گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

بر آستان دروازۀ ابدیت (۴)

«بتهوون در طبیعت» اثر جولیوس شمیت (موزه وین)

اما پس از این‌که به‌ناگاه بناپارت خود بر تختِ حاکمیت تکیه می‌زند و خودش را امپراتور می‌خواند، نقل است (به وام از روایتِ راجر کیمی‌یِن، موزیکولوگ فرانسوی-آمریکایی)، که بتهوون بسیار خشمگین می‌شود و فریاد می‌زند: «همه‌شان سروُته یک کرباس‌اند! حالا نوبت اوست که تمام حقوق انسانی را لگدمال و فقط جاه‌طلبی‌اش را ارضاء کند و خود را بالاتر از بقیه ببیند و بر دیگران ظلم روا دارد» و نام بناپارت را از پیشانیِ نت‌نوشتِ سمفونی‌اش با عصبانیت خط می‌زند و می‌نویسد: «سمفونی قهرمانی، در گرامی‌داشت خاطرۀ یک بزرگ‌مرد».

روحیۀ قهرمانی و میل او به نامیرایی («می‌خواهم گریبان تقدیر را بگیرم… بی‌شک نمی‌تواند به یک‌باره مرا به زانو درآورد. وَه که چه خوب است اگر انسان بتواند زندگی را هزارباره از سربگیرد!») توأمان با خشم و توفندگی، در سراسر زندگیِ الهام‌بخش و آثار تابان او – البته که در کنار بسیاری قطعه‌های روح‌بخشِ غنایی، محزون، موقّر و اشک‌انگیز– قابل‌ردیابی‌ست.

خشونت و هیجانی که بی‌گمان خود علیه خشونت عمل می‌کند. لئونارد برنستاین، رهبر ارکستر و معلم بزرگ موسیقی، در جایی اشاره می‌کند: «این پاسخ ما به خشونت در جهان است: موسیقی‌ای پُرتوان‌تر، زیباتر و عمیق‌تر از هر زمان دیگری». وقتی به این گفتار فکر می‌کنم، فورا «پرتقال کوکی»، فیلم گیرای استنلی کوبریک به خاطرم می‌رسد. الکس، شخصیت اصلی، هولیگانِ دل‌بستۀ خشونتِ افراطی و غیراخلاقی، دل‌نهاده‌ و مجنونِ موسیقی بتهوون، خاصّه سمفونی شمارۀ نُه او است.

به شکلی که در نیمۀ ابتدایی، فیلم غالب آن‌چه را پلشتی‌ یا کراهیت است، با تم‌هایی از بتهوون –و جواکّینو روسینی- در حاشیۀ صوتی فیلم نمایش می‌دهد. در میانۀ فیلم می‌خواهند الکس را با دارویی کشف‌شده درمان کنند تا برای همیشه دست از آن‌چه کرده و می‌کند، بردارد. او را در حین درمان، به یک صندلی در سالن سینما محکم کرده و چشمانش را با گیره باز نگاه می‌دارند و او را ملزم می‌کنند به تماشای خشونت‌ورزی‌های گونا‌گون بشر.

بخشی از این تصاویر، نمایش افعال جنون‌آمیز هیتلر و ارتش نازی‌ست که با تم سمفونی نُه بتهوون –روی سینتی‌سایزر– هم‌راهی می‌شود. الکس مستاصل فریاد می‌زند: «گناه داره!» پزشک‌ها که در انتهای سالن نشسته‌اند، می‌پرسند: «چی گناه داره؟». پاسخ الکس یکی از تجربه‌های شگفت‌انگیز و ویران‌کنندۀ سینماست. مخصوصا اگر ذره‌ای -لااقل- تعلق خاطر به بتهوون داشته ‌‌باشی و تمام نیمۀ اول فیلم را با این پرسشِ مدام -حتی اگر شده در پسغولۀ ذهنت- سر کرده‌ باشی که «چرا باید موسیقی بتهوون روی این تصاویر باشد؟».

پس الکس، گویی در هیأت تماشاچی‌های غضب‌ناکِ نیمۀ اول فیلم، به فریاد پاسخ می‌دهد: «استفادۀ اینطوری از موسیقیِ لودویگ وان! اون که کاری به کار کسی نداشته! اون فقط موسیقی نوشته! تمومش کنید! من درمان شدم! من درس‌مو یادم گرفتم! هرکسی این حقو داره که بدون این‌که آزارش بدن یا به‌ش چاقو بزنن، زندگی کنه!». آن‌چه الکس در این چند جمله می‌گوید، شاید چکیدۀ سمفونی‌ شمارۀ نُه، به‌خصوص متنِ کلامِ پویۀ چهارمش باشد.

الکس در فصل نهایی فیلم، حالا که به‌خاطر عوارض جانبی داروها و روند درمان، سمفونی شمارۀ نُه بتهوون اذیتش می‌کند، توسط یکی از قربانیان‌‌ِ خشونت‌های بی‌حدّش در نیمۀ اول فیلم، به وسیلۀ هیجان، توفندگی و صلابتِ همان سمفونی شمارۀ نُه بتهوون شکنجه می‌شود. کدام سمفونی‌؟ سمفونی‌ای که سایۀ عزیز در گفتگو با و در پاسخ به مسعود بهنود، بعد از این‌که از زندگی اعلام رضایت می‌کند، می‌گوید: «کجا جُز زندگی می‌توانستم سمفونی‌ نُه بتهوون را بشنوم؟».

کدام سمفونی؟ سمفونی‌ای که برنستاین بزرگ، ۵۵ سال پیش، در پردۀ سوم مستندی که برای جشن ۲۰۰ سالگی بتهوون در وین ساخته شده بود، راجع‌به‌ش می‌گوید: «شاید در بتهوون کودکی‌ بود که هرگز بزرگ نشده و هموست که ]به رغم ترش‌خویی وُ زودرنجی وُ دم‌دمی‌بودن، و مصائب زندگی[ خالق زیبایی، معصومیت و صداقت شد؛ حتی در زمان ژرف‌ترین نومیدی‌ها. و این روحِ معصوم با ما از امّید، آینده و جاودانگی سخن می‌کند. برای همین هم هست که امروز، در این زمانۀ اندوه وُ رنج وُ ناامیدی وُ بی‌پناهی، بیش از هر زمان دیگری به موسیقی او، مثلا سمفونی نهم، عشق می‌ورزیم و به آن نیازمندیم.

پوریا یوسفی کاخکی

۱ نظر

بیشتر بحث شده است