من ده دوازده سال دیرتر از قمر به دنیا آمدهام اما به هر حال در روزگاری که قمر آواز میخواند من هم آواز میخواندم. اما قمر زیاد من و امثال مرا جدی نمیگرفت. او خودش را خیلی بالاتر از ما میشمرد و البته بالاتر هم بود. شبی در مجلسی که بعضی از رجال هم در آن حضور داشتند من در حضور قمر آواز خواندم اما او اصلا مرا تشویق نکرد و حتی رویش را از من برگرداند. شادروان شیخالملک اورنگ یکی از حاضران در این مجلس بود، به قمر گفت: «چرا به جوانترها روی خوش نشان نمیدهی و به آنان اعتنایی نمیکنی؟» قمر پاسخ داد: «من بلبلم و اینها سیسکاند (سیسک به معنی گنجشک است) چگونه از من توقع دارید با آنها پرواز کنم؟!» شیخالملک اورنگ به او گفت: «ولی قمرجان! این را بدان که این سیسکها روزی بلبل خواهند شد. هرکسی پنجروزه نوبت اوست.» در روزگار افول قمر، دوستی ما بر اساس رقابت نبود بر پایه رفاقت بود.