سان را و فلسفه کیهانی (VIII)

سان را و آبراهام همچنین لیبل مستقلی را در اواسط دهه ۵۰ راه اندازی کردند که در ابتدا نامش El Saturn Records بود اما مانند آرکسترا، این لیبل نیز چند بار تغییر نام داد. تمرکز این لیبل در آغاز سینگل های ۴۵ rpm سان را و دیگر آشنایان هنرمند او بود اما سپس در دهه ۵۰ دو آلبوم کامل به نام های Super-Sonic Jazz را در سال ۱۹۵۷ و Jazz In Silhouette را در سال ۱۹۵۹ منتشر کرد.

تهیه کننده ای به نام تام ویلسون (Tom Wilson) نخستین کسی بود که آلبومی از سان را، را با لیبل مستقل خودش به نام Transition Records در سال ۱۹۵۷ منتشر کرد. نام این آلبوم Jazz by Sun Ra بود.

اواخر دهه ۵۰ بود که سان را و گروهش به پوشیدن لباس های بیگانه مصری یا لباس ها و سراندازهایی با تم های علمی-تخیلی روی آوردند که به همین خاطر هم معروف شدند. این نوع لباس پوشیدن با چند هدف صورت می گرفت:

نشان دهنده تأثیرپذیری و وفاداری سان را به مصر باستان و عصر فضا بود؛ اونیفورم خاص و به یادماندنی برای آرکسترا بود؛ راهی بود برای دستیافتن به هویتی جدید، دست کم بر روی صحنه و از جدیت برنامه می کاست (سان را معتفد بود که موزیسین های آوانگارد معمولا خودشان را بیش از حد جدی می گرفتند.)

آرکسترا با کنسرت هایی که در سال ۱۹۷۰ در فرانسه، آلمان و انگلستان برگزار کرد، موقعیت هایی را برای فعالیت در خارج از ایالات متحده و برای مخاطبانی که تا کنون تنها به آثار ضبط شده او دسترسی داشتند یافت. سان را اجرای کنسرت در اروپا را تا پایان عمرش ادامه داد. با توجه به مدیریت مالی نامتعارف سان را، دنی تامپسونِ ساکسیفونیست عملا مدیریت تورها و کسب و کار او را در این دوره به عهده گرفت. تخصص او، به گفته خودش، «رد سیستم مزخرف پرداخت هزینه پس از دریافت خدمات یا کالا» بود. او ترجیح می داد که پیش از اجرا یا ضبط دستمزد آرکسترا به صورت نقدی پرداخت شود.

سان را در سال ۱۹۷۱ هنرمند ساکن در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود و درسی را با عنوان «مرد سیاهپوست در کیهان» را تدریس می کرد. علیرغم اینکه دانشجوهای بسیار کمی برای شرکت در این دوره نام نویسی کردند اما کلاس ها همیشه پر بود از افراد کنجکاو که از اطراف برای حضور در کلاس سان را به برکلی می آمدند.

نیم ساعت از کلاس به درس اختصاص داشت (همراه با توزیع جزوه و تکلیف) و نیم دیگر آن به اجرایی توسط آرکسترا یا تکنوازی کیبورد توسط سان را. کتاب هایی که در لیست مطالعه این کلاس یافت می شد عبارت بودند از آثار مادام بلاوتسکی (Madame Blavatsky) و هنری دوما the Book of the Dead، The Two Babylons اثر الکساندر هیسلوپ،The Book of Oahspe و کتاب هایی طبقه بندی شده درباره هیروگلیف مصری، فولکلور آفریقایی آمریکایی و دیگر موضوعات.

سان را در سال ۱۹۷۱ موفق شد که یکی از دیرینه ترین آرزوهایش یعنی اجرا در اهرام مصر همراه با آرکسترا را جامه عمل بپوشاند.

جان کانی و جیم نیومن، تهیه کنندگان و جاشوا اسمیت، فیلمنامه نویس، شبکه تلوزیونی KQED سان فرانسیسکو، در سال ۱۹۷۲ با همکاری سان را، آرکسترا و آنسامبلی از بازیگرانی که تیم تولید انتخاب کرده بود، فیلمی ۸۵ دقیقه ای به نام Space Is the Place ساختند. فیلمبرداری این فیلم در اکلند و سان فرانسیسکو انجام شد. سان را و آرکسترا در ۲۰ می سال ۱۹۷۸ در برنامه Saturday Night Live شرکت کردند.

سان را و فلسفه کیهانی (VII)

سال های نیویورک (۱۹۶۱-۱۹۶۸)
سان را و تعدادی از موزیسین های اصلی گروهش (آلن، گیلمور و بویکینز) در جولای ۱۹۶۱ شیکاگو را ترک کردند و پیش از مستقر شدن در نیویورک سیتی تا پایان سپتامبر در مونترال ماندند. در ابتدا، یافتن مکان هایی برای کنسرت برای آنها دشوار بود و آنها همچنین مجبور شدند که به دلیل گرانی هزینه ها با یکدیگر زندگی کنند. این ناامیدی باعث ایجاد تغییرات بزرگی در موسیقی آرکسترا شد زیرا موسیقی سان را دوره ای تجربه گرایانه را پشت سر گذاشت که از موسیقی فیری جز (free jazz) تأثیر گرفته بود.

آرکسترا در ماه مارس سال ۱۹۶۶ توانست اجرای دوشنبه شب های سالن اسلاگ (Slug’s Saloon) را از آن خود کند که این اجراها باعث شد به مخاطبان و شهرت جدیدی دست پیدا کند. استقبال نسل بیت و طرفداران اولیه جریان سایکدلیک، سان را، را در این دوره به اوج رساند. سان را و گروهش به مدت یک سال و نیم به طور مرتب (و حدود ده سال پس از آن هر چند وقت یک بار) در اسلاگ به اجرا پرداختند که در میان مخاطبان او، منتقدان موسیقی و موزیسین های برجسته موسیقی جز به چشم می خوردند.

نظرهای متفاوتی درباره موسیقی سان را وجود داشت (و حضور کسانی که برنامه ها را بر هم می زدند نیز خیلی غیر عادی نبود)، اما سان را به خوبی از طرف دو تن از معماران موسیقی بی پاپ مورد تشویق قرار گرفت: دیزی گیلسپی (Dizzy Gillespie) یک بار خطاب به سان را اینگونه به او انگیزه بخشید که «ادامه بده سانی، آنها می خواستند همین بازی مزخرف را سر من هم در بیاورند». زمانی که یکی از منتقدان سان را گفت که موسیقی او «خیلی خیلی خارج است»، تلونیوس مانک (Thelonious Monk)، پیانیست، در جواب گفته بود که «بله، اما ریتمش بسیار قوی است.»

سان را در سال ۱۹۷۱ به سرتاسر مصر سفر کرد و همراه با صلاح رجب (Salah Ragab)، درامر مصری، به اجرای کنسرت پرداخت. سان را بار دیگر در سال ۱۹۸۳ به مصر رفت و همراه با صلاح رجب آثاری را ضبط کرد (Sun Ra Meets Salah Ragab).

سال های فیلادلفیا (۱۹۶۸ تا دهه ۱۹۹۰)

وقتی که در سال ۱۹۶۸، ساختمانی که محل اقامت سان را و گروهش در نیویورک بود برای فروش گذاشته شد، سان را و آرکسترا به جرمن تاون در فیلادلفیا نقل مکان کردند. در واقع، خانه خیابان مورتن تا زمان مرگ سان را، مرکز فعالیت های آرکسترا باقی ماند.

علیرغم اینکه ساکنان خیابان مورتن گاهی از سر و صدای تمرین های آرکسترا شاکی می شدند اما معتقد بودند که سان را و گروهش به خاطر صمیمت، دوری از مواد مخدر و رابطه خوبشان با جوانان محله همسایه های خوبی بودند. دنی تامپسون (Danny Thompson)، ساکسیفونیست، در همان محله مغازه ای به نام Pharaoh’s Den که از آن خودش بود را اداره می کرد.

یک بار رعد و برق به درختی در خیابان آنها زد و آن را سوزاند، سان را این را به فال نیک گرفت و جیمز جکسون (James Jacson)، نوازنده چند ساز بادی، با استفاده از چوب سوخته تنه درخت درام Cosmic Infinity را ساخت. گروه آرکسترا هنوز هم برای برنامه دوشنبه های خود در اسلاگ و دیگر برنامه ها به نیویورک رفت و آمد می کردند.

سان را و آرکسترا نخستین تور کنسرت های خود را در ساحل غربی ایالات متحده در اواخر سال ۱۹۶۸ آغاز کردند. آرکسترا با واکنش های گوناگونی مواجه شد؛ حتی هیپی ها که به گروه های ساکدلیک مانند Grateful Dead عادت داشتند نیز با تماشای اجراهای آرکسترا با ۲۰ تا ۳۰ موزیسین، رقاص، خواننده، آتشباز و نورپردازی سنگین سر در گم می شدند.

جان برکز از مجله Rolling Stone نقد مثبتی بر کنسرت آرکسترا در کالج ایالت سن خوزه نوشت که به دنبال آن عکس سان را در تاریخ ۱۹ آوریل ۱۹۶۹ بر روی جلد این مجله چاپ شد تا سان را و نگاه نفوذ ناپذیرش را به میلیون ها نفر خواننده معرفی کند. در جریان این تور کنسرت بود که دمن چویس (Damon Choice)، ویبرافونیست که در آن زمان دانشجوی هنر بود، نیز به آرکسترا پیوست.

سان را و فلسفه کیهانی (VI)

زندگی در شیکاگو علاوه بر اینکه باعث پیشرفت حرفه ای بلاونت شد، دیدگاه او را نیز تغیر داد. شیکاگو مرکز فعالیت های سیاسی و جریان های حاشیه ای آفریقایی آمریکایی ها بود که در آن مسلمانان و یهودی های سیاهپوست و دیگران به تبلیغات مذهبی، بحث و گفتگو، پخش جزوه ها و کتاب مشغول بودند.

بلاونت جذب تمامی این جریان ها شد و تحت تأثیر ساختمان های این شهر که به سبک مصر باستان ساخته شده بودند قرار گرفت. او کتاب هایی مانند Stolen Legacy (میراث دزدیده شده) از جورج جیمز (George G.M. James) را می خواند و قانع شده بود که دست یافته ها و تاریخ آفریقا توسط فرهنگ اروپایی عمدا سرکوب و رد شده است. (در واقع آنچه در این کتاب مطرح شده بود این بود که فلسفه یونان باستان اصالتا در مصر باستان ریشه دارد.)

بلاونت در سال ۱۹۵۲ گروه سه نفره Space را با تامی باگز هانتر (Tommy “Bugs” Hunter)، درامر و پت پاتریک ( Pat Patrick)، ساکسیفونیست، راه انداخت. این دو از موفق ترین موزیسین هایی بودند که او می شناخت. آنها مرتبا برنامه اجرا می کردند. سان را نیز در این زمان به ساخت آهنگ های پیشرفته تر روی آورد.

بلاونت در ۲۰ اکتبر سال ۱۹۵۲ نامش را به طور قانونی به Le Sony’r Ra تغییر داد. او می گفت که هیچ وقت از نام بلاونت خوشش نمی آمده و احساس می کرده که این نام نشان خانواده ای است که برده بوده است و او عضوی از آن خانواده نیست. یکی از منتقدان بر این باور است که این تغییر نام شبیه تغییر نام «ملکولم ایکس و محمد علی و… است که در فرایند دستیابی به خودآگاهی و عزت نفس نام های بردگی خود را عوض کردند.»

پاتریک گروه را ترک کرد و با همسر جدیدش به فلوریدا رفت. پس از آن جان گیلمور (John Gilmore) نوازنده ساکسیفون تنور، دوست پاتریک، به گروه پیوست و مارشال آلن (Marshall Allen) نوازنده ساکسیفون آلتو نیز به آنها پیوست. پاتریک تا زمان مرگش مدام به گروه می پیوست و از آن جدا می شد اما آلن و گیلمور که هر دو توانستند تحسین منتقدان را به استعداد خود جلب کنند، وفادارترین عضوهای آرکسترا بودند.

جیمز اسپالدینگ (James Spaulding)، نوازنده ساکسیفون، جولیان پریستر (Julian Priester)، نوازنده ترومبون، نیز با آرکسترا در شیکاگو قطعاتی را ضبط کردند و سپس هر دو در حرفه خود افراد موفقی شدند. فون فریمن (Von Freeman)، تنوریست اهل شیکاگو، نیز در اویل دهه ۵۰ کار کوتاهی را با این گروه ضبط کرد.

بلاونت در شیکاگو با آلتون آبراهام (Alton Abraham) آشنا شد که نوجوانی بسیار باهوش بود و به بزرگترین حامی آرکسترا و یکی از صمیمی ترین دوستان بلاونت تبدیل شد. هر دوی آنها احساس غریبگی می کردند و به مسائل رمز آلود علاقه داشتند. نقاط قوت آبراهام نقطه ضعف های سان را را می پوشاند: اگرچه سان را در اداره گروه با نظم و ترتیب بود اما درون گرا بود و شم اقتصادی خوبی نداشت (که این خصوصیت او بر کل کارحرفه ای اش سایه افکنده بود)؛ در عوض آبراهام فردی خونسرد، با ارتباطات خوب و عمل گرا بود.

هر چند آبراهام نوجوانی بیش نبود اما در نهایت مدیریت تجاری برنامه های سان را عملا در دست گرفت: او رزرو زمان های کنسرت گروه و پیشنهاد موزیسین برای آرکسترا را بر عهده داشت. از دیگر فعالیت های او می توان به افزودن چندین قطعه پاپ به رپرتوار گروه نیز اشاره نمود. سان را، آبراهام و چند نفر دیگر یک گروه کتاب خوانی به راه انداختند تا به تبادل عقیده های خود بپردازند و درباره موضوعات عجیبی که ذهنشن را مشغول می کرد به بحث بنشینند.

این گروه تعدادی کتابچه ورقه هایی از نتایج بحث ها و ایده های خود را منتشر کردند که برخی از آنها توسط جان کوربت و آنتونی المز با عنوان The Wisdom of Sun Ra: Sun Ra’s Polemical Broadsheets and Streetcorner Leaflets در سال ۲۰۰۶ چاپ شد.

یک آلبوم پیانوی سولو

آلبوم “آخرین لبخند تو” با آهنگسازی بهداد بهرامی و نوازندگی پیانوی رضا تاجبخش به صورت آلبوم mp3 در سایت آی تیونز منتشر شد. این آلبوم دربردارنده ۱۲ قطعه تکنوازی پیانو در سبکهای لایت کلاسیک و جز است. نیما قهرمانی، منقد موسیقی، در مقاله ای به بررسی این اثر پرداخته که در ادامه می خوانید:

آلبوم پیانوی سولوی بهداد بهرامی، آخرین لبخند تو، یکی از آن مجموعههایی است که گوش دادن به آن، احساس دوگانهای از شادی و دریغ را در شنوندۀ حرفهای موسیقی برمیانگیزد.

شادی از هنوز ساخته و پخش شدن این نوع آثار و دریغ به این دلیل که سالهاست به ندرت شاهد منتشر شدن چنین آثاری در بازار آشفتۀ موسیقی ایرانی هستیم و در زمانهای که هر روز سیل آلبومها و ترانههای ریز و درشت پاپ – که متاسفانه اکثر آنها از حداقل استانداردهای موسیقایی نیز بیبهرهاند- بی وقفه منتشر میشوند، آثار جدی و بی کلامی از نوع این آلبوم، در صورت انتشار هم در میان هیاهوی ابتذال موجود در بازار فرصت عرض اندام نمییابند و به راحتی فراموش میشوند.

این موضوع، به خصوص در مورد آلبومهایی از جنس «آخرین لبخند تو» حسرتبرانگیز و تاسف بار است. زیرا این آلبوم، اثری است که – در صورت معرفی و پخش درست و درخور – شنیدنش، نه فقط برای مخاطبان خاص و حرفهای موسیقی که برای عامۀ مردم نیز میتواند لذتبخش و جالبتوجه باشد.

اولین نکتهای که با نگاهی کلی به قطعات آلبوم جلب نظر میکند، ساختار کاملاً ملودیک قطعات است. تمام قطعههای این آلبوم، بدون استثنا، از رشته ملودیهای به هم پیوستهای تشکیل شده که مجموعۀ چند خط متفاوت آنها، در نهایت یک قطعه را به وجود میآورند و نکتۀ جالب اینجاست که، برخلاف بسیاری از آلبومهای سولو و تکساز که در آنها تنها بخش محدودی – غالباً در قسمتهای آغازین هر قطعه – به ملودی اختصاص دارد و بقیۀ بخشهای قطعه، معمولاً دربردارندۀ قدرتنماییهای تکنیکی آهنگساز و نوازنده است، در این آلبوم، ساختار ملودیک، تقریباً در تمام بخشها و قطعههای کار جریان دارد که این، گوش دادن به قطعهها را به خصوص برای عامۀ مخاطبان که شاید با موسیقی به طور حرفهای و به لحاظ تکنیکی آشنایی نداشته باشند، لذتبخش و دلپذیر میکند.

جنس ملودیهای به کار رفته در این آلبوم هم کاملاً شایستۀ صفت بسیار معروف «سهل و ممتنع»است. ملودیهایی دلنشین و به یادماندنی، (از آن نوع که بسیاری از آنها را با یکی دو بار گوش دادن میتوان به خاطر سپرد و زمزمه کرد) که اما بر خلاف ساختار و صدادهی «به ظاهر»سادهشان، آثاری کاملاً تکنیکی و با ساختار هارمونیکِ به غایت دقیق و حسابشده هستند که نشان از دانش و درک صحیح آهنگساز، در زمینۀ تئوریک و علمی موسیقی دارند و این نکته، بخصوص در قطعههایی – به عنوان مثال قطعۀ «خاکستر زمان»- که در آنها آهنگساز با افزودن آکوردها و هارمونی جز و بلوز و تلفیق آن با گام ماژور معمولی، رنگ و بوی متفاوت و دلپذیری به قطعه بخشیده جلب نظر میکند.

مهمتر اینکه این تلفیق، به درستی و در جهت صدادهی و حال و هوای کلی قطعهها انجام گرفته و به نوعی در تار و پود کار تنیده شده و لطمهای به یکدستی ساختار کلی اثر وارد نیاورده است. نکتهای که در بسیاری از موارد، یکی از آفتهای اصلی آثار تلفیقی ایرانی به شمار میرود.

اما در شکل اجرا و نیز تنظیم قطعات، نکتههای کوچکی وجود دارند که به نظر من، رعایت آنها میتوانست در جهت بهبود کیفیت کار تا حدی موثر باشد. از لحاظ نوازندگی، کار رضا تاجبخش که یکی از نوازندههای شناختهشده و معتبر پیانوی ایران است، در این آلبوم هم قابل قبول و شنیدنی است. اما به نظر میرسد که در بعضی موارد، پایین گرفتن بیش از حد تمپوی قطعات و نیز نواختن با ضرب تقریباً آزاد (freely) قطعه، کمی خسته کننده از کار در آمده و این موضوع، در مورد قطعههایی مانند قطعۀ «از پلههایی که بالا نرفتهام» و «گام های سرد» که قطعات حسیتر و به خودی خود آرامتری هستند، بیشتر به چشم میآید و در این موارد، گاه جای خالی تنظیمهای پر و پیمانتری که جایگزین این نقیصه باشند، احساس میشود.

البته تنظیمهای آهنگساز، به فراخور حال و هوای کلی مجموعه و نیز همان خصیصۀ بارز ملودیک بودن قطعات، تنظیمهای شلوغ و متکی بر قدرتنماییهای تکنیکی نوازندگی نیستند و بیشتر برپایۀ ایجاد یک بستر و پسزمینۀ معقول هارمونیک برای بهتر جلوه کردن ملودیها و به طور کلی هنر «آهنگسازی» استوارند. اما در مورد این قطعات، شاید بهتر آن بود که یا قطعهها با ریتم و سرعت بیشتر و «قویتری» نواخته میشدند و یا در صورت اصرار بر این نوع صدادهی آرام، از طریق تمهیدات دیگری مانند تنظیمهای پر شاخ و برگتر دست چپ پیانو و یا رنگآمیزی قسمتهایی از قطعهها با یکی دو ساز محدود – به عنوان مثال فلوت یا ویولونسل و… – و افزودن خطوط هارمونیک متنوعتر به قطعه از طریق این سازها، رنگ و بوی بهتر و اقناعکنندهتری به آنها داده میشد.

اما به هر حال اینها مسائلی کم و بیش سلیقهای هستند و این آلبوم، در همین شکل فعلی نیز، کار حرفهای، شستهرفته و معقولی است که شنوندۀ علاقمند به موسیقی «جدی» را راضی کرده و مخاطب حرفهای موسیقی را به آیندۀ این نوع آثار در ایران، امیدوار نگاه میدارد و نیز – همانطور که گفته شد- در صورت معرفی صحیح و اصولی، برای مخاطب عام هم خالی از جذابیت نخواهد بود البته اگر در میان سیل آثار پاپ و «مردمپسند»، هنوز جایی برای این نوع موسیقی وجود داشته باشد…

*آلبوم «آخرین لبخند تو» در سایت آی تیونز و از طریق این لینک قابل دسترسی است، همچنین برای دانلود قسمتهایی از آلبوم می توانید به این لینک مراجعه کنید

سان را و فلسفه کیهانی (V)

بلاونتِ افسرده در ژانویه ۱۹۴۳ از زندان آلاباما در واکر کانتی، جاسپر نامه ای به United States Marshals Service نوشت که در آن از ضعف عصبی ناشی از فشارهای زندان، تمایل به خودکشی و ترس مدام خودا ز مورد تجاوز قرار گرفتن نوشته بود. سرانجام با مورد او موافقت شد و در ژانویه ۱۹۴۳ تا پنسیلوانیا اسکورت شد.

به او اجازه داده شد که روزها به امور جنگلداری بپردازد و شب ها به اجرای پیانو. روانپزشک های زندان بلاونت را اینگونه توصیف کردند «شخصیتی روانی با انحرافات جنسی اما سیاهپوستی روشنفکر و تحصیل کرده».

بلاونت در مارس ۱۹۴۳ به دلیل بیماری فتق از سربازی معاف شد. او با تجربه ها و اوقاتی تلخ به بیرمنگام بازگشت. دوباره گروهی تشکیل داد و به صورت حرفه ای به اجرا پرداخت. با درگذشت خاله مادرش در سال ۱۹۴۵ بلاونت دیگر دلیلی برای ماندن در بیرمنگام نمی دید. در نتیجه گروه را منحل کرد و همراه با موج آفریقایی-آمریکایی های جنوب آمریکا که در طی و پس از جنگ جهانی دوم به شیکاگو نقل مکان کردند به آنجا رفت.

سال های زندگی در شیکاگو (۱۹۴۵-۱۹۶۱)

بلاونت خیلی زود توانست در شیکاگو کار پیدا کند. همکاری او با وینونی هریس (Wynonie Harris)، خواننده بلوز، اهمیت زیادی داشت زیرا با هریس بود که بلاونت نخستین آثارش که دو اثر تک قطعه ای بود را ضبط کرد. این دو اثر “Dig This Boogie/Lightning Struck the Poorhouse” و “My Baby’s Barrelhouse”/”Drinking By Myself” بودند. “Dig This Boogie” اولین تکنوازی پیانوی بلاونت بود که ضبط شد. او همچنین با گروه محلی و موفق Lil Green همکاری کرد و چندین ماه نیز در استریپ کلاب های شهر کلیمت به اجرای موسیقی bump-and-grind پرداخت.

بلاونت در ماه اوت سال ۱۹۴۶ برای مدتی طولانی در باند Club DeLisa به رهبری و با آهنگسازی فلچر هندرسون (Fletcher Henderson) مشغول به کار شد. مدت ها بود که بلاونت هندرسون را تحسین می کرد اما زمانی که با او شروع به همکاری کرد هندرسون داشت بخت و اقبال خود را بیشتر به خاطر عدم ثباتش از دست می داد (موزیسین های گروهش اکنون نوازندگان متوسطی بودند در حالیکه در گذشته ستاره های خوبی را به کار گمارده بود).

هنرسون بلاونت را به عنوان پیانیست و تنظیم کننده و به جای مارل یانگ (Marl Young) استخدام کرد. تنظیم های او در ابتدا نمایانگر حدی از تأثیرپذیری از موسیقی بیپاپ بود. هرچند هندرسون موسیقی جدید را تشویق می کرد اما اعضای گروه در برابر آن مقاومت می کردند.

بلاونت در سال ۱۹۴۸ مدت کوتاهی در گروه سه نفره ای به اجرا پرداخت. اعضای این گروه عبارت بودند از کولمن هاوکینز (Coleman Hawkins)، ساکسیفونیست و استاف اسمیت (Stuff Smith)، ویولونیست که هر دو از موزیسین های برجسته دوره سوئینگ بودند.

هیچ دیسکی از اجرای این گروه در دست نیست. اما دوئتی از بلاونت-اسمیت وجود دارد که در خانه ضبط شده است و به نظر می آید که در سال ۱۹۴۸ یا ۱۹۴۹ ضبط شده باشد. این قطعه را می توان در Sound Sun Pleasure یافت. همچنین یکی از قطعه های سان را که اواخر عمر او ضبط شده بودند نیز در Tribute to Stuff Smith از بیلی بنگ (Billy Bang)، ویولونیست، مورد استفاده قرار گرفته است.

سان را و فلسفه کیهانی (IV)

عشق جدید به موسیقی (اواخر دهه سی قرن بیست)

حتی اگر از تجربه عجیب سان نیز صرف نظر کنیم، او پس از ترک کالج به عنوان پر شورترین موزیسین در بیرمنگام شناخته شده بود. موزیسینی که همه چیزش را به موسیقی اختصاص داده بود. او به ندرت می خوابید و می گفت که توماس ادیسون، لئوناردو داوینچی و ناپلئون هم پرکار و کم خواب بودند.

او طبقه اول منزلشان را به کنسرواتوار-کارگاهی تبدیل کرده بود که در آن جا به ترانه سرایی، پیاده کردن آهنگ ها، تمرین با موزیسین های که به آن جا زیاد رفت و آمد داشتند و بحث درباره مفاهیم رمزآلود انجیل با علاقه مندان می پرداخت.

بلاونت مرتب به شرکت پیانوی فوربس که مالکش فردی سفید پوست بود، سر می زد. وجود این شرکت با چنین کسب و کاری در جنوب آمریکا متحیر کننده بود. بلاونت برای رفتن به شرکت فوربس به راحتی قوانین انعطاف ناپذیر جیم کرا (Jim Crow) درباره منطقه های جداسازی شده [که سیاهان حق ورود به آن را نداشتند] را نادیده می گرفت.

او در دیدارهای روزانه خود در این شرکت به تمرین می پرداخت، ایده هایش را با کارکنان و مشتریان در میان می گذاشت یا اینکه صفحه های نت را در دفترش کپی می کرد.

بلاونت گروهی را راه اندازی کرد و مانند معلم پیرش واتلی، اصرار داشت که گروه هر روز تمرین کند. ارکستر جدید سانی بلاونت به تأثیرگذاری و نظم معروف شد؛ گروهی که می توانست سبک های بسیار گوناگونی را با مهارتی یکسان اجرا کند.

اعزام به خدمت و تجربه های زمان جنگ
بلاونت در اکتبر سال ۱۹۴۲ ابلاغیه ای دریافت کرد که بر اساس آن به خدمت در ارتش ایالات متحده فراخوانده شده بود. او فورا اعلام کرد که با جنگ مخالف است و مخالفت مذهبی خود با جنگ و کشتار، حمایت مالی از خاله مادش، آیدا و فتق مزمنش را اعلام داشت. هیئت محلی اعزام معافیتش را مردود اعلام کردند. در نتیجه او مورد خود را در هیات ملی مطرح کرد و نوشت که کم بودن اعضای سیاهپوست هیات بررسی «نشان دهنده هیتلریسم» است.

خانواده بلاونت از ممانعت او از پیوستن به ارتش شدیدا شرمنده شدند و بسیاری از اعضای خانواده نیز عملا او را طرد کردند. نهایتا قرار شد که بلاونت در اردوگاه خدمات عمومی شهری در پنسیلوانیا به خدمت گماشته شود. با این وجود، او در زمان مقرر، یعنی ۸ دسامبر ۱۹۴۲، خود را به اردوگاه معرفی نکرد و سپس در آلاباما دستگیر شد.

بلاونت در دادگاه اعلام کرد که حتی خدمت جایگزین هم برایش ناپذیرفتنی است و در بحث خود با قاضی به برخی از بندهای قانون و همچنین تفسیرهای انجیل اشاره کرد. قاضی که با بلاونت احساس همدردی می کرد به او گوش زد کرد که دارد آشکارا قانون را نقض می کند و احتمال این وجود دارد که به زور به ارتش ایالات متحده خوانده شود. بلاونت نیز به قاضی پاسخ داد که اگر چنین اتفاقی رخ دهد، از سلاح و آموزش نظامی خود استفاده می کند و اولین افسر عالی رتبه ارتشی که در برابرش قرار بگیرد را می کشد!

قاضی هم (در انتظار پاسخ هیات اعزام و قوانین CPS) او را زندانی کرد و سپس به او گفت: «تا کنون سیاهپوستی مانند تو ندیده ام». بلاونت هم در جواب گفت: «و هرگز هم نخواهی دید!»

سان را و فلسفه کیهانی (III)

در کلوپ های بیرمنگام، اغلب از تزیینات عجیب مانند نورپردازی روشن و نقاشی های دیواری، از مکان های گرمسیر یا بیابان ها استفاده می شد که به نظر می رسد که بعدا تأثیرات آنها بر صحنه های اجراهای سان را دیده شد. بیگ بند همچنین حس غرور و اتحاد را نیز به موزیسین های سیاه پوست منتقل می نمود. سیاه پوستان احترام زیادی برای موزیسین ها قائل بودند و از آنها توقع می رفت که با نظم و ترتیب و قابل معرفی باشند. در ایالت های جنوبی آمریکا، موزیسین های سیاه پوست در جامعه سفید پوستان پذیرفته شده بودند که این نیز خود بحث و جدل هایی را بر انگیخته بود. آنها اغلب برای مخاطبان بلند رتبه سفید پوست به اجرا می پرداختند (هرچند از تعامل با آنها منع شده بودند.)

در سال ۱۹۳۶، بلاونت توانست با پا در میانی واتلی در دانشگاه کشاورزی و مکانیک آلاباما بورس تحصیلی بگیرد. رشته او آموزش موسیقی بود و به فراگیری آهنگسازی، ارکستراسیون و تئوری موسیقی پرداخت. اما پس از یک سال دانشگاه را رها کرد!

«سفر به زحل» (“Trip to Saturn”)
گفته می شود که مسائل مالی و حس فزاینده تنهایی باعث شدند که سان را کالج را ترک کند. اما شاید مهم تر از این عوامل تجربه ای دیداری بود که سان را ادعا می کرد باعث شده از تحصیل دست بکشد. این تجربه بسیار عجیب است. در سال ۱۹۳۶ یا ۱۹۳۷، سان را حین تمرکز یا مکاشفه عمیق مذهبی ادعا می کند که نوری در اطراف او حلقه زده است.

او بعدها این تجربه را این گونه شرح داد: «کل بدنم به چیز دیگری تبدیل شد. می توانستم آن سوی بدنم را هم ببینم و من بالا می رفتم… دیگر شکلی انسانی نداشتم… بر سیاره ای فرود آمدم که به گمانم زحل بود… آنها من را در یک چشم به هم زدن با خود به مکانی بردند. آنها می خواستند با من حرف بزنند. شاخکی بر روی هر گوش و شاخک هایی بر روی چشم هایشان داشتند. آنها با من حرف زدند و به من گفتند که دیگر به دانشگاه نرو زیرا مشکلات بزرگی در دانشگاه ها بروز خواهد کرد… دنیا به سمت هرج و مرج کامل می رود… من سخن خواهم گفت [از طریق موسیقی] و مردم دنیا به من گوش خواهند داد. این چیزی بود که آن ها به من گفتند.»

سان را خود گفته است که این اتفاق در سال ۱۹۳۶ یا ۱۹۳۷ رخ داده است اما به گفته شوئد حتی نزدیک ترین افراد به سان را هم نمی توانند بپذیرند که این اتفاق پیش از سال ۱۹۵۲ رخ داده است (سان را همچنین گفته بود که در زمان این داستان در شیکاگو زندگی می کرده است. سان را تا پیش از دهه ۴۰ هیچگاه به طور دائم ساکن شیکاگو نبوده است.) سان را تا آخر عمر درباره این داستان صحبت می کرد، بدون اینکه تغییر خاصی در آن به وجود بیاورد.

به نظر می رسد که ماجرای سفر به زحل ده سال پیش از داستان بشقاب پرنده ها ی کنث آرنولد (Kenneth Arnold) درسال ۱۹۴۷، ۱۵ سال پیش از ادعای افرادی مانند جورج آدامسکی (George Adamski) مبنی بر ارتباط با آدم فضایی ها و برادران خیرخواه فضایی و ۲۰ سال پیشتر از پخش ماجرای آدم ربایی های UFO ها با حادثه بارنی و بتی هیل در سال ۱۹۶۱ رخ داده است. به این معنی که در آن زمان که سان را چنین ادعایی کرد، هنوز این گونه داستان ها و مفاهیم وارد خودآگاه جمعی افراد نشده بود.

شوئد معتقد است که «حتی اگر این داستان ساختگی هم باشد… سان را چندین جنبه از زندگیش را در کنار یکدیگر قرار داده است. او در واقع داشته بر اساس اسطوره ای فردی آینده اش را پیش بینی می کرده و گذشته اش را توضیح می داده است.»