Posts by آروین صداقت کیش
همه چیز به جز فلسفه و موسیقی! (۵)
مسایلی مانند این به حوزهی جامعهشناسی یا دانش ارتباطات نقل مکان کرده است. پرسش جالب دیگری که در همین قسمت آمده و وضعیتی مشابه دارد؛ «آیا به وجود آمدن موسیقی، همانطور که عدهای تصور کردهاند تصادفی بوده؟» (ص ۱۲۷) این پرسش نیز امروزه بیشتر در قلمرو تاریخ و باستانشناسی قرار دارد.
همه چیز به جز فلسفه و موسیقی! (۴)
سیر مطلب به گونهای است که بیشتر به خود علیت پرداخته و کمتر به موضوع موسیقی و رابطهی آن با علیت. تا پیش از آن که در بهرهی دوازدهم به «بررسی علل اربعه در هنر و موسیقی» برسد اشارهای به موسیقی نیست. به غیر از یک مورد که آن هم بیشتر شبیه یک دستور العمل اخلاقی است و بدون ربط با متنی است که در آن واقع شده و بیشتر به نظر میرسد به آن پیوند زده شده است.
همه چیز به جز فلسفه و موسیقی! (۳)
نکتهی کلیدی گفتارهای این متن در یک اشارهی کوتاه در پیشگفتار گفتار سوم آمده: «اصل موضوع در این گفتار، اصالت عرفان است.» (ص ۳۷) این مطلب که در اینجا به روشنی بیان شده در قسمتهای دیگر نیز بدون شرح رعایت شده. اما در این گفته اولین تناقض مهم با ادعای کتاب پیدا میشود؛ فرض سخن عرفانی بر خردورزی به مفهوم فلسفی آن نیست بلکه بیشمار عارفان به مذمت اینگونه تفکر پرداخته و در رد آن کوشیدهاند.
همه چیز به جز فلسفه و موسیقی! (۲)
در چنین وضعیتی کتابی روانهی بازار میشود با عنوان «هشت گفتار دربارهی فلسفهی موسیقی» با این ادعا که اولین کتاب مستقل دربارهی این موضوع در زبان فارسی است. ناشر در متنی که در پشت جلد کتاب آورده مینویسد: «…دکتر «صفوت» با استفادهی آگاهانه از فرصتهای مغتنم، به توجیه پارهای از وجوه بنیادین فلسفهی موسیقی پرداخته است.» همانطور که از این نوشته پیدا است، خواننده منتظر است که کتابی در مورد بنیادیترین مسایل فلسفهی موسیقی پیش رو ببیند و از منظر آن به دل این عنوان دور از دسترس و جذاب رخنه کند.
همه چیز به جز فلسفه و موسیقی! (۱)
نوشتن دربارهی فلسفه، مدتی است که به مد روز بدل شده است. هر نوشتهی سختفهمی که چند سوال (احتمالاً) بنیادی نیز در آن به بحث گذاشته شده باشد؛ جدا از رهیافتی که نویسنده برای حل آنها ارایه میکند یا میزان موفقیتی که بهدست میآورد، فلسفه نام میگیرد. به وفور واژهی فلسفه به جای دلیل یا هدف یا… به کار میرود، بی آنکه در حقیقت نزدیکیای میان گفتار مطرح شده و روشهای فلسفه به عنوان یکی از بنیادیترین شیوههای اندیشیدن بشر وجود داشته باشد. این مد شدن فلسفه باعث شده نوشتههای کممایه دربارهی آن زیاد شود.
به زبان ایرانی (۴)
در سراسر قطعه، تکیهها به عنوان عناصر تزیینی با نقش تقویت شدهی یادآوری کنندهی رابطه با موسیقی ایرانی حضور دارند (بهعنوان نمونه در لحظات آغازین ملودی ویلن، همراهیهای فلوت چیزی نیست جز همین تزیینات). مشاهده میکنید که موضوعات ژرفتر نغمهی مرکزی، فرم بیبازگشت و تزییناتی به عنوان چاشنی، چگونه اثری قطعی در ساختن هویت این قطعهی موسیقی داشته است.
به زبان ایرانی (۳)
برای او ایرانی ساختن امری نیست که باید از جایی وارد کرد، او لاجرم این گونه میسازد. یک بعدی کردن را به رسمیت نمیشناسد و در هم میریزد. برای ارکستر چنان مینویسد که انگار نوازندهای تار به دست، آزاد مینوازد. نوازندهای که ویژگیها و روابط درونی موسیقی ایرانی را کاملا درونی کرده و اکنون بیزحمتی آنها را به سر پنجه میآورد.
به زبان ایرانی (۲)
در این که ملودی در موسیقی ایرانی (و شاید موسیقیهای شبیه آن) اهمیتی بهسزا دارد شکی نیست اما در نحوهی استفاده از این جایگاه خاص برای حل شدن در متن ساختار موسیقایی دیگر، و بهکارگیری آن برای آفریدن زبان موسیقایی سمفونیکی که مختص این فرهنگ باشد ابهامات فراوانی هست.
به زبان ایرانی (۱)
نیازی نیست که بسیار موسیقی ایرانی بدانی تا بتوانی رنگ ایرانی «خون ایرانی» (*) را لمس کنی. شخصیت ایرانی این قطعه به روشنی و وضوح خود را به انسان دیکته میکند. بدون ترس از این که شناخته شود و بدون سر افکندگیهای معمول فرهنگی درجهی دوم. در پی شبیه شدن به نسخهی برتر هم نیست و چشم به آرمانشهری در آنسوی آبها ندوخته است. برای آفرینندهی این اثر ایرانی بودن معنایی روشنتر، شکلیافتهتر و عمیقتر از تنها ترکیب ملودیهای شناخته شده با ابزارهای موسیقی سمفونیک دارد.
سرگشته در تودرتوی زمان (۳)
قطعه به جزیرههایی از نواختههای سهتار، که خطی منسجم و پیوسته از ملودیهای ساخته شده بر اساس موسیقی دستگاهی ایرانی را سرسختانه پی میگیرد، تقسیم شده است که هر لحظه به خصوص در ایستها به شکل پدیدهای ریزغربالی فرومیپاشد. این فروپاشی تنها از منظر مادهی خطی نیست بلکه در بعد طیفی نیز روی میدهد. یعنی طرح ملودی نواخته شده توسط نوازندهی سهتار مصالحی را به دنبال میآورد که میان یک «ایمیتاسیون کانونیک» در هم شکسته و پارههایی از طیف خط مرکزی سرگرداناند. از سوی دیگر به نظر میرسد مواد جدا شده از جزیرهی قبلی نوعی گسترش غربال تکاملی برای بعدی فراهم میکند، البته با همان مقیاس خُرد.

