گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

بررسی نقش و معنای موسیقی در یک هیأت عرفانی معاصر تهران (۸)

در طول ماه‌های گذشته، در هر دیدار و محفلِ درویشان، ما به اجرای برنامه‌های موسیقایی متنوعی می‌پرداختیم و تأثیرِ متفاوتِ سبک‌های گوناگون آهنگسازی را بر این جمع آزموده و محک می‌زدیم. این جلسات، ما تاثیرپذیری دراویش را مخصوصاً به قطعات معاصر موسیقی ایرانی با دقت زیر نظر داشتیم، محک می‌زدیم و تأثیر آن را بر چهره‌ها، حالات و حتی حرکات حاضرین می‌سنجیدیم. در ابتدا تصور ما این بود که با افرادی برخورد خواهیم داشت که از فضای موسیقی دستگاهیِ روز دور هستند و تنها علاقمند به موسیقی‌های شناخته شده با عنوان «عرفانی» هستند، در حالی که اینطور نبود و آنها چه در زندگی شخصی و چه علایق موسیقی، تفاوت چندانی با دیگر شهروندان تهران نداشتند.

حاصل این نشست‌ها، پاسخ به دو پرسش کلیدی بود: نخست آنکه دراویش تا چه حد تحت تأثیر موسیقی‌های متفاوت قرار می‌گیرند و دوم آنکه آیا تغییر و گسترش رپرتوارهای مرسوم را در جمع خود می‌پذیرند یا خیر. پاسخ‌ به این دوس سؤال روشن بود اما این محفل یک سؤال اساسی را همچنان بی‌پاسخ گذاشته بود: اینکه میزان خودآگاهی و درکِ عمیق آنان نسبت به موسیقی چگونه است؟

برای کاوش درباره این پرسش، نیاز بود تا با فردی گفت‌وگو شود که هم در موسیقی صاحب نظر باشد و هم با ژرفای فرهنگِ صوفیگری آشنایی داشته باشد. بی‌گمان آشناترین و مطلع‌ترین‌فرد در این میان، مرشدِ این حلقه بود؛ کسی که مریدان سال‌ها از محضر و تعالیم‌اش بهره برده بودند.

تلفنی با مرشد صحبت کردم و او با همان گرمی و صمیمیتِ همیشگی، مرا به خانه دعوت کرد. قرارمان بعدازظهر جمعه‌ای برفی بود. آنروز تهران زیر پوششی سفید فرو رفته بود. من با ساز تار و جعبه‌ای شیرینی به سمت منطقه‌ای اعیان‌نشین در شمال شهر حرکت کردم. برف آرام می‌بارید و خیابان خلوت بود.

قبل تماس تلفنی از دوستانش مطلع شدم خانقاه که یک ساختمان قدیمی در مرکز تهران بود تعطیل شده و منزل او خیابان توانیر است. آن روز سرد قرار بود پس از سالها دوباره با او ملاقات کنم، زمین لغزنده بود و در راه منزل او روی برف سر خوردم و برای اینکه تاری که همراه داشتم آسیب نبیند، نتوانستم از خود محافظت کنم و دچار آسیب دیدگیِ پا شدم (این آسیب تا سالها در پای من ماندگار بود). ولی بدون توجه به این مشکل به منزل ایشان رفتم.

پس از سلام و احوال‌پرسی متوجه شدم متاسفانه مرشد به خاطر بیماری دیابت دچار سکته شده و به دنبال آن، بینایی یک چشم‌اش را از دست داده بود، همجنین همسرش نیز فوت کرده و او تنها در آن خانه‌ای بزرگ با عکس‌ها و یادگاری‌های خانقاه زندگی می‌کرد. او که در زمان جوانی از قهرمانان ورزش باستانی بود، دیگر ورزیدگی سابق را نداشت و به سختی راه می‌رفت.

با ورود به منزل‌اش متوجه بوی تندِ چربی (و احتمالاً دیزی) به مشامم می‌خورد. هرچند از جمله کسانی هستم که معمولاً با بوی غذاهای سنتی چون دیزی مشکلی ندارم، اما شدت این بو به‌قدری زیاد بود که برای لحظاتی نفس‌گیر شد! با این حال، داخل شدم. فضای خانه گرم و کم‌نور بود. او با وجود چشم باندپیچی‌شده و قامتی که کمی خمیده‌تر از گذشته به نظر می‌رسید، چهره‌ای گشوده و بشاش داشت. از وضع سلامتی‌اش پرسیدم و اینکه چگونه با تنهاییِ پس از درگذشت همسرش کنار می‌آید.

 

سجاد پورقناد

سجاد پورقناد متولد ۱۳۶۰ تهران
نوازنده تار و سه تار، خواننده آواز اپراتیک و سردبیر مجله گفتگوی هارمونیک
لیسانس تار از کنسرواتوار تهران و فوق لیسانس اتنوموزیکولوژی از دانشکده فارابی دانشگاه هنر تهران
مدرس دانشگاه هنر ایران

۱ نظر

بیشتر بحث شده است