وینتان مارسالیس، تکنیک درخشان ترمپت (I)

وینتان مارسالیس (Wynton Marsalis)، به عنوان موسیقیدانی نابغه، فرهنگ دوست و بشردوستی دلسوز، ترمپت نوازی افسانه ای، آهنگسازی حرفه ای و استادی خستگی ناپذیر وصف شده است. این تعهد زندگی وینتان است که دانش و مهارت افراد را باید در موسیقی جاز بالا برد. او تاثیری بی مانند بر فرهنگ ملی و بین المللی گذارده است.

وینتان مارسالیس در ۱۸ اکتبر ۱۹۶۱ در بندر نیواُرلینز، ایالت لوایزیانا (آمریکا) به دنیا آمد.

وی تحت تاثیر شدید سنتهای محل تولدش بود. با این حال زمانی که در سن ۶ سالگی اولین ترومپت زندگیش را از آل هیرت (Al Hirt) دریافت نمود تا سن ۱۲ سالگی این ساز را چندان جدی نگرفت.

در طول دو سال تمرین، در رقابت نوازندگی کنسرتو ترمپت اثر هایدن در Eb ماژور به همراه فیلارمونیک نیواُرلینز اول شد. وینتان در کنسرتها، گروههای جاز سازهای برنجی، کلیساها، ارکستر سمفونیکها و گروههای جاز مدرن می نواخت.

در سن ۱۷ سالگی جوانترین موسیقیدانی بود که به مرکز موسیقی تانگلوود در برکشیر (Tanglewood’s Berkshire) راه یافت. علی رغم جوانیش در مدرسه موسیقی، جایزه هاروی شاپیرو را به عنوان برترین هنرجوی سازهای برنجی دریافت نمود.

در سال ۱۹۷۹ وینتان برای تحصیل در مدرسه جولیارد به نیویورک نقل مکان کرد.

در سال ۱۹۸۱ آنجا را نا تمام رها کرد تا به مدرسه بهتری برای موسیقی جاز برود.

وینتان درسهای بسیار با ارزشی از گروهها و هنرمندان افسانه ای آموخت؛ در نیواُرلینز از پدرش الیس پیانیست و استاد جاز، جاز مدرن و از دکتر برت برود (Dr. Bert Braud) تئوری موسیقی کلاسیک را در مرکز هنرهای خلاقانه نیواُرلینز آموخت.

بانجو نواز مشهور، دنی براکر (Danny Barker) در حالی که گروه کلیسای باپتیست را سرپرستی می کرد، موسیقی جدید جاز نیواُرلینز را به وینتان آموخت و او در سن ۸ سالگی به این گروه پیوست. مارسالیس، از نوازنده ترومپت سبک بلوز، ادیسون، یکی از اعضای برجسته گروه کاونت بیسی سالهای ۱۹۳۰ و از کلارک تری (Clark Terry)، برجسته ترین عضو ارکستر الینگتون سالهای ۱۹۵۰ نوازندگی ترومپت را آموخت.


audio file بشنوید
تکنیک درخشان مارسالیس را در “levy grand russian fantasia”
با کرنت

وینتان همچنین به همراه گروه مایلز دیویس (Miles Davis)، هربی هانکوک (Herbie Hancock)، تونی ویلیامز (Tony Williams) و رون کارتر (Ron Carter) و در سفری که توسط الویس جونز (Elvin Jones) درامر و جان لویز (John Lewis) مدیر هنری کوارتت مدرن جاز انجام داد، درسهای بسیار آموخت.

در سن ۱۹ سالگی اولین آلبوم جاز خود را به عنوان ترومپت نواز و سرپرست گروه ضبط کرد و در سن ۲۰ سالگی گروه خودش را تشکیل داد و در عرض یک سال توانست ۱۲۰ کنسرت برگزار کند!


audio file بشنوید
“My Funny Valentine” از مارسالیس و پیانوی آرت بلکی را

وینتان مارسالیس تا به امروز ۶۰ اثر ضبط شده دارد که تعداد بیش از ۷ میلیون آلبوم وی به فروش رفته است! مارسالیس تنها هنرمندی است که جایزه بزرگ گرمی را هم برای ضبط های موسیقی جاز و هم کلاسیک کسب کرده است و همچنین تنها هنرمندی است که جایزه گرمی را در پنج سال متوالی از آن خود نموده است. مارسالیس در موسیقی کلاسیک نیز بسیار فعال و موفق بوده است.

“موسیقی همه زندگی من است” (VII)

در بولونا هنگامی که سارا آغاز به خواندن کرد تعداد کمی از تماشاچیان شروع به تشویق کردند اما دیگر حضار با صدای “ششش” سعی در برقراری سکوت داشتند. پس از آن سکوتی بسیار سنگین تا پایان آخرین آهنگ در فضا مستولی شد و پس از آن بود که تشویق آنان که تا آن لحظه نگهداشته شده بود مثل بمبی صدا کرد، بسیار فوق العاده بود.

در “باری” (روستایی در ایتالیا) ساکنین آن نه تنها شاهد اولین اجرای موسیقی جاز بودند بلکه اولین بار بود که موسیقی خارجی را می شنیدند.

در این سالن تئاتر کوچک، ۲۰۰ نفر در داخل سالن و ۳۰۰ نفر در پشت صحنه برای شنیدن کنسرت حضور داشتند. ما با یک ساعت تاخیر از روم به آنجا رسیدیم اما آنان با شکیبایی منتظر ما بودند. سارا روی سن رفت و خواند.

صبح روز بعد در سر تیترهای روزنامه ها از سارا وائوگن برای ایجاد تاریخ موسیقی در شهرشان قدردانی شده بود. باید بگویم که من از سال ۱۹۴۷ عاشق سارا شده بودم. وقتی شانزده ساله بودم مادرم مرا به شنیدن اجرای وی در شیکاگو برد. از آن زمان برای من هیچ خواننده دیگری حتی با وی برابری نیز نمی کرد. وظیفه خود می دیدم که به او بگویم کدام یک از آثار او خوب نبوده.

برای مثال آلبوم: “رقص والس با تو در پائین سن” هیچ گاه مورد علاقه من نبوده و نه برای وی. به خواست خودش “ملودی با قلب شکسته” را خواند که احتمالا پرفروش ترین آلبوم او می باشد. درباره صداقت در موسیقی سخن گفتم که اغلب در صنعت ضبط جایگاهی ندارد. آنان مطمئنا توجه زیادی به موسیقی و درستی آن نمی کنند. پس تنها راه حفظ آن، به طور شخصی است.

شاید سارا در ۳۰ سال آینده دیگر نخواند پس نیازی نیست از آنچه لذت نمی برد آن را بخواند. اگر قطعه ای زیبا بیابم حتما پیشنهاد آن را به وی خواهم داد. من آنقدر گستاخ نخواهم بود که روی سن بروم و بگویم آنچه تو می خوانی به درد نخور است. اما به وی خواهم گفت که به اعتقاد من دو خواننده زن بزرگ در جهان وجود دارند: سارا وائوگن و لئونتین پرایس (Leontyne Price). دوست دارم روزی آن دو را در کنار هم روی سن ببینم.

شاید لئونتین این مقاله را بخواند! فکر می کنم سارا هر چه را بخواهد قادر به خواندن است، موسیقی برودوی (Broadway) برای مثال. گمان نمی کنم تلویزیونهای آمریکا برای پخش صدای وی آماده باشند. این مشکل انگلستان نیز می باشد. در آمریکا بهترین سیستم پخش را دارند با اینحال امیدوارم در ده سال آینده عوض شود و کیفیت پخش صدا به اندازه تصویر بهبود یابد.

آخرین سخن من آن است که هیچ شکی در این نیست که سارا خود یک آموزشگاه موسیقی است، چطور یک شخص می تواند یک آموزشگاه را مورد قضاوت قرار دهد و مانع تولید آلبومهای آن شود؟!

jazzprofessional.com

“موسیقی همه زندگی من است” (VI)

“فلسفه ما”

گفتگوی لس تامسکینز (Les Tomkins) در سال ۱۹۷۲ با همسر و برنامه ریز سارا وائوگن، مارشال فیشر (Marshall Fisher).

مارشال فیشر: فلسفه ما بر مبنای صداقت موسیقی است، هر کاری که انجام می دهیم با موسیقی و صوت ارتباط پیدا می کند. فکر می کنم بهترین قاضی آثار سارا وائوگن خود شخص اوست. من سعی می کنم جهت اجراها را به سمت و سویی بکشانم که به او این امکان را دهد که آنچه را می خواهد، بخواند.

بر اساس قوانین اجرای موسیقی، شاید تنها سه کلوپ مناسب در دنیا وجود داشته باشد؛ کلوپ بزرگ آمریکایی، تالار موسیقی در سن فرنسیسکو و راکس در لس انجلس.

در این مکانها این چنین نیست که وقتی وارد می شوید، نگران باشید که مبادا چندین مست در آنجا برای اجرای شما و باقی حضار مشکل ساز شوند! میانگین اجراهای ما بر اساس سارا است، اجراهای سولو یا سمفونیک. دیدن اجرای سمفونیک بسیار زیباست، {وجود} صدها موسیقیدان و ما امیدوار بودیم نتیجه زیبایی دهد زیرا موسیقی خوب همواره چیزی است که مردم برای شنیدن آن می آیند. آن اجرا رضایت بخش ترین اثری است که خلق کرده ایم.

زمانی که از اینجا به خانه باز گردیم ابتدا با ارکستر سمفونیک آنتالنتا و سپس به نیویورک باز می گردیم و در برنامه ویژه تلویزیونی در نیوجرسی اجرا خواهیم داشت. پس از آن در تالار کارنگی، به همراه کلارک تری (Clark Terry) اجرا خواهیم کرد. دیک گیبسون (Dick Gibson) در کولورادو هر سال مهمانی موسیقی جاز برگزار می کند.

کلارک به همراه سارا سالها پیش اجرایی داشته اند که بسیار عارفانه بود. وی بهترین نوازندگی خود را ارائه داد با این وجود در پایان عذر خواهی می کرد که آهنگ را به درستی نمی دانسته! بنابر خواست سارا بار دیگر در جشنواره نیوپورت (Newport Festiva) در جزیره رود و در ماه آگوست به همراه سمفونی هوستون (Houston Symphony) برای دو روز و به همراه فیلارونیک لس انجلس برای دو روز در هالی وود بول شرکت خواهیم کرد.

پس از این برنامه ها، ۴ اجرا با ارکستر سمفونیک روچستر (Rochester Symphony) در نیویورک خواهیم داشت، از این رو که تنها یک بار تمرین خواهیم کرد و چهار اجرا خواهیم داشت بسیار عالی است. در اینجا مایلم به بعضی از حضار اشاره کنم، از دید من با دقت ترین و محترم ترین تماشاگران، ایتالیای ها هستند؛ آنان بسیار با احساس هستند و موسیقی بد را خریداری نمی کنند.

چند سال پیش در تئاتری در ونیز کار کردیم، مکانی کوچک به رنگ قرمز و طلایی و بسیار زیبا بود؛ پوسترهای برنامه تا پایان فصل در سرتاسر ساختمان چسبانده شده بود و تمام فصل به موسیقی کلاسیک تعلق داشت. این کنسرت از سمفونیک وین به همراه کارل بوم (Karl Bohm)، روبرت سرکین (Rudolph Serkin) بود که سارا را به همکاری پذیرفتند و در واقع استثنا قائل شدن آنان با قبول سارا به عنوان خواننده جاز جالب بود.

نا گفته نماند که با این وجود تمام بلیطهای این کنسرت در پیش فروش به اتمام رسید، پوسترهای تکی سارا همه به زبان ایتالیایی پخش شده بود. این کنسرت در شهر بولونای ایتالیا در حضور ۶۰۰ تماشاچی برگزار می شد. می دانید که حضار وقتی آهنگی را می شناسند شروع به تشویق می کنند.

“موسیقی همه زندگی من است” (V)

بهترین روش برای آنکه به هدف خویش دست یابید آن است که با روشی هنرمندانه منظور خود را برسانید، اینطور نیست؟

البته. اگر من استعداد نداشتم هیچ کار نمی توانستم انجام دهم. در حال حاضر گاه حتی موسیقی راک اند رول و جاز نیز با یکدیگر ترکیب می شوند. من چند گروه راک اند رول را می شناسم که وقتی آنان را روی سن می بینید افرادی متفاوتند از آنچه در هنگام ضبط هستند، به دلیل آنکه افراد با سوادی دارند، موسیقیدانان خوبی نیز دارند.

زمانی که در خانه استراحت می کنید به چه نوع موسیقی گوش می دهید؟
همه نوع… هیچ محدودیت خاصی ندارم. تنها موسیقی خوب را می پسندم. جاز، راک اند رول، موسیقی محلی، اپرا هر چه.

شاید بتوان گفت آنچه مهم است این است که اثری با صداقت و راستی ساخته شود؟
همینطور است. من درک نمی کنم آنهایی را که موسیقی الکترونیک را بدون دانش به کار می برند، گریمهای عجیب و دودی در هوا… فکر می کنم آنها از این طریق میلیونها پول و طرفدار به دست می آورند. دختر خود من از یکی از آنها خوشش می آمد، اما حال که بزرگتر شده دیگر برایش معنایی ندارد. این افراد می توانند بعضی از مردم را به خود جذب کنند و مغز آنان را شستشو دهند اما نه همه را و نه برای همیشه. با تمام اینها زندگی زیباست!

بی شک یکی از چیزهایی که زندگی را زیبا کرده افراد فوق العاده ای هستند که در آن زندگی می کنند؛ همچون بیل بیسی (Bill Basie) برای مثال؟
اوه بله! بیسی مرد نازنین دیگری است. بعد از حمله قلبی، همسرش از او خواست که گروه را ترک کند اما وی گفت اگر اینکار را انجام دهد خواهد مرد. این افراد فوق العاده اند. اوه خدای من این طولانی ترین مصاحبه ای است که تا به حال انجام داده ام معمولا از مصاحبه متنفرم!

خوشحالی و رضایت چیزی متقابل است باور کنید… خب شما گفتید نسبت به آینده موسیقی خود امیدوارید؟
بله. البته آلبوم آخر “بیتلهای آتلانتیک” جای بحث دارد. شنیده ام که شرکت ضبط این آلبوم؛ ضبط رولت، با بیتل ها سرانجام به توافق رسیده اند. دنیای معامله ای وحشتناکی است. اما دوستش دارم و به خاطر انجام موسیقی ام مجبور به تحمل حاشیه ها هستم.

آیا پنج سال آینده را در انجام ضبط آثارتان کم کار می بینید؟
اگر این اتفاق بیفتد برایم مهم نیست. فقط برای جوانتر ها دعا می کنم که راه درستی را بروند و فریفته پول نشوند.

به نظر می رسد خوشبختانه بار دیگر شروع به کار با گروه رونی اسکات (Ronnie Scott) کرده اید؟
من در دهه ۵۰ با وی کار کرده ام. با رونی و گروهش به چندین سفر رفتیم. افراد بسیاری خوبی هستند معمولا در گروههای دیگر اگر کار خطایی از شما سر بزند یا دیر کنید با شما بر خورد می شود، اما گروه رونی همیشه مدافع و حامی شما هستند! من خوشحالم که بار دیگر با آنان کار می کنم. نمی توانم درک کنم که مردم چگونه می توانند تنها به کلوپها بروند بنشینند، بنوشند و صحبت کنند، بدون آنکه شنونده هیچ گونه اجرای موسیقی در آنجا باشند.

jazzprofessional.com

“موسیقی همه زندگی من است” (IV)

نظر شما درباره آلبوم جازی که به همراه مایکل لگراند (Michel Legrand) ضبط کرده اید چیست؟
اثر زیبائیست و تمام موسیقیدانان حاضر در این آلبوم بهترین هستند، شلی مانه (Shelly Manne) و همه… اجرای آن برای خود ما نیز بسیار اثر گذار بود، همه در حین اجرا در حال اشک ریختن بودند. حالا زمانی که به آن آلبوم گوش می دهم می بینم موسیقی آن بسیار غنی است و برای خواندن، متن بلندی داشته که همچنان آن را دوست دارم. اشعاری که مایکل نوشته بود بسیار زیبا بودند، وی همچنان می نویسد. من چندین کنسرت را به همراه او اجرا کردم که یکی از آنها در تالار کارنگی بود.

آیا سرایندگان مورد علاقه ای دارید؟
من تنها شاعران خوب را دوست دارم. البته مارتی پایچ (Marty Paich) سراینده اشعار آلبوم “بیتلهای آتلانتیک” که هنوز عرضه نشده و پسرش دیوید که به سبک راک اند رول می نویسد.

آیا معتقدید که در موسیقی پاپ، گرایش اصلی اجرای موسیقی، آن است که تنها تماشاگر را خوشنود کند، به جای آنکه سعی شود میزان آگاهی هنری آنان را بالا ببرد؟
خوب همانطور که می گویید امروزه شما به استعداد چندانی برای کسب موفقیت نیاز ندارید! اگر سرتاسر کشور را با اتومبیل زیر پا بگذارم، پس از ترک نیویورک، دیگر از موج رادیو، موسیقی جاز نخواهم شنید! شاید هنگام عبور از شیکاگو بار دیگر کمی جاز بشنویم…!

خب در اینجا (اروپا) نیز چنین است. موجهای رادیویی بیشتر موسیقی پاپ را پخش می کنند.
اما با اینحال موسیقی در اینجا از احترام بیشتری برخوردار است تا در آمریکا. موسیقی جاز آمریکا بدون ریشه است و تنها از آن به خاطر پول استفاده شده. اگر آلبومی به فروش نرسد، پس آن اثر خوبی نیست! چیزی که مرا نجات داد آن بود که آلبومهایم به فروش می رفت!

تا بدین جا شما در تمام نقاط دنیا اجرا داشته اید، در کجا بیشتر مورد استقبال و توجه قرار گرفتید؟
در آمریکا همیشه می توانید روی تماشاگران نیویورکی حساب کنید. اما در اروپا به طور کل در هیچ کشوری مشکلی نداشتم. در تئاتر کلاولند برای یک هفته هر شب اجرا داشتیم و هر شب تمام صندلیها پر می شد و موفقیت بزرگی به شمار می رفت. شبی از آن اجراها، خانمی نزد من آمد و گفت “بیش از یک سال بود که کت خزم را نپوشیده بودم، زیرا جایی نیست که به شوق آنجا، از خانه بیرون آئید!” فکر می کنم همواره رابطه خوبی با تماشاگران برقرار کرده ام، البته، در چند جا هم بود که دیگر هرگز نمی توانم باز گردم (با خنده)، انگشت شمار!

مایل هستید درباره نامی که به حرفه شما متصل است صحبت کنید؛ بیلی اکشتین (Billy Eckstine)؟
او پدر من است، در آن روزها زندگی مرا نجات داد و بسیار از وی و گروهش آموختم. من بسیار جوان بودم و تصور می کردم هر کاری که هر کس دیگر انجام داده من هم باید انجام دهم. در شهر ایندیاناپولیس (Indianapolis) به همراه گروه بیلی اجرای رقصی داشتیم. زمانی به آنجا رسیدم که اجرا تمام شده بود، رفتم داخل و گفتم سلام بچه ها. ۱۵ مرد دور من حلقه زدند و تا حد مرگ کتک خوردم! به سختی می توانستم حرکت کنم، اما آنان به من درسی دادند که دیگر هیچ گاه دیر نکردم. با اینحال در مقایسه با دیگر دختران در ارکسترها خوش شانس بودم، این تنها یکبار در زندگیم اتفاق افتاد.

بیلی به من گفت می خواهد دوئت های بیشتری به همراه شما اجرا کند.

بله او گفته است که اثر زیبایی خواهد شد. ما سعی کردیم سفرهایی را ترتیب دهیم اما آسان نیست پس بار دیگر به شرکتهای ضبط باز گشتیم. هیچ گاه نمی دانستم آلبوم ”غریبه های رهگذر” (Passing Strangers) اثری از من و بیلی، در اینجا، اروپا، موفقیتی بزرگ کسب کرده است. بسیار شرم آور است که اثری از شما در جایی مورد استقبال قرار گیرد و شما حتی در آن باره مطلع نشوید!

“موسیقی همه زندگی من است” (III)

نتهای بالایی که شما قادر به خواندن آنها هستید از تواناییهای شما است که پیش از آن در جاز استفاده نمی شد.

اینطور گمان نمی کنم. تمرین پیش از اجرا بسیار اهمیت دارد. زمانی که مدتی استراحت دارم یا پیش از اجرا تمرین ندارم، صدایم دچار لرزه می شود اما پس از یکی دو اجرا صدایم باز می گردد، آن مشکل هم به این خاطر بوده که حدود یک ماه و نیم هیچ تمرینی نداشتم. زمانی که شما در یک گروه هستید محدودیتهایی دارید.

حتی گاه در گروه، به چارلی گفته می شد: “ممکن است ملودیهایی را بنوازی که مردم بهتر متوجه می شوند؟” وقتی من برای خودم کار می کردم می توانستم هرچیز و هرگونه که دوست دارم بخوانم. اما یادگرفته ام، ناگهان در میان گامها نمی پرم، کاری که قبلا انجام می دادم. اینها همه از تجربه حاصل می شوند. همه چیز بهتر می شود اما من هنوز تماشاگرانی دارم که اجرایم را دوست ندارند و فریاد می کشند و از من ترانه های خاصی را می خواهند که در گذشته خوانده ام. من کاری را که دوست دارم انجام می دهم و این باعث می شوند بلند شوند و به خانه هایشان بروند.

آیا شما وقتی این گونه بر کار خود سماجت می کنید دچار مشکل نیز می شوید؟

بله البته. فشار تماشاگر، فشار صداهای بلند، فشار مستی و فشار بی پولی! اما به هر حال دوران خوبی بود و دیگر به پایان رسیده.

فکر می کنید زمانی وجود داشت که همه چیز دگرگون شد و احساس کردید واقعا موفق شده اید؟

خب نسبت به گذشته همه چیز بهتر شده اما بدان معنی نیست که من آنها را بهتر کرده ام. ما همواره در زحمت هستیم زیرا می خواهیم کاری را انجام دهیم که آنرا برای اولین بار ما انجام می دهیم. اما من هیچ گاه اولین نفر نبوده ام؛ همیشه نفر سوم یا چهارم بوده ام! زمانی که رفتن به کوبا آزاد شد به همسرم گفتم خوب نیست که با کشتی از نیویورک به کوبا برای اولین اجرا در این کشور برویم؟

چند روز بعد در روزنامه خواندم روبرت فلاک و دیزی به آنجا رفته اند! همیشه این رقابت و درگیری برای اولین و بهترین بودن در ما باقی می ماند. با تمام این حرفها اول بودن همواره همه چیز نیست. من همسری همچون مارشل داشتم، تنها کاری که توقع انجام آنرا از من داشت خواندن بود. به حسابهای من رسیدگی می کرد و سر هر ماه رسیدی به من می داد که می دانستم پولهایم کجا، توسط چه کسی و در چه راهی خرج شده.

نگران خرج و پول هایم نیستم و می توانم با فراغ بال به موسیقی ام بیندیشم. کارل شرو قطعات را برای اجرا فراهم می کند، بیس نوازم والتر بوکر و درام نواز جیمی کوب همواره پشت من هستند و این عالی است.


آیا موسیقیدانان را خودتان انتخاب می نمائید؟

البته. گاه موسیقیدانان بسیار خوبی می یابید اما نمی توانید با آنان کنار آیید و علی رغم میلتان مجبور به حذف آنان می شوید. به تازگی کارل قطعه تریویی را که مناسب اجرا در سمفونی است به من معرفی نمود. دیروز شروع به تمرین آن کردیم که اثری از گرشوین می باشد. قطعه ای نیست که یک آهنگ را بخوانید و به آهنگ بعدی بروید. قطعه را می خوانید کمی موسیقی کلاسیک بین آن و بعد از این وقفه کوچک قطعه بعدی را می خوانید. با آنکه انجامش سخت است اما جذاب است زیرا کارهای راحت را نمی پسندم.

زمانی که قطعه ای را اجرا می کنید آیا سعی می کنید آن را به شیوه خود درآورید؟ برای مثال در قطعه معروف “دلقکها را بفرستید”؟

زمانی که ما آنرا اجرا و ضبط کردیم چیزی متفاوت شد که اصلا آن را دوست نداشتم، هیچ کدام آن را دوست نداشتیم، پس چارلی تصمیم به تغییر آن و ضبط دوباره گرفت. البته این موضوع به ندرت اتفاق افتاده.

به نظر می رسد هنوز ارکستری را نیافته اید که مناسب طبع موسیقی شما باشد. آلبومی از شما شنیده ام به همراه میشل لگراند (Michel Legrand)، فکر می کنم یکی از بزرگترین اجراهایی باشد که انجام داده اید.

من آلبومی به همراه روبرت فارون انجام داده ام؛ “وائوگن و صداها” (Vaughan And Voices). ما آن را در کوپنهاگن ضبط کردیم و از آلبومهای مورد علاقه من می باشد.

jazzprofessional.com

“موسیقی همه زندگی من است” (II)

به عقب برگردیم به زمانی که سبک موسیقی شما تغییر کرد و شما به گروه چارلی پارکر (Charlie Parker) پیوستید، آیا دورانی جذاب و هیجان انگیز برای شما محسوب می شد؟
البته، بارها علاقه داشتم به آن دوره بازگردم. شما هنوز اجرای آثار چارلی را می شنوید. آنها گروه ساکسیفون نوازانی دارند که “موسیقی چارلی” ‌را می نوازند. هفته گذشته با آنان اجرایی داشتم و به خودم می بالم.

آیا در آن زمان چارلی شخصیتی برجسته بود؟

آیا شخصیتی برجسته بود! هر کسی آرزو داشت جای او باشد، مثل او بنوازد و کارهایی را که او انجام داد انجام دهد. شاید او هنوز می توانست زنده باشد. می توانم درباره روزهایی که با وی داشتم کتابی بنویسم. ما از کار با یکدیگر لذت می بردیم. به همراه ایرل و بیلی، فتز ناوارو (Fats Navarro)، ژنه آمونس (Gene Ammons)، بنی گرین (Benny Green) که همه آنان در سال ۱۹۴۲ حضور داشتند زمانی که به گروه ایرل پیوستم. حضور با آنان از تحصیل در هر مدرسه موسیقی بهتر بود.

آیا ایرل پذیرای اجراهای نوین و پیشرفت جدید بود؟

فکر می کنم علاقمند بود. گاه ما کاری انجام می دادیم و با خود فکر می کردیم وی یا باید موافق باشد یا مجبور می شود ما را از گروهش بیرون کند. آن دروه را بیباپ (bebop) نام گذاردند، اما من آنرا موسیقی خوب می دانم. تا مدتها کسی اجراهای ما را درک نمی کرد، ما می نواختیم و می رقصیدیم، اما آنان تنها می ایستادند و به ما زل می زدند! تنها عده کمی بودند که ریتم ما را درک و در این رقص شرکت می کردند. زمانی که ریتمی آهسته را می نواختیم، همه می رقصیدند اما به محض بازگشت به ریتم تند، باز ساکن و خیره می ماندند.

هیچ گاه محدودیتی به عنوان خواننده گروه احساس می کردید؟

بله، گاه مجبور بودم با وجود خستگی فراوان همچنان بخوانم و بر روی سن بمانم، معمولا یک خواننده کار کمتری نسبت به اعضای دیگر گروه دارد اما نمی دانم چرا ما باید گاه تا ابد می خواندیم! بارها پیش می آمد که یک اجرای تکراری را شبهای زیادی پشت هم اجرا می کردیم.

گروه دیگری که با آنان بودید بعد از هینز و اکستین (Hines and Eckstine) گروه کوچک جان کریبی (John Kirby) بود درست است؟

بله، آن نیز تجربه ای بود اگرچه مدت زمانی کوتاه در آن گروه بودم. ما در کلوپ کوپاکابانا (Copacabana) در نیویورک کار می کردیم و در آن زمان به رنگین پوستان اجازه ورود به آن کلوپ داده نمی شد. این کلوپ مدت زیادی دوام نیاورد. من خوشحالم، البته متاسف برای آنان، اما سوال اینجاست که چه ارتباطی بین رنگ پوست و موسیقی وجود دارد، درک نمی کنم! به دلیل رنگ سیاه پوستم از بسیاری از اجراها محروم می ماندم. به یاد می آورم زمانی که ضبط آثار رنگین پوستان را در رده بندی آلبومها، از آثار سفید پوستان جدا می کردند و دو امر جداگانه می شد. موفقیت ما و بعد موفقیت من. اوه بله، ما در دنیای گنگی زندگی می کنیم.

آیا این تصمیم خود شما بود که خواننده سولو باشید؟
– بله. اولین اجرای تک من در کافه مرکز شهر بود. مطمئن هستم که درباره آن شنیده اید “کافه اجتماع” (Café Society). آیا باور می کنید که در آن زمان جان هاموند می خواست از من یک بسی اسمیث (Bessie Smith) بسازد. من با او به شدت مخالف بودم. وی آزرده شده بود و هر شب در طی اجرای ما روی سکو می آمد و مشغول خواندن روزنامه می شد، البته این کار باعث ایجاد وقفه در اجرا می شد. تصور کنید شخصی این کار را انجام دهد فقط برای آنکه شما دوست ندارید کاری که آنها می خواهند را انجام دهید!

خب این توقع نا بجایی از شما بود. تبدیل شدن به یک خواننده معاصر بلوز!

به من توهین شده بود. در آن زمان تصور بر آن بود که تمام رنگین پوستان باید بلوز بخوانند. فکر نمی کنم قادر بودم سبک بلوز را آنطور که دوست دارم به آن گوش فرا دهم، بخوانم. من روشی را که دیانا واشنگتون بلوز را می خواند دوست می دارم وقتی شروع به خواندن می کرد در آن غرق می شد و گاه عبارات را از ذهن خویش بیان می نمود. من حتی کلماتی که بر روی کاغذ هستند را به سختی به یاد می آورم.

به اعتقاد من صدای شما تعلیم دیده تر و پیشرفته تر از خوانندگان قدیمی بلوز است…

تعلیم یافته نیست، زیرا من هیچ گاه به کلاس خوانندگی نرفته ام.