Posts by آروین صداقت کیش
از اثر تا عمل موسیقایی (۱)
فلسفه موسیقی از دهه ۱۹۸۰ پرجنب و جوشترین و بارآورترین حوزه مطالعات فلسفه هنر بوده است و نصیب ما از اینهمه؛ هیچ، دستکم تا چندی پیش. جز درایه «فلسفه موسیقی» «دانشنامه استنفورد» که تاکنون سهبار به فارسی برگردان شده و پراکنده مقالههایی همانند مقاله دوران ساز «لوینسون»، «یک اثر موسیقی چیست؟» بازتاب چندانی از آن اندیشهکاریها در جامعه فلسفه یا موسیقی ما نیست. اما اکنون «حسین یاسینی» مترجمی که انتخاب و کیفیت ترجمه قبلیاش («درک و دریافت موسیقی») یکی از بهترینهای معاصر و تاثیرگذارترینها بر محیطهای آموزشی است، یکی از پژوهشهای فلسفه موسیقی، «پدیدارشناسی موسیقی؛ بداهه گفت و شنود موسیقایی» «بروس الیس بنسن» را به فارسی برگردانده است. با اینحال انتخاب او این بار به قدر بار پیشین یکسر حسن نیست بلکه همزمان سرشته به نیکوبد است.
جامعه، موسیقی، در منشور رادیو (۲)
در یک مدل ساده شده موسیقی و سرگذشتش در ایران را به درستی حاصل کنش و واکنش جامعه ی مخاطبان، نهادهای حکومتی و ساز و کارهای درونی جامعه ی موسیقی و در متن کتاب به ویژگیها و پویایی هریک و نوع اثری که بر هم می گذاشته اند، پرداخته اند. در این راه طبیعتا سهم کمتر از آن جامعه شناسی مخاطبان است زیرا در فقدان یک جامعه شناسی موسیقی پیشرفته داده های قابل اطمینان جامعه شناختی اندکی از آنها درست باقی می ماند. آنها حاضران خاموش اند، البته نه کاملا، چون از راه ابراز رضایت و نارضایی با شمار زیادشان برفرآیندها تاثیر می گذارند.
جامعه، موسیقی، در منشور رادیو (۱)
موسیقی امری اجتماعی است، بیش از اغلب هنرها، شاید چون بخش مهمی از کنشی که به عینیت یافتنش منجر می شود پیش چشم و گوش مردم روی می دهد یا شاید چون بیش از هر هنری می تواند در رگ و پی زندگی آدمی برود، با آن آمیخته شود و همه جایش حاضر باشد. به همین نسبت لااقل در میان نویسندگان فارسی زبان موسیقی، تمایلی وجود دارد برای نپرداختن به این وجه که لابد از فرط بدیه ی بودن بسیاری اوقات بحث درباره ی آن را از یاد می برند یا به تلویح برگزار می کنند.
در نقد آلبوم سخنی نیست (۳)
از هنگام تشکیل گروه همآوایان یکی از انگیزههای قوی آفریدن آثاری برای آن، به جز تجربهی همآوایی ایرانی، یافتن گریزراهی بود برای بازگرداندن صدای زنانه که موسیقی ایرانی از رنگ زیبایش محروم شده است. از همین رو تجربیات مشابه اغلب (جز سیاه مشق که مطلقا مردانه است) به سوی نوعی رنگ خاص که صدای زنانه را بر صدر بافت مینشاند، گرایش پیدا کرد. این شکل ویژه از رنگآمیزی در کار قمصری نیز تداوم دارد به علاوهی توجه خاص به صدای بسیار بم (حتا در شکلی اغراق شده) که در متن کارهای او همراه استفادهی سازگون از صدای انسانی (مانند آنچه به شکل پررنگ در قطعهی «بی قرار» میشنویم) همه در متن سخنی نیست نوعی روش میانه را پدید آورده که در آن صدای اول همراه با تحریر و تکنیک آواز کلاسیک ایرانی است و صداهای دیگر در بیشتر اوقات این ویژگی را ندارند. اینچنین، گویی یک کرال به حمایت از خط اصلی آواز برخاسته است.
بررسی مقایسهای آثار آریستوگزنوس تارنتی و ابونصر فارابی (۸)
جمله «بطلمیوس» و «تامسطیوس» (۲۱) اشاره میکند، از سوی دیگر نام «فیثاغورث» را چندین بار بر سبیل نقد نظراتاش میآورد. اگر همین روش بررسی جزء به جزء را ادامه دهیم خواهیم دید که علاوه بر توافق در مبادی روششناختی در موضوع مورد بررسی علم موسیقی، در «صناعت نظری موسیقی» نیز با آریستوگزنوس شباهت تام مییابیم:
در نقد آلبوم سخنی نیست (۲)
سازمان پیوندی این ساختارهای موسیقایی از طریق گوشهها است (به خصوص که در اولین تجربهها خود گوشههای ردیف به این شکل از چندصدایی اجرا شدهاند). در این شیوه، به هنگام همخوانی، یا همان گوشهی سازندهی ملودی اصلی از کرسی دیگری خوانده میشود یا به کل ملودی گوشهای دیگر که همراهیاش ملایمتی ایجاد میکند. این تجربهها که در نوبانگ کهن هنوز پیوندشان با کرالها تا اندازهای به گوش میرسد، ابتدا در سال ۱۳۷۰ در «دلشدگان» بیان کاملا مستقل آوازی ایرانی مییابند و سپس امتداد پیدا میکنند تا سال ۱۳۷۶ و «راز نو» که در آن عدم همزمانی لایههای مختلف صوتی و فروگشایی به همصدا، اکتاو و به ندرت فواصل قابل فروگشودن دیگر، یعنی مجموع فنون همآوایی علیزاده، شکل نهایی خود را پیدا میکنند (۸).
بررسی مقایسهای آثار آریستوگزنوس تارنتی و ابونصر فارابی (۷)
هر چند که در متن الکبیر اشارهای به این که این روششناسی از آن آریستوگزنوس باشد، نمییابیم اما به هر حال فارابی مستقیم یا غیر مستقیم تحت تاثیر مکتب او قرار گرفته یا اینکه خود با حرکت از مبادی اندیشهی ارسطو به این نقطه رسیده باشد، این موضوعی است که نتون نیز به آن اشارهای کوتاه میکند (Netton 1999: 5). باری، هر کدام که باشد او چونان آریستوگزنوس در همین چند سطر در مورد شخصی سخن میگوید که موسیقیشناس است و ما این اشاره را پیش از این هم دیدهایم (Gibson 2005: 1).
در نقد آلبوم سخنی نیست (۲)
پس از این «حسین علیزاده» فرا میرسد. او امکاناتی را که در خود موسیقی دستگاهی موجود است به شکلی هوشمندانه به کار میگیرد. مساله برای علیزادهی اواخر دههی ۱۳۶۰ این بود که از دل خود آواز کلاسیک ایرانی، بدون تسطیح یا تغییر بنیادی، همآوایی برآورد. او ذهنیت منجر به آن تجربهها را سالها بعد چنین شرح میدهد: « میخواستیم [همآوایی] شکل قراردادی یا تکراری کر که بیشتر شبیه به آوازهای غربی [است] نباشد به این فکر رسیدم که چگونه میشود در خود آوازهای موسیقی ایرانی یک حالت پولیفونی در آواز ایجاد کرد و در عین حال هر کدام از خطوط استقلال خودشان را داشته باشند و جملاتی را که میخوانند همان تکنیک موسیقی آوازی در آن باشد.» (۵)
بررسی مقایسهای آثار آریستوگزنوس تارنتی و ابونصر فارابی (۶)
در مورد رابطهی او با ارسطو و همچنین گرایش وی به حکمت یونانی پیش از این سخن گفته شد (۱۵). اما اکنون به طور خاص آرای موسیقاییاش را از نظر میگذرانیم. او رسالهاش را با دو اشارهی مهم آغاز میکند. نخست اشاره به دلیل تالیف این اثر؛ نبودن اثری که تمامی جنبههای موسیقی نظری را شامل باشد. که این خود اشارهای است به این که فارابی رسالات دیگران را میشناخته است (۱۶) و البته برای مقصود سفارش دهنده کافی و وافی نمیدانسته. دوم اشارهای است که به اسباب کمال یافتن در صناعت نظری میپردازد:
بررسی مقایسهای آثار آریستوگزنوس تارنتی و ابونصر فارابی (۵)
آریستوگزنوس همچنین قاعدهی «تحدید موضوع» (۱۱) را به کار میبرد تا موضوع دانشی را که در حال شکل دادن به آن است تعریف کند و نشان دهد که چه چیزی موضوع مورد بررسی آن است و چه چیزی نیست. و درست از همین نقطه است که او از معلماش ارسطوییتر میشود (Anderson 1980: 81) (12)، چرا که ارسطو تقریبا نظر فیثاغورثیان را پذیرفته و نغمهشناسی را بخشی از ریاضیات فرض کرده بود. اما آریستوگزنوس با استفاده از قواعدی که نامشان بردیم موفق میشود دانش نغمهشناسی را کاملا خودمختار نگهدارد و ضوابط و معیارهای آن را تا آنجا که ممکن است به حوزهی همین دانش محدود کند (۱۳).

