پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴ ،
سجاد پورقناد
در مطلب قبلی راجع به
محاسن و معايب بداهه نوازی
بحث و نتيجه گيری شد که بداهه نوازی اگرچه محاسنی هم دارد، ولی اگر روی صحنه اجرای بيايد ميتواند تاحد زيادی مخرب باشد.
قبل از شروع بحث به تاکيد اين نکته میپردازم که منظور از بداهه، بداهه نوازی به معنای واقعی کلمه و خلق در لحظه اجراست؛ تکرار اين جمله از اين لحاظ لازم بود که عده ای بداهه
نوازی را بسط و گسترش جملاتی که پيشتر در ذهن جاي گرفته میخوانند. به قول علی اکبر مرادی، نوازنده مشهور تنبور، بداهه خالص شعاری بیش نیست و بداهه واقعی به ندرت در
نوازندگی روی میدهد.
محمدرضا لطفی نوازنده و آهنگساز نامی ایران نیز به تازگی در یک مصاحبه؛ جدید بودن جملات را در بداهه نوازی نادر خواند و عنوان کرد، بیشتر جملات اینگونه اجراها، ترکیب
جملات قدماست که در ذهن ما دسته بندی شده و ارائه میشود (نقل به مضمون)
در واقع اگر بيشتر بداهه نوازی های نوازندگان ايرانی، دقيق مورد بررسی قرار بگيرد، کاملا جملات رديف يا آهنگسازی ها قدما يا نواخته های قبلی شخص بداهه نواز را در بر دارد و به
مقدار ناچيزی توليد موسيقی جديد شده، برای همين مثلا
چهارمضراب دشتی(راست کوک)
فرامرز پايور بسيار جذابتر از مثلا اين
بداهه نوازيست...
چراکه روی اين چهارمضراب فکر شده و غلط گيری شده.
همانطور که گفته شد، بداهه نوازی های زيبا تر پشتوانه فکری بهتری دارند؛ مثلا در موسيقی ايرانی کسی که رديف را خوب فرانگرفته و با جملات و تحريرهای آن آشنا نيست، به
سختی ميتواند(به اصطلاح) بداهه نوازيي در حال و هوای موسيقی رديفی داشته باشد.
اين پشتوانه همان جملاتی است که قرار است در به اصطلاح بداهه ای که خواهد نواخت به کار آيد! اکثر بداهه نوازان ديد ساده انگارانه ای به کار خود دارند و کمتر در چيزی که مينوازند
عميق ميشوند، چون دنبال کردن ملوديهايی که به ذهنشان رسيده ميتواند به اصل ملودی(که مثلا توسط صبا يا شهناز نواخته شده ) برسد و پس از پايان کار ببيند، دقيقا اثر هنرمند قبلی را
اجرا کرده! با اين اتفاق همان بسط و گسترش هم که اقلا تا حدی شکل کار را جديد نشان ميداد را هم از دست داده.
يک مثال: اگر به نوازندگی مرحوم حسين ياحقی گوش کرده باشيد، جملات زيادی را از او در ويلن پرويز ياحقی و گاه اسدالله ملک ميشنويد، اگر در لحظه اجرا از پرويز ياحقی بپرسيد،
اين که مينوازی در اصل ساخته کيست؟ او احتمالا نه به ياد مي آورد، نه اصلا میخواهد که یاد بیاورد( به همان دليل که گفته شد)
با اينکه اين موارد را تمام بداهه نوازان و يا بداهه خوانان ميدانند ولی باز بداهه نوازی را اصل انکار ناپذير(!) موسيقی ايرانی ميدانند. البته لازم است اين افراد را به دو گروه کلی تقسيم
کنيم:
گروه اول:
کسانی که وقتی ميگويند موسيقی ايرانی، حفاظت از سنتهای قديمی( چقدر قديمی را بايد از خودشان بپرسيد!) و حفظ اصالتها (اصالت را هم هر گروه به شکلی تعريف ميکنند) را وظيفه
هنرمند ميدانند. اصولا صحبت در مورد اين گروه بخاطر تناقضاتی که در گفتار و ايده هايشان است کمی مشکل است، چراکه از طرفی ميخواهند سنتی را حفظ کنند (که احتمالا اين سنت
کهنه شده و عده ای آن را زير پاگذاشتند که حالا اين دوستان قصد حفظش را دارند) و از طرفی ميخواهند کاری نو انجام دهند.
اين علاقه به سنتها خود دو حالت ميتواند داشته باشد؛ الف-نگهداری آن برای تاریخ نگاری که در این مورد ضبط صوت و تصویر موسیقی مورد نظر، میتواند کافی باشد. ب-کسانی که
میخواهند قالبهای سنتی را حفظ کنند ولی به آن شاخ و برگی هم بی افزايند؛ اين گروه که مخصوصا پس از انقلاب طرز تفکرشان به صورت زايد الوصفی مطرح شد، اکثرا با مشکلاتی
درگيرند. مخصوصا مشهور است که " دونفرشان يکديگر را قبول ندارند! " دلیل هم این است که نوآوری بر مبنای سنت یکی، برای دیگری زیر پا گذاشتن سنت محسوب میشود و از
همین روست که همواره این گروه با همگروهی هايشان درگیری دارند (و نیز گروه الف با گروه ب!)
گروه الف اصولا با توجه به هدف با ارزشی که دارند ( که همانا ثبت تاريخ صوتی ميباشد) پا در مسير اشتباهی گذاشته اند و آن هم کار خلاقيت يا هنر است. اينان در واقع نبايد هنرمند
باشند، بلکه صرفا باید راوی باشند. مگر موزه داری هست که روی تابلوهای قديمی نمايشگاه تغييری ايجاد کند و آن اثر به روزتر و کاملتر شود؟ همين تناقض است که واژه متناقض "
موسيقی سنتی" را روی گروههای گذاشته که آثار آنها در عصر مدرن ساخته شده.
گروه دوم هم سعی دارند ادامه دهنده سنتهای گذشته باشند ولی مگر ميتوان در جايی که فقط ماشين و آپارتمان و کامپيوتر و در يک کلام دنيای مدرن ديده ميشود، حال سنتهای کاه گلی
گرفت؟! اصلا چرا بايد خود را لای ستونهای قديمی پنهان کنيم و در ساخت آثار نو که فکر باز و بی دغدغه را ميطلبد محدوده ای برای خود در نظر بگيريم؟
تمام اين واژه هاي بسته قفسی است که خود را در آن زندانی کرده ایم و هر روز از یکدیگر میپرسیم که آیا راهی هست که از این زندان ملال آور بگریزیم؟
آيا موسيقی ما تمام شده؟! بله اگر به يک استاد طراح بگويند ۱۰۰ طرح برای لاستيک ماشين بزن، بعد از ۶۰ طرح به تکرار می افتد، ولی اگر بگويند در بی کران ذهنت طرحی بزن...
گروه دوم:
اين گروه که تعدادشان هم در ميان موسيقيدانان ايرانی کم نيست، زالو آسا به موسيقی چسبيده و از هر راهی برای به نمايش گذاشتن موجود بي خلاقيتشان استفاده ميکنند. پس چه فضايی
بهتر از فضای بداهه نوازی؟! اينجا کسی انتظار شق القمر از کسی ندارد، اگر موسيقيتان تکه پاره ای از چند قطعه معروف هم بود باکی نيست، اصلا اگر همان هم به ياد نيامد خيالی
نيست!
حتی شما ميتوانيد در بزرگترين سالنها با گرانترين قيمتها بليط بفروشيد و حتی برنامه تان را ضبط صوتی تصويری کنيد، ديگر کسی نمی پرسد که مگر بداهه يک ارزشش بخاطر حالت
فکری لحظه اجرا نيست؟ پس شنيدن آن در دو سال ديگر و حال و هوای ديگر با اين ديدگاه چه ارزشی دارد؟
همين افراد چنان کردند که گويی بداهه نوازی عملی مقدس است و اين مهم را هر روز ترويج ميکنند تا جايی که در مورد افلاکی بودن بداهه نوازی در نشريه جشنواره ای خواندم : " خدا
هم جهان را بداهه خلق کرد! "
گاهی در صحبتهای هنرمندان صاحب نام که کارهای غير بداهه نيز به تعداد زياد دارند به تازگی ميشنويم که بداهه را اصل موسيقی ايرانی می نامند. اينجا ميتوان دو سئوال را مطرح کرد:
يک- به فرض اينکه در قديم موسيقی ما بداهه بوده (البته وقتی قرار بر کری خواندن در مجامع بين المللی شود، همين اساتيد می فرمايند، ما قديميترين ارکسترهای جهان را داشته ايم که
حتی رهبر ارکستر هم داشته!) امروز که ما بداهه نوازی را مطابق حال و شرايط اجتماعی نميبينيم (به عللی که ذکر شد) چرا بايد ادامه دهنده اين سنت بيهوده باشیم؟ دوم-آيا کارهايی که از
شما شنيده شده و بداهه نبوده موسيقی ايرانی نيست؟ مگر نه اين است که بهترين بداهه نوازيهای شما کمی قدرت موسيقی پيش ساخته شما را داراست؟ و شايد يک سئوال ديگر... آيا چشمه
خلاقيتتان خشک شده که به ما وعده " سراب " ميدهيد؟