یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶ ،
پیمان سلطانی
| از این نویسنده بخوانید: |
x |
|
«درهم شکستن زاده رويا نيست.» اساس تفکر مدرنيسم در اين جمله نهفته است. ما وارد عصري شده ايم که بر گسستن و بي حرکتي استوار شده و از زمان صفر آغاز کرده است، عصري که انسان را ميان وجدان اجتماعي و طغيان هاي زيبايي شناسانه شقه کرده و بين او و خودش شکافي عميق و طبقاتي آفريده است. در همين عصر است که تمامي ابهام هاي صوتي غيرقابل انتقال و غيرقابل توصيف به «صوت» مبدل مي شود.
حرکت به سوي اسطوره هاي غيرقابل فهم مادرزادي و رمز و راز لبريز شده از مفاهيم و معاني مستتر در صوت براي دستيابي به معاني متکثر درون آن ما را به سوي ضد ابزاري ترين عنصر موسيقايي(صوت) سوق داده است.
با همين تصور است که موسيقيدان اين عصر، تداعي هاي معناشناختي در صوت را که به کنکاش کشيده و گزين گويي و ايجاز را به ايده هاي صوتي مبدل مي کند زيرا معتقد است که در صورت منفرد با سکون تصادم خواهد کرد.
اگرچه زبان موسيقايي در نيمه دوم قرن، بري از اصل توسعه و دگرديسي است اما بخش مهمي از آثار اين دوره با تخيل عليه تخيل و کنکاش بين ماده و تخيل آفريده مي شود و همين جا است که به آزادي فرم بر اثر عدم آزادي خيانت مي شود و اين در اثر گريزناپذيري خود اثر هنري است.
پس از جنگ يک بي کرانگي ميان زمان حال و گذشته به وجود مي آيد که در علت فاعلي نوشتار و بازنگري زمان حال و آينده واقع مي شود و همين طور يک بي کرانگي اميال و طبايع کوچک «من» که در علت غايي قرار مي گيرد.
بنابراين مواد نظام دهنده يي چون استروکتور، فرم و حذف فرم و هارموني به عنوان فونکسيون شرط لازم براي احراز هويت هنرمند و تحقق هر اثر هنري و معاصر بودن خواهد بود. موسيقيدان اين دوره دست به خلق آثاري خواهد زد که برآمد بصيرت فرهنگي اش باشد.
گرچه مي داند که «واحد بودن» اثر معيار و امتيازي براي اندازه گيري کيفيت زيبايي شناختي آن اثر نخواهد بود. او مي کوشد تا از پيامدهاي عيني و ارجاعات باواسطه به صوت دوري کرده و شرايط جديدي براي گوش دادن فراهم کند زيرا مخاطب نيز خود را با نوعي ديگر از شنيدن رودررو مي بيند چرا که خالق مخاطب را از آن خود مي داند، همچنين بخشي از ساختار و مصالح آثار خود را در عبور و گذر از آن مي يابد.
ديگرگونه بودن موسيقي پس از جنگ که توام بود با عصر بدگماني سبب شد تا عناصر و مصالح موسيقايي داده هاي خاصي را مطرح سازند. موسيقيدانان اين عصر هرگونه صوتي را به عنوان ماده خام به حساب مي آورند. هر پديده ژنريک را از ساختار روايي جدا کرده و در پي کشف ابعاد مصالح زمان خود هستند چرا که موقعيتي فراهم مي شود که ما خود را با مسائل شنيداري زمان خود مواجه سازيم.
***
اگر "نو" را مرتبط با ساختارهای موسیقی کلاسیک ایرانی یا به طور کلی سنت بسنجیم، به ندرت میتوانیم با اثری روبرو شویم که در آن مدرنیته جریان داشته باشد. البته این مشکل مدرنیته نیست، بلکه مشکل در تصوری است که ما از مدرنیته داریم. تصور اولیه و ثانویه ای که از مدرنیته در پس زمینه ذهن برخی از موسیقی دانان ایرانی وجود دارد، ترکیب مقداری عناصر خارجی با عناصر داخلی است.
با وارد کردن این عناصر به هر اثر هنری، اثر خو به خود نو نخواهد شد. گاه ممکن است از و بودن اثری مدت ها بگذرد و در زمره عادت ما به صورت سنت درآید. از این روست که ما میان نو و مدرنیته و میان مدرنیته و معاصر بودن قایل به تفاوت هستیم. ما معاصر با جریان هایی هستیم که از مدرنیته گذر کرده اند و آن را به عنوان عاملی در تحول همه کارها پذیرفته اند.
در آثار آهنگ سازانی چون "لتوسلاوسکی" و "جان کیج" نوعی تکه تکه کردن پایان ناپذیر وجود دارد. جان کیج حتی در شعرهایش نیز این تمهید را به کار میبرد؛ و این پایان ناپذیری، غیر قابل بازگشت به مبداهای اولیه است. در خود مدرنیته نوعی ناهماهنگی به وجود می آید؛ چرا که خود به دنبال تغییر هارمونی کلاسیک بوده است و از این رو، یک باره در مقابل یک دیس هارمونی (Dis harmony) جدید قرار کیگیرد و دیس هارمونی برآیندی می شود از درون خود موسیقی.
بنابراین موسیقی دیگر به دنبال سوبژکتیویته نخواهد گشت. زیرا تمام هنرهایی که امروزه با ما معاصرند، به دنبال همان قطعه قطعه کردن یا شقه کردن سوبژکتیویته و نسبت اش با دیگر عناصر هستند. موسیقی ایران چون نتوانسته است با این جریان همگام شود، به تفکر انتزاعی دست نیافته است، یعنی اکثر آثار موسیقایی بی آن که قدرت بازگشت به گذشته را داشته باشند باید به نقطه ای حرکت کنند که تمامی پارامترها را به کلی به هم بریزند و همه چیز را در شقه شدن صدا ها بنگرند و از این طریق بتوانند ظرفیت موسیقایی کسب کنند.
تیر ۴م, ۱۳۸۶ at ۲:۴۱ ب.ظ
چرا اینقدر سخت مینویسید ؟ مگه روان نوشتن چه اشکالی داره ؟ بخدا کسی بهتون نمیگه بیسواد اگه ساده و روان بنویسید…
تیر ۷م, ۱۳۸۶ at ۸:۲۱ ب.ظ
با سلام
در پاسخ به دوست عزیزمان می خواستم بگویم
بهتر نیست کمی مطالعه کنید تا پیش زمینه ای برای درک متن های تخصصی، که اتفاقاً در این مورد متن جناب سلطانی به هیچ وجه مغلق و پیچیده نیست، به دست آورید؟
هر موضوعی به تبع زبان و ادبیات ویژه و منحصر به خود دارد؛ مثلاً یک متن حقوقی یا نوشته ای در مورد سیاست خارجی و… . بدیهی است که نگارنده ی این نوشته ها با این تصور برای رسانه ای مطلب می نویسد که مخاطب با مفاهیم تعریف شده ای که پیش نیاز فهم آن است آشناست، و اگر موردی را نداند کتاب های مرجع بسیاری در هر زمینه وجود دارند که با همین هدف منتشر شده اند. بهتر است ما کمی به خودمان زحمت بدهیم و اگر موضوعی را پیگیری می کنیم و به آن علاقمندیم، جدی تر با شیم و بیاموزیم.
از آقای سلطانی سپاسگزارم که در شرایطی که اکثریت در پی جذب مخاطب عام، به ساده پسندی و سطحی نویسی روی آورده اند، برای مخاطب خاص، که از سطح بیزار است و احساس جدا افتادگی می کند، می نویسند.
با آرزوی موفقیت
مرداد ۲م, ۱۳۸۶ at ۲:۴۰ ق.ظ
درهم شکستن زاده رويا نيست؟
با تشکر درهم شکستن زاده رويا نيست
این جمله از کیست؟ یک جمله از شاملو هست که می گوید اگر چیزی میبینی این زاده توهم توست. اساسا جهان جدید بر این بینادی سنتککه داده های بیونی محصول انکشاف درونی است. همان چیزی که کانت گفت اشیائ در من . در مقاله شما به بحثی اشاهر شد درباره مواجهه موسیق دانان با غرب. من یک مقاله یا بهتر بگوییم یک رساله بلند دارم تهیه میکنم که به تحلیل وو بررسی همین موضوع پرداختم.
با تشکر.
در ضمن ان دوستی که گفته روان بنویسد من که ناروانی نیدیم شما کمی خود را بالا ببرید تا به مقصود گوینده برسید
آذر ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۴:۱۷ ب.ظ
من تصمیم گرفتم مطالعه کنم تا با پیش زمینه ای برای درک متن های تخصصی،خودم را بالا برده و سپس از متن فوق استفاده نمایم
آذر ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۴۷ ب.ظ
نوشتن برای مخاطب خاص الزاما مترادف با بیان پیچیده نیست.
محتوای عمیق را میتوان با واژه های ساده هم بیان کرد(که خود نیز هنریست)
مگر نه اینکه کلمات صرفه محملی برای انتقال معانی است؟
با این حال بنده به سهم خودم از زحمات آقای سلطانی تشکر میکنم.
آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۰ ق.ظ
زیبایی ساده است و سادگی زیباست ولی برای رسیدن به سادگی باید از پیچیدگی های زیادی گذشت.