گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

پوریا یوسفی کاخکی

Posts by پوریا یوسفی کاخکی

بر آستان دروازۀ ابدیت (۵)

موسیقی‌ِ مردی که هیچ پاداش یا جشنی درخور و اندازۀ هدیه‌ای که او به ما ارزانی داشته، نمی‌تواند باشد.» سمفونی‌ای که بدعت‌ها و بدایع آن (مثلا این‌که برای نخستین بار از گروه هم‌سرایان و خط‌های آوازی و کلام در ژانر سمفونی استفاده شد، با شعری از فریدریش شیلر) خود حدیثی دیگر است و سزاوار تحلیل توسط متخصصین و موسیقی‌دانان. سمفونی‌ای که پویۀ چهار‌مش، «چکامۀ شادمانی»، در مدحِ صلح، دوستی و برادری انسان‌‌هاست.

بر آستان دروازۀ ابدیت (۴)

اما پس از این‌که به‌ناگاه بناپارت خود بر تختِ حاکمیت تکیه می‌زند و خودش را امپراتور می‌خواند، نقل است (به وام از روایتِ راجر کیمی‌یِن، موزیکولوگ فرانسوی-آمریکایی)، که بتهوون بسیار خشم‌گین می‌شود و فریاد می‌زند: «همه‌شان سروُته یک کرباس‌اند! حالا نوبت اوست که تمام حقوق انسانی را لگدمال و فقط جاه‌طلبی‌اش را ارضاء کند و خود را بالاتر از بقیه ببیند و بر دیگران ظلم روا دارد» و نام بناپارت را از پیشانیِ نت‌نوشتِ سمفونی‌اش با عصبانیت خط می‌زند و می‌نویسد: «سمفونی قهرمانی، در گرامی‌داشت خاطرۀ یک بزرگ‌مرد».

بر آستان دروازۀ ابدیت (۳)

یک‌سال به همین روال می‌گذرد. لودویگ وان طاقتش طاق می‌شود، به روستا می‌رود و عزلت گزینه می‌کند. او خلوتش را با طبیعت قسمت می‌کند. همان کاری که تا همیشه انجا‌مش داد. عزیزداشتِ این رفیق رنج و راحتش در سمفونیِ شمارۀ ۶، سمفونی پاستورال (=روستایی/دهقانی)، و نیز در نامه‌ها و کاغذهایی‌ که از او باقی‌ مانده، به خوبی پیداست: «چه‌قدر خوش‌بخت‌ام که می‌توانم در میان بوته‌ها و جنگل قدم بردارم. بی‌گمان آن‌ها طنینی می‌افکنند که آدمی نشاطِ شنیدنش را می‌کند. در این دنیا هیچ‌کس به اندازۀ من ییلاقات را دوست نمی‌دارد. هر درخت به اندازۀ یک انسان برایم عزیز و دوست‌داشتنی‌ست».

بر آستان دروازۀ ابدیت (۲)

به تاریخ ۱۸۰۱. لودویگ وانِ آلمانی که حالا دیگر سر و گردنی به‌ هم رسانده و هشت-نُه سالی می‌شود در وین -پایتخت امپراتوری مقدس روم، مرکز موسیقی عالم، شهرِ رویاپردازی با سِرِنادهای شباهنگاهیِ خنیاگران در تابستان و خیال‌بازی با کنسرت‌های غول‌های اتریشیِ موسیقی در زمستان- ساکن شده، در ابتدای سی‌سالگی‌ست و تقدیر برایش خبر بدی دارد: آقای بتهوون، باید ‌تعارف را کنار بگذاری و بدانی گوش‌هات، گوش‌های نازنینت -آن‌ها که باهاشان موسیقی ‌شنیده، کنسرت‌های چیره‌دستانۀ پیانواَت را ترتیب داده و آثار ارکسترا‌لت را رهبری ‌کرده‌ای- دارد دخل‌شان می‌آید! لعنت بر شیطان! راستی‌راستی دیگر نمی‌شنوند این گوش‌ها! پس، نومیدانه می‌نویسد: «دوسال است که تقریبا از هر جمعی حذر کرده‌ام. چطور ممکن است بتوانم به‌شان بگویم ناشنوایم!؟ اگر حرفه‌ای جز این داشتم، آسان‌تر بود اما در حرفۀ من، این معلولیت وحشتناک است». تاب نمی‌آورد. بدجوری دارد دمار از دماغش درمی‌آورد این زمانه و زندگی.

بر آستان دروازۀ ابدیت (۱)

در ابتدای کوارتر چهارمِ سرگیجۀ هیچکاک، اسکاتیِ رَکَب‌خوردۀ قصه، فسرده و حیران، تحت روان‌درمانی قرار می‌گیرد. میج، رفیق دم‌ساز و خوش‌قلب او، به عیادتش آمده و برای اسکاتیِ هاج‌وواج و خاموش، راجع‌به شگردِ روان‌کاوی بیمارستان توضیح می‌دهد؛ اسکاتی باید موسیقی موتسارت گوش بدهد. میج، در ادامه شرح می‌‌دهد که اینجا برای هر نوع افسرد‌گی، موسیقی مطلوب و مقتضی تدارک می‌بینند. موردِ اسکاتی مالیخولیا و ناامیدی شدیدی‌ست که میج در گفتگوی خصوصی‌اش با دکترِ اسکاتی باور دارد موتسارت به‌‌ بهبودش کمکی نخواهد کرد.

یوهان (شانی) اشتراوس: موسیقی کباب و شراب و شباب (۵)

اما شانی تنها اشتراوسی نیست که موسیقی‌اش در برنامۀ سال نو اجرا می‌شود؛ یوهان اشتراوسِ پدر، یوزف و همچنین ادوارد (برادران شانی) دیگر آهنگسازانی هستند –اگرچه امروز نه به شهرت شانی- که موسیقی‌شان در سالن طلایی‌رنگ و متعیّن و مشهور فیلارمونیک وین پژواک می‌یابد.

یوهان (شانی) اشتراوس: موسیقی کباب و شراب و شباب (۴)

مقایسۀ قطعۀ «تندر و صاعقۀ» اشتراوس با پویۀ چهارم سمفونی شش بتهوون (تنها سمفونی برنامه‌ای او و یکی از شاه‌کارهای استاد بزرگ) می‌تواند دربردارندۀ نکات شیرین و البته آموزنده‌ای در مدخل بحث سبک‌شناسی –و به تبع آن، روحیۀ- آهنگسازان باشد؛ آسمان‌غُرُنبه و آذرخش با گذر از فیلتر نگاه و سبک آهنگسازی مثل بتهوون (که درست از همین منظر و در این نقطه‌ است که او را می‌توان طلیعه‌دار رمانتیسیسم در موسیقی دانست) به یکی از طوفانی‌ترین و پرخاش‌گرانه‌ترین آثار هنرمندی تبدیل می‌شود که کارنامه‌‌اش گاها با همچه عباراتی (طوفانی، سدید، قهرمانانه و کاتارتیک) وصف می‌شود، تا بدین‌وسیله نه فقط یک قطعۀ موسیقی برنامه‌ای، که بیان‌گر عمیق‌ترین درونیات بشر شوریده‌ای شود که در فینالۀ سمفونی، به تبعیت از الگویی بتهوونی، به آسمان آفتابی و به فلاح می‌رسد؛ کاتارسیسِ بتهوونی: الگوی فیلسوفانۀ‌ عبور از تاریکی‌ برای رسیدن به نور.

یوهان (شانی) اشتراوس: موسیقی کباب و شراب و شباب (۳)

اما فی‌باب حرکت اشتراوس از نوشتن فقط موسیقی رقص (والس و پولکا و گالوپ و غیره) به سمت تصنیف اُپِرِت (اصطلاحی که به اُپراهایی با مضامین غالبا عوام‌پسند و آکنده از موسیقی و آواز و طنز اطلاق می‌شود)، نقل است از ادوارد هانسلیک مشهور، آن منتقدِ متنفّذِ بالادارِ موسیقی برامس و شومان و شُرَکا، دربارۀ شانی اشتراوس که: «اشتراوس آهنگساز، با اُپِرِت‌ها در برابر ما ظاهر می‌شود، سرحال و جوان… در این نقطه است که ما اشتراوس را از پدرش خیلی جلوتر می‌بینیم. درحال صعود به والاترین محدوده‌های هنر، اشتراوس ما، به عنوان تنها استاد سازندۀ والس که بعد از چندین سال فعالیت مدام، از رهبری موسیقی جشن‌ها به موزیک درام رو آورده است، تاریخ موسیقی را علامت‌گذاری می‌کند، آن‌هم با چه موفقیتی».

یوهان (شانی) اشتراوس: موسیقی کباب و شراب و شباب (۲)

 اگرچه، به اعتبار گفتۀ بیوگرافرهای یوهان اشتراوس، محبوبیت و ارزش آثار او به آن اندازه بود که می‌توانستند فارغ از سالن‌های جشن، به منزلۀ آثاری قابل‌ رقابت با کارهای جدی و کنسرتیِ آهنگسازانی مثل بتهوون و شومان و مندلسون و برلیوز و لیست و واگنر، شنوندگان را در فولکس‌گارتن یا پراتر محظوظ و متلذّذ کنند. در باب محبوبیت والس می‌توان استناد کرد به دست‌مزدهایی که به‌طور معمول برای یک آهنگساز موسیقی عامه‌پسند در قرن نوزدهم مقرر می‌شده: ۳۰ فلورن برای مارش، ۹۰ فلورن برای پولکا، ۱۲۰ فلورن برای کوادریل و ۲۵۰ فلورن برای والس.

یوهان (شانی) اشتراوس: موسیقی کباب و شراب و شباب (۱)

اولین مواجۀ ظاهرا معنادارم با موسیقی یوهان اشتراوس پسر (که او را شانی می‌خوانده‌اند) مربوط می‌شود به دوران پاندمی کرونا. تابستان ۱۳۹۹ احتمالا؛ جایی، به جوف قطعۀ والس «نغمه‌/نداهای بهاری» (Voices of Spring، اپوس ۴۱۰) و پرتره‌ای از چهرۀ کاریزماتیک و متمایز آهنگساز (که کی فکرش را می‌کند خالق مفرح‌ترین و مطبوع‌ترینِ آثار موسیقی قرن نوزدهم صاحب این سیمای ثاقب باشد، با آن موهای سیاه برّاقی که یک‌دست روی سر آب‌جارو و به عقب شانه شده‌اند و آن شارِب چخماقی و سرسبیل‌هایی به‌بالاواگشته و آن تودۀ متلاطم ریشِ گَشَن که صورت را -جز زیر چانه- در دو سمت گونه‌ها پُر می‌کند و می‌شود وجه‌ممیزۀ آن فیگور مطمئن، مهربان یا شیطنت‌آمیز)، نوشته بودم: «شما هم اگر در این رکود و خستگی، گرماگرم تابستان و عرق‌ریزان روح، چیزی نمانده زِه بزنید […] خیال می‌کنم راهی نداشته باشید جُز همین‌که رقص و والس‌های “پادشاه والس”، عالی‌‌جناب “یوهان اشتراوس”، را بشنوید و مثل همین “نغمه‌های بهاری” که خواهید شنید، توی زلّ تابستان، ناگهان جوانه بزنید».

بیشتر بحث شده است