گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

بر آستان دروازۀ ابدیت (۵)

«بتهوون در طبیعت» اثر جولیوس شمیت (موزه وین)

موسیقی‌ِ مردی که هیچ پاداش یا جشنی درخور و اندازۀ هدیه‌ای که او به ما ارزانی داشته، نمی‌تواند باشد.» سمفونی‌ای که بدعت‌ها و بدایع آن (مثلا این‌که برای نخستین بار از گروه هم‌سرایان و خط‌های آوازی و کلام در ژانر سمفونی استفاده شد، با شعری از فریدریش شیلر) خود حدیثی دیگر است و سزاوار تحلیل توسط متخصصین و موسیقی‌دانان. سمفونی‌ای که پویۀ چهار‌مش، «چکامۀ شادمانی»، در مدحِ صلح، دوستی و برادری انسان‌‌هاست.

یعنی آخرین پویۀ یک اثر سمفونیکِ آفریدۀ لودویگ وان بتهوون. بتهوونِ حالا مطلقا ناشنوا. به تاریخ ۱۸۲۴. وینی‌ها پیش‌تر چو انداخته ‌بودند که دیگر کار موسیقی‌دان شهیر شهرشان، او که سی‌واندی از زندگی‌اش را آن‌جا گذرانده، تمام است! پس، از پچ‌پچه‌ها اطلاع می‌یابد و اعلام می‌کند: کور خوانده‌اید! هنوز هم هست! و شد سمفونی شمارۀ نُه و یکی دو سال بعد هم، آخرین کار‌های او: «کوارتت‌های آخر(The Late Quartets)».

همان شش کوارتت عمیق و پراحساس برای سازهای زهی که یکی‌شان آخرین آرزوی فرانتس شوبرت بود. چه‌طور؟ شوبرت، محتضر، آرزو می‌کند تنها یک بار دیگر بتواند کوارتت شمارۀ ۱۴ (اپوس ۱۳۱) را بشنود. این اتفاق می‌افتد و پنج روز بعد از اجابت‌ آرزوش، جان می‌سپارد. همان کوارتتی که فیلم «کوارتت آخر(A Late Quartet)» بدان می‌پردازد.

در همان سکانسِ عنوان‌بندی فیلم، کریستوفر واکِن در نقشِ پیترِ قصه، چِلیستِ گروه کوارتت توی فیلم، بعد از این‌که شعری از تی. اس. الیوت راجع‌به جاودانگی و شیوۀ زمان‌بندیِ کوارتت شمارۀ ۱۴ بتهوون قرائت می‌کند، توضیح می‌دهد: «ما امروز با کوارتت شمارۀ ۱۴ آغاز می‌کنیم که گفته شده قطعۀ محبوبِ بتهوونه. کوارتتی که هفت پویه داره. در صورتی که عرفِ اون زمان، چهار پویه بوده. هفت پویه‌ای که به‌هم متصل و مربوطن و موقع اجرا، میون پویه‌ها نباید صبر کنی. نباید استراحت کنی. بتهوون اصرار داشته که تمام قطعه به‌طور لاینقطع اجرا بشه.

شاید با این کارش می‌خواسته یه به‌هم‌پیوستگی، یه‌جور اتحاد میون اتفاقات تصادفی توی زندگی رو نشون بده. شایدم این نشونۀ ناشنوایی و تنهایی‌شه به‌صورتی که حس کرده دیگه آخراشه. پس انگار می‌خواسته بدون اینکه توقفی در قطعه ایجاد بشه، نشون بده که فرصتی باقی‌ نمونده»… نامیرایی و ابدیت!

لئونارد برنستاین، برای اولین فصل از اولین کتابش («لذت موسیقی») عنوان «چرا بتهوون؟» را گزینه می‌کند و به فرم مکالمه‌ای میان خودش (ال. بی.) و شخصیتی -شاید خیالی- به نام ال. پی.، در کاوشِ دلایل اهمیت غول‌آسای بتهوون می‌نویسد:
–ال. بی. : بتهوون تمام قواعد مستقر را برهم زد و به شیوۀ خود آثاری تصنیف کرد که به طرز نفس‌گیری در کمال‌اند. کمال! واژۀ درست باید همین باشد.

زمانی که داری به قطعه‌ای گوش می‌کنی که احساس می‌کنی تنها نتِ ممکن و صحیح همانی‌ست که هست، تو احتمالا داری بتهوون گوش می‌دهی. ملودی‌ها و فوگ‌ها و ریتم‌ها ارزانیِ «چایکوفسکی»ها، «راوِل»‌ها و «هیندِمیث‌»ها‌. اما این پسر، بتهوون، همۀ آن‌چه حقیقتا درست و در کمال است، دارد. همۀ آن موادِ لاهوتی‌ای که قدرت‌شان باعث می‌شوند تو در انتهای قطعه احساس کنی: «پس یه چیزایی هم توی دنیا هستن که واقعا درستن». چیزهای ]اسرارآمیزی[ در موسیقی بتهوون وجود دارد که دایما از قانون خودشان پیروی می‌کنند و هم‌زمان باعث می‌شوند با خودت فکر کنی که کاملا می‌شود به‌شان اعتماد کرد. چیزی که هیچ‌وقت ناامیدت نمی‌کند.
–ال. پی. : این‌هایی که گفتی، تقریبا توصیف خداوند بود.
–ال. بی. : خب، منظور من هم همین بود.

پوریا یوسفی کاخکی

۱ نظر

بیشتر بحث شده است