گذشتن از مرز کلمات با «تریو اولریش درِکس‌لِر» (III)

میشائل نشسته پشت پیانو و حالا اوست که سرسام آور می‌نوازد. تکنوازی پیانو به شکلی آشوبناک در محدوده‌ی بم است و هر از گاهی به مُشتی ختم می‌شود که پیانیست بر کلاویه‌ها می‌کوبد و مایه‌ی شعف و شوق حاضرین می‌شود. تکنوازی نمایشیِ آتونال. چیزی که باز هم، شاید جایی در اجرای درِکس‌لِر نداشت. ولی به هر حال، آرام‌آرام پیانو وارد تونالیته می‌شود و ریتم می‌گیرد و یکی دو میزان بعد، درست سرضرب، درامز و کلارینت‏باس وارد می‌شوند و قطعه را به اتفاق به پایان می‌برند.

قطعه‌ی بعدی لالایی شماره ۳ صلح است. اولریش می‌گوید که این یکی را بیشتر از بقیه‌ی لالایی‌ها دوست دارد. قطعه خیلی آرام، خیلی آهسته و خیلی سنگین شروع می‌شود. این بار، درامز با جاروهای کوچک چوبی نواخته می‌شود و صدای نرمی می‌دهد که در فضای صوتیِ این لالایی گوشنوازی می‌کند. کوتاه و دلنشین، قطعه تمام می‎‌شود.

«به سادگی هر چه تمام‌تر» (As simple as it could be)، قطعه‌ی یازدهم شروع می‌شود.

«گلیساندو» هایی که اولریش با سازش می‌نوازد به شدت یادآور گلیساندوی ابتدای «راپسودی آبیِ گِرشوین» است. به هر حال معلوم بود که اولریش درِکس‌لِر در آهنگسازی اش به غایت به ریشه‌های جَز واقف بوده. ملودی‌ها در این قطعه لحن فولکلور و ملل می‌گیرند. رنگ‌صدای کلارینت‏باس حتا گاهی به «دیجریدو» طعنه می‌زند. این بار هم درامز با دست نواخته می‌شود. نغمه‌های سرضرب و پُرجهش کلارینت به معنی واقعی بی‌نقص‌اند. جمله‌ها لهجه‌ی شرقی دارند.

کارِ نوآوری در ریتم‌نوازی به جایی می‌کشد که اولریش هم با دهانش بر قمیش کلارینت، پرکاشن می‌زند و قطعه تمام می‌شود.

آخرین قطعه را «همیشه می‌دانی» (You Always Know) نام‏گذاری کرده اند. قبل از شروع آهنگ، اولریش از ایران تقدیر می‌کند و ایرانی‌ها را تحسین می‌کند و بعد اشاره می‌کند که آنچه همیشه می‌دانیم، حسی‌ست که از جان برمی‌آید، ولی ما با عقل به دنبالش هستیم.

این قطعه به لحاظ گستردگی نوایی، وسیع‌ترین آهنگ است. از زیرترین تا بم‌ترین نت‌های هر سه ساز در این قطعه نواخته می‌شوند، اما ساده، شفاف، زیبا و بی ادعا. تنها، صدای پیانو الکتریک است که گاهی خش دارد و شفافیت فضای صوتی را کمی خدشه‌دار می‌کند. چیزی که در ابتدای اجرا، اولریش به خاطرش عذر خواسته بود.

قطعه که تمام می‌شود، تماشاچیان می‌ایستند و تشویق می‌کنند و تشویق‌ ادامه می‌یابد و تریو، یک آهنگ دیگر اجرا می‌کنند به نام «نظری از سر صداقت» (A Glimpse of Honesty). آکوردهای تعلیق‌دار پیانو، ریتمی را می‏نوازند که در ابتدا به گوش، لنگ می‌رسد ولی بعد با ورود کلارینت‏باس، ساده می‌شود. قطعه خیلی نرم جلو می‌رود و به پایان می‌رسد. تشویق تماشاچیان، باز خواهان اجرایی دیگر و آهنگی دیگر است.

این بار، اولریش درِکس‌لِر به تنهایی به حاضرین نزدیک‌تر می‌شود و فروتنانه و طنازانه می‌گوید برای این که مطمئن باشید ما یک نوار ضبط شده نیستیم، این را از نزدیک می‌زنم و تکنوازی می‌کند و با صمیمیت و به گرمی آخرین نتهای کلارینت‏باسِ اجرای امشب به صدا در می‏آیند و این بار دیگر، پایان واقعیِ اجرا فرا می‏رسد.

هوا هم واقعن خنک شده و بهتر است که خاطره‌ی گوش‌نواز امشب را با خود به خانه ببریم.

گذشتن از مرز کلمات با «تریو اولریش درِکس‌لِر» (II)

آهنگ سوم حالا تمام شده و نوبت به قطعه‌ی چهارم می‌رسد که اسمش هست «ترانه‌ی شنها» (Song of Sands). اولریش توضیح می‌دهد که این قطعه، ترانه‏‌ای‌ست درباره‏ی انرژی و پویایی. ترانه‏ی شنها شروع می‌شود. ضرباهنگی پُرجنب و جوش و لنگی خاصی که مخصوص جَز است، با ملودی‌های کوتاه و بریده‏بریده‏ی کلارینت‏باس با رَنگی خَش‌دار آغاز می‏شود. آن ضرباهنگ ادامه می‏یابد و این ملودی‏ها، جنب‏وجوش نهفته در نٌتها را به صدا بدل می‏کنند. بازی‌های ظریف و خلوت با ریتم بین درامز و پیانو به آهنگ پایان می‌بخشند.

قطعه‌ی بعدی «دو پسر» (Two Boys) نام دارد. ملودی کلارینت‏باس شروع می‌کند، پیانو ملحق می‌شود و آکوردهای کوتاه‌کوتاه می‏زند و درامز با «ریم‌شات» و «راید» شروع می‌کند و بعد، پُرتر می‌شود. بعد از چند میزان کلارینت جای خود را به پیانو می‌دهد تا ملودی بنوازد. درامز هم کم‌صدا می‏شود و به سراغ «های‌هَت» می‌رود تا پیانو بیشتر به گوش بیاید. سپس کلارینت‏باس دوباره می‌آید و تکنوازی‌ها اوج می‌گیرد. اوجی که در آن، حضار از این همه هماهنگی و حس و زیبایی به وجد می‌آیند و تشویق می‌کنند. ملودی‌های اولریش در محدوده‌های خیلی بالای کلارینت‏باس که نواختن‌شان کار دشواری است، به راحتی از گوشه‌کنار سازَش بیرون می‌ریزند.

قطعه ششم، «لالایی صلح شماره ۲» است. جالب است که در بروشور برنامه، سه قطعه‌ی لالایی برای صلح وجود دارد که اولی شماره‌ی ۲ است، دومی شماره‌ی یک و سومی شماره‌ی ۳٫ ملودی‌های کلارینت‏باس در گستره‌ی بم قطعه را آغاز می‌کنند. نُت‌های خلوت پیانو همراهی می‌کنند. پرکاشن در این قطعه دف است.

همینطور که یورگ میکولا (درامر) پشت درامز نشسته، دف را روی پا می‌گذارد و می‌نوازد و صدای دف با صداهای دیگر مخلوط می‌شود. بعد از چند میزان، دف دیگر جایش را به چوبهای درامز می‌دهد و ضرب‌ها قوی‌تر می‌شوند. آکوردهای پیانو پشت هم تریوله می‌نوازند و درامز همراهی می‌کند. ملودی‌های کلارینت‏باس گامها را در می‌نوردد و باز می‌گردد به همان نقطه‌ی اول و تکرار ملودی اول، و باز، دف… و پایان قطعه.

به قطعه‌ی هفتم می‌رسیم. «درخشش انسان» (Human Glow). آرام، سبُک و صلح‌آمیز. درامز با «براش» نواخته می‌شود و کلارینت نُت‌های پیاپی‌اش را به آرامی و روانی روی صدای پیانوی خلوتِ میشائل تیفنباخر پخش می‏کند. تسلط هر سه نوازنده بیننده‌ها را مجذوب کرده است. تسلطی که به هیچ عنوان به رخ کشیده نمی‌شود و فقط از عمق قطعات حس می‌شود. آهنگ تمام می‏شود و اولریش درِکس‌لِر اعلام می‌کند که باید سازش را تمیز کند وگرنه دیگر صدا نمی‌دهد.

آهنگ هشتم که طبق بروشور برنامه لالایی صلح شماره ۱ بود، حالا تغییر کرده و به جایش «بهشت تو» (Your Paradise) اجرا می‏شود. همچنان که در زمان پیش می‏رویم دینامیک قطعه‏ها پُرتر می‏شود و تسلط نوازنده‏ها به سازهایشان خیره‏کننده‏تر. لذتی که خودِ اولریش درکس‏لر حتا از خالی‏ترین میزان‏های قطعه می‏بَرد و هماهنگی‏ای که حال و هوای نوازنده‏ها با موسیقی‏شان دارد نمایان است و بی‏شک آنچه از دل برآید، بر دل هم می‏نشیند.

«تُحفه‌ی رفاقت» (Token of Friendship) نام قطعه‌ی نهمی‏ست که تریو درِکس‌لِر قرار است بنوازند. شروع می‌کنند؛ این قطعه بازی جدیدی دارد و آن این که درامز، وارد تکنوازی می‌شود بی آن که دو نوازنده‌ی دیگر اصلن روی صحنه باشند.

اولریش سازش را پاک می‌کند و میشائل در گوشه‌ای ایستاده است. اما درامز چنان دیوانه‌وار ریتم‌ها را در هم خُرد می‌کند و با هم مخلوط می‌کند که می‌توان چشمها را بست و فرض کرد این قطعه‌ای‌ است که برای یک برنامه‌ی کامپیوتریِ درامزنوازی نوشته شده. اگرچه این تسلط تکنیکی خیره کننده است، اما شاید ضرورتی نداشت، چرا که چندان از جنس موسیقی درِکس‌لِر نیست. درامز که کم‌کم به اواخر تکنوازی اش می‌رسد، پیانو شروع می‌کند.

گذشتن از مرز کلمات با «تریو اولریش درِکس‌لِر» (I)


مروری بر اجرای تریو اولریش درِکس‌لِر در موزه‌ی موسیقی تهــران


روز پنج‌شنبه یازدهم مهرماه ۱۳۹۲ گروه تریو اولریش درِکس‌لِر در فضای باز موزه‌ی موسیقی تهران به اجرای قطعاتی در سبک جَز پرداختند. متنی که در پی می‌‎آید مروری است بر این اجرا. این اجرا با هماهنگی انجمن فرهنگی اتریش (ÖKF) و موزه موسیقی تهران برگزار شده است.

روی پله‌های فضای بازِ موزه‌ی موسیقی تهران، صندلی‌هایی چیده شده و تماشاچیان در حال نشستن هستند. حوالی ساعت ۱۹:۳۰ است که دیگر آفتابی در کار نیست و کم کم خُنکای پاییزی شروع می‌شود. اولریش درِکس‌لِر (Ulrich Drechsler) با سازِ اصلی‌اش کلارینت‏باس قرار است با میشائل تیفِن‌باخر (Michael Tifenbacher) که پیانو می‌زند و یورگ میکولا (Jörg Mikula) که درامز می‌نوازد قطعاتی را در سبک جَز اجرا کنند. آنها از اتریش آمده اند. اولریش سمت چپ ایستاده، میشائل سمت راست، پشت پیانو الکتریک نشسته و یورگ بین آنها پشت درامزش نشسته. اولریش درِکس‌لِر بعد از خوشامدگویی، از این که پیانویی که در اجرا نواخته می‌شود الکتریکی است عذرخواهی می‌کند ولی می‌گوید سعی خودشان را خواهند کرد تا خوش‏صدا بنوازندش و به این صورت فروتنیِ خود را نشان می‌دهد.

سبک موسیقی تریو اولریش درِکس‌لِر را در واقع می‌توان جز اروپای شمالی دانست. سبکی که مبتنی بر ملودی‌های فولک و هارمونی‌های جز معاصر است و بیش از این که به صرف تکنیک بیاندیشد، در پی معناست و به عمق می‌رود. تریو اولریش درکس‏لر دو آلبوم به نامهای «چیره‌دستیِ هارمونیک» (Concinnity) و «فراتر از کلمات» (Beyond Words) دارند که آهنگ‏هایشان، همه آکوستیک هستند و در آنها از سازهای الکتریکی استفاده‌ای نشده است. به همین دلیل است که اولریش در این ابتدای کنسرت به خاطر حضور پیانو الکتریک عذرخواهی می‌کند.

اولین قطعه، «برای اندی و تقدیم به دِزی» (For Andy, dedicated to Desi) نام دارد. درامز، پیانو و کلارینت‏باس، می‌نوازند و این نوید را می‌دهند که قرار است سرشب یازدهم مهر را خوش‌صدا کنند. تماشاچیانی هستند که یا هنوز در راه‌اند و یا گُله‌گُله از راه می‏رسند و از گوشه‌ی پله‌ها بالا می‏آیند و روی صندلی‌ها می‌نشینند.

قطعه‌ی دوم «هم‌نفس‌ها» (Soulmates) نام دارد. حالا که کلارینت‏باس و درامز گرم‌تر شده اند، فضای موسیقایی محیط موزه‌ی موسیقی نیز گرم‌تر می‌شود. فضای این قطعه نرم و گوشنواز است، به حدی که یورگ (درامر) هم درامز را با دست می‌نوازد. تبحر او در نواختن با دست و حس و لطافتی که در این نوازش دارد، صدایی نرم و بی‌ادعا ایجاد می‏کند که تناسبی عالی با سبکِ خودِ تریو دارد.

آهنگ سوم «فراتر از کلمات» (Beyond Words) است. عنوانی که بر روی بروشور اجرا نیز نوشته شده. این آهنگ با نُت‌های خلوت پیانو و نُت‌های کشیده‌ی کلارینت‏باس در محدوده‌ی بم شروع می‌شود و آنچنان که از اسمش بر می‌آید، فراتر از کلمات است و هیچ نباید درباره‌اش گفت. تنها همینکه این آهنگ در اجرای اصلی در آلبوم «فراتر از کلمات» خواننده دارد (Efrat Alony). اما در اجرای امشب، خواننده حذف شده است.

هوا کم‌کم خنک‏تر می‏شود اما گرمای فضای موسیقی، این خنکی را جبران می‌کند. با این که فضای موسیقی تریو اولریش درِکس‌لِر عمیق و خلوت و پُرآرامش است، اما صدای پارس سگ‌های خانه‌های اطراف و صدای قژقژ دستگاه‌های هواساز همسایه‌ها و غُرش ماشین‌هایی که در کوچه‌های باریک اطراف با سرعت می‌رانند و بوقی هم می‏زنند، هر از گاهی این عمق و خلوت و آرامش را بر هم می‌زنند. همچنین مکالمات بلند بعضی از تماشاچیان که گویا برخی‌شان هم از مسؤولانِ برنامه هستند، نمی‏گذارند بعضی نُت‌های ظریف و دقیق اولریش شنیده شوند.

به همین خاطر بد نیست جای‌مان را عوض کنیم و به ردیف‌های جلوتر برویم…

مصاحبه با کیت جرت (IV)

یکی از جنبه های مهم نوازندگی شما احترامی است که برای ملودی قائل هستید، چه ملودی نوشته شده و چه بداهه. می خواستم نظر شما را درباره اهمیت ملودی بدانم که اغلب در موسیقی جز به نفع الگو ها (patterns) از بین رفته است.


بله، موافقم. البته من نام آنچه که جایگزین ملودی شده است را سندورم «زیرکی» می گذارم. انگار که در موسیقی جز همه به این بیماری دچار شده اند. اولا که همیشه از شما انتظار می رود که پارت خودت را خودت تهیه کنی که اگر آهنگسازی ضعیف اما نوازنده ای قوی باشی کاری عجیبی است.

اما اگر نوازنده ای قوی باشی و خوشبختانه بدانی که ملودی خوب چیست ممکن است اتفاقاتی بیفتد که در غیر این صورت ممکن نیست.

وقتی که به دانشگاه موسیقی برکلی می رفتم کلاسی درباره ملودی نیز داشتیم. من در آن کلاس هیچ چیزی یاد نگرفتم اما فهمیدم که ملودی ایده ای بسیار نوآورانه است. فکر می کردم که می دانم که ملودی و ملودی خوب چیست.

استاد این کلاس یک گیتاریست بود که نامش را به خاطر نمی آورم اما فکر می کنم که اهل جنوب غرب آمریکا بود. در این کلاس باید ملودی می نوشتیم. وقتی در آن کلاس شرکت می کردی به اینجا می رسیدی که «چی؟! اینجا چه خبر است؟» و نکته این کلاس هم دقیقا همین بود.

از لحاظ مفهومی کلاسی کسل آور بود اما در واقع آگاهی هم بخش بود، به عبارت دیگر، اگر بخواهیم از چیزی آگاه شویم تنها راه این است که بفهمیم آن کار را چقدر بد انجام می دهیم. یکی از نخستین تمرین هایی که به ما داده می شد این بود که در هشت میزان و تنها با استفاده از نت های گرد (whole note) و نت های سفید (half note) باید یک ملودی می نوشتیم و به کلاس می بردیم.

این تقریبا همان چیزی است که من به شاگردان پیانو می گویم. آنها قطعات کوتاه [در متن اصلی “lick” به کار رفته شده که به معنای قطعه موسیقی کوتاهی است که بخشی از یک ترانه است و با گیتار نواخته می شود/ توضیح مترجم] زیادی اجرا میکنند که به تشخیص من زاده ذهن آنها نیست بلکه از الگوهای مکانیکی بدست آمده است. سپس آنها از من می پرسند که «چطور متوجه می شوید؟» من هم به آنها می گویم که «حتی این سوال را مطرح هم نکنید چه برسد به اینکه دنبال پاسخش باشید در عوض از خودتان بپرسید که چرا این کار را می کنید؟ آیا چیزی که الآن نواختید را دوست دارید یا نه؟ اگر پاسختان منفی است من هم می گویم که خیلی خوب، حالا می خواهم که یک فاصله پنجم را با دست چپتان بنوازید، دو و سل، هر فاصله پنجمی، روی هر نتی اما با دست چپ. کمی صبر کنید، اگر چیزی در سرتان نمی شنوید، چیزی ننوازید. وقتی هم که شروع به نواختن می کنید اگر چیزی که می نوازید را دوست ندارید از ساز دست بکشید.» برخی از شاگردان دوباره به سراغم می آیند و می گویند «می دانید، من هیچگاه چیزی برای نواختن پیدا نمی کنم که دوستش داشته باشم و تا ابد منتظر می مانم و هیچ اتفاقی نمی افتد، ایده ای به سرم نمی زند.» من هم به آنها می گویم که «بسیار خب، این مرحله اول است. همینطور ادامه دهید.»

مصاحبه با کیت جرت (III)

به عنوان مثال، کل موسیقی “The Survivor’s Suite” [ضبط شده در لودویگزبرگ آلمان، آوریل ۱۹۷۶ و منتشر شده توسط ای سی ام] مخصوصا برای سالن اوری فیشر در نیویورک نوشته شد چون می دانستم که قرار است آنجا اجرا کنیم (و شاید این موضوع را کمتر کسی بداند). فکر می کنم که این اثر، به عنوان بخشی از جشنواره، دقیقا نقطه مقابل “Monk” بود. تجربه اجراهای زیاد در اوری فیشر هال نشان داده بود صدا بر صحنه این سالن آنقدر واضح نبود که بتوان با تمپوی بالا نواخت – در واقع، صدا مبهم می شد – پس من هم تصمیم گرفتم که برای آن شب موسیقی را بسازم. فکر کردم که آن شب، شب مهمی در موسیقی بود و نخستین اجرای ما از این اثر هم قرار بود در آن سالن صورت بگیرد و در واقع برای اجرا در آن سالن هم نوشته شده بود.

البته ما سپس این اثر را در مکان های دیگر نیز اجرا کردیم. در نتیجه منطقی برای این کار وجود داشت. به هر حال فکر می کنم که برای افراد کمی این پرسش مطرح شود که «آقای جرت آیا شما به آهنگ سازی برای اجرا در سالنی خاص فکر کرده اید؟» به احتمال زیاد پاسخ منفی خواهد بود.

اما پاسخ در این نکته مخفی است که من می دانستم که سالن برای اجرای برخی موارد بسیار ضعیف است. اگر هم به “The Survivor’s Suite” گوش کنید متوجه می شوید که هیچ تمپو بالایی در آن به کار نرفته است.

جالب است. البته موسیقی مذهبی همیشه با در نظر گرفتن فضای آکوستیک ساخته میشود.


دقیقا. در آن اثر، داستان از این قرار بود که سرعت «آزاد» بود و بر اساس تمپو نبود. فکر میکنم که این موضوع کم و بیش نشان دهنده نحوه عملکرد ما در این زمینه است.

شما گفتید که قبلا چهار کنسرت «آزاد» از ” Yesterdays” اجرا کردید اما سال ۲۰۰۱ واقعا دوره پرباری برای تریو بود.


بله. من نخستین کسی بودم که به این موضوع دقت می کردم زیرا فهرستی از آثاری که «باید منتشر شوند» تهیه کرده بودم. «این نوار باید منتشر شود، این یکی لازم نیست». در نتیجه من آثار ضبط شده ای از اجراهای مختلف و در زمان های مختلف داشتم. سپس فهرستی را در چند نسخه مختلف تهیه کردم که اگر هواپیمایم سقوط کرد یا حادثه ای این چنینی پیش آمد کسی به آن فهرست دسترسی پیدا کند و بداند که برنامه بعدی من چه بوده است. این کار جالبی بود. فهمیدم که هرچند از اجراهای چندین سال متفاوت گلچین می کردم اما نهایتا از اجراهای پیش از ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ انتخاب کردم و هیچ توضیحی هم برای آن نداشتم.

راستش می خواستم بپرسم که آیا مرد درون شما [با این کار] پشت سر گذاشتن آن بیماری مزخرف [سندروم خستگی مزمن که جرت از پاییز ۱۹۹۶ و به مدت دو سال دچار آن بود] را جشن گرفته است؟


بله، این هم می تواند باشد که اگر درست باشد رخدادهای دیگری هم در حال اتفاق است. در واقع در سال ۲۰۰۸ و در کارنگی هال با تریو آغاز شد و همه چیز یک هو بالا گرفت!

اِدیت پیاف، گنجشککِ آواز فرانسه (XII)

ادیت پیاف، میراث دار گاورُش (Gavroche شخصیتِ رمان بینوایان اثرِ ویکتور هوگو)، در دوران کودکی خود پاریس را پیموده بود، پاریسِ مردمی، محله هایی مثلِ پیگَل (Pigalle)، مونمانتر (Montmartre)، کلیشی (Clichy)، باربِس (Barbès)، مِنیلمونتا (Menilmontant)… در شبکیه ی چشم های او تصویرهایی ثبت شده بود که بعد ها، موضوعِ اصلیِ ترانه های او را تشکیل داد. در طول سال ها پیاف خیابان را به صحبت کردن، آواز خواندن و فریاد کشیدن واداشته بود و خیابان و مردم حاضر در آن با او یکی شده بودند.

امروز هیچ کس همچین توانایی را ندارد. گنجشکک ترسو، به صدایِ بینوایی، تباهی و سیاه ترین پَستی ها تبدیل شده بود. کسی که خود نیز فرزند فقر بود، سرنوشتِ کودکانِ بی خانمان، بی عشق، بی نان و بی مادر را سرمی داد.

ادیت با اینکه خیلی شلوغ و سرکش بود و کله‌گنده ها را تحویل نمی‌گرفت، وقتی با مردم عادی روبرو می شد و ترانه می خواند، هرچه در دل داشت بیرون می ریخت. گاه می خندید، گاه می‌گریست و مثل کودکان دست‌هایش را با شدت تمام تکان می‌داد. صدایش که آدمی را به دیدارِ خویشتن می‌برد، آینه‌ای از زندگیِ رنج بارِ او بود.

زن و احساساتِ او در برابرِ مرد از موضوعاتی بود که فکر ادیت پیاف را به خود مشغول کرده بود به گونه ای که به کَرات، ترانه هایش داستان جاودانی ِعشق را تکرار می کند: عشقی که متولد می شود، عشقی که می میرد، عشقی که وفا نمی کند، عشقی که دردآور است، عشقی که به گریه وامی دارد… زمانی که پیاف، هنگام خواندن، از پریشانی و تشویش، فریاد می کشید وانمود نمی کرد که درد دارد، او حقیقتاَ احساس درد می کرد. خواننده و قهرمانِ ترانه اش در یک بازیِ بسیار پیچیده ی آینه و کنایه در هم می آمیختند، به گونه ای که ملودی هایِ ادیت پیاف انعکاسی از زندگی نامه ی خود او بود. ژان فرانسوا کان (Jean-François Kahn) در مقاله ای با عنوان «پیاف» این چنین عنوان می کند: «او خود را می خواند و از طریق او، من و شما، به کمکِ گنجینه ی تمام نشدنیِ تهیدستی هایِ روزمره مان، خودمان را می سُراییم.» (منتشر شده در مجله Paroles et Musique، مارس ۱۹۸۸)

دکورهایِ ترانه های او همیشه یکسانند: پاریس، پاریسی که به هزاران شیوه ی مختلف به تصویر کشیده شده است: کافه های کوچک، سالن های رقص، میخانه های نفرت انگیز، خیابان ها هنگام سپیده دم… واژگان ترانه های پیاف بسیار ساده است. موفقیت ترانه های او نیز از به کارگیری این واژگان و در شیوه ی اعلامِ این موضوع به تمامِ دنیا که «زندگی برایش دردآور است و او احتیاج دارد که آن را بارها و بارها بیان کند»، نشأت می گیرد… شاعر لِئون پُل فَرگ (Léon-Pal Fargue) در مورد ویژگیِ خوانندگیِ پیاف این چنین بیان می کند: «هنگامی که می خواهد ما را به یاد پیروزیِ عشق، بی رحمیِ سرنوشت، نگرانیِ نفس گیرانه ی قطارها، شادیِ روشنایی یا تقدیرِ قلب بیاندازد، صدایش را در نت هایِ بالا ویبره می دهد.» (منتشر شده در مجله Nouvelle Revue Française، مارس ۱۹۳۸)

رنگ مورد علاقه ی ادیت پیاف آبی ست… رنگ عشق به گفته ی برخی سمبُل شناسان و رنگ عامیانه ی تمام و کمال برای اِبراز احساساتِ دختران خیال پرداز و با احساس. چشمان بسیاری از قهرمانانِ ترانه های او مانندِ چشمان مردِ دوست داشتنی و مورد علاقه اش، آبی است. آسمان پاریس آبی ست، رنگ خوشبختی نیز آبی ست.

ادیت پیاف مظهرِ صدایِ طلاییِ جاودانی فرانسه است. استعداد او را نمی توان تنها در خوانندگی خلاصه کرد زیرا او بیش از هشتاد ترانه نیز نوشته و حتی در آهنگسازی نیز با آهنگسازانَش همکاری داشته است. از جوانیِ فقیرانه تا حرفه ای جهانی، پیاف زندگیِ بسیار پر طلاطم و پر ماجرایی را گذراند که تا آخر، استعدادِ درخشانش بر آن تسلط داشت. زمان همچنان می گذرد ولی ادیت پیاف همچنان بابِ روز است؛ او هیچ گاه از مُد نمی افتد و منسوخ نمی شود.


منابع:
کتاب:

Antoine Court, « Le populaire à retrouver », Publications de l’Université de Sainte-Etienne, 1995
مجله ها:

Paroles et Musique, Mars 1988
Nouvelle Revue Française, Mars 1938
سایت های اینترنتی:


fr.wikipedia.org

qobuz.com


rfimusique.com

lapresse.ca

tempsreel.nouvelobs.com

evene.fr

edithpiaf.mes-biographies.com


sante.journaldesfemmes.com

cinememorial.com

boomer-cafe.net

www.lehall.com

lesoir.be

herodote.net

lesfilms13.com

appl-lachaise.net


cannes.com

raphaelperry.com


cerpcos.com

laprovence.com

اِدیت پیاف، گنجشککِ آواز فرانسه (XI)

به لطفِ سخاوتِ دَنیل بونِل (Danielle Bonel)، منشی ادیت پیاف، مجموعه ای از اسناد و مدارک در مورد ادیت پیاف به کتابخانه ی ملی فرانسه اِهدا شد. این اسناد بیشتر مربوط به سال های آخر زندگی پیاف است و شامل دست نوشته های متنِ ترانه ها، برنامه ها، پوسترِ نمایش ها، عکس های مختلف در شهر و بر روی صحنه، مجموعه ای از نامه هایِ دوستدارانِ پیاف و همچنین تعدادی وسیله ی شخصیِ ادیت است.

همچنین یک سندِ صوتیِ متأثر کننده از آخرین مصاحبه ی مارسل سِردان (Marcel Cerdan) که دقیقاً قبل از سوار شدن او به هواپیمایِ پروازی که مرگش را رقم زد، ضبط شده است، در این مجموعه وجود دارد.

در بین این اسناد، دو نمونه از لباس های مشکی رنگِ کوتاه که پیاف همیشه بر روی صحنه به تن می کرد نیز دیده می شود. تصویرِ ادیت پیاف با این لباس گره خورده و جدایی ناپذیر است و البته این موضوع تصادفی نیست. در واقع، این خواننده ی بزرگ، به دلیل بی پیرایگی و سادگی، این لباس را برای صحنه انتخاب کرده بود و نمی خواست که ظاهرش، حواس بینندگان را پَرت کند.

ادیت پیاف همچنان به عنوان پرطرفدارترین و مردمی ترین خواننده ی زنِ فرانسوی محسوب می شود. در سال ۲۰۱۳، مراسم پنجاهمین سالگرد درگذشت ادیت پیاف برگزار می شود؛ این مراسم فرصتی است برای هنرمندانِ موسیقی تا به او اَدایِ احترام کنند. میرِی مَتیو (Mireille Mathieu) که در ابتدایِ حرفه ی خوانندگی اش «ادیت پیافِ جدید» نام گرفته بود و پاتریسیا کاس (Patricia Kaas) از جمله هنرمندانی هستند که برای گرامی داشت یادِ پیاف، ترانه های او از جمله «زندگیِ زیبا» (La Vie en rose)، «مرثیه ی عشق» (Hymne à l’amour)، «خدایِ من» (Mon Dieu)، «میلور» (Milord) و همچنین «ژِزِبِل» (Jezebel) را بازخوانی می کنند.


ادیت پیاف، خواننده ی مردمی

بین عشق، عذاب، شکنجه و بیماری، ادیت پیاف همیشه خود را وقف صحنه، دنیایِ دیگرِ موردِ علاقه اش، می کرد. صدای پیاف هیچ وقت به اندازه ی زمانی که روی صحنه بود، رسا و طنین انداز نبود. دخترِ خیابان و خواننده ی خیابان، او بسیار زود و در سن جوانی با قضاوتِ سخت گیرانه ی رهگذران مواجه شد؛ او در طول زمان به نیرویِ متقاعد کننده ای دست یافت که حتی می توانست سرسخت ترین رهگذران را نیز مجذوب خود کند.

از کاباره های عامیانه تا صحنه های اسطوره ای بین المللی، پیاف از ارتباط برقرار کردن با طرفدارانِ خود دست نمی کشید. او از طریق صدایِ جادویی خود همه ی هیجان، احساسات، خشم یا نااُمیدی که هنگام خواندنِ یک ترانه در درونش حس می کرد را به حُضار و مخاطبانش منتقل می کرد.

نزدیک به پنجاه سال از درگذشت ادیت پیاف می گذرد، با این وجود برای اینکه معجزه ای اتفاق بیافتد، کافی است اجازه دهیم این صدا، این صدایِ تقلید ناپذیر، عمیق و پُرطنین، فضا را پُر کند و ما را در دنیایی پر از خاطره فرو برد؛ دنیایی که با پاره هایِ زندگیِ مردمیِ پاریسیِ نیمه ی قرن تنیده شده است.

ژان کوکتو کلماتِ بجایی را برای توصیف تواناییِ این صدا به کار برده است: «صدایی که از دل بلند می شود، صدایی که از سر تا پایِ انسان را می پوشاند، صدایی که موجِ بلندی از مخمل مشکی را به رُخ می کشد. (…) صدایی که سرشار می شود… که اوج می گیرد و کم کم جایگزینِ خودش می شود و در حالی که مانند سایه ای بر روی دیوار بزرگ می شود، شکوهمندانه جایگزینِ این دخترِ کوچکِ خجالتی می شود.»