موسیقی و طنز (قسمت دوم)

مقصود اینکه به جز مثال های بسیار استثنایی، به دشواری بتوانیم پیدا کنیم، قطعات با کلامی را که نقش طنز پردازنه آنها، یکسان به دوش واژگان و به دوش صداها گذشاته باشد. در اکثریت قریب بااتفاق آنها، فقط کلام است که نقش طنز آمیز دارد و موسیقی یا خنثی است یا اصلا احساسات دیگری را تداعی می کند و یا حداکثر در حکم وسیله تزئینی به کار گرفته شده است.

البته نه فقط در موضوع طنز بلکه در بسیاری از موضوعات تغزلی، حماسی، مذهبی، آیینی، اجتماعی و حتی تبلیغات سیاسی، موسیقی صرفا نقش تزئینی و یا برانگیختن عواطف به نفع القای کلام مذکور را به عهده داشته است و این نکته ای است که پژوهشگران موسیقی، به ویژه تاریخ نگاران موسیقی باید به آن توجه کنند.

پس بحث ما در اینجا، موسیقی بی کلام است؛ یعنی قطعه موسیقایی که در آن فقط از صدای آلات موسیقی استفاده می شود و اگر صدای انسان هم به کار برود، به صورت افکتیو و بدون کلام است.

اینجا باید مطلبی را بگویم که برای دوستان اهل موسیقی توضیح واضحات است ولی برای دیگر حاضران گرامی، اینطور نیست. موسیقی تنها هنری است که ماهیتا حالت انتزاعی جهت گیری مشخص به سوی درونیات انسان، احساسات فردی و سلوک روانی فرد را دارد.

شاید در بسیاری از آثار هنری سایر رشته های هنری نیز بتوان کمابیش چنین حالتی را جستجو کرد، ولی انحصار این وضعیت در تاریخ هنر، مخصوص موسیقی بوده است و جالب این است، بدانیم که تا اوایل قرن بیستم، رسیدن به این حالت انتزاعی و ناب حالتی که در آن بیان احساسات با هر وسیله دیگر اعم از واژه یا تصویر یا حجم بسیار دشوار تر است تا با موسیقی این حالت مورد تقدیس متفکران و هنرشناسان جهان بوده است.

از جمله فردریک شوپنهاور و گوته فیلسوف های آلمانی که می گفتند: “همه هنرها سعی می کنند که به حالت موسیقی برسند، نه به این معنی که مثلا یک تابلو نقاشی جایش را به یک قطعه موسیقی بدهد و یا سازها و نغمه پردازان، را تصویر کنند، بلکه به این معنی که در همان هنر، نقاش نیز با نگاه دقیق به عوامل بنیادین موسیقی نظیر ریتم، حرکت، تنالیته صدا(در نقاشی: تنالیته رنگ) و به ویژه هارمونی، هماهنگی اجزاء در ترکیب بندی، تاثیر تابلو نقاشی به آن رهایی و اوجی برساند که معمولا شنود یک قطعه عالی این کار را می کند و بدون واسطه و مستقیم نیز میکند.

این حالت انتزاعی موسیقی برمیگردد به خصوصیات منحصر به فردی که این هنر دارد و اصلی ترین خصیصه آن این است که به اصطلاح ساده، موسیقی خودش هدف خودش است و عناصر سازنده آن ارجاعی درونی دارند. شما وقتی میگویید لیوان، این کلمه به خودی خود فاقد تصویر، فاقد جسمیت و فاقد معناست؛ مگر برای کسی که این شیئ را دیده باشد و زبان فارسی هم بداند و با شنیدن و یا خواندن این واژه، این تصویر و تصور از آن شیئ در ذهنش تداعی شود.

در هنرهای تصویری، این رابطه مستقیم تر است زیرا با دیدن لیوان، با رویت با چشم، بلافاصله معنی و جایگاه آن در ذهن معین میشود. مگر برای افرادی که به عللی اصلا این شیئ را ندیده باشند، در اینصورت این تصویر بر ایشان مجموعه نظم و نانظمی است از خط و رنگ و به اصطلاح با ناخودآگاهشان با این تصویر ارتباط میگیرند و آن را حس میکنند، بدون اینکه بتوانند آن را توضیح دهند.

در موسیقی رابطه از این هم مستقیمتر است، برای اینکه یک نت موسیقی یا یک واژه و حتی جملات موسیقی که از ترکیب و ترتیب واژگان و نتها تشکیل شده اند نماد هیچ چیز نیستند. کلمه لیوان قرار دادیست برای به ذهن آوردن یک شیئ و نامیست برای آن. نت سل، یا اولین عبارت گوشه کرشمه در دستگاه شور و یا هر جمله معروف دیگر نه نهادیست نه نامی برای قراردادی. اگر برای واژه لیوان خود لیوان هدف است، برای نت سل یا درآمد شور، خود آن نت یا آن درآمد هدف است. یعنی موسیقی پدیده ایست خود-ارجاعی و اگر به آن، کلام یا تصویر و یا حرکت انسانی بصورت اپرا و غیره اضافه نشود، از ازل تا به ابد درونگراست و ارجاعی به بیرون از ذهن و احساس انسان ندارد.

1 فکر می‌کنند “موسیقی و طنز (قسمت دوم)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.