گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

از نقد علمی تا نقد هنری (II)

بنظر میرسد اولین و مهم ترین شرط برای ورود به حوزه زاینده هنر ظهور، انسان مستقل و متکی به خود است. انسانی که بتواند برای خود محدوده ای آزاد و عقلانی از طریق قدرت خود بیافریند، محدوده ای که دارای ارزشهای نسبی اخلاقی است. در شرایط فعلی قلمرو نسبی اخلاقی که علی القاعده باید در جهان بیرونی نسبی تلقی شود در ما معکوس شده است.

بنظر می رسد اولین و مهم ترین شرط برای ورود به حوزه زاینده هنر ظهور، انسان مستقل و متکی به خود است. انسانی که بتواند برای خود محدوده ای آزاد و عقلانی از طریق قدرت خود بیافریند، محدوده ای که دارای ارزشهای نسبی اخلاقی است. در شرایط فعلی قلمرو نسبی اخلاقی که علی القاعده باید در جهان بیرونی نسبی تلقی شود در ما معکوس شده است.

هنگامیکه چنین شد، فرد دچار دوگانگی حیرت باری می شود؛ او در حالیکه در جهان بیرون از خود برای صیانت از مقولات مطلق شده اخلاق هر تعصبی را روا میدارد تا صاحب نوعی اقتدار شود؛ در فضای بسته درونی خود تمامی این مفاهیم مطلق را به وسائلی نسبی برای ایجاد همان محدوده آزاد ناپایدار میکند.

همیشه در هنگامیکه مقولا اخلاقی در حوزه روابط اجتماعی مطلق میشوند، بسرعت حریم حضور فردی خود را از دست میدهند.

کمترین اثر چنین واژگونگی بر روی هنر، ابتذال آنست، چراکه قدرت درک هنری از دست میرود و بروی آرزوهای هستی شناسانه حجاب های توبتوی دروغ قرار میگیرند و نمیگذارند ارزشهای زندگی صادقانه آشکار شوند.

برای رهای از این وضع واژگونه به سیاسیون هشدار داد که از وسیله کردن هنر و دین در قلمرو فزونی قدرت خود، اجتناب کنند. بدی سیاست آن است که هنر از که مقوله ایست بمثابه منبع به مقوله ای همچون وسیله تبدیل میکند. بدین ترتیب قداست آثار معنوی از بین میبرد و نیروی خلاقه را به نیروی مصرف کننده و سرانجام اخلاق را به وسیله ای برای پوشش غرایز تبدیل میکند.

بیهوده نیست که بهمان اندازه که بار استقلال ما را زبان به دوش کشیده به همان اندازه در فعال شدن مقوله فرهنگی انتظار، حجاب و مصیبت نیز دخیل بوده است.

هنر در چنین وضعیتی به سپری در برابر هجوم ها تبدیل می شود و عقل را یا بهتر بگوییم زایش عقل مشترک را به حاشیه می کشاند. بلایی که بر سر موسیقی غرب آمد آن است که همین تمایل به آشکار سازی مدام را سرانجام تبدیل به ابزاری برای قدرت اقتصادی تبدیل کرد. بهمین دلیل بقول بورخس هر چیزی که ساخته می شود باید فراموش گردد.

در شرایطی که اخلاق دچار واژگونی شده و اصول جزم شده بیرونی خود را به محملی برای قدرت سیاسی تبدیل میکند، طبیعی است که هنر بناچار دچار دو مقوله تمثیلات مبهم (از طریق ظرفیت نسبی درونی) و فرمانیسم افراطی (از طریق ظرفیت مطلق بیرونی) میشود. به عبارت دیگر در این وضعیت هنر وارد بازی رندانه خاصی میشود تا بتواند خود را حفظ کند.

نگاه کنید به رفتن نقاشی از دیوار به کف اتاق و پذیرش شعر توسط موسیقی. همین پوشش شعر بود که موسیقی را به حاشیه کشاند. تمامی این تبدیلات در حقیقت کوششی برای بقا بوده است، ضمن آنکه میدان دو هنر مذکور را سرشار از نوعی ابتذال در شاد خواری کرده است.

مدل نقد اثری هنری در ایران تنها نباید به آشکار سازی نقاط ضعف بسنده کند. این مدل باید بتواند هنر را در حریمی قرار دهد تا بتواند ارزش های صیانت شده خود را برای نگاه به آینده خرج کند.

آینده ای که لذت در آن نه در بندگی هنر برای اقتصاد که برعکس در زنده شدن اقتصادی جاندار توسط این هنر شکل میگیرد، چنین روندی نمیتواند صرفا ماهیتی فرهنگی داشته باشد، چراکه به هر صورت ناچاریم از نیروی اقتصاد برای تولد فرد مستقل بهره جوییم و با تولد چنین فردی است که نیروی فرهنگ وارد حیات جدید خود میشود.

برای موسیقی این حیات عبارت است از جدائی و سپس پیوند غنائی با شعر، موسیقی ایرانی باید حضور خود را بدون شعر تجربه کند تا همچون شعر به عنوان نیروئی مستقل با او از در نکاح درآید.

محسن قانع بصیری

۱۳۲۸-۱۳۹۶ تهران

نویسنده و نظریه پرداز در زمینه های اقتصاد، فرهنگ، هنر و مدیریت

دانشکده علوم رشته شیمی دانشگاه تهران و دانشگاه جیورجیا آمریکا

۱ نظر

بیشتر بحث شده است