Posts by آروین صداقت کیش
راز خوشطبعی عارف؟
کم و بیش هدف همهی تجزیه و تحلیلهای موسیقی یافتن راز و رمز زیبایی، ارج و ارزش قطعههای موسیقی است با گوشهی چشمی به تکرارپذیر ساختنشان. همچنین است کتاب «بررسی ساختار تصنیفهای عارف قزوینی» که در آن «مرجان راغب» ۱۵ تصنیف شناختهشده و معتبر عارف را آنالیز کرده است تا به گفتهی مولف از آنها «در حکم دستورالعملهایی برای تصنیفسازی» (ص ۲۸) استفاده شود.
مروری بر «کنسرت گوتلیب والیش»
روزگاری ایران رسیتال نوازندگان پیانوی بزرگی را به خود میدید. اجرای نامهای افسانهای سدهی بیستم همچون «آرتور روبنشتاین» ناممکن نمینمود. این جهانی دیگر بود و موسیقی کلاسیک غربی حمایت دولتی داشت و … . امروز اما دستِ تنها و درعینحال توانای جامعهی مدنی در کار است تا به نیروی خویش برنامهای مانند رسیتال «گوتلیب والیش»، نوازندهای از همان تبار (گرچه هنوز کمتر افسانهای) را برای بار چندم ممکن کند و این حتا پیش از خود موسیقی جلب توجه میکند اگر دیدهی تیزبینی باشد.
مروری بر آلبوم «آثار استاد فرامرز پایور»
مکتب پایور در میان مکتبهای آموزشی-هنری در موسیقی ما موقعیت خاصی دارد، نه فقط به دلیل اینکه یک دورهی یادگیری طولانیمدت منظم (حدوداً ۱۰ ساله) را پیشنهاد میدهد بلکه به خاطر نقشی که میتواند در یکی از مهمترین نیازهای فعلی موسیقی کلاسیک ما بازی کند. آثار «فرامرز پایور» این پتانسیل را دارد که در کمبود اجرای مجدد قطعات موسیقی و توجه به هنر تفسیر –بهعنوان مرحلهای از روند کلاسیکسازی- گشایشی پدید آورد.
مرور آلبوم «باغ بی برگی»
زبان اصالت برای مدرنیستها یا آهنگسازان «موسیقی معاصر» ما معادل منطق زبانی است. عمدتاً گنجینهی از پیش موجود دستگاهی را میکاوند تا بخشی از منطقش را در بستری آشنازداییشده بهکارگیرند و موسیقی بهراستی پیشرو بیافرینند. برای بعضی (که بیشتر در خارج از ایران کار و زندگی میکنند) همین برداشت مادهی اولیه کافی است. مادهای که برداشتهاند یا منطقی که ترکیب کردهاند بهقدر کافی ناآشنا هست که «مدرن» بنماید. اما برخی دیگر از این پله فراتر میروند. درک و جذب منطق زبانی و توان تکلم با آن ولو با کلماتی که از آنِ همان زبان نیست، هدفشان میشود (گرچه گاه ناخودآگاه). آنها در پی چیرگی نوآورانه بر منطق کهن و تصعید آن به جهانی نو هستند.
دربارهی آلبوم «نه فرشتهام نه شیطان» (۳)
آواز اما، به اعتبار حضور یک خوانندهی چیرهدست وضعیتی دیگر دارد. گاه به استقبال پیچیدگیهایی میرود که خواندنش از عهدهی خوانندگان اندکی برمیآید و گاه نیز اگر چه ساده طراحی شده با چیرهدستی خوانده می شود. موسیقی با کلام و هوای بازگشت به سوی مخاطب بلافاصله پای فرم ترانه (یا اگر ترجیح میدهید تصنیف) را به میان میکشد چنان که در بسیاری تولیدات صوتی این روزها با حذف میان-بخش های سازی و غیرسازی ممکن، به چشم میخورد؛ ترانههایی که در این مجموعهی بهخصوص گرد آمده از دیدگاه پیوندهای زیباشناختی تفاوتی با تصنیف در موسیقی دستگاهی متاخر ندارند.
شناخت کالبد گوشهها (۹)
حقیقت یافتن یکی از دو سوی این متناقضنما دیگر بستگی به مولف و کارش ندارد بلکه بیشتر مربوط به واکنش جامعهی موسیقی است و آن کسانی که کتاب را میخوانند و به کار میبندند. احتمالا آگاه بودن بر این نکته که تحلیل ردیف به عنوان نوعی دستور زبان چه کاستیهایی دارد یا میتواند به بار آورد، همان کاستیها را به نقطهی قوتی در دگرگونی تلقی ما از دامنهی خلاقیت در موسیقی دستگاهی تبدیل خواهد کرد، حتا اگر شده با مطرح کردن پرسشهایی دربارهی حدود تفسیر و … به بیان دیگر اگر دستاوردهای تحلیلی کتاب به عنوان یک حقیقت مسلم یا یک و تنها یک تفسیر قطعی درک شوند سوی اول روی میدهد و اگر به عنوان یک تفسیر خاص اما معتبر از میان بسیار تفسیرها، سوی دوم.
مرور آلبوم «پوئم سمفونی تختی»
هیچ چیز، دقیقا هیچ چیز، نمیتواند اثری را که خودش بر پای خویش نمیایستد استوار کند. نه نام رهبر ارکستر نامآور، علی رهبری (احتمالا شناختهشدهترین رهبر ایرانی)، نه اجرای خوشآهنگ و حرفهای «ارکستر فیلارمونیک پراگ»، نه خوشصدایی خوانندهی مشهور، محمد معتمدی، نه شعر حماسی یادآور پهلوانان شاهنامه، و نه حتا بار عاطفی نام و سرنوشت تراژیک کسی که در ذهن مخاطب ایرانی یکی از اسطورههای معاصر است (غلامرضا تختی)، هیچکدام کمکی به «پوئم سمفونی تختی» نمیکند.
شناخت کالبد گوشهها (۸)
نوازندهی ردیفدان مدرسیای مثل طلایی نوعی دستور زایشی را برای آن میخواهد که بر انجماد ردیف غلبه کند. هدف اصلی تحلیل، بالاتر و اولیتر از یک کنش موسیقیشناسانه، رهایی ردیف از قید تصلبی است که امروزه کم و بیش همه به روی دادن آن معترفاند. او میخواهد انجماد را از طریق به بیان درآوردن اجزای امر منجمد در هم بشکند. و ناخواسته وضعیتی را طرح میکند که در پس یک پرسش نخستین پدید میآید. پرسش این است که آیا ما میتوانیم صرفا با دانستن نوع گسترش یا کالبدشناسی گوشهها از مرز عینیتیافتگی منجمد آنها عبور کنیم و مثلا برای فلان گوشه یک مقدمهی دیگر طراحی کنیم؟ اگر چنین کنیم یکی از ویژگیهای مد را در نگاههای محافظهکارتر سلب کردهایم.
شناخت کالبد گوشهها (۷)
هنوز هم در نمونههای نسبتا موفق از همین طریق زایش و آفرینش صورت میپذیرد. بدین ترتیب اگر حتا چنین تحلیلهایی به کشف و دستهبندی قاعدههای عام دستوری منجر میشد باز هم موفقیت تحلیلها در این بُعد قابل پرسش بود چه رسد به اکنون که به نظر میرسد جز نوعی دستهبندی کلیِ انعطافپذیر، قاعدهمندی فرمی دیگری پیدا نشده است (۱۸).
شناخت کالبد گوشهها (۶)
آنچنان که از مطالعهی کتاب برمیآید سه هدف را برآورده میسازد. دو هدف آشکار و بهخواسته و تصریح خود مولف و یکی پوشیدهتر و بیاشارهی مستقیم وی. آنچه خود طلایی به عنوان غایت پژوهش دنبالهدارش به شکل عام و تحلیل ردیف به طور خاص طرح میکند چنان که دیدیم یافتن نوعی دستور زبان است آن هم نه با قصد صرف شناخت، بلکه با این پندار که موسیقی مشابه زبان است و با کمک قواعد محدود و واژهها میتوان بینهایت ترکیب معنیدار در آن ساخت.

