یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ،
هستی نقره چی
روزهای سختی بود؛ سرد و سیاه. سایه مرگ بر سراسر اتحاد جماهیر شوروی گسترده بود. ترس از اعدام، تبعید و اسارت هیچکس را لحظه ای رها نمی کرد، به خصوص هنرمندان و دیگر افرادی را که اهل تفکر بودند. کسی جرات مخالفت با استالین را نداشت. مردم کاملا مسخ شده بودند. همه آنها انگار دو شخصیت داشتند: اول آنچه رژیم از آنها می خواست و دیگری موجودیت واقعی خودشان.
استالین دهه های 1920 و 30 را {صرف} حذف و پاکسازی نویسندگان کرد؛ ماند لشتام، بابل، ییسنین، مایاکوفسکی، تسوتایوا و گومیلیوف.
بسیاری از آنها اعدام و بسیاری دیگر اسیر شدند. سال 1948 نوبت به آهنگسازان رسید.
رهبر و معلم کبیر، اپرایی را شنید که او را بسیار ناراحت کرد. خشم او دامن موسیقی آوانگارد را گرفت. موسیقی های سبک قدیم هم مطابق سلیقه او نبودند. موسیقی باید با ملودی های ساده و قابل فهم خود تمام ویژگی های رژیم را برمی شمرد و آن را ستایش می کرد.
استالین به کمیسرهایش دستور داد موسیقی «سوسیالیسم واقع گرایانه» را به آهنگسازان تحمیل کنند و هر کس را که ایده دیگری دارد، به راحتی کنار بگذارند. کمیته مرکزی، آهنگسازانی را که موسیقی آنها «ضدمردم» و «فرمالیستی» بود، محکوم کرد.
وظیفه سنگین محو کردن «فرمالیست ها» به عهده تیخون خرنیکوف بود. خرنیکوف از اول آوریل 1925 تا 1948، زمان تشکیل نخستین کنگره انجمن آهنگسازان، فهرست کاملی از آهنگسازان «ضد مردم» تهیه کرد. نخستین «ضدسوسیالیست ها» شوستاکوویچ، پروکوفیف، خاچاطوریان و مایاکوفسکی بودند.
«در آثار رفیق شوستاکوویچ، انواع مختلف مغایرت و تضاد را با واقعیت هنر شوروی پیدا کردیم: واقعیت گریزی، عصبیت و صحنه های مشمئزکننده. در آثار رفیق پروکوفیف هم به جای احساس و ملودی های طبیعی، خورخور و زوزه شنیدیم».
این نوشته، بخشی از گزارش خرنیکوف بود.
او همچنین گزارش داد که مردم «در سراسر اتحاد جماهیر شوروی» به اتفاق آرا، به اصطلاح فرمالیست ها را محکوم کردند و خواستند با تمام کسانی که نامشان در لیست سیاه بوده است، مانند وطن فروشان رفتار شود؛ «سمفونی های روشنفکرمآب دیگر کافی است! با دستورهای روشن و صریح حزب، تمام مانیفست های فرمالیست ها را متوقف خواهیم کرد».
شوستاکوویچ را بیشتر از همه به خاطر اپرای «لیدی مکبث» آزار دادند. روز توبه او واقعا وحشتناک بود. مردان «گناهکار» را مجبور کردند مقابل جمع از اشتباهایشان ابراز پشیمانی کنند. نمایشی خفت آور از خودانتقادی و خواری بود. پس از آن پروکوفیف سکته مغزی کرد و هیچ وقت از آن بهبود نیافت و پنج سال بعد، در یک روز با استالین درگذشت. خبر مرگ او تا یک هفته انتشار نیافت، چون در آن زمان رسانه های گروهی شوروی مرتبا اخبار مربوط به مرگ استالین را پخش می کردند.
12 سال پیش از این مراسم توبه هم، شوستاکوویچ را مقابل همین جمعیت شلاق زده بودند. او فهمید که دیگر باید جلوی خود را بگیرد و اقرار کند: «رفیق، رئیس جلسه من از شما بسیار سپاسگزارم... فکر می کردم در ایجاد سبکی شخصی که از خواسته های هوشمندانه رژیم شوروی پیروی کند، موفق شده ام... اما الان می بینم مرتکب چه اشتباه بزرگی شده ام. می دانم قضاوت حزب کاملا عادلانه است. روی ساختن تصویر موسیقایی از قهرمانان بزرگ کشور با ایدئولوژی درست، کار خواهم کرد، البته با راهنمایی های کمیته مرکزی شیوه کارم را عوض خواهم کرد و آهنگ هایی واقعا خوب برای مردم کشورم خلق می کنم».
توبه شوستاکوویچ آنقدر خفت آور و مبالغه آمیز بود که بیشتر حالت مسخره کردن رژیم را داشت. در حقیقت او از عذابی سخت ترسید و ضربه دید. هرچند، در خلوت، خود را برای انتقام آماده می کرد.
مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۱ ق.ظ
نمیدونم چرا یاده آقای {ص ه} افتادم!!!!!
مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۴ ق.ظ
این وضعیت چقدر شبیه امروز ایرانه!
مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۶ ق.ظ
یاد کتاب ۱۹۸۵ افتادم
مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۱ ب.ظ
مطلب خوبی بود اما چند نکته وجود دارد که باید اصلاح شود. روند برخورد با شوستاکوویچ به۱۲ سال قبل از سال ۱۹۴۸ بر می گردد یعنی در سال ساخت اپرای لیدی مکبث در متسنسک در سال ۱۹۳۶ ،که پس از چند اجرای آن با مقاله ای در روزنامه پراودا به نام هرج ومرج منتسب به استالین مورد حمله قرار گرفت واز برنامه های نمایشی خارج شد.او به همین دلیل برنامه های تمرین سنفونی شماره ۴ خود را کنار گذاشت و در یک عذرخواهی غیررسمی سمفونی شماره ۵ را ساخت که جالب اینجاست که از شاهکارهای موسیقی معاصر قرن بیستم است. روندی که از سال ۱۹۴۸ شروع شد به سمفونی شماره ۹ شوستاکوویچ برمی گردد که شوستاکوویچ برای جبران آن اوراتوریوی آوازهای جنگل را ساخت. به هر حال ناشی از این فراز ونشیب های پی درپی شوستاکوویچ تا سال ۱۹۵۳ دیگر برنامه عمومی نداشت وبعد از مرگ استالین در آن سال والبته با روحیه ای خلاقانه تر وقدرتمندتر از گذشته مسیر آعنگسازی خود را ادامه داد
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۷:۲۱ ق.ظ
عجب !!!
خیلی جالب بود تا بحال جائی این مطالب رو نخونده بودم.
بقول معروف :
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
آبان ۳م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۶ ب.ظ
Rafigh majid entezami ham…
بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ at ۹:۴۳ ب.ظ
سرکار خانم نقره چی
گمانم هنرمندی شما صرفا در موسیقی یا امر ترجمه نیست خلاقیت شگرفی هم در ساختن تاریخ دارید. خصوصا آنجا که به شوستاکویچ در جمع شلاق زدید.
به هر حال میتوان هر چیزی را به استالین و شوروی چسباند. دنده شان نرم میخواستند مغلوب نشوند. تاریخ را غالبین مینویسند.
به هر حال بسیار بدیع بود این تاریخ نگاری