چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (V)

تا حدودی مشاهده می شود که عقیده ی تکامل گرایی در هارمونی و عناصر ساختاری موسیقی، در اندیشه ی تکامل گرایی قومی ـ فرهنگیِ آدرنو هم رسوخ کرده است هر چند که رابرت ویتکین نسبت دادنِ اینگونه نقد های نژادپرستی و اروپا محوری را به آدرنو، برچسب زنی می داند و معتقد است که آدرنو در نقد پیرو فلسفه است و کاملا از نژاد پرستی به دور است (ویتیکن۵۳:۱۳۸۲ ).

به عقیده ی من تا حدودی می توان بین نظرات آدرنو و موسیقی شناسان تطبیقیِ اروپایی اشتراکاتی را یافت.

به هر حال قضاوت با شماست…

متن: نمونه هایی که در متن اصلی زیر شماره های [۴] تا [۱۲] آمده است:

در این بخش آدرنو به مقایسه ی موسیقی “جدی” و موسیقی عامه پسند از جنبه ی فرم کلی و فرم های جزئی می پردازد. او معتقد است که در موسیقی عامه پسند هیچ ارتباطی بین جزئیات و فرم کلی وجود ندارد. برای مثال:

“در موسیقی عامه پسند، علاوه بر فرم کلی، جزئیات و خرده کاری ها هم استاندارد شده هستند، مانند ” برِیک” (break)، بلو کورد (blue chord)، و نت های کثیف (dirty notes). استاندارد سازی این جزئیات، زیرِ ظاهرِ افه های فردی که کاربرد آنها را به عنوان رمز استادانِ فن توصیه می کنند، پنهان شده است”.

به عقیده ی آدرنو “شنونده استعداد می یابد که در برابر جزء واکنشِ قویتری نشان دهد تا در برابر کل” ؛ اما هرگز هیچ تاکیدی بر کل به عنوان یک رویداد یکتای موسیقی گذاشته نمی شود، و ساختار کلی نیز هرگز ارتباطی با جزئیات پیدا نمی کند. در موسیقی ” جدی” هر جزء معنای موسیقایی خود را از کلیت عینیِ قطعه ای بر می گیرد که از نسبتِ زنده و پویای میان جزئیات متعدد پدید آمده و هرگز محدود به صرفِ تحمیلِ یک شِمای موسیقایی نیست”. سپس دو نمونه از بتهوون را مقایسه می کند: موومانِ نخستِ سمفونی هفتم و موومانِ نخستِ سونات « آپاسیوناتا ».

*در سمفونی هفتم: تمِ دو ماژور در مقدمه ی موومانِ اول، معنای خود را صرفا از زمینه ی اثر می گیرد [و به خودیِ خود ارزش ندارد]؛ این تم هرگاه به تنهایی در نظر گرفته شود، در آنِ واحد همه ی معنای خود را از دست می دهد.

*در سوناتِ آپاسیوناتا: قسمتِ “Recapitulation” در موومانِ نخست این سونات، بعد از قسمتِ توفانیِ قبل از خود معنا پیدا میکند. به عبارت دیگر با حذف بخش های “Exposition” و “Development”، دیگر “Recapitulation” آن تاثیر دراماتیک خود را نمی گذارد و تمام تاثیر آن از بین می رود.

در حالی که در موسیقی عامه پسند چنین چیزی نمی تواند روی دهد. هرجزئی را که از زمینه ی آن جدا کنید، هیچ تاثیری بر معنای موسیقاییِ کلّ آن نخواهد گذاشت؛کارکرد جزء ، صرفا کارکرد مهره ی ناچیزی در یک دستگاه است. در ادامه آدرنو تا حدودی متوجه می شود که مقایسه اش هنوز کامل نیست و کمبودهایی را دارد، پس در زیر شماره های [۸ تا ۱۱] بهتر می داند که مقایسه اش را تا حدودی معطوف به نمونه هایی از موسیقی “جدی” کند که به موسیقی عامه پسند نزدیک تر است مانند فرم های رقص و منوئه و اسکرتسوهای وینی؛ هرچند که در این مقایسه هم سوت خود را به نفع موسیقی “جدی” اروپایی و بتهوون به صدا در می آورد.اصلا مگر ممکن است که بتهوون به آرمسترانگ ببازد آن هم هنگامی که آدرنو داور است!

جشنواره «جوایز موسیقی آمریکا»

جوایز موسیقی آمریکا (AMA) یک جشنواره سالانه است که موسیقیدانان برتر آمریکایی را معرفی می کند. بنیانگذار این جشنواره دیک کلارک (Dick Clark) مجری مشهور آمریکایی و یکی از مروجین اصلی موسیقی راک اند رول بود؛ دیک کلارک به مدت ۳۳ سال تهیه‌کننده و مجری برنامه‌ی «دسته‌ی موسیقی آمریکا» در فاصله سال‌های ۱۹۵۶ تا سال ۱۹۸۹ بوده و در طی بیش از سه دهه میزبان بیشتر خوانندگان مشهور آمریکایی بود. جشنواره «جوایز موسیقی آمریکا» در سال ۱۹۷۳ برای ABC ایجاد شده و آرای آن کاملا بر اساس رای مردمی محاسبه می شود و هیات داورانی در کار نیست.

همواره این جشن با حضور بازیگران و چهره های مشهور مردمی برگزار می شود و مخاطبان زیادی از سراسر دنیا دارد. مجری آخرین مراسم در سال ۲۰۱۵ «جوایز موسیقی آمریکا» (AMA)، جنیفر لوپز خواننده پاپ و بازیگر بود که با ده لباس مختلف در مراسم ظاهر شد! این برنامه مانند چند دوره گذشته در تالار مایکروسافت (که سابقا نوکیا نام داشت) با شرکت ۷۱۰۰ تماشاگر در سالن اجرا شد.

آرای این مسابقه بر اساس بررسی آمارهای مجله بیلبورد و سایت بیلبورد و شریکهای آن مانند «نیلسن اینترتیمنت» (Nielsen Entertainment) و «نکست بیگ ساند» (Next Big Sound) انجام می شود.



در این جشنواره شاخه های گوناگونی مانند:

۱- هنرمند سال

۲- تک ترانه سال

۳- هنرمند جدید سال

۴- هنرمند محبوب مرد – پاپ / راک

۵- هنرمند محبوب زن – پاپ / راک

۶- گروه محبوب، دئو و یا – پاپ / راک

۷- محبوب آلبوم – پاپ / راک

۸- هنرمند محبوب مرد – کشور

۹- هنرمند محبوب زن – کشور

۱۰- گروه محبوب، گروه دئو و یا – کشور

۱۱- آلبوم های محبوب – کشور

۱۲- هنرمند محبوب – رپ / هیپ هاپ

۱۳- محبوب آلبوم – رپ / هیپ هاپ

۱۴- محبوب هنرمند مرد – Soul / R & B

۱۵- محبوب هنرمند زن – Soul / R & B

۱۶- محبوب آلبوم – Soul / R & B

۱۷- هنرمند محبوب – راک آلترناتیو

۱۸- هنرمند محبوب – موسیقی بزرگسالان معاصر

۱۹- هنرمند محبوب – موسیقی لاتین

۲۰- هنرمند محبوب – موسیقی معاصر الهام بخش

۲۱- هنرمند محبوب – موسیقی رقص های الکترونیکی (EDM)

جشنواره «جوایز موسیقی آمریکا» همواره به موسیقی های شاخه تجاری می پردازد و شاخه ای مربوط به موسیقی کلاسیک ندارد.

رکورد بیشترین جوایز موسیقی آمریکا متعلق به مایکل جکسون خواننده و رقصنـده مشهور با بیست و شش جایزه، از جمله یک جایزه با عنوان “هنرمند قرن” است. در میان هنرمندان زن شرکت کننده در این جشنواره، رکورد بیشترین جوایز «موسیقی آمریکا» متعلق به ویتنی هوستون خواننده مشهور و بازیگر آمریکایی است که موفق به کسب بیست و دو جایزه شده است؛ (جالب است که هر دوی این هنرمندان نیز توانسته اند رکورد دار دریافت بیشترین جایزه در یک شب را داشته باشند و هر کدام ۸ جایزه را در یک شب تصاحب کرده اند!) در میان گروه ها، رکورد بیشترین جوایز موسیقی آمریکا متعلق به گروه آلاباما (Alabama) است که توانسته نوزده جایزه را از آن خود کند.



theamas.com

microsofttheater.com

درباره‌ی نقد نماهنگ (IX)

نخست پیوند موسیقی است با جهان خارج از خود، با هر حقیقت فراموسیقایی. این امر جدای از این که در یک نماهنگ باشد یا جز آن، مورد بحث قرار گرفته است. و به این صورت می‌تواند خلاصه شود که؛ موسیقی «بیان، بیانگر، بازنمای و …»ِ «چیز دیگری» است. یا از آن خلاصه‌تر موسیقی Xِ یک R است (۱۵). بدین ترتیب، پرسش این است که اگر موسیقی Xِ یک R است، فیلم نماهنگ که بناست با آن پیوندی پیدا کند خود چه نسبتی با آنها دارد؟ محتوای دیداری-روایی فیلم چگونه نسبت به آن X یا R برابرمی‌ایستد؟ یا خود R می‌شود که رابطه‌اش با آن اینهمانی است.

یعنی دنباله‌ای از تصویرها را می‌سازد که آنها هم Xِ همان R هستند. یا از ورای X با R مشابهتی مرتبه‌ی دوم می‌جوید. در حقیقت آن R که از خلال فرآیند X در موسیقی بازتابیده در فیلم هر دو در جای ‘R تازه‌ای می‌نشیند که باید از طریق ‘X در فیلم تجلی یابد. در شکل نخست چنان که پیداست هر دو Xها یکی‌اند.

یعنی رابطه‌ی فیلم و موسیقی، هر دو با حقیقت فراشنیدیداری یکی است. هر دو بیان‌اند. هر دو بیانگرند و … و در شکل دوم به عکس، هر دو آزاد از یکدیگر. یعنی اگر به فرض فلان موسیقی بیان R بود فیلم، هم می‌تواند بازنمود R باشد هم بازنموده‌ی بیان R (مثلا هنگامی که فیلم «شخصیت درون‌موسیقایی بیانگر» expressive musical persona را بازنمایی کند). این تحلیل شق‌هایی را نشان می‌دهد که در آن فیلم نسبتی با آنچه موسیقی از پیش بوده می‌یابد و ربط خویش را در بازآفرینی آن «بود» پیدا می‌کند. اما جز این، فیلم ممکن است چیزی را در دل موسیقی برکشد یا برسازد، که یعنی چنان کند که موسیقی که تاکنون Xِ یک R بوده ‘Xِ یک ‘R شود، و که باز یعنی نه تنها چیزی از دل موسیقی برآورد که جز آن است که به تنهایی در او هست بلکه خود رابطه‌ی موسیقی و آن چیز را هم دگرگون از وقتی کند که تنهاست.

تحلیل اول دربردارنده‌ی کنش‌های انفعالی است نسبت به موسیقی و تحلیل دوم دربرگیرنده‌ی کنش‌های فعال. این فروگشوده‌ی همان مساله‌هاست که پیش از این به هنگام گونه‌شناسی گذرا به عنوان «برآمده» و «برافزوده» یاد شد. بدین‌سان دو تحلیل نشان می‌دهند که زیباشناسی پیوند در گذر از «برآمده» به «برافزوده» چه سیری را ممکن است از سر بگذراند. هر کدام که باشد به دلیل سرشت موسیقی که قلمرو حضور مبهم معناست، همراهی تصویر معنا را از تاریکی خویش به‌در می‌آورد و جهانش را وضوح می‌بخشد؛ گرچه آنچه از تاریکی بیرون می‌آید سرابی یا توهمی بیش نبوده، یا به بیانی «نادرست» باشد. آن همراهی، میدان معناشناختی را محدود می‌کند یا می‌گستراند و به هر روی دگرگون می‌سازد. زیباشناسی پیوند، چونیِ برون آمدن و سرشت آن تاریکی را تحلیل می‌کند. و چه بسا به سبب همین ویژگی‌های زیباشناختی است که نماهنگ تا این اندازه ارج یافته و همه‌گیر شده است (۱۶).

پی نوشت

۱۵- سه نکته پیش از ورود به تحلیل باید یادآوری شود. اول این که در مورد خود X به اندازه‌ی کافی در پژوهش‌های فلسفی بحث شده پس در اینجا سخنی در این باره به میان نخواهد آمد. دوم آنچه در متن این استدلال «موسیقی» خوانده شده بیشتر موسیقی باکلام یا متن-موسیقی است. در مورد رابطه‌ی متن با موسیقی هم باز به دلیل همان مورد اول سکوت برقرار است. پس، سوم، همان طور که در آغاز جستار هم اشاره شد مجموعه جواب‌هایی که به نفی کامل Xِ یک R بودن می‌انجامد کنار گذاشته شده.

۱۶- همه‌ی این تحلیل‌ها یک پیش‌فرض دارد و آن این که پدیداری موسیقی در ساخت یک نماهنگ مقدم بر تصویرها یا دست کم همزمان و تنیده با آن باشد. در غیر این صورت چنان که گاه در نماهنگ‌های دست‌ساز مردم‌زاد می‌بینیم موضوع به شکل انتخاب موسیقی برای تصویرهای از پیش موجود درمی‌آید و زیباشناسی ربطش هم در زیر یکی از مقوله‌های موسیقیِ فیلم جای می‌گیرد و از همین رو نیازمند تحلیل‌های جداگانه نیست.

درباره‌ی نقد نماهنگ (VIII)

در رویکرد نخست جهان تصویر برآمده از جهان متن است و در رویکرد دوم با آن که نقطه‌ی آغاز ایده‌ی تصویر همچنان متن باقی می‌ماند (متن اغلب تقدم وجودی دارد) اما سلسله‌ی تصویرها برافزوده‌ی جهان متن و موسیقی می‌شوند. پیداست که در عمل اجبارهای معنایی-ساختاری متن پرداختن به یکی از دو رویکرد را محدود خواهد کرد. برای نمونه ترانه‌ای با ساختار روایی خطی به سادگی تن به اولی می‌دهد در حالی که یک ترانه بدون روایت مشخص و فقط درباره‌ی مفهوم تنهایی به راحتی این طور نیست (۱۴).

عمدتا در مصداق‌های واقعی (اگر نمونه‌هایی بسیار پیش‌پاافتاده نباشند) بازی‌های هنرمندانه‌ی معناساز به کمک عناصر فرمی بس پیچیده‌تر از این می‌شود که تنها با فروکاستن کلیت روند شکل‌گیری معنا به یکی از دو مدل بالا بتوان همه را توضیح داد. عناصری از جمله جنبه‌های نمایشی خود یک اجرا (و نه نمایش افزوده بر آن)، اجرا به مثابه یک عمل نمایشی کارگردانی شده، رقص و حضور معناساز بدن‌ها، نگاه و چیدمان و برش و همه‌گونه تمهیدات سینمایی با داستان و روایت و بازی همکاری می‌کنند تا جهان سرشار از معنی یک نماهنگ را بسازند.

زبان تصویری؛ زبان کلامی و زبان موسیقایی و موقعیت‌هایی که در برابر یکدیگر می‌گزینند و آنچنان که به یکدیگر شکل می‌دهند یا سنتزی که از خلال آن زبان تازه‌ای برکشیده می‌شود، لایه‌های درهم‌تنیده‌ی آن گرامر یا زبان را که قبلا بدان اشاره شد، می‌سازند. بدین سان کار نقد زیباشناختی، چنان که اکنون دیگر همچون تصویری از-تاریکی-خویش-به‌در آمده می‌توان دید، واکاوی، از هم شکافتن و خلاصه از ابهام درآوردن و به جهان عرضه داشتن همین روندهای معنی‌سازی است که در پس آن، خود معنی‌ای که از آن روند سر برمی‌کشد نیز روشن می‌شود.

اکنون از خلال دسته‌بندی و مقوله‌شناسی نماهنگ‌ها سواد اندام نقد اندکی روشن شد اما همزمان و بیش از آن زیباشناسی ربط در جای‌جای متن به عنوان یک عنصر تعیین‌کننده -که بدون آن همه‌ی آنچه گفته شد همچون رمز بدون کلید باقی می‌ماند- بدون واکاوی به حال خود گذاشته شد. برای آن که کلید گشایش امکانات تفسیری شناخته شود شاید یک مثال کارگشاتر از هر تعریف ابتدا به ساکن باشد.

اپرا یک گونه‌ی هنری است که از آن رو که مولفه‌هایی چون موسیقی، متن، نمایش/بازی و گاهی رقص را در خود جای داده با نماهنگ نزدیکی‌هایی دارد. اگر بپرسیم پیوند اینها در اپرا چگونه است و با نماهنگ مقایسه‌اش کنیم پاسخ‌ها بسیار راهگشا خواهند بود: در اپرا جدایشی میان داستان تصویر و کلام روی نمی‌دهد در حالی که در نماهنگ اغلب سطوحی از این جدایش هست (در حقیقت هرگز کاملا یکی نمی‌شوند). و به تبع آن بیشتر اوقات جدایی‌ میان خوانندگان و بازیگران نیست درعوض در نماهنگ فقط در حالت‌های خاص بازیگر همان خواننده است (آن هم در عین خوانندگی). میان جریان موسیقی و جریان نمایشی جدایی اندکی هست یعنی موسیقی در جهان سوبژکتیو نمایش حضور پیدا می‌کند، اما در نماهنگ جدایی بیشتر است.

متن اپرا یا لیبرتو غالبا داستانی است بنابراین تبدیل شدنش به یک ساختار روایی هیچ کنش مضاعفی نمی‌طلبد ولی متن ترانه‌ها، حتا روایی‌ترین‌هایشان اغلب باید به یک ساختار روایی مسلح شود که از طریق تصویر صورت می‌گیرد. این چند تفاوت بنیادی میان دو گونه‌ی هنری که مولفه‌های بنیادی‌شان یکی است گسل‌هایی را که زیباشناسی ربط بر روی آنها فعال است، به خوبی نمایش می‌دهد.

پی نوشت

۱۴- در هر حال نباید از نظر دور داشت که حتا در صریح‌ترین ترانه‌های روایی هم قالب ترانه اندک گسست روایی را بر جریان متن تحمیل می‌کند، پس همیشه اندکی جنبه‌های برافزودنی در تصویرها باقی می‌ماند.

درباره‌ی نقد نماهنگ (VII)

در این دسته (زیباشناسی موقعیت)، اولی‌ها اغلب موقعیت‌هایی ایستایند -گرچه گاه نگاه دوربین (سوبژکتیو) در زمان و مکان حرکت کند-، و دومی‌ها پویا. خود موقعیت پویایی زمانی دارد. سلسه رویدادهای درونش زمان دارند. چون رویدادند و سلسله‌اند و سرانجام به نحوی در پی هم ردیف می‌شوند. از این سطح است که اندک اندک روایت نیز برمی‌آید. موضوع نماهنگ بعدی دیگر می‌یابد. دیگر تصویر تنها نیست که با موسیقی می‌آمیزد و از طریق اشارت‌های پنهان و آشکار، راستا و عمق نگاه زیباشناسی ربط را برآورده می‌کند. این جنبه‌ی جدید، بدنه‌ی اصلی جریان مصرفی نماهنگ‌ها را می‌سازد. نوعی «جریان اصلی» که بخش عمده‌ی محصولات در زیر چتر آن می‌گنجد. و همچون هر جریان اصلی‌ای چنان شمول عامی یافته که مترادف نام گونه‌ی خویش شده است؛ هرگاه از نماهنگ سخن به میان آید بی‌درنگ این جریان به ذهن درمی‌آید.

تصویرها در این سطح اغلب روایتی هستند کوتاه، به طول مدت یک آهنگ، که با موسیقی پیوند می‌خورند. داستانی را روایت می‌کنند و چون قریب به اتفاق صامت‌اند (یا در بیشتر مدت زمان اجرایشان صامت‌اند) موسیقی به جای کلامشان می‌نشیند. این دو در سطوح مختلف معنایی با یکدیگر پیوند می‌خورند و باعث نشو و نمای معنای کل نماهنگ می‌شوند. نخستین گروه از نماهنگ‌های روایی نقش محدودکننده‌ی درجه‌ی آزادی خیال را بازی می‌کند. اگر موسیقی قبلا به‌وسیله‌ی عامل دیگری محدود نشده باشد، روایت تصویریِ یکی از بازی‌های آزاد خیال، تصویری برمی‌نشاند. به یکی از امکانات عینیت می‌بخشد؛ آن که خیال مولف(ان) برساخته است (۱۱).

چنین نماهنگ‌هایی دست‌بالا بر فضای احساسی کلی موسیقی یا موقعیت شبه‌دراماتیک (موقعیت‌های موسیقایی برگردان‌پذیر) موجود در آن تکیه دارند. اما تقریبا غیرممکن است که موسیقی پیش از پیوند خوردن با نماهنگ به‌وسیله‌ی عامل‌های دیگر مانند نام، درجه‌ای از محدودیت آزادی خیال را نپذیرفته باشد. پس در اغلب نماهنگ‌های روایی تصویرها به چیزهایی بیش از این متکی هستند. به‌ویژه که اعضای این دسته تقریبا همگی از گونه‌های مردم پسند و همراه متن‌اند.

و اینچنین است که مثلث معنایی یا معناساز نماهنگ‌ها به آرامی سر برمی‌آورد؛ مثلثی با سه راس موسیقی، تصویر و متن. چنان که در اغلب موردها می‌توان دید در پیوند، متن است که نقش اصلی را بازی می‌کند (۱۲)، بی‌آن، کار بسیار دشوار خواهد شد. اندرکنش‌های معناساز این سه، چه سربسته چه آشکار، موضوع اصلی نماهنگ است. همان چیزی است که مخاطب را به خود فرامی‌خواند. طیف بزرگی از راهبردها و و فن‌های نمایشی و داستانی به میدان آورده می‌شوند تا نماهنگ‌ها شکل بگیرند.

از داستان‌ها و روایت‌های ساده گرفته تا موقعیت‌های دراماتیکی که در آن خود خواننده همزمان بازیگر بخشی از داستان است و در موقعیتی خارج از داستان (به طوری که برای شنیدیدارنده تفکیک‌شان کاملا امکان‌پذیر است) نیز می‌خواند، یا حتا آنجا که خواننده در موقعیت دراماتیک (بدون امکان جداسازی) جذب می‌شود (۱۳)، همه و همه شکل‌های مختلف نماهنگ‌های روایی از دید اجرایی‌اند. از دیدگاه مثلث معناسازِ نماهنگ دو رویکرد معمول‌تر است. یکی آن که تصویرها دقیقا داستان رویدادها را آنچنان که متن بازمی‌گوید بازسازند. و دیگری آن که موضوع کلی سلسله تصویرها، برآمده از موضوع کلی متن (اعم از استنباط یا دلالت صریح) باشد.


پی نوشت

۱۱- آن دسته از شناسایان که به هنگام شنیدن فاقد خیال تصویری‌اند یا آن را شایسته‌ی ارج زیباشناختی نمی‌دانند در اینحا مورد نظر نیستند.

۱۲- اکنون می‌توان قدری به پی بازگشت و مولفه‌ی متن را نیز به برخی گونه‌های اجراگرا افزود. حتا آنجا هم که در نهایت آنچه با تمهیدات بر آن تاکید می‌شود، معمولا از دل متن به در آمده.

۱۳- که این خود پاره‌ای با موضوع موقعیت‌های از لحاظ موسیقایی غیرممکن که پیش‌تر دیدیم در پیوند است و جزء آن دسته نیز می‌تواند درک شود.

درباره‌ی نقد نماهنگ (VI)

هرچه موقعیت‌های غیرواقعی یا فراواقعی خلاقانه‌تر و هوشمندانه‌تر طراحی شده باشند به برآمدن لایه‌های معنایی تازه‌ای در اثر می‌انجامد و از این حیث اثر در مجموع بارورتر و سرشارتر می‌شود. اگرچه آفرینش چند نماهنگ روی یک آهنگ امری کمیاب است و نماهنگ‌سازی پدیده‌ای (فعلا اغلب) تک‌آفرینشی است اما اگر در یک آزمایش ذهنی شرایطی جز شرایط واقعی امروز در نظر مجسم شود آنگاه به سادگی بعدی را که افزودن لایه‌های معنایی دیگر به پیچیدگی یک اثر هنری می‌دهد، می‌توان دید. هر بار که سطوح تماس و پیوند تغییر می‌کند آنچه برنشانده است، از نو ساخته می‌شود (۹).

این موقعیت‌های برکشنده و برنشاننده‌ی سطوح معنایی تنها مکان-زمان‌های پیش‌بینی نشده نیستند بلکه گاه در حکم فاش کردن امری‌اند که در شرایط معمولی غایب از نظر است. پدیده‌ای را در جایگاه شفاف‌شده و گشوده قرار می‌دهند؛ البته شفافیتی مهار شده به دست خود آفریننده. بیش از همه آن نماهنگ‌ها که از نماهای فعالیت‌ پشت صحنه، نادیدنی‌های منجر به آفرینش/اجرا، بهره می‌گیرند، چنین فاش ‌کننده‌اند. آنها بخش نادیدنی فرآیند را به جهان عرضه می‌دارند. امر پنهان از مخاطب ناگهان پیش چشمش گشوده می‌شود. این بخش ناگاه سوژه‌ی تماشا شده است مانند ماشینی که به تمامی شفاف شود؛ موتورش دیگر نیروی محرکه نیست خانه‌ی دیدار است.

اینها نماهنگ را در حال بازتاب دادن یک علیت از لحاظ زمانی درهم‌تابیده قرار می‌دهند. دو چیز همزمان نمایش داده می‌شود که یکی حتما پس از دیگری و پی‌آیند دیگری می‌تواند هست شود. زین‌رو شفافیت فرآیند آفرینش هنری با همه‌ی نمود واقع‌گرایانه‌ای که گاه به خود می‌گیرد موقعیتی ذاتا غیرواقعی و به مراتب شگفت‌تر از خواندن یک خواننده‌ی مردم‌پسند بر عرشه‌ی یک زیردریایی اتمی یا پشت یک نهنگ تک شاخ است (۱۰).

چنین کژدیسگی‌ای حتا از از زمان‌پریشی موجود در داستان یا فیلمی که توالی زمان را در هم ریخته باشد، بیشتر است، زیرا در هیچکدام از آنها مشترکا بودن دو چیز که تنها در طول یکدیگر می‌توانند هست شوند، ممکن نیست. و این به جایگاه متفاوت دو مولفه‌ی نماهنگ، صدا و تصویر، در دستگاه شناختاری ما بازمی‌گردد. آنها سوژه‌ی دو حس‌اند که همزمان می‌توانند موضوع شناخت قرار گیرند. سرشت دوگانه‌ی نماهنگ و بازی آن با شناخت ما امکاناتش را برای گریز از علیت روایی، دست‌کم درباره‌ی موسیقی، می‌رهاند.


پی نوشت


۹- این تصور ما از همنشینی موسیقی و تصویر همانند هر موضوع دیگری از همراهی نشان‌دهنده‌ی تمام حقیقت رویدادها و فرآیند آفرینش نیست بلکه در مواردی مبتنی بر جداسازی اجزای یک سازواره‌ی یکپارچه است. در واقعیت اما گاه فرآیند آفرینش مولفه‌های یک نماهنگ چنان درهم‌تنیده است که به این سیاق نمی‌توان جدایشان کرد و از پیوندشان صحبت به میان آورد؛ آنها با هم یکپارچه متولد می‌شوند.

۱۰- گاهی به نظر می‌رسد سوار بر موج شهوت شفافیت اگر ممکن بود درپوش مغز هنرمند را نیز برمی‌داشتند و درونش را موضوع تماشای همگان می‌ساختند.

درباره‌ی نقد نماهنگ (V)


در نمونه‌های نزدیک به سرِ راست طیف چیزی جز اجرای صرف در اختیار نیست. پس آنچه دستمایه می‌شود نگریستن است. زبان بدن، حرکت، تمهیدات صحنه و مسایلی تکنیکی‌ مانند دوربین و تدوین و … مولفه‌های زبان‌آفرین و نگاه معناساز هستند. اما این نهایت نماهنگ نیست. هنرمندان هرگز به این سادگی موضوعی را وانمی‌گذارند و راضی نمی‌شوند. آنها به دنبال طرح‌های ظریفانه‌تر و راه‌های پیچیده‌تر ابراز هنری می‌گردند. از همین رو به مرور که از سر طیف دور می‌شویم و به بخش‌های میانی می‌رویم گونه‌های دیگری سر برمی‌آورند. پیوسته با آنها عناصر جدید هم پا به میدان می‌گذارند و با نگاه ترکیب می‌شوند.

بدین ترتیب مولفه‌های زبان‌آفرینی عمیق‌تر و چندلایه‌تر می‌گردند، با امکان‌ها و بعدهای متنوع‌تر یعنی امکان غنای زبانی بیشتر (البته نه همیشه). هر دسته از وضعیت‌های قرار گرفتن مولفه‌ها نسبت به یکدیگر یک گونه‌ی خاص را در دل طیف رقم می‌زند و راه‌های بیشتری را پیش پای نقد می‌گذارد. به‌ویژه چون این گونه‌ها افزون بر این که با تیغ گونه‌شناسیِ رابطه‌ی تصویر و موسیقی از یکدیگر جدا و بازشناسی شده‌اند، جداسری‌شان به ساحت‌های دیگرِ بودِ نماهنگ (مانند گروه مصرف‌کنندگان، سبک و گونه‌ی هنری دو سوی پیوند و …)، همچون اثر دارای زندگی گسترده و درنتیجه با آنها تنیده شده است.

اگرچه طیف درست از آن حیث که مرزهای تغییرات درونی‌اش در هم فرورفته و به هم آمیخته است، طیف است و بنابراین کشیدن خط‌های به قدر کافی برنده در آن تاحدی ناممکن، اما در هر حال انجام این کار سودمند است، حتا اگر چنان که بعد خواهیم دید درعمل گونه‌های جداشده هنوز با هم آمیختگی‌های درون‌مقوله‌ای داشته باشند. بدین سان، با گذار از محدوده‌ی نماهنگ‌های اجرا به نمونه‌هایی می‌رسیم که آنها را باید موقعیت‌های غیرواقعی یا حتا گاه فراواقعی نامید. اجرا، اجراست. سازی هست و نوازنده‌ای و خواننده‌ای، اما اجرا در موقعیتی رخ می‌دهد که یک اجرای حقیقی موسیقی نمی‌تواند روی دهد (یا اگر با احتیاط بیشتر بگوییم به ندرت ممکن است رخ دهد).

خواندن بر بلندای یک صخره‌ی دست‌نیافتنی، خواندن درون یک تابوت، بر پشت یک شتر یا مانند آنها یا آنچه تنها به اندیشه‌ی یک هنرمند فراواقع‌گرا ممکن است برسد. از این سطح به بعد قلمرو زیباشناسی موقعیت‌هاست و پرسش از این که مکان آشنازدایی‌شده، مکان غریب، در نماهنگ چه می‌کند. لذت دیداری حاصل از برگزیدن آن موقعیت‌ها یا کشف پیوندهای آن با موقعیت‌های موسیقایی، چیزی است که هر شناسنده‌ای را به خود مشعول می‌کند و پرسشی مانند این را در کانون توجه می‌آورد که یک موقعیت اجرایی خاص چه ربطی با موسیقی دارد و چه معنایی را در نماهنگ برمی‌سازد (۸)؟ موقعیت‌های اجرایی معنی‌سازند (حتا گاه زبان‌آفرین).

حتا اگر اثر جابه‌جایی موقعیت‌های اجرایی به سادگی محدود به تغییر صداشناختی در اثر موسیقی شود (بدین جهت موقعیتی را برگزینیم که ویژگی‌های صداشناختی آن آنچه را خواهانیم برآورده می‌کند)، چنین دگرگونی‌ای معنی‌ساز است. نباید درباره‌ی بزرگی چنین دگرگونی‌های معنایی اغراق کرد اما به هر روی نادیده‌شان هم نمی‌توان گرفت. حتا در نماهنگ‌هایی که به اجرای صرف نزدیک‌تراند و در آنها تبعا زیباشناسی موقعیت ابعادی محدود به صحنه‌آرایی تلویزیونی یا زنده دارد، حضورش به کلی منتفی نیست. حال اگر وجه معناساز چنین دگرگونی‌های معمول و مرسومی را نمی‌توان نادیده انگاشت ناگفته شرایط غیرواقعی و فراواقعی برخی نماهنگ‌ها را نیز به دلیل‌های مشابه نمی‌توان حذف کرد. اینها جایگاه نمایش چیزی‌اند یا پوشاندن چیز دیگر و نماهنگ گاه بیش از آن که درباره‌ی موضوع صریحا اعلام‌شده‌اش باشد، درباره‌ی آنهاست.

پی نوشت

۸- از اینجا به بعد گاه واژه‌ی معنا به شکلی گسترده‌تر از «معنای کلامی» به کار رفته است و دامنه‌ی فراخ امکانات معنی‌شناختی را تداعی می‌کند.