چگونه فرزند خود را به تمرین موسیقی ترغیب کنیم؟


چگونه فرزند خود را به تمرین موسیقی ترغیب کنیم؟*


درمیان چالش‌های متعددی که والدین در برقرای درس‌های موسیقی کودکان خود با آن دست به گریبانند (انتخاب ساز، یافتن معلم خوب و غیره)، سوق دادن کودکان به تمرین دشوارترین آن‌هاست. شدت مساله و اهمیت تمرین، باورپذیری کمبود مقالات در این زمینه را سخت می‌کند. افزون بر این، والدین و معلمان بیشتر به سراغ تدابیری که از دوران کودکی خود به یاد دارند می‌روند که تلاش‌هایی منجر به شکست در ترغیب کودکان به تمرین هستند.

مثال معمول در این مورد، قانون «سی دقیقه تمرین» است که در آن یک معلم موسیقی سی دقیقه تمرین روزانه را برای کودک توصیه می‌کند و معمولا با افزایش سن آن را بیشتر می‌کند. در تلاش برای اجرایی کردن این قرارداد آغشته به الزام، والدین اغلب برای این سی دقیقه «کار»، پاداش‌هایی از قبیل تماشای تلویزیون، بازی در بیرون خانه یا بازی‌های ویدیویی، «می‌پردازند». مشکل این روش آن است که سی دقیقه تمرین را به چیزی تبدیل می‌کند که باید تحمل شود تا در نهایت به چیزی ارزشمند رسید. اما در این سی دقیقه تمرین چه چیز مقدسی نهفته است؟ این واحد استاندارد از کجا آمده؟ چطور این میزان از ۲۷یا ۳۴ دقیقه بهتر است؟

برای تبدیل تمرین به فعالیتی به خودی خود ارزشمند، والدین باید اهداف موسیقیایی روزانه را تقویت کنند. برای مثال، به جای گفتن ۳۰ دقیقه تمرین فارغ از آنکه چه دستاوردی داشته است، شما می‌توانید بگویید:« امروز هدف از تمرین، اجرای بدون اشکال هشت میزان ابتدایی از قطعه‌ات است».

مهم نیست رسیدن به این هدف دوازده دقیقه طول بکشد یا چهل دقیقه. آنچه که اهمیت دارد این است که کودک متوجه هدف موسیقیایی هر جلسه‌ی تمرین روزانه می‌شود و با رغبت تلاش می‌کند تا حین تمرین برای رسیدن به آن هدف تا جای ممکن مفید عمل کرده و احساس پیشرفت را درک کند. اگر هدف در روز دوشنبه اجرای هشت میزان ابتدایی باشد، هدف منطقی برای سه‌شنبه اجرای هشت میزان بعدی خواهد بود. خیلی زود کودک هدف نهایی هفته را خواهد فهمید: نواختن خالی از اشکال تمام قطعه. این روند منجر به رغبت و سعی بیشتر در طول تمرین و از همه مهمتر، حس مباهات بابت آنچه انجام گرفته است، خواهد شد.

با تلاش بیشتر والدین، این روش موفقیت‌های بزرگتری را هم در پی دارد؛ نگاه به ساعت و نظارت بر سی دقیقه گذشت زمان آسان است، اما تمرین هدف‌محور، به معنای تعیین اهداف روزانه برای کودکانتان، نظارت بر سهولت یا سختی موسیقی‌ای که کودکانتان با آن درگیر هستند و تعیین اهداف جدید و زمان‌برِ دیگر است. نگران نباشید! چند نکته برای کمک به شما:

نخست، اهداف هفته یا انتظارات معلم را به هفت قسمت مساوی تقسیم کنید و مطمئن شوید که فرزندتان هر کدام از آنها را می‌فهمد. در برخی روزها ممکن است کودکتان به اندازه‌ی اهداف دو روز کار کند، در این مورد، عاقلانه است که امکان جلو رفتن به برنامه‌ی تمرینی روز بعد را به او بدهید.

اهداف روزانه باید هر روز مورد توجه قرار بگیرند و شامل «گام» یا دیگر مهارتهای تکنیک-ساز باشد؛ پیشروی در قطعات مشخص را می‌توان تا هرجا که کودک به آنها رغبت دارد ادامه داشته داد.

هرچند وسوسه‌ انگیز است، اما درباره‌ی مدت تمرین چانه نزنید. اگرچه به منظور تمرین نکردن در یک روز باشد. ممکن است فرزند شما واقعا منظورش این باشد که «فردا دو برابر تمرین می‌کنم»، که این نشان دهنده‌ی توافقی بودن معیار مدت تمرین است.

پیشرفت در کار باید هر روز به شکل مناسب و متغیر (اگر نیاز است) با تحلیل میزان تلاش، ناکامی و تکامل و پیشروی در نیل به اهداف روزانه اندازه گیری شود. بله، این روش دقت و کاری بیش از نظارت سی دقیقه‌ای روزانه بر روند تمرین کودک را می‌طلبد، ولی درآخر، این راه بسیار آسانتر از رنجاندن کودکان با تحمیل سی دقیقه تمرین اجباری بی‌حاصل و تلاشی بدون انگیزه است. همچنین این روش می‌تواند زندگی هرکس را با لذت بیشتری همراه کند.

* نوشته‌ی دکتر رابرت.آ کوتیتا

رییس مدرسه موسیقی تورنتون دانشگاه کالیفرنیای جنوبی

مجله هنر موسیقی

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (III)

برخورد با اتنوموزیکولوژی:

اگر یک نماینده ی اصلاح طلب مجلس بخواهد اصلاحیه ای بر سیاست های فرهنگیِ کشوری ارائه دهد، و یا یک جامعه شناس بخواهد پژوهشی در قلمرو موسیقی عامه پسند انجام دهد، نظرات آدرنو می تواند بهترین یاری رسان آنان باشد اما: یک اتنوموزیکولوگ چگونه می تواند آدرنویی و فرانکفورتی باشد!؟

چگونه میتواند اظهار نظرهای یک جامعه شناس را درباره ی مرتضی پاشایی ارزیابی کند؟ و چگونه می تواند به عنوان یک اتنوموزیکولوگ درباره ی موسیقیِ K-pop که اساس شکل گیری آن صنعت ضبط است، پژوهش کند؟

سخنرانی دکتر اباذری درمورد خواننده ای مانند مرتضی پاشایی در دانشگاه تهران و پایان نامه ی دکتر میشائیل فور به عنوان یک اتنوموزیکولوگ در دانشگاه هیلدسهایم آلمان ( K-pop)، این موضوع را روشن می کند، که نقد دیدگاه های اتنوموزیکولوژی به نظرات تئودور آدرنو چگونه می تواند باشد؟

در این نوشته من سعی کرده ام خطوط قرمزی که در اتنوموزیکولوژی فرا گرفته ام را بر مقاله ی آدرنو ترسیم کنم. هر چند که آدرنو را از بزرگترین نویسندگان فلسفی- انتقادی بعد از کارل مارکس می دانند اما به عقیده ی من برخی از نقطه نظرات آدرنو درباره ی موسیقی (و به طور خاص موسیقی عامه پسند) قابل تامل و تجدید نظر است، علیرغم اینکه بسیاری از عقیده های او هم کاملا راهگشا و صحیح است. به هر حال نکته ای که در نوشتار پیش رو حائز اهمیت است نگاه به نوشته های تئودور آدرنو با عینک اتنوموزیکولوژی است و ممکن است که یک روانشناس یا جامعه شناس صحت آن را تایید نکند. پس، از خواننده انتظار می رود که با چگونگی برخورد اتنوموزیکولوژی با پدیده ها و هدف اتنوموزیکولوژی تا حدودی آشنا باشد.

به طور کلی نقدهای رایج بر آرای آدرنو موارد زیر را شامل میشود که در متن به آنها خواهیم پرداخت:

آرمان گرایی ـ مطلق گرایی و نخبه گرایی او

تکامل گرایی او در بحث هارمونی

دیدگاه های متاثر از فروید در روانکاوی شنونده های موسیقی عامه پسند

تفاوت در سنت موسیقی کلاسیک و سنت موسیقی جَز و تمایز نداشتن شنونده ی آنها از دیدگاه آدرنو

و مقایسه های تطبیقی او میان موسیقی “جدی” و عامه پسند یا در مورد موسیقی و سینما و همچنین به کارگیری واژه هایی که گاه بسیار زننده به نظر می رسد (مانند توحش، آت و آشغال، بدوی، کاریکاتور سازی و…).

متن و حاشیه:

از نظر آدرنو سِرشت بنیادینِ موسیقیِ عامه پسند در استاندارد سازی است، هم در محتوای موسیقیایی و هم در شیوه های تولید صنعتی آن. آنچه در ابتدا مطرح است استاندارد سازی عناصر موسیقایی است.

متن: نمونه ای که در متن اصلی زیر شماره ی [۳] آمده است:

“بنیاد های هارمونیکِ هر آوازِ روز ـ به ویژه آغاز و پایان هر بخش ـ می باید عینا منطبق بر شِما یا سرمشق ضربِ استاندارد باشد.این شِما یا سرمشق، تاکیدی است بر بَدوی ترین و واپس مانده ترین واقعیات هارمونیک، بی آنکه توجهی به رویدادها و نو آوری های هارمونیک در حد فاصلِ گذشته تا حال داشته باشد. دشواری و پیچیده نمایی هیچ دردی را از این موسیقی دوا نمی کند(آدرنو ۸۴:۱۳۸۱).

حاشیه: از نوشته های آدرنو درباره ی مسائل ساختاری موسیقی، در می یابیم که نگاه آدرنو به هارمونی یک نگاه کاملا تکاملی و در عین حال مطلق گرا است. زیرا او تغییر و نو آوری در موسیقی را لزوما هارمونیک می داند. به گفته ی بابک احمدی “یکی از مهمترین نقدها که به آدرنو وارد است، مطلق گرایی اوست، مثلا موسیقی و تکامل آن را فقط هارمونیک می داند در حالی که تکامل موسیقی در قرن بیستم به کمک استراوینسکی یک تکامل استوار بر ریتم است؛درست همان اندازه که شوئنبرگ با هارمونی در این قرن نو آوری نمود”(جاودانی ۳۲:۱۳۸۹). اما آدرنو موسیقی قرن بیستم را فقط موسیقی آتونال می شناخت و بس.

موسیقی و معنا (XI)

آنها با استفاده از این یافته نشان دادند که واکنش عصبی و شناختیِ حاصل از الگوهای تنش و آرامش در هارمونی، با فرایند پردازش متون یکپارچه و هماهنگِ زبانی قیاس‌پذیر است، اما بدون توجه به محتوای معنایی آن. بنابراین، آنها بر این نظرند که معنا در موسیقی با الگوهای تنش و آرامش تشکیل‌دهنده‌ی موسیقی تولید می‌شود و اساساً با آنچه در مورد معنا در زبان روی می‌دهد، متفاوت است.

این ایده با تحقیقات تجربه‌گرایانه‌ی جانسون و لیکاف در تقابل است.

بروئر (Brower) (2000) و بوکوفسکی (Zbikowski) (2002) با ارائه‌ی آرای پیچیده‌ای کوشیده‌اند راه‌هایی برای معنامندی موسیقی بر اساس نماهای تصویری-اندامی ارائه دهند. نظریه‌های آنها بر پایه‌ی تحلیل دقیق موسیقی غرب شکل گرفته است. آنها بر این نظرند که در کنار اینکه معنای موسیقی به کمک الگوهای تنش و آرامش دریافت می‌شود، خود این الگوها نیز به سبب نماهای تصویری-اندامیِ موجود در پس زمینه‌شان، برای شنوندگان به الگوهایی یکپارچه و فهم‌پذیر تبدیل می‌شوند. بر اساس نتایج مجموعه‌ای از آزمایش‌ها و بررسی‌ها، لارسون (Larson) (1998؛ ۲۰۰۲؛ ۲۰۰۴) معیار دریافت ساختار موسیقایی در شنوندگان را، با رویکردی تجربه‌گرایانه بررسی کرد. لارسون و فان هندل (Van Handel) (2005) بیان می‌کنند که مطرح کردن «الگوهای فیزیکی» توضیح تکمیلی مناسبی برای نحوه‌ی قضاوت مخاطبان در باب موسیقی است و انواع معانی موسیقایی، که ذاتی الگوهای ساختاری آن پنداشته می‌شد، در حقیقت، از الگوهای تجربی ریشه می‌گیرند؛ یافته‌ای که تحقیقات تجربی بعدی مارتینز (Martinez) (2007) بر آن صحه می‌گذارد.

نتیجه‌گیری

نتایج حاصل از تحقیقات انجام‌شده درباره‌ی معنای موسیقی نشان می‌دهد که توافق جمعی برای پاسخ به چیستی معنای موسیقی وجود ندارد. برخی رویکردهای فلسفی این تصور را که موسیقی اساساً معنایی دارد، به چالش می‌کشند، با اینحال دیدگاه مشترک آن است که موسیقی چه در قالب ابژه‌ای زیبایی‌شناختی، چه به مثابه کالایی فرهنگی، یا فرایندی اجتماعی آکنده از معناست. می‌توان گفت هر نظری درباره‌ی معنای موسیقی، خارج از مرزها و چهارچوب‌های آن نظام، بقایی ندارد و شاید از همین روست که معانی موسیقی متعددند و هیچ رویکرد واحدی نمی‌تواند مدعی شود که بر دیگر رویکردها برتری دارد.

این ناهماهنگی در پاسخ‌ها مشکلاتی برای علوم روان‌شناختی پدید می‌آورد. همانطور که پیش از این آمد بیان‌های متعدد از معنای موسیقی، حاصل پژوهش‌های نظری و تجربی هستند. باید دوباره یادآوری کرد که با در نظر گرفتن تعدد ایده‌های بررسی‌شده، این نتیجه گریزناپذیر است؛ اما با این حال، راهبردهای روان‌شناختی در عین گوناگونی، زمینه‌های مشترکی نیز دارند. البته بدیهی‌ست نظراتی نیز هستند که در اینجا ذکر نشده‌اند.

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (II)

“فردی سازی دروغین” عنوان بعدی است. در این قسمت آدرنو بیان میکند که به شکل نامحسوسی به شنونده ی موسیقی عامه پسند حقِ انتخاب داده می شود در حالی که این حق انتخاب مصنوعی است و فقط دایره ی محدودیت شنونده کمی بزرگتر شده است (مانند افزایش تعداد گروه ها توسط صنعت فرهنگ سازی در آژانس های تبلیغاتی و یا تمجید از نت های مضطرب و فالشِ موسیقی جَز!). در دیدگاه آدرنو این بخش در اصل نوعی معتبر سازی دروغینِ موسیقیِ عامه پسند است.

مفهوم “اوقات فراغتِ” شنونده، موضوع چالش برانگیزی است که با نظرات تند و تیز آدرنو همراه است. چارچوب ذهنیِ شنونده ی موسیقی عامه پسند از دید آدرنو، حواس پرت و بی مبالات و گیج و پریشان است! این ذهن آشفته مورد سوء استفاده ی تولیدکنندگان قرار می گیرد: توده ها این آت و اشغال ها را می خواهند!

لذت رخوت انگیز و به دور از ژرف اندیشی و تمرکزِ کارگران کارخانه، پناه بردن از دشواری های روزمره ی آنها به موسیقی تخدیر کننده و نکاتی دیگر از این دست، همگی مورد سرزنش آدرنو هستند. اوقات فراغت مردم همچون ابزاری کارآمد توسط صنعت فرهنگ سازی مورد سوء استفاده قرار می گیرد.

به عنوان پایانِ مقاله آدرنو نتیجه می گیرد، که توده بیشتر جذب فرآیند های اجتماعیِ موسیقی شده تا خودِ موسیقی و نام آن را “ساروج اجتماعی” می گذارد یعنی: خود مختاری موسیقی از میان می رود و گونه ای کارکردِ اجتماعی ـ روانشناختی جای آن را می گیرد. معنایی که شنوندگان برای یک پدیده می سازند و معنای نهانی و ذاتی آن برایشان دریافتنی نیست.

سازگاری با موسیقی عامه پسند به دو گونه انجام می شود: “پیروی ریتمیک” و “واکنش عاطفی”.

مخاطب ریتمیک: این موسیقی بیشتر در میان نوجوانان و جوانان یافت می شود که در اصطلاح به آنها نسل رادیو هم می گویند. هر تجربه ی موسیقایی از این گونه مبتنی است بر واحدِ زمانی ثابت و زیربنایی موسیقی ـ یعنی ضربِ آن. موزیکال بودن برای اینان یعنی امکان اینکه بتوان یک الگوی ریتمیک را بدون اینکه انحراف های فردی مزاحمتی ایجاد کنند، دنبال کرد و حتی سنکوپ های قطعه را با واحد های اصلی ضرب و وزن قطعه سازگار ساخت.

در برابر این گونه ی پیرو ریتمیک، گونه ی شنود عاطفی قرار می گیرد. سپس آدرنو این گروه را با تماشاگران یک فیلم سینمایی مقایسه می کند. شنونده ی تیپِ عاطفی به هر چیزی که رنگ و بویی از رمانتیسم متاخر داشته باشد و نیز کالاهای موسیقایی که از پیش برای برآوردن نیازهای شنودِ موسیقیِ عاطفی ایجاد شده باشد، گوش می سپارد. این دسته از شنوندگان موسیقی را برای آه و زاری گوش می دهند. بیان نومیدی و دلزدگی است که آنها را در خود فرو می بلعد، نه ندا و نشانه ای از خوشبختی و بهروزی.

موسیقی عاطفی تصویر مادری است که می گوید: فرزند دلبندم، بیا و در آغوش مادرت گریه کن. موسیقی ای که به شنوندگان خود این اجازه را میدهد که به تیره روزی خود اعتراف کند.

خلاصه ی مقاله ی آدرنو در نوشتار فوق برگرفته از ترجه ی آقای علیرضا سید احمدیان بود که در فصلنامه ی ماهور انتشار یافته است (احمدیان۸۱:۱۳۸۱).

Theodor W. Adorno (whit George Simpson), “On Popular Music” , Studies in Philsophy and Social Scieces, vol. 11: 1-48

موسیقی و معنا (X)

این علوم، طبقه‌بندی پدیدارشناختی مستقلی برای این واکنش‌ها را، نه در مورد موسیقی و نه حتی در مورد دیگر اشکال هنر به رسمیت نمی‌شناسند. بنابراین گونه‌هایی از معنا که از منظر روان‌شناختی، حاصل درگیری حسی با موسیقی هستند به مقدماتی وابسته نیستند که در نظریه‌های فیلسوفانی چون دیویس و اسکراتون برای قدرت بیانگری در موسیقی ارائه شده است.

در عین این‌که ممکن است به نظر برسد دریافت روان‌شناختی از معنای موسیقی باید بر استدلال‌های نظری فیلسوفان اولویت داشته باشد، در مواردی نیز فلاسفه علل خوبی به دست داده‌اند که بیان موسیقایی با ارجاع به نظریه‌های کلی درباره‌ی واکنش‌های حسی به سادگی درک نمی‌شود. در حقیقت، ایده‌ی «لذت بی‌واسطه»، که موضوع اصلی احکام زیبایی‌شناسی کانت است، ظاهراً در برابر آن کارکردی قرار دارد که در ضمنِ فهم روان‌شناختی از تجربه‌ی حسی لذت نهفته است. به هر روی، پرسش‌هایی از این دست که آیا حالات حسی ناشی از موسیقی، ارادی یا تلقینی رخ می‌دهند یا در واکنش به تناسبات ساختار موسیقایی مستقیماً بروز می‌یابند، خاصه در تحقیقات تجربی، هنوز بررسی نشده‌ است.

ابعاد حسی معنا در موسیقی به گونه‌ای مؤثر از منظر جامعه‌شناختی و جامعه-روان‌شناختی آزموده شده است. پژوهش دنورا (DeNora) (2000) نشان می‌دهد که معنای موسیقی ممکن است در قالب «فعالیت احساسی» شنوندگان برای تنظیم حالات و عواطفشان در زندگی روزمره تبلور یابد. یافته‌های دنورا را اسلوبودا، اونیل و ایوالدی (Sloboda, O’Neill, Ivaldi) (2001) نیز تأیید کرده‌اند. اینان روشی خلاقانه (نمونه‌گیری از تجربه) را برای بررسی ذات تجربه‌ی موسیقایی و اهمیت آن در زندگی روزمره به کار گرفتند. آنان دریافتند که موسیقی در صورتی‌که انتخاب آن برای خود افراد ممکن باشد، چه به لحاظ فردی و چه به لحاظ اجتماعی جایگاهی برجسته داشته و در تنظیم و تعدیل حالات و احساسات کارایی بالایی خواهد یافت.

در بطن مطالعات تجربی در خصوص کارکرد فردی و اجتماعی ابعاد احساسی موسیقی، بررسی‌هایی نیز در مورد چگونگی کاربرد موسیقی در تشکیل و حفظ حس فردی و گروهی صورت گرفته است. تحقیقات گسترده‌ی مک دونالد، هارگریوز، و میل (MacDonald, Hargreaves, Miell) (2002) نشان می‌دهند که انگیزه‌ی اصلیِ گرایش به موسیقی در دنیای معاصر غرب ممکن است تسهیل فعالیت‌های مرتبط با تنظیم، ارائه، و اثبات ابعاد چندگانه‌ی هویت‌های فردی و گروهی باشد.

به نظر می‌رسد نگرش متفاوت به معنای موسیقی در تحقیقات اخیر علم عصب‌شناسی نمود یافته است. در تحقیقی جالب، کولش (Koelsch) و همکارانش (۲۰۰۴) کلماتی را که از نظر معنایی نامتجانس بودند، در متن موسیقایی و متن زبانی در کنار هم قرار دادند و دریافتند که واکنش‌های مشابهی هنگام شنیدن این کلمات در مغز رخ می‌دهد (جالب اینکه در موسیقی حتی از کلماتی استفاده کردند که با قطعات انتخاب‌شده نیز تجانسی نداشتند).

ظاهراً این مسئله نشان می‌دهد که معانی موسیقایی مستقیماً هم‌ارز با معانی واژه‌هایی مشخص‌اند. بنا به نظر آنان (همان: ۳۰۲) «موسیقی، همانند زبان، می‌تواند برای پردازش معنا شاخص‌های روان‌شناختی ارائه دهد». این یافته نشان می‌دهد که معانی موسیقایی ممکن است مشابه معانی موجود در زبان باشند؛ ادعایی کاملاً برخلاف نظر بیشتر فیلسوفان در باب معنای موسیقی. با این حال، آزمایش بعدی (Steinbeis & Koelsch 2008) نشان داد نتایج آزمایش پیشین به سبب تشبیه‌ها و تداعی‌های حاصل از موسیقی بوده است و نه ویژگی‌های ذاتی معناشناختی در موسیقی. کولش و همکارانش در آزمایش بعدی دریافتند که واکنش عصبی مشاهده‌شده در زمان بیان جمله‌ای ناهمخوان و غیرمنتظره در متن مشابه واکنشی‌ست که هنگام شنیدن یک آکورد ناهماهنگ و غیرمنتظره در یک قطعه موسیقی رخ می‌دهد؛ با این تفاوت که غیرمنتظره بودن آن رخداد موسیقایی تأثیری بر روند پردازش جمله نداشته ‌است.

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (I)

نظری بر “صنعت فرهنگ سازی” تئودور آدرنو

(مقاله ی “درباره ی موسیقی عامه پسند”)

اشاره:

از آنجا که نمی توان آرای آدرنو پیرامون موسیقی عامه پسند را بدون در نظر گرفتن نوشته های او و هورکهایمر زیر عنوان “صنعت فرهنگ سازی: روشنگری به مثابه فریب توده ای” در کتاب ” دیالکتیک روشنگری “، به دقت مورد بررسی قرار داد، سعی شده است تا متن اصلی مقاله (مقاله ی:درباره ی موسیقی عامه پسند) با نوشته هایی از کتاب “دیالکتیک روشنگری” همراه شود تا نظرات آدرنو روشن تر شود.

لازم به ذکر است که از نوشته های آدرنو در “on jazz”به منظور مکملی برای نظرات او درباره ی موسیقی جَز در اصل مقاله (مقاله ی درباره ی موسیقی عامه پسند) کمک گرفته شده است.

همچنین شیوه ی نوشتار بصورتِ «متن و حاشیه» منظم شده است؛ یعنی در قسمت “متن” اصلِ نوشته های آدرنو را بُرش داده ام تا خواننده مجبور به خواندن همه ی مقاله ی آدرنو نباشد، و در قسمت “حاشیه” نقدها و تجدید نظرهای وارد بر این برش را نوشته ام.

خلاصه ای از اصل مقاله:

صرفنظر از یادداشت های مترجم در ابتدای مقاله که زندگی نامه ی آدرنو، چگونگی شکل گیری مکتب فرانکفورت، آرای آدرنو درباره ی موسیقی و نظریه ی صنعت فرهنگ سازی را شامل می شود؛ خلاصه ی متن اصلی مقاله بدین شرح است:
آدرنو در ابتدا اظهار می کند که قصد دارم تا با تعابیر موسیقایی و نیز اجتماعی دقیق، مرز بین موسیقی جدی و عامه پسند را روشن کنم و به این منظور به جای دنبال کردنِ ردّ موسیقی عامه پسند و خاستگاه تاریخی آن، به بررسی موسیقی عامه پسند همچون پدیده ای پیشارو و حاضر می پردازم.

سپس به مقایسه ی ساختار موسیقاییِ هر یک از این دو گونه موسیقی می پردازد. به عقیده آدرنو «استاندارد سازی» در موسیقی عامه پسند، هم در ویژگی های کلیِ فرم و هم در جزئیات (مانند بداهه نوازی، حالات و حتی انواع موسیقی عامه پسند) اتفاق افتاده است. عامل اصلی این استاندارد سازی همان “صنعت فرهنگسازی” است که در ادامه به عنوان سیر اصلی مقاله ی آدرنو کاملا مشهود است. در ادامه ی این مبحث آدرنو سمفونی هفتم بتهوون را از لحاظ فرم (هم در کل و هم در جزء) با نمونه های موسیقی عامه پسند مقایسه می کند که جای بحث و بررسی دارد و به آن خواهیم پرداخت.

در بخش دوم مقاله، استانداردسازی از جنبه ی اجتماعی ـ سیاسی آن مورد بررسی قرار گرفته است که انتقادهای معروف آدرنو به صنعت فرهنگسازی، بدنه ی اصلی این بخشرا تشکیل می دهد. به عنوان مثال نقدهای آدرنو به پیچیدگی های ظاهری و مصنوعیِ موسیقی جَز، و یا روانکاوی آدرنو از شخصیت شنونده در مواجهه با موسیقی عامه پسند! و حمله های او به سیاست های فرهنگی در تولید آثار موسیقی(چگونگی تولید آت و اشغال!) و … . واژه های “تقلید” و “تبلور” و “انجماد” به عقیده ی آدرنو نقش اصلی را در تولید آثار موسیقی عامه پسند بازی می کنند که به آنها خواهیم پرداخت.

موسیقی و معنا (IX)

همسو با نظریه‌ی معنای برآمده از دیدگاه‌های انسان‌شناختی در موسیقی، نظریه‌های جامعه‌شناختی نیز معنای موسیقی را در متون اجتماعی و تاریخی، به ویژه در فرهنگ غرب، جست‌و‌جو می‌کنند. این نظریه‌ها موسیقی را ساحتی اجتماعی می‌دانند که معانی آن فقط با تحلیل فرایندها و شرایط تولید موسیقی فهمیده می‌شود. آنگونه که آدورنو (برای نمونه در Adorno 1976 ) نشان داده است رویکردهایی با هدف طرح مسئله‌ی سلطه و مقاومت مطرح شده‌اند (Born & Hesmondhalgh 2000) و به تفاسیری افراطی درباره‌ی معنا، به ویژه درباره‌ی آثار مرجع و شناخته‌شده‌ی موسیقی کلاسیک، منجر شده‌اند؛ مانند نوشته‌ی مک‌کلاری (۱۹۹۱) که به مسئله‌ی جنسیت در موسیقی و همچنین تفاسیر انتقادی و ذهن‌گرایانه از معنا پرداخته است (Kramer 1995 ).

فیلسوفان، موسیقی‌دانان، انسان‌شناسان، و نظریه‌پردازان به روش‌های گوناگون در باب معنا نظریه‌پردازی کرده‌اند. اگرچه نگاه زیبایی‌شناختی در دو قرن اخیر مسلط بوده، ولی اندیشه‌های دیگری نیز ظهور کرده‌اند که معنا را با معیارها و توانایی‌های اجتماعی آن مرتبط می‌دانند. بسیاری از این اندیشه‌ها، که در نظریه‌های شناختیِ موسیقی بررسی شده‌اند، همان‌گونه که خواهد آمد در پژوهش و نظریه‌‌پردازی علمی به موانعی جدی برمی‌خورند.

رویکردهای نظری و تجربی به معنا در روان‌شناسی موسیقی


بیشتر کسانی‌که سعی در کشف تجربی معنای موسیقایی از نظر بعد زیباشناختی آن داشته‌اند، با نگاهی تقلیل یافته به مقوله‌ی زیبایی‌شناسی پرداخته‌اند. همانطور که پیش از این آمد رویکردهای فلسفی احکام زیبایی‌شناسی را نه فقط بر اساس لذت و علاقه توضیح می‌دهند، بلکه وابسته به آنها می‌دانند. به هر روی، در رویکردهای تجربه‌گرایانه احکام زیبایی‌شناختی تماماً با معیارهای سنجش میزان لذت و علاقه یکسان دانسته می‌شود. تأثیرگذارترین نظریه در این زمینه از آن برلین (Berlyne) (1971) است که نسبت بین پیچیدگی محرک در یک قطعه‌ی موسیقی و علاقه‌ی شنونده را با تابعی به شکل نشان می‌دهد. (۱۲) نظریه‌ی برلین بصورت تجربی آزموده شده و اعتبار آن در جنبه‌های تجربه‌ی موسیقایی تصدیق شده است (North & Hargreaves 1995)، هرچند بررسی‌های دیگر، (Orr & Olsson 2005) با دخالت دادن معیارهایی مانند سبک موسیقی یا میزان حرفه‌ای بودن آن، ارتباط مشخص و ثابتی میان علاقه و پیچیدگی اثر پیدا نکرده‌اند.

مشکلات بنیادینی در تحقیقات تجربیِ زیبایی‌شناسی وجود دارد؛ نخست آنکه بر سر لوازم پدیداری و پدیدارشناختی تجربه‌ی زیبایی‌شناسی اجماعی نیست. از‌ جمله این‌که آیا لوازم تجربه‌ی زیبایی‌شناختی ذاتاً در بازنمود، شکل، یا قابلیت‌های کانون هنری این تجربه نهفته است، یا حاصل ویژگی‌های شخصیِ فرد تجربه‌کننده است؟ این نبود اجماعِ فلسفی با مشکلات تحقق عملیِ ایده‌های «واکنش حسی» دو چندان می‌شود؛ مسئله‌ای که هسته‌ی تمامی مسائل تجربه‌ی زیبایی‌شناسی‌ست. شاید راهبردهای علمِ عصب‌شناسی (۱۳) پاسخ‌هایی برای این مسئله داشته باشد (درباره‌ی انگیزش لذت در موسیقی نک Blood & Zatorre 2001) اما حتی این علم نیز، به بعد پدیدارشناختی حالت‌های ذهنی انسان که هسته‌ی اصلی زیبایی‌شناسی فلسفی‌ست نمی‌پردازد بلکه مسائل نوروفیزیولوژیکالی را بررسی می‌کند که با رفتار و شناخت پیوند دارند.

با این همه، بسیاری از گزارش‌های اخیر در باب معانی زیبایی‌شناسانه در موسیقی، ریشه در این نظر دارد که موسیقی به‌ویژه در مورد عواطف و احساسات، بیانگر است. بیشتر رویکردهای تجربی به عواطف و احساسات در موسیقی، پدیده را در چهارچوب علوم شناختی و رفتاری بررسی می‌کنند. احساسات، یعنی حالت‌های پویای ذهن-روان-بدن، در واکنش به رویدادهای محیط و اجتماع رخ می‌دهند (نک. Panksepp and Bernatzky 2002). از منظر علومِ شناختی، واکنش‌های احساسی به موسیقی، در کل، زیر مجموعه‌ای از واکنش‌های حسی آدمی هستند.

۱۲- در چنین تابعی با توجه به متغیرهای تعیین‌شده، با پیچیده تر شدن موسیقی ابتدا میزان علاقه و لذت شنونده افزایش می‌یابد اما از نقطه‌ای به بعد، سیر نزولی خواهد داشت. – م.

۱۳- Neuroscience