شجریان مهر

اول مهر مهرماه ۱۳۸۳، استاد عالیقدر آواز ایران ، محمدرضا شجریان ۶۴ ساله شد. شجریان هنرمندی با هوش و ذکاوتی سرشار که حقیقتا” حق مطلب را درست ادا کرده از دیار قدسیان، یگانه مشهد ایران رهسپار سفری دور و دراز شد و امروز با خود کوله باری لبریز از پاکترین و معصومترین آیه های آریایی بودنمان را بدوش می کشد.

او که از بدو ورود به تهران و حضور در رادیو با بزرگان عرصه فرهنگ و هنر ایران حشرو نشر داشته تا انس و الفت بسیار با یادگار و فرزند میرزاعبدالله، استاد احمد عبادی و دیگر

اهل قلم، امروز نیز همچنان در جامعه موسیقی کشور چون خورشید نورافشانی می کند و قامتش بر پهنه موسیقی ایران سایه گسترده است.

ایشان ضمن برخورداری از تکنیک شگرف در بکارگیری صدا برای اجرای نغمات موسیقی آوازی ایران، در وادی الحان مختلف آواز ما خوش درخشیده اند و جامعیت آوازشان را در

هنرشان نشان داده اند.

این روز خجسته را به او، خانواده اش و همه دوستدارانش تبریک می گوییم.

Audio File
تصنیف سمن بویان با صدای استاد شجریان

نی، وسیله یا هدف!

به بهانه مصادف شدن برگزاری همایش “نگرشی به میراث ساختار ساز نی” و جشنواره نی نوازان

هفته گذشته در آمفی تئاتر سازمان میراث فرهنگی کشور همایشی با حضور دکتر حسین عمومی برگزار شد و دو مورد از پیشنهادات ایشان در مورد سازهای نی و تنبک به نمایش گذاشته

شد.

در این جلسه که با حضور حسین دهلوی برگزار شد، حسین عمومی در مورد کلیدی صحبت کرد که ساخت آن به بیش از۳۰ سال پیش (کنسرت با گروه استاد فرامرز پایور) باز می گردد و بوسیله

آن نوازنده قادر است نت “سی” که یکی از نتهای مهم در تکنیک نی محسوب می شود را بوسیله این کلید (که در پایین نی نصب می شود) تولید کند. این نت در قسمت میانه گستره صوتی

نی قرار می گیرد که عدم وجود آن موجب اجرا نشدن حرکتهای ساده ای مانند اجرای یک گام ساده یا یک پاساژ … می شود.

پس وجود چنین نتی در نی نقش حیاتی دارد و به هیچ وجه وجود آن به عنوان یک سرویس اضافه (!) مطرح نیست. (شاید اضافه کردن این کلید و تغییرات در بند آخر نی برای عده ای مانند

اضافه کردن چند سیم به تنبک برای اجرای ملودی باشد، ولی نباید فراموش کرد که اجرای یک گام بدون عیب و نقص جزء وظایف مسلم یک ساز ملودیک است)

اگر هم برای عده ای از نوازندگان «عتیقه» بودن از وسیله بودن ساز مهمتر است، سازهایی قدیمی تر از نی بدون کلید هست که بر نی هفت بند متداول هم از لحاظ تاریخی پیشی می گیرد!

البته نوازندگان برجسته ای چون حسن کسایی، حسین عمومی، عبدالنقی افشارنیا، جمشید عندلیبی و… این طرح را تحسین کردند؛ ولی بخاطر عدم وجود دیدگاه کلی در مورد ارزشهای

موسیقی، این تغییرات تا کنون به نتیجه نرسیده است.

در این میان شایعاتی هم بوجود آمده که گذاشتن کلید روی نی، این ساز را به یک فلوت ناقص تبدیل می کند! این دیدگاه بسیار غیرحرفه ای و غلط است؛ چرا که اگر برای تمام نتهای نی هم

کلید بگذاریم این ساز با دندان نواخته می شود و بالاخره رنگ صدایی نی تولید می شود! البته شاید دلیل مطرح کردن چنین مسائل غیر علمی، علاقه بعضی از اساتید به ساز تخصصیشان

باشد که این علاقه حالت تعصب پیدا کرده و ساز را از وسیله موسیقی به هدف موسیقیدان تبدیل کرده است.

لازم به ذکر است؛ آثار جاودان نی از جمله : آلبوم “از کران زنده رود”، آلبوم “پیام عشق” و تکنوازیهای حسن ناهید، بهزاد فروهری و… همگی با نی بدون کلید اجرا شده اند ولی این
موضوع دلیل بر انکار مشکل بزرگ نی در اجرای گامها و مخصوصا”در ارکستر، نیست! اگر پارتیتورهای ارکستر ایرانی را مشاهده کرده باشید، نقش ضعیف نی را به راحتی احساس

می کنید؛ بی شک با وجود اشکال یاد شده در ساز نی هیچ آهنگسازی حاضر به دادن نقش های مهم در اثرش به سازی ناقص نیست.

این روزها که شاهد برگزاری جشنواره نی نوازان بودیم و نوازندگان ایران با غرور در این جشنواره می نواختند که حتی اشخاص آماتور هم تفاوت فاحش نی نوازان ایرانی را با نی نوازان

سایر کشورها احساس می کردند! آیا بهتر نیست این اشکال نی ایرانی هم رفع شود تا نی مانند یک ساز قدرتمند در ارکسترهای ایران و جهان حاضر شود؟

گفتگوی هارمونیک: نظر به تقاضای بسیاری از دوستان برای آشنایی بیشتر با سازهای مختلف موسیقی و خصوصیات فیزیکی آنها، بزودی ستون ویژه ای برای این منظور در سایت

گفتگوی هارمونیک در نظر خواهیم گرفت که در آن ضمن نقد و بررسی تاریخچه و فیزیک سازهای مختلف به روند تکاملی آنها نیز اشاره خواهیم کرد. همچنین قصد آن داریم تا شما را

از نتیجه بررسی های انجام شده توسط اساتید و موسیقیدانهای داخلی و خارجی برای بهبود و تکامل سازهای مختلف آگاه سازیم.

چارلی چالین ، قسمت اول


بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود

و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد.

چارلی اسپنسر چاپلین مهمترین و تاثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه های

سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ

آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

Audio File بخشی از تم موسیقی لایم لایت .

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش

معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصه ی غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد

کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهره ی آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش

محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحه ی چاپلین برای سبک

ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته

یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد.

شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین

فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل ، بانک ، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در

خواست هفته ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد.

بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارتنداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش

۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار

کردند.

هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین رانزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی

آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمه ی آزادی نگاه میکند و

نوشته ای ظاهر می شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی

چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

Bossa Nova موسیقی قشر مرفه یا ملی گرا !


آمریکای لاتین دنیای ریتم های پر انرژی و زیبا می باشد و Nova Bossa یکی از آشناترین این ریتم ها برای ما ایرانی ها است. بوسا نوا ریتمی است که معولا” با سرعت معتدل – نه

کند و نه تند – اجرا می شود، این ریتم که ریشه در فرهنگ غنی برزیل دارد در حدود سالهای ۱۹۵۰ هنگامی که تغییرات سیاسی وسیعی در کشور برزیل رخ داد و اقتصاد این کشور رو

به شکوفایی گذاشت، به تدریج جایگزین ریتم قدیمی تر Samba شد.

Bossa Nove که به زبان پرتقالی به معنی راه جدید (new way) می باشد بیتشر مورد توجه طبقه متوسط و بالای جامعه در برزیل قرار گرفت. به این قطعه بوسانوا با صدای

فرانک سیناترا گوش کنید :


audio file
The Girl from Ipanema

به تدریج Bossa Nova از حالت ریتم خارج شد و به فرم موسیقی تبدیل شد، فرمی از موسیقی که در سواحل ریو دو ژانیرو توسط مردم خوشگذران اجرا و مورد استقبال قرار گرفت،

به همین علت این سبک از موسیقی اغلب توسط اقشار کم درآمد مورد انتقاد قرار می گیرفت. اگر به متن ترانه هایی که در موسیقی به سبک Bossa Nova در آن مقطع زمانی اجرا می

شد توجه کنیم خیلی ساده می توان موضوع آنها را به چند دسته تقسیم کرد؛ عشق، زنان زیبا و سواحل دریا.

موضوعاتی که بیشتر نمایش دهنده یک زندگی مرفه می باشند تا زندگی مردم عادی. درست در نقطه مقابل، Samba قرار دارد که به موضوعات مربوط به زندگی مردم متوسط جامعه

می پردازد.

قطعه The Girl from Ipanema که جزو استانداردهای Jazz نیز می باشد نمونه ای از این سبک از موسیقی می باشد که آوازه آن به خارج از مرزهای برزیل نیز کشیده شد.

موضوع این ترانه راجع به دختر زیبایی است که در سواحل ایپانیما قدم می زند و دلبری میکند. این ترانه از اولین نمونه های Bossa Nova بود که با هارومونی Jazz ترکیب شد و

ریتم آن بیشتر به Samba نزدیک می باشد.

هنگامی که در سال ۱۹۶۴ در برزیل کودتای نظامی شکل میگیرد، مردم از سبک ترانه های Bossa Nova برای کنایه زدن به وضعیت اقتصادی رو به بجران و وضعیت بد اجتماعی

برزیل استفاده میکردند. به این سبک از موسیقی، بوسانوای نسل دوم گفته می شود.

از حدود سالهای ۱۹۶۰ به بعد بوسانوا بطور رسمی وارد موسیقی Jazz شد بگونه ای که امروزه این سبک موسیقی (یا ریتم) بیشتر در محدوده Jazz مطرح میشود. نسل دوم Bossa

Nova تغییرات اساسی کرد، مظامین آن بیشتر حالت ملی گرایی پیدا کرد و اغلب ترانه های آن سعی در اعلام تنفر از حکومت نظامیان داشت. در این نوع جدید از موسیقی Bossa

Nova استفاده از سازهای محلی بیشتر رواج پیدا کرد تا به نوعی خود را به تاریخ برزیل – و نه به نشانه های فرهنگ غربی یا آمریکایی – بیشتر وابسته نشان دهد (بعنوان مثال استفاده

بیشتر percussions و سازهای بادی کوچک مانند فلوت). به این ترتیب مشاهده میکنید که چگونه شرایط اجتماعی می تواند بر روی هنر تاثیر گذاشته و مظامین هنری را تغییر دهد.

گفتگوی هارمونیک

مفهوم تنالیته ، قسمت دوم


در مطلب قبل (مفهوم تنالیته ، قسمت اول) راجع به تونالیته در نقاشی صحبت کردیم و با آوردن چند مثال و مقایسه موسیقی با نقاشی سعی کردیم احساس تنال بودن یک نقاشی را تعریف

کنیم. اینکه نقاشی باید از زوایای مختلف مرکزیت داشته باشد، اینکه در یک کار تنال نمی توان برای کشیدن صورت یک فرد، بینی را از بغل کشید و چشمها را از جلو و … یا در

نورپردازی، رنگ و … در این مطلب سعی خواهیم کرد به مفهوم نبود تنالیته در نقاشی اشاره کنیم تا در مطالب بعدی بتوانیم درک بهتری از تنالیته در موسیقی بدست بیاوریم.

به این تابلو نقاشی از واسیلی کاندینسکی (Vasily Kandinsky) نقاش معروف روس نگاه کنید. آیا می توانید موضوع و محوریت خاصی در این تابلو نقاشی پیدا کنید؟ آیا اصلا” معلوم

هست که این اثر نقاشی از چه زاویه ای برای کشیدن چه چیزی بکار رفته است؟

حقیقتا” – حداقل در این مطلب – قصد این را نداریم که راجع به سبک های نقاشی در اینجا صحبت کنیم و شما را درگیر ویژگیهای هنر Abstract کنیم، اما آنچه بسادگی از این نقاشی

برمی آید عدم وجود مرکزیت تصویری در آن می باشد. ممکن است از لحاظ رنگ آمیزی اینگونه نباشد و رنگها هارمونی خاصی داشته باشند اما از لحاظ اشکال بکاررفته هیچ مرکز

توجه و محوریتی وجود ندارد و در آن تنالیته خاصی دیده نمی شود.

در اغلب کارهای – آتنال – کاندینسکی چه از Object های دنیای فیزیکی استفاده بشود چه نشود (به نمونه دوم از نقاشی او توجه کنید) شما هرگز نمی توانید درک یک موضوع مادی از

نقاشی داشته باشید و از همه مهمتر اینکه درک افراد مختلف از این گونه نقاشی یکسان نخواهد بود. در این سبک از نقاشی های کاندینسکی، او سعی کرده با استفاده از هارمونی خاص

رنگها و اشیا که به نوعی هیچ ارتباطی (منطور ارتباط مشخص و معمول) با یکدیگر ندارند بتواند به یک ریتم در نقاشی برسد، چیزی که دقیقا” در موسیقی تنال و آتنال شما می توانید

مشاهده کنید.

استفاده از هارمونی و ملودی هایی که مرکزیت خاصی به قطعه می دهد (موسیقی تنال) و برعکس استفاده از هارمونی و ملودی هایی که شما را متوجه مرکزیت در قطعه نمی کند (

موسیقی آتنال). لطفا” این نقاشی ها را با نقاشی های بحث قبلی مقایسه کنید.

Kandinsky's painting
از کارهای کاندینسکی که در آن از اشیاء
دنیای مادی استفاده شده
از اشیاء دنیای مادی استفاده شده کاندینسکی از این ایده استفاده کرد، همانگونه که مردم با شنیدن یک موسیقی آتنال – حتی تنال – ممکن است درک و احساس مختلفی از موسیقی داشته

باشند، به چه دلیل یک نقاش باید نقاشی ای بکشد که مثلا” همه بگویند این یک گلدان است! او خود را پیرو شوئنبرگ (Schoenberg) می دانست و معتقد بود که می تواند همانند

کارهای آتنال شوئنبرگ در موسیقی، بر روی بوم نقاشی های آتنال بیافریند.

با وجود آنکه رشته تحصیلی او اقتصاد و وکالت بود اما قدرت بسیار زیادی در تفسیر موسیقی بصورت رنگ و اشیا داشت می توانست گرمی و سردی، رنگ، بزگری و کوچکی و ….

صدای سازهای ارکستر مانند ویلن، کنترباس، سازهای بادی، پیانو و … را احساس کند و آنها را به تصویر بکشد. به احتمال زیاد احساس و درک او از نقاشی به مراتب بیش از احساس و

درک بسیاری از انسانها بوده، چرا که معتقد بود که یک اثر نقاشی خالص که از دنیای بیرون تقلید نشده باشد همان تاثیرات موسیقی را می تواند در انسان داشته باشد.

بگذریم هدف این نبود که راجع به کارهای کاندینسکی صحبت کنیم – هرچند جای صحبت بسیار دارد – بلکه هدف آن بود که به خواننده نشان دهیم در یک کار نقاشی شما ممکن است یک

یا چند محور توجه (در ابعاد مختلف) پیدا کنید حال آنکه در یک کار نقاشی دیگر، ممکن است نتوانید محور توجه (در هیچکدام از ابعاد یا برخی از آنها) پیدا کنید.

مفاهیم موسیقی تنال و یا موسیقی آتنال نیز دقیقا” حول و حوش همین ایده مطرح میشوند اینکه شما با شنیدن یک قطعه موسیقی به سمت خاصی سوق داده میشود و حس محوریت را در

موسیقی پیدا میکنید و یا نه. سعی خواهیم کرد در بحث های آینده با آوردن مثال این موضوع را روشنتر سازیم.

کیتارا


به احتمال بسیار زیاد کیتارا (Kithara) از جمله اولین سازهایی بوده که رومیان باستان برای نواختن موسیقی از آن استفاده می کردند. کیتارا سازی بوده که – همانند چنگ (Lyre) در یونان باستان – برای تولید صدا، نوازنده می بایست سیمهای آن را به سمت بیرون بکشد.

رومیان از این ساز، هم در محافل عمومی و هم در محافل رسمی برای نوازندگی سلو و یا همراهی با صدای خواننده استفاده می کردند. این ساز از چنگ سنگین تر بود و در عوض

صدایی بلند تر و شیرین داشت.

محققان دنیای موسیقی و سازشناسان معتقد هستند که کیتارا ریشه و منشا پیدایش گیتار امروزی می باشد. کیتارا دارای جعبه صدای مکعب مستطیل شکل بود و در فرم های اولیه دارای ۵

، ۷ و سپس ۱۱ تار مرتعش بود. ساختار ساز بگونه ای بود که تارهای مرتعش هم طول بودند (همانند گیتار) و لذا لازم بود که علاوه بر جنس تارها امکان کوک کردن ساز نیز در نظر

گرفته شود که همینگونه هم بود.

تارهای مرتعش معمولا” از دو رشته روده گوسفند که به هم تابیده شده بودند تشکیل میشد و بخاطر سنگینی ساز، نوازنده مجبور بود آنرا بکمک یک طناب که از روی شانه های وی رد

میشد، هنگام نوازندگی نگه دارد. معمولا” نوازنده مجبور بود که با دست چپ ساز را بگیرد و بادست راست سیم ها را با وسیله ای شبیه به مضراب بکشد. در مواردی که نوازنده حرفه ای

بود می توانست با دست چپ هم سیم های ساز را مرتعش کند.

سال پیش از میلاد مسیح (ع) همزمان با ظهور کیتارا در روم باستان سازهای بادی نیز مورد استفاده قرار می گرفتند اما معمولا” از کیتارا، موسیقیدانان حرفه ای بیشتر استفاده می کردند

تا سازهای بادی مانند آنچه ما امروز بنام فلوت می شناسیم. اساتید موسیقی در روم باستان به هنگام آموزش ساز معمولا” اشعاری را نیز به هنرجویان یاد میدادند تا هنگام نواختن ساز با آن

بخوانند، اغلب این اشعار مفاهیم مثبت اخلاقی و اجتماعی داشت و آنها معتقد بودند که با نواختن موسیقی و خواندن این ترانه ها می توان روح و جسم انسان را به آرامش رساند.

نکته جالب توجه آن است که برخلاف یونانی ها که به موسیقی بصورت علمی و حرفه ای نگاه میکردند، رومی ها به موسیقی به چشم تفریح می نگریستند، آنها برخلاف یونانی ها بیشتر

جنگجو بودند تا هنرمند یا دانشمند.

شکل مقابل یک هنرآموز کیتارا را نمایش میدهد که در کنار دو استاد موسیقی در حال نوازندگی می باشد. زائده هایی که مانند شاخ بر سر اساتید موسیقی قرار دارد، شاخه های زیتون می

باشد که ظاهرا” نشان از قدر و منزلت بالای این افراد می باشد.

گفتگوی هارمونیک

مفهوم تنالیته ، قسمت اول


اگر کمی حرفه ای به موسیقی پرداخته باشیم حتما” برداشت مشخصی از تنالیته داریم و کم و بیش درک مشترکی از آن بدست آورده ایم و میتوانیم درک خود از تنالیته را برای دوستانی که

موسیقی می دانند بازگو کنیم. اما اگر بخواهیم تنالیته را برای افرادی که موسیقی را علمی نمی دانند تشریح کنیم موضوع کمی پیچیده میشود. چرا که تعریف کردن تونالیته بدون استفاده از

واژه هایی مانند گام، مد، آکورد، نت و … بسیار پیچیده و دشوار است.

خوشبختانه از آنجایی که همه هنرها به نوعی ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و تعاریف و تحلیل های متفاوت در هر شاخه هنری می تواند با کمی تغییر و تصحیح در سایر شاخه ها هم

بکار رود، می توانیم از نقاشی برای تعریف تنالیته کمک بگیریم. چرا که درک عمومی مردم در ارتباط با تنالیته (که واژه بنظر خیلی فنی و سختی هم می آید) در زمینه نقاشی به مراتب

بیش از موسیقی می باشد. برعکس آن هم کاملا” وجود دارد مثلا” مردم درک بهتری از ریتم در موسیقی دارند تا در نقاشی لذا می توان از تعریف ریتم در موسیقی برای درک ریتم در

نقاشی استفاده کرد.

به بحث اصلی بپردازیم، تونالیته در موسیقی به ما اجازه میدهد که درک درستی از زوایای مختلف در موسیقی داشته باشیم، تنالیته محدودیتی است که ما با انتخاب آن برای موسیقی حساب

و کتاب خاصی ایجاد میکنیم و می گوییم که موسیقی ما باید در این چهارچوب حرکت کند، دقیقا” مانند پرسپکتیو در نقاشی یا طراحی. شما هنگامی که می خواهید نقاشی واقعی یک منظره

ای را بکشید در حالت عادی باید موضوع مورد نظر خود را از یک زاویه خاصی نگاه کنید و تصمیم بگیرید که آنرا از آن زاویه بکشید و چنانچه بخواهید تصویر واقعی آن منظره را

بکشید باید از همان یک زاویه به موضوع نگاه کنید.

 Potrait of a Lady, by da Vinci
پورتره یک زن از داویینچی
پورتره یک زن از داویینچی بعنوان یک مثال ساده اگر بخواهیم صورت یک شخص را از جلو بکشیم هرگز نخواهیم توانست مشخصات اجزایی از صورت مثلا” بینی یا گوش را از زاویه

نیم رخ در آن تصویر نمایش دهیم. تونالیته هم دقیقا” همین نقش را بازی میکند. (برخلاف اغلب کارهای پیکاسو که از جهت پرسپکتیو تنالیته خاصی ندارند)

نکته ای که به آن باید دقت کرد این هست که در نقاشی هنگامی که شما از یک زاویه به موضوع نگاه میکنید علاوه بر آنچه میبینید رعایت مسائل دیگری برای شما واجب است،

نورپردازی، کنتراست، شدت رنگ ها و … . بعنوان مثال هنگامی که نور از بغل به صورت می تابد شما مجبور هستید آنرا رعایت کنید و اگر می خواهید همانچیزی را که میبینید بکشید

باید تاثیر نور را فقط در یک طرف صورت نمایش دهید. پس انتخاب زاویه دید برای شما محدودیت هایی را پدید می آورد که ملزم به رعایت آن هستید و مطابق آن باید میان سایر المانهای

نقاشی موارد مشخصی را رعایت کنید. دقیقا” مانند عکسی که یک دوربین از یک صحنه میگیرد این عکس با پرسپکتیو درست می باشد و کاملا” حقیقی و تنال هست. (بافرض اینکه

دروبین پاسخ مناسبی به رنگ یا شدت نور میدهد)

پس بطور خلاصه در هنر نقاشی اگر بخواهیم تنال کار کنیم باید همانند واقعیت هایی مانند زاویه دید، رنگ، نحوه تابش نور و … را رعایت کنیم تا نقاشی ما تنال باشد. بدیهی است شما

می توانید در هریک از پارامتر های زاویه دید، رنگ، نور و … تنالیته را بهم بزنید و هنر جدیدی خلق کنید و یا تنالیته نقاشی را به سمت و سوی خاصی هدایت کنید.

نقاشی نمایش داده شده در ابتدای متن که از پیکاسو می باشد از لحاظ زاویه دید به هیچ وجه تنال نیست چرا که امکان ندارد شما بتوانید شخصی را اینگو (بینی از بغل، چشم از جلو) ببینید،

اما از لحاظ ترکیب رنگها یا تابش نور دارای تنالیته خاصی می باشد. اما نقاشی دوم تنال هست – هر چند نوعی زردی در آن مشاهده میشود که حالت خاصی به تنالیته رنگها میدهد – چرا

که از لحاظ زاویه دید و سایر المانهای نقاشی تنالیته خاصی در آن رعایت شده است. بنابراین با یک مقایسه ساده شما تفاوت این دو نقاشی را حس خواهید کرد و بسادگی متوجه میشود که

کار داوینچی به مراتب تنال تر از کار پیکاسو می باشد. در ارتباط با موسیقی نیز همین گونه هست که بزودی در بحث های بعدی به آن خواهیم پرداخت.