Posts by سعید یعقوبیان
«موسیقاب» (۲)
این ویژگی که بازگوکنندهی انتساب و پیوند شفاف و مشهود یک اثر هنری به زمان و مکان خلق اثر است، در طول قرن گذشته، در توصیف جریانهایی در هنرهای تجسمی و ادبیات ایران بهکار رفتهاست. در مورد موسیقی نیز، عبارت «موسیقی معاصر» که بیش از سه دهه از عمر آن در ایران نمیگذرد، بیشتر به آثاری ارجاع میدهد که میتوان بخش اعظمی از آنها را متأثر از موسیقی آوانگارد قرن بیستم غرب و تحت لوای آن دانست.
«موسیقاب» (۱)
«شب» در شعر منوچهری، مفهومی عام دارد و نشانی از فردیت و زمان و مکان شاعر در آن نیست. اما آن گاه که نیما «شب» را توصیف میکند، چیزی از «من»ِ نیمای آن روزگار و آن محیط با خود دارد. چنین پنداشتی حاصل برخورد بیواسطه و شخصی هنرمند با پیراموناش است. تجربههای شخصی یک آهنگساز نیز در مواجهه با محیط پیراموناش، به آفرینش واقعیتی موسیقایی میانجامد: خلق جهانی موسیقایی در برابر جهان واقع. همچون داستاننویسی که در برخورد با جهان واقع، جهانی داستانی خلق میکند. بنابراین اگر در یک نظام فرهنگی، همانند یک کارگاه صنعتی، محصولات مشابهی تولید شود، در حقیقت «شخصییت»ها و «فردیت»ها از بین رفتهاست.
کج بشینیم، راستشو بگیم (۴)
گروهی نیز به شدت علاقمندند بیوک آقا را ضمیمهی تذکر الاولیا کنند و آوارگیها و بیخانمانیهای او را، شوریدگی شبلیوار درویشی وارسته و واصل تعبیر کنند. شیدای عارفی که تمام کلمات به ظاهر ساده و گاه نامفهومش در عالم معنا و معرفت سرچشمه داشت و چشم معنابینی میبایست تا اندر احوالات ظاهری چونان سرگشتهای، نشانههای سرور و سرمستی از سرکشیدن شراب حقیقت ببیند. وجود چنین پنداشتهایی نیز، از عشق و علاقهی ریشهدار ما به اسطورهسازیها و تقدس بخشیدنها دور نیست. مگر نه این است که در دو دههی پایانی زندگی بیوکآقا، با رسیدگیها و توجه هرچه بیشتر مردم و هنردوستان، حال جسمی و روحی او اندکی بهتر شده بود؟ پس بر چه اساسی و به استناد چه نشانههایی میتوان ثابت کرد که بیوکآقا خود، آگاهانه این نوع زندگی فلاکتبار و دردآلود را انتخاب کرده بود؟
کج بشینیم، راستشو بگیم (۳)
صحت اغلب این اطلاعات مورد تردید است و داستانهای ضد و نقیضی از زندگی و حتی در مورد زادگاه بیوک آقا گفته میشود. آنچه بیش از همه برای من اهمیت دارد موضوع جایگاه ایشان در موسیقیست. همان جملهی نخست نوشتهی بالا مایهی حیرت و شگفتیست: “او یکی از بزرگترین نوازندگان تار در ایران بود…!”. (بگذریم از خیالبافیهای خارقالعاده و در عین حال خلاقانهای که از این هم فراتر رفته و گاه حتی لباس رهبری ارکستر در روسیه نیز به قامتِ جوانی بیوک آقا میپوشانند). پرسش این است: کسی که این عبارت را سالها بعد میخواند، چه تصوری از بیوک آقا خواهد داشت؟ لابد او را در کنار غلامحسین بیگجهخانی، علی اکبر شهنازی و جلیل شهناز و دیگران در زمرهی سرسلسلهداران تارنوازی ایران خواهد نشاند.
کج بشینیم، راستشو بگیم (۲)
زادگاه من (محلهی قرهآغاج شهر تبریز) نیز یکی دو تا مجنون خیلی جالب و با مزه داشت. یکیشان «دلی جاواد» یا همان جواد دیوونه بود؛ خیلی بعید است هنوز زنده باشد. این آدم، عجیب دوست داشتنی بود؛ تپل بود و قد بلند. غالبن سنگریزه جمع میکرد. عاشق نان سنگک بود و ویژگی منحصربفردش این بود که بیشتر اوقات زار زار گریه میکرد. در حدی که جگر شمر کباب میشد! یا مورد دیگری که در دورهی دانشجویی از دوستان سبزواریام شنیدم؛ مجنونی موسوم به «هَنتال»، در روستای بِیزَخ سبزوار که سال ۸۷ از دنیا رفت. هنتال را «کِله شِفتله» (کله شفتالو) هم صدا میکردند. ریش سفید بلندی داشت و سرش طاس بود. بیشتر اوقات مشغول هیزم جمع کردن بود. میگویند روی تشت و این قبیل چیزها ضرب میگرفت و یکی از دوستان اهل موسیقی که همروستایی هنتال نیز بود میگفت درک ریتم شگفتانگیزی داشت. هنتال گاه ساعتها در سکوت به صدای پرندگان گوش میداد و اگر کسی در آن حوالی سر و صدایی میکرد در ساکت کردن او با جدیت تمام، فرمان «هیس!» میداد.
کج بشینیم، راستشو بگیم (۱)
در خصوص اینکه چگونه و در پی چه پیشامدی قوهی تعقل بیوکآقا در جوانی و شاید هم در میانسالی دچار اختلال شده بود داستانهایی دهان به دهان میگشت و میگردد. من نخستین بار او را در سال ۱۳۷۶ در هفده سالگیام دیدم؛ زمانیکه با دوستی برای خرید تار، سراغ سازندهی تار مراغهای جناب آقای نصرالله بوذری رفته بودیم. تابستان بود. صبح زود از تبریز راه افتادیم. به مراغه که رسیدیم مستقیم به کارگاه رفتیم. ظهر که شد جناب نصرالله مهماننوازی کردند و نهار را رفتیم منزل ایشان.
پایِ لنگِ پنج ضربی و هفتضربی (۲)
اما امروز بعد از گذشت نزدیک به چهل سال، استفاده از این الگوی کلیشهای، به ویژه در قطعات موسیقی بیکلام، دیگر توجیهی ندارد و تکرار ساده و هزارانبارهی آن، خود میتواند از نشانههای رخوت و رکود فکری موسیقی کلاسیک ما باشد.
پایِ لنگِ پنج ضربی و هفتضربی (۱)
وزن در موسیقی معمولاً به سه حالت کلیِ ساده، ترکیبی و لنگ تقسیم میشود. پنج ضربی و هفت ضربی نیز، دو نمونه از نوع سومِ وزن، یعنی لنگ هستند که به زعم نگارنده، در طول دهههای اخیر، اپیدمی استفاده از این دو ریتم، بلای جان آهنگسازی علیل موسیقی ایرانی شده است. متأسفانه هر سال در کارهای نوازندگان جوان، در اجراهای جشنوارههای مختلف موسیقی، در کنسرتها و آلبومهای موسیقی (البته در حوزهی موسیقی کلاسیک ایرانی) ردپای این دو ویروس را میتوانیم ببینیم. اشاره به این نکته ضروری است که استفاده از هر ریتمی، به خودی خود نه تنها محل اشکال نیست بلکه صدور هر حکمی مبنی بر اینکه نباید از فلان ریتم استفاده شود، مضحک، بیپایه و مطلقاً مردود است؛ آنچه در اینجا میخواهم بگویم این است که «نوعِ استفاده» از این دو ریتم، آنگونه که در موسیقی کلاسیک ما مرسوم شده، بار هنری نازلی دارد و هر چه که باشد، «آهنگسازی» محسوب نمیشود.
مقایسهی روشهای آموزش ساز عود در موسیقی ترکی (۸)
مقایسهی روشها بر حسب سبک نوازندگی نشان میدهد که سبک عودنوازی، مبین روشهایی است که نوازندگان پس از گذراندن آموزشهای اصلی در پیش میگیرند. ممکن است چنین به نظر برسد که در روش تارگان، پس از آموزش اصلی، هدف، رسیدن به ویرتوئوزیته است. اگرچه تارگان نوازندهی بسیار خوبی است، به سبب تحصیل موسیقی غربی، سبک او فاقد سنتگرایی است که این امر بسیار طبیعی است. بازتاب ذوق و قریحهی تارگان در شیوهاش مشخص است، اما به نظر میرسد که روح مقامها کاستیهایی دارند و روش خاص تارگان، برای نوازندگان سنتی عود، مناسب نیست. اما این روش برای اجراهای تکنوازی بسیار مناسب است. تارگان در اجراهای گروهی شرکت نمیکرد و از مقامهای سنتی مانند صبا و هُزام نیز بهره نمیبرد (Yildiz,2005:42).
کتابی در اقتصاد موسیقی (۹)
بنابراین در محیطی چون ایران، وضعیت اقتصاد موسیقی، موجب تولید انبوه تنها چند نوع موسیقی خواهد شد که تمامی آنها را می توان زیر لوای موسیقی مردم پسند جمع کرد و این مسأله موجب می شود تا موسیقی هنری و جدی، روز به روز منزویتر شده و امکان عرض اندام در بازار موسیقی نداشته باشد. چگونه میشود توصیههای کتاب را برای موسیقی ای بکار بست که اساساً امکان بازاریابی و ایجاد تقاضا ندارد. ازین رو در شرایط نابرابر، توصیه ها برای انواع مختلف موسیقی که هر یک حضوری متفاوت در بازار موسیقی دارند، می بایست متفاوت باشد.

