جان کیج و ذن بودیسم (I)

پژوهش در خصوص آثار “جان کیج” به عنوان یکی از چهره های شاخص موسیقی مدرن که به مثابه پلی، گذر از موسیقی مدرن به پست مدرن را امکان پذیر می کند، با اکتفای تنها به تحلیل و آنالیز آثار وی حاصل نمی شود. چرا که موسیقی او به عنوان یک اثر موسیقائی مورد توجه است که حاصل نوع نگرشی است که او به چیستی و چرائی حیات دارد. با این توجه، این گونه هنرمندی،اگر به جای موسیقی هر حرفه ی دیگری را هم برگزیده بود، آنقدر در حوزه فعالیتش با اهمیت می نمود که امروزه بتواند اهل قلم را به تفحص در آثارش وادار کند. در این نوشتار با نگاهی گذرا به زندگی شخصی و ویژگی های زمانه ای که جان کیج را اینگونه تربیت کرده بود تا راه باشد نه تنها راهرو، بیشتر به جستجو در سیر تفکر کیج که آن را عامل اصلی خلق آثارش می شناسیم، خواهیم پرداخت.

راز ماندگاری یک هنرمند را گاه می توان در تسلط او بر دانش ها، نوع کاربرد فنون اختصاصی در زمینه ی هنری اش و نگاه خلاقانه ی او به چگونگی پرداختن به این مهارتها، به گونه ای که اثرش را صاحب امضاء شخصی کند، جستجو کرد و گاهی این ماندگاری حاصل نوع نگرش هنرمند و باور فلسفی اوست.

نمونه های بومی این دو گونه ماندگاری را در ادبیات ایران می توان در نوع اول به سعدی و در نوع دوم به حافظ نسبت داد.

هر دو دسته از هنرمندان یاد شده، بی توجه به آرای مخاطبین و منتقدین آثار خود، تنها به مکاشفه ای هنرمندانه پرداخته اند تا چالش های ذهنی و اجتماعی خود را سروسامان دهند. این طرز تلقی از خلق یک اثر هنری وادارمان می کند که باور کنیم، ماندگاران خویشتنانند.

جان کیج خویشتن بود و بدون این که سعی در خلق یک اثر ماندگار داشته باشد، ماندگار شد. به همین دلیل نه با الگوهای قدیمی و معمول که در بستر زمانی که در آن زندگی می کرد و با الگوهای مخصوص به خود موسیقی می ساخت و به قولی فرزند زمان خویشتن هم بود.

گریختن از روزمرگی و جستجوی جهانی بهتر برای زندگی، در مقابل نگاه هنرمندانه به روزمرگی ها و همسو شدن با جریان طبیعی ایام، دو تلقی متفاوت اما هم سویند که در نهایت سبب خلق آثار هنری می شوند. در این دو راهه جان کیج با انتخاب آگاهانه ی روش دوم به جهان پیرامون نگاه کرد و این نگاه اتفاقاً او را به هنرمندی بزرگ چنان بدل کرد که تنها پس از گذشت دو دهه از خاموشی اش سال ۲۰۱۲ را به نام او نامگذاری کرده اند، افتخاری که برای برخی هنرمندان شاید پس از گذشت چند قرن تحقق یابد.

جان کیج در چه زمانه ای می زیست؟ انفجار دگرگونیِ صد سال اخیر در زندگی بشر که در تاریخ چند هزار ساله انسان بی سابقه بوده است، سبب رنگ باختگی و بی معنائیِ برخی از واژه ها و مفاهیم در ساختار زبانشناسی و برقراری ارتباطات بشر امروزی شده است و شاید از مهمترین نیازهای امروزه ی ما ساختن و پرداختن کلماتی است که احتیاجات ارتباطی اذهان انسانهای هزاره ی سوم را مرتفع سازد.

داریوس میلو، آهنگساز بزرگ فرانسوی (I)

داریوس میلو، از خانواده ای یهودی و سرشناس بود. در محیطی مساعد رشد یافت که سبب رشد اخلاق و اندیشه اش شد. استعداد زودرسش با طبع حساسش مغایرت نداشت. در هفت سالگی ویولن را فراگرفت. در دوازده سالگی عضو یک کوارتت زهی شد. والدینش در نظر داشتند نوازنده ویولنی چیره دست از او بسازند به همین سبب در ۱۹۰۹ همراه دوستش “لونل” او را به پاریس فرستادند. در این دوره میلو رویای آهنگسازی داشت. هر از گاهی به کنسرواتوار پاریس میرفت و در کلاسهای “لورو” (هارمونی)، “ویدور” (فوگ)، “گدالگ” (کنترپوان) شرکت می کرد.

در ضمن آثار بسیاری تصنیف کرد که بعدها همه را از بین برد. تمام آثار این دوره زیر نفوذ دبوسی و موسورگسکی ساخته شدند. به طور خصوصی نزد ” کوئشلن” به یادگیری موسیقی مشغول شد. میلو اساس شکل گیری خود را در موسیقی مدیون این آهنگساز بزرگ است.

در سال ۱۹۱۷ پل کلودل، شاعر و دیپلمات، میلو را به ریودوژانیرو برد تا با هم بر روی پروژه های تئاتری موسیقی کار کنند. از ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۸ در برزیل زندگی کرد و عمیقا از جذابیت های موسیقی محلی امریکای جنوبی تاثیر گرفت.

میلو در ۲۱-۱۹۲۰، خاطرات خوش برزیل را به صورت سوئیت رقص برای پیانو ساخت و آنرا برای ارکستر نیز تنظیم نمود.

بعدها با موسیقی “جز” آشنا شد، ابتدا این موسیقی را در پاریس کشف کرد و سپس در جریان سفری به ایالات متحده امریکا در ۱۹۲۳ عمیقا تحت تاثیر جز قرار گرفت. در بازگشت، به یک گروه از آهنگسازان جوان (اوریک، دوری، اونگر، پولانک، تله فرر) پیوست. این گروه به طور منظم شنبه شبها یکدیگر را ملاقات می کردند.

به پیشنهاد دوستشان “کوکتو” تصمیم گرفتند از موسیقی فرانسوی در برابر واگنریسم و امپرسیونیسم حمایت کنند. “اریک ساتی” آنها را با سادگی اش در موسیقی و عدم دنباله روی اش در روش کار شیفته کرد. در قیاس با پنج آهنگساز روس، این موسیقیدانان جوان که تنها به سبب دوستی و برخی سلیقه های مشترک گرد هم آمده بودند، تبدیل به گروه شش نفری شدند.

در طول پانزده سالی که پس از جنگ آمد میلو روزهای طولانی را در “اکس” وقف آهنگسازی کرد، اما به سفرهای فراوانی نیز دست یازید: وین (که در آنجا با شوئنبرگ آشنا شد)، هلند، ایتالیا، پرتغال، روسیه، اسپانیا، ایالات متحده امریکا و دیگر کشورها.



در ۱۹۲۵ با دختر عمویش “مادلن” که همراهی بی نظیر برای وی شد ازدواج کرد. در ۱۹۴۰ به اتفاق همسر و پسرش “دانیل” که بعدها نقاشی مشهور شد، ناچار به ترک شهر خود شد. رنج دوری از خانه اش در اکس به غم ناشی از مرگ مادر افزود. آثار این دوره از زندگی میلو شاهد تعلق بیش از پیش او به مدیترانه است. آنها به “اوکلند” در کالیفرنیا رفتند و میلو در “میلز کالج” به تدریس مشغول شد.

در ۱۹۴۷ استاد کنسرواتوار پاریس شد. میلو در طی دوران تدریس اش شاگردان بسیاری را تعلیم داد که برخی از آنها در موسیقی قرن ۲۰ جایگاه ویژه ای یافتند. از مهمترین و مشهورترین این شاگردان عبارتند از: ایانیس کسناکیس، کارل اشتوکهاوزن و دیو بروبک.

میلو از این پس هرسال وقت خود را میان پاریس و اوکلند تقسیم کرد. آثار بزرگ او تقریبا تمام انواع، تمام فرم ها و تمام ترکیبات سازی را در برمی گیرد. برخی منتقدین به او ایراد می گیرند که زیاد می نوشته و به همین جهت در آثارش خوب و بد در کنار یکدیگر قرار دارند. میلو نیز مانند موتسارت با بیماریهای روانی و احساسی بیگانه بود.

ژرف‌اندیشی درباره‌ موسیقی مردم‌پسند (IV)

در کتاب دو شکل از رابطه‌ی کلاسیک-مردم‌پسند واکاوی می‌شود؛ گونه‌ای مردم‌پسند که با موسیقی کلاسیک فرهنگ خودش هم نظام بوده و حاصل ساده‌سازی الگوهای آن است، یا برعکس، گونه‌ای که الگوهای کلاسیک حاصل پیچیده شدن آن باشند. حاصل این واکاوی نظریه‌ای شایان توجه است که امکان می‌دهد گونه‌شناسی موسیقی دقیق‌تری در دست داشته باشیم. بر اساس آن هر دو نوع رابطه می‌توانند در جریان شکل گیری گونه‌های مختلف شرکت کنند و در زمان‌های مختلف به یکدیگر بدل شوند. از همین راه است که فاطمی موفق شده هم خطوط ممیز گونه‌های مختلف موسیقی را در طرح کلی کتاب به روشنی تبیین کند و هم تحولشان را در دوره‌های تاریخی به نمایش بگذارد. ارزش کار آنجا بیشتر جلوه می‌کند که بدانیم به راستی دوره‌بندی تاریخی مبتنی بر سبک‌شناسی موسیقی و روابط موسیقایی در تاریخ موسیقی ما کمیاب است.

تاکید بیشتر کتاب بر مفهوم‌سازی نظری سه اصطلاح «کلاسیک»، «مردم‌پسند» (Popular) و «مردمی» (Folk) و همزمان تحلیل‌های موردی و دقیق تصنیف‌های دوره‌های مختلف، جدا از هدفی که مولف در سر داشته، یعنی پیوند زدن همه‌ی اینها در بخش پایانی و توصیف وضعیت موسیقی مردم‌پسند در فرهنگ ایرانی، از منظری کارکردگرایانه سرشت دوگانه به کتاب می‌بخشد. از یک سو ابزاری قابل ‌توجه برای تجزیه و تحلیل گونه‌های باکلام دستگاهی در اختیار پژوهش گران آینده گذاشته (یا حداقل یک نظریه‌ی سبک‌شناختی) و از سوی دیگر برای نخستین بار با این ژرفا و دقت مبانی و حدود کاربرد مفاهیم و اصطلاحات را روشن و شفاف می‌سازد.

بر اساس این دورنما در کتاب «پیدایش موسیقی مردم‌پسند» اولا کفه‌ی ترازو به سود «تاملی بر مفاهیم کلاسیک، مردمی و مردم‌پسند» سنگین شده و ثانیا تحلیل گونه‌های مردم‌پسند هم نظام با موسیقی کلاسیک ایرانی (در اینجا موسیقی دستگاهی) را مد نظر قرار می‌دهد. و چنان که می‌توان انتظار داشت (۱۰) شاخه‌ای از موسیقی مردم‌پسند در ایران که «برآمده از موسیقی غربی» است کم‌ترین نقش را در کتاب دارد؛ چه به لحاظ تاریخی و بررسی سرچشمه‌های «پیدایش» آن و چه به لحاظ تحلیلی و سبک‌شناختی. این نوع موسیقی و مطالعه‌ی تحلیل آن (معادل کاری که برای تصنیف انجام شده) غایب بزرگ کتاب فاطمی است. از قضا این درست همان بخشی است که وقتی بدون ملاحظات موسیقی‌شناخنی، عنوان «موسیقی پاپ» (یا ترجمه‌های پیشنهادی آن مانند عامیانه، عامه‌پسند، عوام‌پسند، همه‌پسند و …) را برای آن به کار می‌گیریم، به ذهن متبادر می‌شود.

با این حال، اکنون با انتشار کتاب فاطمی، هم بستری نظری برای به کارگیری اصطلاحات این حوزه و ابزاری برای دوری از آشفتگی معمول در اصطلاح‌شناسی آن فراهم شده و هم نظریه‌ای برای گونه‌های مردم‌پسند برآمده از موسیقی دستگاهی به وجود آمده است. خواه با این نظریات موافق باشیم یا نه، کتاب بحث درباره‌ی آنها را به سطح خودآگاه جامعه‌ی موسیقی آورده یا به بیان دقیق‌تر سعی داشته، تا بیاورد. از اینجا به بعد گوی و میدان برای نقد و بررسی یا حتا گستراندن این نظریات در اختیار محققان علاقه مند به موسیقی مردم‌پسند است.

پی‌نوشت‌

۱۰- این انتظار بر پایه‌ی دلایلی شکل گرفته که می‌تواند از ساختار کتاب و دغدغه‌های پژوهشی مولف تا معذوریت‌های کنونی در پرداختن به بخش مهمی از تاریخ موسیقی پاپ (به معنای معمول در میان کنش گران) را شامل شود، و انتظاری به جاست.

مجله هنر موسیقی


شماره ی ۱۴۷

ژرف‌اندیشی درباره‌ موسیقی مردم‌پسند (III)

فاطمی این گونه‌ها را به عنوان نیا با تصنیف قاجاری پیوند می‌دهد (۹) و سپس تقسیم‌بندی سبک‌شناختی موفقی نیز در متن کتاب برای تاریخ اولیه‌ی تصنیف پس از مشروطه ارائه می‌کند. تصنیف گذشته از این، نقش با اهمیت دیگری هم در نظریه‌ی تاریخی او بازی کرده است. او آن را نوعی موسیقی میانه (Mezzo music) می‌داند که می‌تواند مرزهای کلاسیک/مردم‌پسند را درنوردد و در هر دو سوی طبقه‌بندی حضور داشته باشد، با مناسبات اجتماعی-اقتصادی پیوند خورده و به گونه‌هایی کاملا مردم‌پسند منجر شود؛ آنچنان که به باور فاطمی در تاریخ معاصر شده است.

طبیعی است که هنگام کار بر روی یک نظریه‌ی کلی به سراغ ویژگی‌های صرفا موسیقی شناختی (یا بیشتر موسیقایی) رفته و بپرسد؛ «کیفیت موسیقایی‌ای که یک اثر پاپیولر را از یک اثر غیر پاپیولر متمایز می‌کند چیست؟ یا با چه معیار موسیقایی‌ای می‌توان یک موسیقی پاپیولر داشت؟» (ص ۸۷).

این باعث یک تفاوت بزرگ میان پژوهش فاطمی و دیگر پژوهش‌های انتشار یافته به زبان فارسی شده است.

در حالی که دیگران اغلب رابطه‌ی تولیدکنندگان و شنونده‌ی (مصرف‌کننده‌ی) این نوع موسیقی و تاثیراتش بر آنان را در کانون توجه قرار می‌دهند، این پژوهش جامع‌تر می‌نگرد و موضوع را از دیدگاه‌هایی چون معیارهای موسیقایی طبقه‌بندی (مساله ی خود آثار) نیز مورد بررسی قرار می‌دهد.

فاطمی مخالف مبانی اجتماعی طبقه‌بندی موسیقی مردم‌پسند نیست اما به درستی می‌پندارد که «[…] از آن خود کردن این یا آن موسیقی توسط طبقات اجتماعی نمی‌تواند در خلا و بدون توسل به معیارهای موسیقایی صورت پذیرد […]» و در نهایت به شکلی میانه ابراز نظر می‌کند که هر دو گروه از مبانی در تقسیم‌بندی موثرند.

سامان دادن به این همه، از دیدگاه او در گرو یافتن نوعی موسیقی است که بدون آن مشکل بتوان از مردم‌پسند بودن (یا نبودن) یک گونه‌ی موسیقی سخن گفت. این بخش دیگر، بخش «کلاسیک» یک فرهنگ موسیقایی است. در حقیقت او معتقد است که اولین لازمه‌ی پیدایش موسیقی مردم‌پسند (به مفهوم امروزین) وجود یک تمایز دوقطبی در متن فرهنگ موسیقایی است، تمایزی از جنس جداسازی «هنر عالی» و «هنر مردم» (یا حتا عمومی‌تر، فرهنگ نخبگان و فرهنگ مردم) و مانند آن.

بدین ترتیب برای جامعه‌ای که چنین تمایزهایی را درون خودش نمی‌پذیرد، به سختی می‌توان حکم داد که موسیقی‌اش مردم‌پسند است یا کلاسیک یا جز آن. اعمال این دسته‌بندی‌ها نسبتی با وضعیت آن جامعه ندارد. حتا اگر موسیقی آن جامعه‌ی فرضی نیز-از لحاظ ویژگی‌های صرفا موسیقایی- دقیقا با موسیقی‌هایی که در یک جامعه‌ی دو قطبی شده «غیرکلاسیک» تلقی می‌شوند، یکی باشد نمی‌توان رای داد موسیقی جامعه‌ی نخست مردم‌پسند است.

پی نوشت

۹- فاطمی جز این کتاب در نوشتارهای دیگری -که تاریخ تالیفشان بعد از این کتاب است- نیز نظریاتی مشابه این را ابراز داشته است. از جمله؛ فاطمی، ساسان. (۱۳۸۷) «فرم و موسیقی ایرانی»، فصلنامه‌ی موسیقی ماهور، شماره‌ی ۳۹. و (۱۳۸۸) «آیا تصنیف قاجاری نسخه‌ی ناشیانه‌ی نوحه است؟»، فصلنامه‌ی موسیقی ماهور، شماره‌ی ۴۵.

ژرف‌اندیشی درباره‌ موسیقی مردم‌پسند (II)

کتاب «پیدایش موسیقی مردم‌پسند در ایران» تالیف ساسان فاطمی که چند ماهی است توسط انتشارات ماهور چاپ شده گویی در پی برطرف کردن همین کمبودها و ابهامات است. نخستین نکته‌ی جالب ‌توجه در کتاب مسلم فرض نگرفتن موضوعات ظاهرا معلوم (از قبیل وجود از پیش پذیرفته شده ی گونه‌های مردم‌پسند) و ارائه‌ی پژوهشی تاریخی-موسیقایی با کمک مدارک باقی‌مانده از دوران قاجار (و گاه قدیم‌تر) برای پاسخ به این پرسش است که؛ آیا موسیقی ایرانی گونه‌ای «سبک» هم‌سنخ با خودش داشته است یا خیر؟ از دیدگاه فاطمی پاسخ به این پرسش مثبت است. از همین رو تعریف و کاربرد اصطلاحاتی مانند مردم‌پسند، مردمی و کلاسیک برای مطالعات موسیقی در ایران نیاز به تامل بیشتر و شفاف‌سازی نظری دارد.

چنان که انتظار می‌رود، به ویژه در جهان مدرن، با کمک الگوی آماری مصرف یا ارتباط طبقات مختلف با گونه‌های موسیقایی می‌توان بستری جامعه‌شناختی برای تحلیل موسیقی مردم‌پسند یا حتا خود سازوکار مردم‌پسندی فراهم آورد، همانند مثال بسیار مشهور این گونه تحقیقات، «پیر بوردیو» و اثر سترگش «تمایز». اما فاطمی با وجود اشاراتش به محققانی مانند بوردیو، ترجیح می‌دهد به این راضی نماند و بپرسد آیا مردم‌پسندی تنها و تنها متکی به سازوکارهای مربوط به طبقات اجتماعی و توزیع و حفظ قدرت میان آنهاست؟ او پاسخ را با کمک نظریات موسیقی شناسان این حوزه و نظریات خودش می‌دهد.

کتاب از (۷) تجزیه و تحلیل یک گونه‌ی شهری (تصنیف) شروع می‌شود. سپس فاطمی یک نظریه‌ی تاریخی ارائه کرده که نشان می‌دهد مشابه چنین گونه‌ای قبلا وجود داشته و در همان دوره نیز عامیانه شمرده می‌شده است. قدمت مشابهت یابی در نظریه‌ی فاطمی به عهد تیموری می‌رسد. او به ویژه با بهره گیری از رسالات «عبدالقادر مراغی» گونه‌ای به نام «هوایی» را معرفی می‌کند: «[…] گونه‌ی سبک دیگری که به ویژه در بحث ما اهمیت دارد «هوایی» است که مراغی […] آن را چنین تعریف می‌کند: اما هوایی آن چنان باشد که نقشی یا صوتی که در میان مردم هر ملتی پیدا شود و آن را «مردم زاد» می‌خوانند و آن را هر کسی چنانکه خواهد در بدیهه بتراشد. گاه باشد که قید کنند و گاه نکنند. آن اخف اصناف تصانیف باشد.» (ص ۱۹) (۸)

پی‌نوشت‌

۵- در میان کارهای انجام‌شده تا اوایل دهه‌ی ۱۳۸۰ فقط مقاله‌ی خود ساسان فاطمی -که به نظر می‌رسد با کتاب مورد بحث در اینجا مرتبط باشد- این اشکال را ندارد؛ فاطمی، ساسان (۱۳۸۲) «نگاهی گذرا به پیدایش و رشد موسیقی مردم‌پسند در ایران: از ابتدا تا سال ۱۳۵۷»، فصلنامه‌ی موسیقی ماهور، شماره‌ی ۲۲. گذشته از این یک مورد برخی از مطالعات دانشوران ایرانی مقیم خارج هم از آن ایراد به دوراند.

۶- معمولا معنی این اصطلاحات معلوم، و برابر درک عادی یک گویش‌ور غیرمتخصص زبان فارسی از آنها فرض می‌شود، حتا تلاش مسعود یزدی برای آن که نوعی دسته‌بندی داخلی در موسیقی پاپ یا چنان که خودش می‌گوید، «موزیک توده» (بی آن که خود آن اصطلاح نیازی به تعریف داشته باشد) بیابد، به این منجر شده است که تفاوت‌هایی را که یک شنونده‌ی معمولی به شکل شهودی می‌تواند احساس کند، به ابزار تقسیم‌بندی بدل گردند.

۷- نباید فراموش کرد که کتاب حاضر بخشی از یک متن بزرگ‌تر بوده و یک دهه نیز میان تالیف و انتشارش فاصله افتاده است.

۸- در این نقل قول علاوه بر این که اصطلاح زیبای فارسی و بومی «مردم زاد» جلب توجه میکند، می‌توان دید که از یک سو یک موسیقی‌شناس شش قرن پیش تا چه اندازه در تحلیل نمونه‌های مردم‌پسند همانند همکاران امروزی‌اش عمل کرده است و از سوی دیگر ظاهر وضعیت از لحاظ همه‌گیری در میان مخاطبان و … چقدر مشابه امروز بوده است.

ژرف‌اندیشی درباره‌ موسیقی مردم‌پسند (I)

بررسی کتاب «پیدایش موسیقی مردم‌پسند در ایران» نوشته‌ی «ساسان فاطمی»

حدود سه دهه پیش اولین نوشته‌ی جدی درباره‌ی موسیقی مردم‌پسند در ایران پدیدار شد و سپس همراه با ناپدید شدن این گونه موسیقی از حیات رسمی موسیقایی، آن بارقه‌ی زودگذر آغازین هم ناپدید گشت. این اولین تلاش در زبان فارسی، مقاله‌ی «مسعود یزدی» (۱)، طرحی جامعه‌شناسانه و وامدار «تئودور آدورنو» و عمیقا تحت تاثیر شرایط زمانه‌ی نگارش است. پس از آن سکوت با فاصله‌ی نزدیک به دو دهه دوباره نوشتارهای تحقیقی درباره‌ی موسیقی مردم‌پسند به صحنه بازگشتند (و اغلب در حوزه‌هایی جز موسیقی‌شناسی) (۲).

یک بررسی محتوایی ساده نشان می‌دهد (۳) که بیشتر این پژوهش‌ها معطوف مسایل اجتماعی مربوط به هنر مردم‌پسند و گاه تا اندازه‌ای دارای نگاه‌های ایدئولوژیک هستند؛ حتا آنگاه که به قدر تالیف یک کتاب رسیده و در نامشان اثری از سویه‌ی اجتماعی-مردم شناختی یا میدانی باقی نماند، مانند «درآمدی بر موسیقی مردم‌پسند» «مسعود کوثری» جامعه‌شناس (۴).

مطالعه‌ی دقیق‌تر این پژوهش‌ها ما را بر یک نکته آگاه می‌سازد و آن فقر مطالعات موسیقی شناختی است (۵) که باید بستر نظری چنین تحقیقاتی را می‌ساخت. فقدان گونه شناسی یا ابهام و در هم ریختگی تعاریف اولیه، (حتا خود این که «موسیقی مردم‌پسند چیست؟» و «کدام آثار در ایران با این برچسب رده‌بندی می‌شوند؟») که حاصل نوعی شلختگی و تنبلی پژوهشی و نه دشواری ذاتی این نوع تعاریف است، تقریبا به یک اندازه در همه‌ی آنها به چشم می‌خورد (۶).

هنگامی که سخن از موسیقی مردم‌پسند (یا هر یک از اصطلاحات هم‌معنی‌اش) به میان می‌آید تمایل زیادی وجود دارد که تقسیم‌بندی موسیقی موجود در یک جامعه به دو حوزه‌ی موسیقی هنری و غیر هنری (یا توده‌ای) بدون بحث پذیرفته شود. این امر که اکنون در اکثر حوزه‌های فرهنگی، تحت تاثیر فرهنگ غرب و «موسیقی پاپ» اش، گونه‌های موسیقایی مردم پسند پدید آمده، تا حد زیادی پذیرفتنی است اما گستراندن اعتبار اطلاق این اصطلاحات به گذشته یا درون فرهنگ‌های موسیقایی کلاسیک ممکن است به آن سادگی که در ابتدا به نظر می‌رسد، نباشد.

پی نوشت

۱- این منبع که در اصل در سال ۱۳۵۹ چاپ شده اکنون در؛ یزدی، مسعود. (۱۳۸۶) «جامعه‌شناسی موزیک توده در ایران»، در تک‌گویی فرجامین، تهران: گام نو، در دسترس است.

۲- توجه دانشورانه به موسیقی مردم‌پسند در همه‌ی کشورها بسیار دیر و بااحتیاط صورت گرفته است، گویا دانشوران (به ویژه موسیقی شناسان) این موسیقی را که به طور پیش‌فرض کم‌ارزش‌تر از گونه‌های کلاسیک می‌شناختند، حتا شایسته‌ی پژوهش هم نمی‌دانستند. اولین توجه‌ها به موسیقی مردم‌پسند معمولا از سوی جامعه شناسان و انسان شناسان و منتقدان اجتماعی (با گرایش چپ) ابراز شده که این نوع موسیقی را از جهت تاثیرش بر مردم بااهمیت و شایسته‌ی بررسی می‌شمردند.

۳- بررسی محتوایی دامنه‌دارتری را نیز می‌توان در مقاله‌ی «رضا صمیم» یافت که با مطالعه‌ی ده مقاله به نتایج مشابهی رسیده است. صمیم، رضا. (۱۳۹۲) «نگاهی انتقادی به پیشینه‌ی داخلی مطالعه‌ی موسیقی مردم‌پسند، پیرامون شکل‌گیری حوزه‌ی میان‌رشته‌ای مطالعات موسیقی مردم‌پسند در ایران»، نشریه‌ی هنرهای زیبا-هنرهای نمایشی و موسیقی، دوره‌ی ۱۸، شماره ۲، زمستان.

۴- کوثری، مسعود. (۱۳۸۷) درآمدی بر موسیقی مردم‌پسند، تهران: دفتر پژوهش‌های رادیو.

شیوه ای برای نت نویسی سیستمهای میکروتونال ۱۲ قسمتی (I)

موسیقی میکروتونال بر اساس فواصل کمتر یا بیشتر از ترکیبات پرده و نیم پرده شکل می گیرد. این فواصل متنوع بوده و اندازه های گوناگون را شامل می شوند. همچنانکه امروزه برای نشان دادن تغییر فاصله به اندازه نیم پرده از علائم “بمل” و “دیز” استفاده می شود، برای نشان دادن فواصل میکروتونال نیز علائم عرضی متفاوت ابداع شده است. به هنگام مطالعه نوشته های مرتبط با میکروتونالیته با انبوهی از مدلهای پیشنهادی برای نوشتار موسیقی مواجه می شویم. تعدد مدلها گویای عدم اتفاق نظر برای ابداع علائمی واحد است. دلیل این مسئله می تواند تاکید بر دقت در تعیین اندازه فاصله یا اعمال سلیقه شخصی فرد ارائه دهنده علامت باشد. مثالی از این مورد تفاوت علائم ربع پرده در دیدگاههای مختلف است:

منبع: “QUARTER TONES” نوشته دون الیس (Don Ellis)

(microtonaltrumpet.com)

(a)

از طرفی کاربرد این علائم عرضی درجائی که اندازه اکثر درجات تغییر یافته یا تنوع گوناگونی از فواصل به کار می رود گاهی اوقات باعث شلوغی بیش از حد نت نوشته شده می گردد:

نمونه ای نت نویسی به شیوه نت نویسی “Saggital”

(sagittal.org)

(b)

در برخی موارد این پیچیدگی به علت تنوع فواصل موجود در سیستم اجتناب ناپذیر است اما برای رفع این مشکل تاکنون تلاشهایی از سوی آهنگسازان و محققینی مانند “Easley Blackwood” و “Wesley Woolhouse” و “Rudolph Rasch” برای ساده سازی نوشتن موسیقی برای بعضی از سیستمهای فواصل پرده میانه (Meantone) صورت گرفته است. این ۳ نفر روشی را برای استفاده از علائم عرضی نیم پرده ای در نت نویسی ارائه داده اند.

بررسی علائم فواصل میکروتونال در سیستمهای کوک پرده میانه (Meantone)

همچنانکه در مقدمه ذکر شد تعدادی از آهنگسازان در زمینه ساده سازی نت نویسی میکروتونال تلاش کرده اند. به عنوان مثال درسیستمهای کوک “پرده میانه” که بر اساس چرخه فاصله پنجم شکل می گیرند، نت نویسی رایج به گونه ای متفاوت به کار گرفته می شود. در این سیستمها که اصطلاحا سیستمهای منفی (Negative systems) نامیده می شوند، فاصله پنجم به اندازه کسری از کمای سنتونیک (syntonic-comma) از فاصله پنجم طبیعی ۲/۳ کمتر می باشد. کمای سنتونیک فاصله ای معادل ۸۱/۸۰ با اندازه ۲۱٫۵۱ سنت است که تفاوت بین سوم بزرگ فیثاغورثی و طبیعی است:



در این سیستم ها نیم پرده های کروماتیک و دیاتونیک یکی نیستند و بر خلاف سیستمهای مثبت (Positive systems)(مانند سیستم فیثاغورثی که فاصله پنجم آن از فاصله پنجم معتدل ۷۰۰ سنتی بزرگتر است) نیم پرده دیاتونیک از نیم پرده کروماتیک بزرگ تر است.

در زیر به طور مختصر به ذکر سه مثال از سیستم کوک پرده میانه یا “Meantone” اشاره می شود:

سیستم کوک پرده میانه ۳/۱ کما معادل گام ۱۹ قسمتی مساوی

سیستم کوک پرده میانه ۴/۱ کما معادل گام ۳۱ قسمتی مساوی

سیستم کوک پرده میانه ۱۱/۱ کما معادل گام ۱۲ قسمتی مساوی

سیستم کوک پرده میانه ۳/۱ کما معادل سیستم ۱۹ قسمتی مساوی

در سیستم کوک پرده میانه ۳/۱ کما فاصله پنجم منفی بوده و به اندازه ۳/۱ کمای سنتونیک از فاصله پنجم ۲/۳ کمتر می باشد. با اعمال چرخه بالا رونده و پایین رونده فاصله پنجم فواصل زیر حاصل می شود:

بر خلاف سیستم ۱۲ نیم پرده مساوی در این سیستم نیم پرده های کروماتیک و دیاتونیک یکی نیستند. از طرفی در این سیستم به راحتی شیوه رایج نت نویسی انجام می شود و به هیچ گونه علامت میکروتونالی نیاز نیست. به عنوان مثال فاصله ۲۵۲٫۶۳ سنتی که از می بمل کمتر است و تقریبا معادل ر سری است با علامت D#/Ebb نمایش داده می شود.


سیستم کوک پرده میانه۴/۱ کما معادل سیستم ۳۱ قسمتی مساوی

در سیستم کوک پرده میانه۴/۱ کما فاصله پنجم همانند سیستم قبلی منفی بوده و به اندازه ۴/۱ کمای سنتونیک از فاصله پنجم ۲/۳ کمتر می باشد. بر اساس چرخه بالا رونده و پایین رونده فاصله پنجم فواصل زیر حاصل می شود:


در این سیستم نیز نیم پرده های کروماتیک و دیاتونیک یکی نبوده و به راحتی شیوه رایج نت نویسی انجام شده و به هیچ گونه علامت میکرو تونال نیاز نیست. به عنوان مثال فاصله ۱۵۴٫۸۳ سنتی که معادل ر کرن است با علامت C## یا CX نمایش داده می شود.