلق «لحظه‌هایی از حس یگانگی و پیوند اجتماعی» جستجو می کردند (همان: ۱۰۵)؛ بنابراین در اواخر قرن هجدهم ابژه‌های معنا در موسیقی می‌توانستند شخصی و ذهنی یا همگانی و اجتماعی باشند.

دیدگاه زیبایی‌شناختی

در اواخر قرن هجدهم رویکرد جدیدی در باب معنای موسیقی پدیدار شد. این رویکرد در آغاز بر این نظر استوار بود که ارزش موسیقی در زیبایی آن است و تلاش می‌کرد با تفکیک معنای موسیقی از ارزش اجتماعی‌اش، ارزش آن را در درک موسیقی منحصر کند چراکه موسیقی را هنری می‌دانست که غایتش در درون آن است. درواقع این دیدگاه، موسیقی را دارای ارزشی قائم به خود و مستقل از کارکردهای روایی، دراماتیک یا اجتماعی‌اش می‌دانست. این رویکرد که در سنت روشنفکری دو قرن گذشته‌ی غرب ریشه داشت، ابزارهای لازم برای بسیاری از پژوهش‌ها در حوزه‌ی ارزش و معنای موسیقی را فراهم می‌کرد.

این رویکرد جدید ابتدا در آرای کانت و هیوم پدیدار و بدین صورت مطرح شد که هنر و زیبایی‌های طبیعی، تجربه‌ای زیباشناختی پدید می‌آورند که منحصراً در آنها اتفاق می‌افتد و به هیچ اصول و قاعده‌ای نیز تقلیل‌پذیر نیست؛ به بیان دیگر تجارب زیبایی‌شناختی طبق دستورالعملی مشخص بازتولید نمی‌شوند. بنابراین رویکردی کاملاً ذهن‌گرا در حوزه‌ی معنای موسیقی پدید آمد که با ذهن‌گرایی تمام و کمالی که هرگونه عقلانیت را در احکام زیبایی‌شناختی انکار می‌کرد، نسبتی نداشت. هیوم با نظر به ریشه‌های اجتماعی احکام زیبایی‌شناختی و کانت با اعلام اینکه وجه مشخصه‌ی تأمل زیبایی‌شناختی اساساً بی‌طرفی و رهایی از درگیری با هرگونه میل و انگیزه‌ی ارادی است، این مسئله را مطرح کردند. این دو فیلسوف بر آن بودند که احکام زیبایی‌شناختی به لذت و علاقه بستگی دارند اما تقلیل‌پذیر به آنها نیستند.