بدفهمى از مدرن (II)
ژورنال موسیقی
نیما یوشیج
نیما یوشیج
نوشته های اخیر
بدفهمى از مدرن (II)
طبعاً اين آگاهى وجود دارد که انديشه ها نمى توانند نقش يک کالا را ايفا کرده و نمى توانند به عنوان يک ثروت خانوادگى محسوب شوند. به محض اينکه ايران وارد بازار جهانى شده، با تکنولوژى غربى آشنا شده و در اين داد و ستد رشد بازار صنايع اش را در رقابت شکل داده و برخى را نيز از دست مى دهد. لذا با نوعى از آن تفکر هم روبرو مى شود و درون روندگى فرهنگى را آغاز مى کند، طبعاً متأثر مى شود، تأثير مى گذارد، رقابت مى کند و بخشى از اصالت ها را نيز از دست مى دهد. سال ها پيش ايران يکى از صادرکنندگان پنبه در جهان به حساب مى آمده که امروز ديگر اين چنين نيست.

سالها پيش ايران درد بحران هاى عاطفى را به دوش مى کشيده، اما امروز همين بحران ها دامنگير شده است. در همين يک قرن گذشته در آشنايى ما با فرهنگ غرب تحولات و تأثيرات متفاوتى از هر دو سو به خصوص در ايران حاصل شده است. در همين آشنايى، نيما يوشيج پوسته شعر کلاسيک ايران را برداشته و سبک شناسى شعر کلاسيک فارسى را متحول مى کند. بى شک نيما در آشنايى اش با مالارمه و شعر فرانسه و احاطه اش به شعر کلاسيک ايران توانسته اين زايش را به انجام رساند. در ساير شؤون فرهنگى نيز رويدادها و اتفاق ها به همين شکل روى داده است.

ما پاورچين پاورچين وارد بازار جهانى شده و تکنيک را غصب کرديم و در اين ميان فرهنگشان را نيز به عاريت گرفتيم. بازارها را ادغام کرديم و انديشه را نيز به تکاپو انداختيم.

آنچه از آن سو به ايران منتقل شده است ما را گاهى وادار به مقاومت در برابر خود کرده و گاهى نيز خشنودمان ساخته است. در مواقعى توانستيم به آنها فکر و بيان ايرانى را تزريق کنيم و در مواقعى فاکتورهاى ايرانى را دستمالى شده پنداشتيم. در نهايت اينکه در حال حاضر ملتى مدرن زده به شکل ايرانى آن هستيم و به پيشينه سنت و هويت خود نيز ناآگاه.

بنابراين آنچه به تصور من از اين کلنجار ذهنى بيرون مى آيد اينکه در ايران يا فهمى از مدرنيته به هر شکلش وجود ندارد و يا کاملاً درکى حسى و شهودى است. ما تنها مى توانيم به گونه اى به سوى مدرنيته پرتاب شويم که به يک پايگاه سنتى تکيه دهيم. سؤال اين است که آيا آن پايگاه سنتى وجود دارد؟ آيا با نبودن يک سوى ترکيب مى توان در اين پرتاب شدگى قرار گرفت؟ هميشه مدرن به معناى بسيار جدى و روشنگرانه آن با يک احتراز و اعراز روبه رو بوده است.

مدرنيته عبارت است از ديدن انسان در طى مسير تکامل جسمانى که نبايد به آن به عنوان يک امر اسطوره اى نگريست. آن گروه از افراد که معتقدند موسيقى مدرن را وارد ايران کرده اند، به تصور من بيشتر شبيه شوخى بيجايى هستند. هميشه يکسرى شکاف هستى شناختى در مدرنيزم وجود داشته است و يک عده نيز در پى آن بوده اند تا اين شکاف ها را ترميم کنند.

اين وضعيت در ايران شبيه آن فضاى پديدار شناختى هوسرلى است که در آن هر پرسپکتيو و هر دور نمايى ، نيمى اش ساخته شده و نيمى ديگرش خالى است. موسيقى به دليل اينکه در عدم ادراک آن سوى ماهيت سير نمى کند و در عدم تابعيت مطلق و نزديکى به ريشه هاى گذشته است ، يک جهان بينى خاصى را به رخ مى کشد، به همين دليل است که موسيقى در ايران در کنار شعر نو عقب ماندگى خودش را به رخ مى کشد و چون نتوانسته همچون شعر نو مدرنيته را از طريق يک بيان محال به يک Nonrepresentability نزديک کند در رابطه با فهم مدرنيستى دچار اشکال شده است.

موسيقيدان ايرانى در يک فاصله حل نشدنى بين موسيقى و مدرنيزم واقع شده؛ به گونه اى که موسيقيدان در برخورد با دريافت هاى حسى اش و دريافت هاى انديشگى اش دچار بحران بوده و نتوانسته با تعدد ارجاعات، با ارجاع ناپذيرى و کثرت ارجاع کنار آيد، عناصرى که در موسيقى ذاتاً موقعيتى بى ثبات دارد. از اين رو اغلب موسيقيدانانى که راهى اروپا و آمريکا شده اند به دليل برخوردهاى حسى و کشف و شهودهاى خفته نتوانستند فرهنگ ترکيب ايدئولوژى ها و مطلقيت هاى متافيزيکى و تاريخ بلافصل و ديالکتيک تاريخ را در قطع و وصل مداومش بپذيرند، پس فهم صحيحى نيز از مدرنيته به دست نياوردند.

مدرن در جايى به وقوع مى پيوندد که مطلق هاى گذشته، گذشته را به اثبات مى رسانند. در هر مدرنيستى يک حالت آنارشيستى وجود دارد، به اين معنى که يک موسيقيدان بايد بتواند در مرحله اول از حوزه موسيقى خارج شده و در اين سيران به سوى عناصر ديگر رفته و اولين کارى که خواهد کرد ثبت تاريخ است. بنابراين کشف مى کند، در عين اينکه چشم بسته داشته است. مدرنيته به دو صورت مطرح مى شود، اينکه يک مضمون تاريخى را به رخ مى کشد و دوم اينکه به يک تم کلى و نظرى بدل مى شود. آنچه که به عنوان دورسازى مدرن و به عنوان خلق و خوى مدرن مطرح شده از نظر تاريخى متقدم بر هر نوع متنى خواهد بود.

بنابراين آن موسيقيدانى که بتواند در حد فاصل حقيقت، جوهر، هستى و صدا، بحران ايجاد کند، قطعاً فهم صحيحى از مدرنيته به دست آورده است و آن فرد بايد طبعاً زاييده فرهنگى باشد که با سنت مدارا نمى کند و سنت برايش يک بيان آنى نيست. من موسيقيدانى با اين شرايط را در ايران رؤيت نکرده ام؛ موسيقيدانى که توانسته باشد بين مدرنيزم به معناى يک بيان تاريخى و سنت، بين مارکس، فرويد، هايديگر، نيچه و آن تاريخ صبور و ملتمس ايران رابطه اى بينامتنى برقرار کرده باشد.

ايران
یک نظر برای “بدفهمى از مدرن (II)”
  1. اکبر زاده :

    salam
    aghaye soltani az zahamat va tavajohetan be moosighi va mokhatabine an soalam in ast ke ba vojoode afradi nazire mashayekhi ha ,faride emran va … tasavor mikonid fahme dorostoi az moosighi vojood baraye alaghemandane moosighi modern bevojood aayad.ba dorooghaha vaejraha va asare dorooghin va kopi kardan haye modavem inha aberooye moosighie modern ke hich aberooye mkhode moosighi ra bordeand.shoma ke midanid chera???

فرستادن نظر

RSS / XML