چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (IX)

در ادامه آدرنو به شیوه ی کارکرد نظامِ تولیدِ صنعتیِ موسیقی (صنعت ضبط) می پردازد و آن را با نقطه نظرات خود بسط و گسترش می دهد. (این بخش ها که در زیر شماره های [۱۷] تا [۲۰] در متنِ اصلی آمده است، می تواند برای پژوهشگران عرصه ی موسیقی که قصد پژوهش در موسیقی های وابسته به صنعت ضبط را دارند بسیار گره گشا و یاری رسان باشد؛ چرا که امروزه این نظام ها به شکل بسیار گسترده تر و پیچیده تری از زمان آدرنو (دهه ی ۴۰ و ۵۰ میلادی) مشغول به تولید بخش بزرگی از منابعِ شنیداریِ جهان اند).

چند واژه ی کلیدی در روندِ تولید صنعتی موسیقی:

تقلید: استانداردهای موسیقاییِ موسیقیِ عامه پسند از آغاز در یک فرآیندِ رقابتی پدید آمدند. هنگامی که یک آوازِ مشخص در موسیقی عامه پسند خوب فروش می کند، صدها و صد ها نمونه ی دیگر، از همان نمونه ی موفق تقلید می کنند. سپس:
تبلور: همواره پرفروش ترین آوازهای روز، با تمام نسبت های موجود میان ِعناصر سازنده ی آن، مورد تقلید قرار گرفته و این روند با تبلور (crystalization) عینیِ استانداردهای این موسیقی به اوج می رسد. بدین معنی که تحت شرایط متمرکزی که امروزه موجودیت تام یافته است، این استانداردها پس از تبلور دچارِ انجماد (freezing) می شوند. استانداردها توسط کارتل های اقتصادی گرفته می شوند و به شکل صُلب و انعطاف ناپذیری در تولید هر آنچه جدید و نو است، تحمیل می شوند. هرگونه نو آوری توسط آدم های شرور و ناخلفِ این سیستم اقتصادی ممنوع اعلام شده است.

موسیقی عامه پسند می باید دو نیاز را به طور همزمان برآورده سازد. یکی برانگیختن شنونده و دیگری جلوه دادن موسیقی به شنونده ی نا فرهیخته به عنوان « موسیقیِ طبیعی».

حاشیه:

برای پیگیری این قسمت از مقاله تا انتهای آن ناگزیریم نظرات آدرنو درباره ی “هدف هنر” را تا حدودی بررسی کنیم. اگر نگاهی به تاریخ و سیرِ مکتب فرانکفورت از (آغاز تا مرگِ آدرنو) بیاندازیم متوجه می شویم که در دوره ی اول( از ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۳)،
تحقیقات این موسسه آنچنان برداشتِ خاصی از اندیشه های مارکسیستی نداشت. در دوره ی دوم (از ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۰) و در پی تبعید مکتب فرانکفورت به آمریکای شمالی، با سرپرستی هورکهایمر نقش نظریه های فلسفی نسبت به تاریخ و اقتصادِ دوره ی اول پر رنگ تر شد. با پیوستنِ آدرنو و مارکوزه در ۱۹۳۲ به مکتب فرانکفورت، فلسفه ی انتقادی در این مکتب تثبیت شد و در دوره ی سوم( بعد از ۱۹۵۰) با مراجعت دوباره به آلمان مکتب فرانکفورت را اصلا به عنوان یک مکتب انتقادی می شناختند. با مرگ آدرنو در ۱۹۶۹ و هورکهایمر در ۱۹۷۳ عملا حیات مکتبِ فرانکفورت رو به افول رفت.

آنچه در موردِ موسیقی عامه پسند (و هنر های دیگر) توسط آدرنو و هورکهایمر مورد انتقاد قرار گرفت، هدفِ “صنعت فرهنگسازی” بود. آنچنان که در متن اشاره شد، به عقیده ی آدرنو هدفِ اصلیِ این صنعت حمله به آرمانِ فردیت بود. هنر از دید آدرنو باید دارای قابلیت انتقادی باشد یعنی ذهنِ مخاطب را به سوی انتقاد هدایت کند. او موسیقی را صرفا پدیده ای سرگرم کننده نمی دانست بلکه معتقد بود که موسیقی هنری آگاهی بخش است. هدفِ صنعت فرهنگ سازی سرکوبِ این مغزِ انتقادی بود و در پیِ آن، رضایت داشتن شنونده از وضعیت موجود. اساس این عقیده از نظریه ی فتیشیسم کالایِ (بت وارگی کالا) مارکس سرچشمه گرفته بود که آدرنو هم آن را به کالا شدگیِ هنرها تعمیم داد.

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (VIII)

در ابتدا آدرنو این مسئله را عنوان می کند که موسیقی عامه پسند و موسیقی “جدی” را نمی توان با استفاده از کلماتی مانند «فرو دست» و «فرا دست»، «ساده» و «پیچیده»، «بی مایه» و «مایه ور» به طور دقیق معرفی کرد و تفاوت های آنها را درک کرد. برای مثال همه ی ساخته های کلاسیسیسم وینی ـ بدون استثنا ـ از نظر ریتمیک ساده تر از همه ی تنظیم های بازاریِ موسیقی جِز هستند و یا دنبال کردنِ فواصل گسترده ی بسیاری از آوازهای پر فروش امروز، دشوارتر از دنبال کردن موسیقیِ هایدن است که عمدتا حول و حوشِ تریادهای تونیک و با استفاده از فواصل دوم شکل گرفته است.

هدف اصلی استاندارد سازیِ ساختار، به عقیده ی آدرنو، برانگیختنِ واکنش های استاندارد در شنونده است.

بخش مهم تر که آدرنو در این مقاله فقط به آن اشاره ای گذرا کرده این است که:

“گوش کردن به موسیقی عامه پسند را نه تنها رواج دهندگانِ این موسیقی، بلکه همان گونه که از طبیعتِ درونیِ خودِ این موسیقی بر می آید، دستگاهی از ساز وکارهای پاسخِ (واکنشِ) روانی که تماما در «تعارض با آرمانِ فردیت» در یک جامعه ی آزاد و لیبرال قرار دارد، دست ورزی می کند.”

این موضوع هر چند که در این مقاله به تفصیل بررسی نشده است اما در کتاب دیالکتیک روشنگری به عنوان هدفِ سیاسیِ عوامل صنعتِ فرهنگسازی بطور کامل و مفصل توضیح داده شده است. بخشی از آن کتاب را در حاشیه ی مربوط به این متن با هم بررسی خواهیم کرد.
در مورد چگونگی شنیدنِ موسیقی عامه پسند و روانکاوی شخصیت شنونده، آدرنو نظرات بسیاری دارد. برای مثال آدرنو عقیده دارد که پیچیدگی های موسیقیِ عامه پسند هرگز «خود» عمل نمی کند و همواره نقاب گول زننده ای است که شِمای موسیقی را از پس آن می باید ادراک کرد. گوشِ شنونده دشواری های موسیقیِ روز را با جایگزینی های اندک شماری که از دانشِ الگوهای صوتی به دست آمده اند، حل می کند. شنونده ی موسیقی عامه پسند آنگاه که با پیچیدگی مواجه می شود، باز هم فقط سادگی را می شنود! اما در موسیقی “جدی” حتا ساده ترین رویداد را می باید به فوریت تلاش کرد و دریافت.

در موسیقی عامه پسند، آهنگ به جای شنونده از قبل شنیده می شود. به شنونده مدل ها یا الگوهایی داده می شود که به یاریِ آن هرچه عینی است امکان شناخته شدن داشته باشد. ترویج و اشاعه ی این روش، شنود را به شنونده دیکته می کند و همزمان هرگونه تلاش را برای شنود غیر ضروری می سازد. این موسیقی، از پیش جویده و هضم شده است و شنونده را فقط به واکنش های شرطی وا می دارد.

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (VII)

نکته ی دیگری که در این قسمت از نوشته های آدرنو به چشم می خورد شرح مفصل آدرنو در مثال هایی است که از موسیقی “جدی” اروپا (در اینجا بتهوون) ارائه داده است. این در حالی است که حتی یک نمونه ی شنیداری هم از موسیقی عامه پسند ذکر نکرده است. حداقل می توانست با قرار دادن دوک الینگتون (به عنوان نماینده ی موسیقی عامه پسند) در مقابل بتهوون تصویر واضح تری از آنچه قصد ابراز آن را دارد ارائه دهد.

(دوک الینگتون از معدود جَزیست هایی بود که آدرنو او را بسیار ستایش می کرد، هر چند که باز هم در تمجید های آدرنو نگاه او بیشتر به سمتِ هارمونیِ موسیقی دوک الینگتون بود تا عناصر دیگر. به عنوان مثال: او را با ذوق می دانست و جَز او را جَز جا افتاده می دانست. در هارمونی خود قواعد امپرسیونیستی سبک کسانی چون دبوسی و راول و دلیوس را به کار می برد.)

در نوشته ی آدرنو هنگامی که در حال توضیحات مثال های بتهوون است مسئله ای وجود دارد. “Susan McClary” در مقاله ای نقدی بر فرم ساختاری سونات وارد کرده است. با اندکی تغییر و با استفاده از دیدگاه “MaClary” و موسیقی شناسی انتقادی میتوان همین انتقاد را به آدرنو مطرح کرد. سوناتی که آدرنو مشغول آنالیز آن است، خود نمونه ی کاملی از استاندارد سازی در فرم است که آدرنو به شدت منتقد این موضوع(استاندارد سازی) است. حتی در نوشته ی دیگر، خودِ آدرنو اظهار می کند که فرم سونات فرمِ جامعه ی بورژوایی است که تکرار ها و عادت ها و… از نشانه های آن است (جاودانی۳۴: ۱۳۸۹).

دلیلی که وعده اش را داده بودم این بود. آدرنو دقیقا قبل از اینکه بخواهد مبحثِ اصلی مقاله ی خود ـ یعنی صنعت فرهنگ سازی ـ را آغاز کند مثالی از سونات بتهوون را می آورد. همانطور که گفتم آدرنو معتقد بود که فرمِ سونات به نمادی از جامعه ی بورژوایی آن دوران تبدیل شده بود. بتهوون در آخرین سونات خود (No. 32 in Cminor Opp. 111) این فرم را در هم شکست. فرمی که نت تنال، آغاز و پایان آن بود و کاملا استیلیزه(شیوه مند) شده بود، در سونات آخرِ بتهوون بصورت کاملاغیر قابل پیش بینی جلوه گر شد. ناقدان بتهوون این سونات را ضعیفترین سونات او می دانند اما آدرنو آن را بزرگترین دستاورد بتهوون می داند.در تمام نظریه ی صنعت فرهنگ سازی، نام بتهوون و مثال هایی درباره ی او به کررات دیده می شود.

متن: نمونه هایی که در متن اصلی زیر شماره های [۱۳] تا [۱۹] آمده است:

می توان گفت که بخش مورد علاقه ی آدرنو تازه شروع شده است. بحث چالش برانگیز تولیداتِ صنعتیِ موسیقیِ عامه پسند و نقدهای آدرنو (و البته همکارش، هورکهایمر) به صنعت فرهنگ سازی عصر جدید.

درنگی در بحث نوآوری در موسیقی

بیش از صد سال است، در پیِ برخوردهای بیشتر با غرب و تحت تاثیر تحولات بسیار سریع فن آوری، اقتصادی، علمی، فلسفی، اجتماعی و هنری آنها، برخی از ایرانیان نیز به دنبال تجدد – اصلاحات و به تبعِ آن “نوآوری” و شکستن چارچوب های موجود و به میراث رسیده در تمام زمینه ها هستند. سوای نفس عمل اصلاحات، که می تواند پیامدهای مثبت یا منفی داشته باشد، نوآوری، نوآفرینی و نو آرایش دهی در تمامی عرصه ها از فن آوری گرفته تا هنرها توسط مخترعین و مبدعین جوامع در حال توسعه و توسعه یافته موضوعی است که دائماً دنبال می شود و شاید ناگزیر و نیکو هم باشد.

در این گرد و غبار بسیار دیرنشین نواندیشی و مرزشکنی ها، میلیاردها ایده به اذهان رسیده و میلیون ها از این ایده های “به ظاهر نو” و کاربردی حداقل یکبار جامه عمل می پوشند و حیات مادی می یابند.

به زعم من اما دو نکته ی اساسی را نباید فراموش کرد و حتی دائماً مد نظر قرار داد. اول اینکه اگر کسی تاریخ علم-هنر و ابداعات گذشته را نداند و نخواند، ممکن است ایده ای را که نو می پندارد بسیار هم کهنه باشد، مانند حکایت اختراع مجدد چرخ. در چنین وضعیتی هنرمندِ “نوخواه” عامداً به وقت کشی و تلف کردن نیروی خلاقه ی خود می پردازد، در حالی که با کمی مطالعه می توان نیروی خود را صرف تولیدات واقعاً مبدعانه کرد.

دوم اینکه شخص نوآور بایستی به تداوم و ماندگاری ابداعش اندیشه کند، زیرا دستکاری و ایجاد تغییر مدامِ محصول، اگر چه در حوزه ی فن آوری مطلوب است و به بهبود نتایج خواهد انجامید، لیکن در حوزه ی هنر یحتمل به فراموشی اثر یا آثار می انجامد. از این روست که مداومت در ایجاد سبک و مکتب در هنر و تولید آثار هنری، با وجودی که بسیار هم نوآورانه و ساختارشکنانه باشند، می تواند فرض معقولی باشد.

اگرچه من شنونده ی دائمی و هوادار آثار برخی از موسیقی دانان مدعی نوآوری در عرصه ی موسیقی ایران از جمله آقایان علی قمصری، برادران پور ناظری و حافظ ناظری نیستم، اما به لحاظ فعالیت تخصصی در حوزه ی موسیقی شناسی آثار ایشان را جهت تجزیه و تحلیل به دقت و به قدر کفایت شنیده ام. پس توجه این هنرمندان پرکار و هوادارانشان را به نکات پیش گفته جلب می کنم. یادآوری می کنم که نقد و بررسی تک تک آثار ایشان مجالی فراخ و مکانی وسیع می طلبد.

در نهایت پیشنهاد می کنم، هر علاقه مندی به موضوع خلق، ابداع و مخصوصاً موضوعی بسیار پر طرفدار و مرتبط با بداعت یعنی “بداهه نوازی” و “بداهه آفرینی” به این منابع نگاهی عمیق انداخته و پس از مطالعه ی اینها درباب بدعت و آفرینش مواد موسیقیایی ای که آنرا نواورانه می داند باز اندیشی کند. اول: کتاب “روانشناسی خلاقیت” نوشته ی ماکسول مالتز، ترجمه مهدی قراچه داغی؛ دوم کتاب “خلاقیت (روانشناسی کشف و اختراع)” نوشته ی میهای چیکسنت میهای، ترجمه ی علی کتیرایی و سوم: شماره ی سی و هفتم از فصلنامه ی موسیقی ماهور که “ویژه ی بداهه پردازی است؛ این منابع حداقلِ شناخت از موضوع را ایجاد می کنند.


* توضیح:
این مطلب پیشتر در روزنامه ی فرهیختگان به تاریخ بیست و پنجم مرداد ماه ۹۵ چاپ شد و اکنون با اندکی افزوده در اینجا باز نشر می شود.

آنجا که موسیقی آغاز می‌شود

درباره اهمیت شنیدن موسیقی و گروه‌نوازی*

مجاب‌کردن هنرجوی موسیقی به شنیدنِ آنچه می‌نوازد، دشوار است. یک موسیقی‌دان جوان به‌ندرت به آنچه می‌نوازد، توجه کافی دارد و حتی از آن کمتر به «چگونگی» نواختنش. گاهی هنرجو برای اجرای صحیح ریتم، به شمارش می‌پردازد؛ اما حتی موسیقی‌دانانی که خوب و درست آموزش دیده‌اند هم ممکن است در کار با مترونوم به زحمت بیفتند. هنرجو آن‌قدر درگیر نواختن نت‌هاست که دیگر انرژی و زمانی برای امور دیگر برایش باقی نمی‌ماند؛ حتی شمردن و شنیدن.

درباره‌ی یک موسیقی‌دان جوان و تازه‌کار نداشتن پیش‌زمینه و حساسیت در تغییر سرعت، پویایی (دینامیک) و سبک و سیاق (استایل) طبیعی است. در مراحل ابتدایی آموزش، هنرجو به‌شکل چشمگیری متکی به شمردن است. سپس برای دومین مرحله، قطعاتی همراه با پیانو را انتخاب می‌کند (البته اگر سازی به‌جز کیبورد بنوازد) و برای هدایت سرعت و ریتم نواختن، به آن ساز همراهی‌کننده وابسته است؛ اما پس از آن هم مشکلاتی بروز می‌کند. از‌آنجا‌که پیش‌بردن دو نکته با هم سخت است، ممکن است دوباره به شمردن متوسل شود و تنها با همکاری در مدت زمان طولانی است که دو همنواز شروع به شنیدن بخش‌های صدایی یکدیگر می‌کنند.

برای رفع این مشکل چه کاری می‌توان انجام داد؟ پاسخ را شاید بتوان در رویکرد ما نسبت به آموزش موسیقی یافت. یکی از جنبه‌های پداگوژی موسیقی که بیشتر از آن غفلت می‌شود یا در معرض خطر نادیده‌گرفته‌شدن از سوی هنرجویان است، «شنیدن» است. بسیار مرسوم است که جلسات شنیدن تنها در فرصت‌هایی که هیچ اجرای ضروری در کار نیست، برنامه‌ریزی شوند تا با آن‌ها تداخلی نداشته باشند. حتی مضاف بر آن، «شنیدن» معمولاً بیش از آنچه فعالانه باشد، منفعلانه است. موسیقی اغلب پس‌زمینه‌ی فعالیت‌های دیگر، نظیر خواندن و انجام تکالیف خانگی است.

از سوی دیگر، شنیدن فعال یکی از انواع تمرین‌های منجر‌به خلق موسیقی است که در آن سازی توسط شخص نواخته نمی‌شود. در مراحل اولیه‌ مناسب‌ترین نوع موسیقی برای این تمرین موسیقی مجلسی است. تعداد کم سازهای به‌کار‌رفته، دنبال‌کردن کار هر ساز و شکل‌بخشی به احساس کلی را نسبتاً آسان می‌کند. هنگامی که هنرجوی تازه‌کار به موسیقی گروه‌های بزرگ‌ گوش می‌دهد، در ازدحام صداها غرق و گیج می‌شود.

چرا نوازندگان باید زمانی را صرف شنیدن کنند، در‌حالی‌که می‌توانند آن را هم به ‌ساز ‌زدن بگذرانند؟ دلیل نخست آنکه با شنیدن فعالانه‌ی موسیقی، هنرجو از آنچه در اثر موسیقایی اتفاق می‌افتد، آگاه می‌شود؛ به‌خصوص در موسیقی مجلسی که هر بخش توسط یک ساز نواخته می‌شود و گروه سازها باید یک کلِّ متعادل را تشکیل دهند. دومین فایده‌ی مهم شنیدن موسیقی این است که به شخص کمک می‌کند تا میان صداها تمایز قائل شود. این خطر وجود دارد که هنرجویان به صدای خودشان عادت کنند و آن را به‌عنوان استاندارد بپذیرند. در هر صورت اگر تصوری از بهترین صدای ممکن با شنیدن به هنرمندان بزرگ چه به‌صورت حضور در اجرای زنده و چه با اثر ضبط‌شده ایجاد کنیم، آن‌ها در مسیر ارتقا و قضاوت صدای ساز خود صاحب الگو می‌شوند.

سوم اینکه هنرجویان به‌طور طبیعی با تقلید، حداقل در نقطه‌ی مشخصی از مسیر رشدشان، نوعی یادگیری طبیعی را تجربه می‌کنند. همچنین باید در نظر داشت که تقلید خصوصاً در آموختن سبک‌های موسیقی، اهمیت دارد. هر فرد می‌تواند انبوهی از مطالب را درباره‌ی تفسیر و سبک‌های موسیقی مطالعه کند؛ اما در تحلیل نهایی، بهره‌گیری از اجراهای فراوان توسط هنرمندان مختلف بهترین کمک را به صورت‌بندی درک شخصی از یک قطعه‌ و بیان ویژگی‌های سبکی آن می‌کند.

شنیدن موسیقی

برای کسی که می‌خواهد بیشترین سود را از شنیدن و نواختن ببرد، باید این دو نقش مکمل را برای هم داشته باشند که نوازندگی در گروه شیوه‌ی خوبی برای ترویج امتزاج این دو است. البته هدف نهایی از گروه‌نوازی رسیدن به درجه‌ای از هماهنگی در تمپو، ریتم، جمله‌بندی، دینامیک و اموری از این قبیل است و تنها پس از رسیدن به این مرحله است که فرد می‌تواند به ساختن موسیقی امیدوار باشد. در گروه‌نوازی تنها پیش‌بینی زمان حرکت بعدی شخص همنواز یا آکورد بعدی کافی نیست، بلکه قطعاً نواختن در گروه چیزی بیش از این را می‌طلبد. نه فقط شنیدن آنچه که همنواز اجرا می‌کند، بلکه چگونگی نواختن جزئیات اثر توسط او نیز اهمیت دارد. این امر نیازمند درک کاملی از نت و علاوه بر آن، حساسیت نسبت‌ به موسیقی و سبک‌های موسیقایی است.

همنوازانی که مدت طولانی با هم کار می‌کنند، درک متقابلی از منطق خلاقانه‌ی همدیگر را می‌آموزند. در این نقطه است که می‌توانند آزادانه بنوازند و تمام فرایند به کار گروهی تبدیل می‌شود؛ کلّی یکپارچه، فراتر از تجمع بخش‌های مربوط به هر ساز. این یعنی گروه، نقطه‌ای که در آن برداشت آزادانه‌ از موسیقی آغاز می‌شود، جایی که نت‌ها موسیقی می‌شوند.

* نوشته‌ی یوهانس تال (استاد موسیقی کالج لیک‌لند در ویسکونسین آمریکا)

منبع:

ژورنال آموزگاران موسیقی، بخش ۵۹، شماره‌ی ۶. (فوریه‌ی ۱۹۷۳)

babakvalipour.com

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (IV)

به عقیده ی آدرنو “تغییرات ملودیک در آثارِبارتوک و یا تغییرات ریتمیک مانند آنچه استراوینسکی انجام می دهد چندان بزرگ و بیان کننده ی تعارضات اجتماعی نیست”(جاودانی ۳۴:۱۳۸۹). او حقیقت هارمونی را دیسونانت می دانست. نکته ی مهم دیگر که به نظر میرسد آدرنو کمتر به آن توجه داشته اهمیت شعر و کلام در موسیقی عامه پسند است. همین امر موجب شده است که او موسیقی عامه پسند را مدام با موسیقی کلاسیک غرب و تکامل آن مقایسه کند در حالی که بخش عظیم موسیقی کلاسیک اروپا کارگان سازی دارد و تقریبا بیشترِکارگان موسیقی عامه پسند همراه با کلام است. طبیعی است که در موسیقی سازی نوآوری بر پایه ی هارمونی( و ریتم و ارکستراسیون و…) بنا می شود اما در موسیقی عامه پسند ممکن است نوآوری هارمونیک در اولویت اول نباشد.

به نظر می رسد مقایسه ی مکرر موسیقی عامه پسند و موسیقی کلاسیک اروپایی(موسیقی کلاسیک اروپایی به مفهوم رایج آن در ایران) توسط آدرنو،از نگاه آدرنو به شوئنبرگ به عنوان یک نخبه ی تمام عیار سرچشمه میگیرد. این حرف که “چون شوئنبرگ بزرگ است استراوینسکی( و دیگران) کوچک اند کاملا کوته فکری است. در حالی که انبوه آهنگسازان و ناقدان، استراوینسکی را دستاورد قرن بیستم می دانند. اساسا طرز تفکر انحصاری تکامل موسیقی به تکامل هارمونی بسیار دگماتیسم است.

دلیل اینکه نقد های آدرنو به استراوینسکی را در اینجا مطرح نمودم، کاربرد کلمه ی بَدوی و واپس مانده توسط آدرنو بود؛ آنچنان که در ادامه به آن خواهیم پرداخت، نگاه آدرنو به موسیقی عامه پسند به نوعی نگاه بَدوی و عقب مانده نیز هست.

جالب است که آدرنو در کتاب فلسفه ی موسیقی مدرن همین انتقادات را به استراوینسکی وارد می کند، برای نمونه: “استراوینسکی موسیقی را از تکامل هارمونیک خود ـ که نمونه ی عالی آن شوئنبرگ است ـ باز میدارد و موسیقی را به سمت یک هنر ابتدایی میکشاند. چرا استراوینسکی مدام به گذشته پناه می برد؟ موسیقی را کلاسیک می کند و نام نئوکلاسیزم بر آن میگذارد؟ “(جاودانی ۳۵:۱۳۸۹). ” نئو کلاسیزم استراوینسکی نمی تواند اصوات دیسونانت بسازد و یا خیلی مصنوعی این کار را انجام می دهد”(جاودانی ۳۹:۱۳۸۹).

با توجه به اینکه در باله ی پرستش بهارِ استراوینسکی که نشانه هایی از موسیقی و رقص های اقوام گذشتهدر آن مشهود است، و مقایسه ی این موضوع با دیدگاه های آدرنو پیرامون رجعت به گذشته و بدوی و توحش و … ، دلیل انتقاد آدرنو به استراوینسکی و موسیقی عامه پسند شاید کمی روشن تر شود. به جملات زیر که آدرنو درباره ی موسیقی جَز نوشته فکر کنید:

” این سَرزندگی جَز از تمدن وحشی نیامده است، بلکه از انسانِ وحشیِ اهلی شده ای که پایبند به بردگی شده است سرچشمه می گیرد”. “رنگِ سیاه پوستان به همان اندازه ی رنگِ نقره ای ساکسیفونها تاثیر گذار است”(ویتکین۵۵:۱۳۸۲). و یا:

” هر کس که بگذارد اعتبار روز افزونِ فرهنگ توده او را فریب دهد و ترانه های عامه پسند را با هنر مدرن به سبب چند نتِ بیهوده که با کلارینت جیر جیر میکند یکی بداند، و هرکس که یک تریاد را که پر از نت های کثیف است را با پلی تنالیته اشتباه بگیرد، در واقع به بربریت تن داده است”(وینکین۵۹:۱۳۸۲).

موسیقی و معنا (XII)

معانی موسیقایی در موسیقی غیرغربی، از دیدگاه روان‌شناختی بررسی نشده‌اند، هرچند این مسئله با توجه به میزان اندک مطالعات موسیقی‌شناختی در فرهنگ غیرغربی، در مقایسه با فرهنگ غربی، چندان تعجب‌آور نیست. مسئله‌ی معنای موسیقی تنها زمانی می‌تواند به کمک علوم شناختی به درستی مطرح می‌شود ‌که معانی مشروح در متون پرشمار قوم‌موسیقی‌شناسی، مرکز تحقیقات روان‌شناختی قرار گیرند.

افزون بر این، موضوع بیشتر رویکردهای تجربی به معنای موسیقی، فرایندهای مرتبط با گوش دادن به موسیقی را موضوع مطالعات خود قرار می‌دهند. این نگاه با بسیاری از رویکردهای فلسفی و جامعه‌شناختی نیز هماهنگ است (استثنای در خور یادآوری در این خصوص، کار Finnegan 1989 در زمینه‌ی جامعه‌شناسی‌ست) درحالی‌که یافته‌های قوم‌موسیقی‌شناسی نشان می‌دهند که موسیقی به مثابه کنشی متقابل بهتر فهمیده می‌شود تا ابژه‌ای شنیداری.

علوم روان‌شناختی نیز نیازمندندکه ابزارهایی برای بررسی معناهایی را که در ذات فرایندهای تعاملی موسیقی وجود دارند یا از آن ناشی می‌شوند، پیدا کنند که پژوهش‌هایی جهت رسیدن به روش‌های احتمالی و دست‌یابی به آن درحال انجام است (برای نمونه نک Clayton 2007). در نهایت علوم شناختی در موسیقی نیازمند اصلاح و آماده‌سازی رویکردهای نوین به معنا خواهند بود.

در نهایت علوم شناختی نیازمند اصلاح و فراهم کردن رویکردهای نوین به معنای موسیقایی متناسب با این نیاز خواهند بود؛ مانند نظریه‌ی «تله‌ی معنا»ی میلیکان (Millikan) (2004) که معنا را درچهارچوبی پویا ارائه کرده‌است.

بعید است بتوان با یک نظریه‌ی کاربردی و جامع موضوع معنای موسیقی را توضیح داد. همچنین بعید است به مسئله‌ی معنای موسیقی صرفاً با یک روش علمی پاسخ گفت. برخی از موارد مهم در بررسی معنای موسیقی در بررسی‌های علمی تأثیر بیشتری داشته‌اند؛ در حالی‌که برخی دیگر بی‌جهت نادیده گرفته شده‌اند. تحقیقات نظری و عملی در این زمینه و در علوم شناختی، هنوز در مراحل ابتدایی است.

وجود دیدگاهی چند جانبه در حوزه‌ی معنای موسیقی اهمیت فراوانی دارد؛ به‌ویژه در نگرش‌های نوظهوری که برخاسته از بررسی موسیقی در بافت غیرغربی آن هستند. این نگرش‌ها، می‌بایست در بررسی‌های آتیِ علوم شناختی در باب معنای موسیقی، بطور کامل مدنظر قرار گیرند.


مراجع


Adorno, T.

۱۹۷۶ Introduction to the sociology of music, New York: Seabury Press.

Berlyne, D. E.

۱۹۷۱ Aesthetics and psychobiology. New York: Appleton- Century-Crofts.

Blacking, J.

۱۹۶۷ Venda Children’s Songs: a study in ethnomusicological analysis, Johannesburg: Witwatersrand University Press.

Blood, A. J., & Zatorre, R. J.

۲۰۰۱ “Intensely pleasurable responses to musiccorrelate with activity in brain regions implicated in reward and emotion”.

Proceedings of the National Academy of Sciences, 98(20), 11818-11823.

Bohlman, P.

۲۰۰۰ “Ethnomusicology and music sociology”, In D. Greer (Ed.), Musicologyand sister disciplines, Oxford: OUP, pp: 288-298.

Born, G & Hesmondalgh, D. (Eds).


۲۰۰۰ Western music and others: difference, representation and appropriation in music, Berkeley: University of California Press.

Bourdieu, P.

۱۹۹۰ The logic of practice, Stanford: Stanford University Press.

Brower, C. (2000). A cognitive theory of musical meaning. Journal of Music Theory, 44(2), 323-379.
Clayton, M.

۲۰۰۷ “Observing entrainment in music performance: video based observational analysis of Indian musicians’ tanpura playing and beat marking”, Musicae Scientiae, 11(1): 27-60.

Cook, N.

۲۰۰۱ “Theorizing musical meaning”, Music Theory Spectrum, 23(2): 170-195.

Cross, I., & Woodruff, G. E.

۲۰۰۸ “Music as a communicative medium”, In R. Botha & C. Knight (Eds), The prehistory of language, Oxford: Oxford University Press, Vol. 1, pp. 113-144.

Davies, S.

۱۹۹۴ Musical meaning and expression, Ithaca, NY: Cornell University Press.

Davies, S. (2001). Philosophical perspectives on music’s expressiveness. In P. Juslin & J. A. Sloboda (Eds.), Music and emotion:

theory and research (pp. 23-44). Oxford: Oxford University Press.

۲۰۰۳ Themes in the philosophy of music, Oxford: Oxford University Press.

Dempster, D.

۱۹۹۸ “Is there even a grammar of music?” Musicae Scientiae, 2(1): 55-64.

Dennett, D.

۱۹۸۷ The intentional stance. Cambridge, Mass: MIT Press.

۱۹۹۵ Darwin’s dangerous idea, London: Penguin Books.

DeNora, T.

۲۰۰۰ Music and everyday life. Cambridge, Cambridge University Press.

Feld, S., & Fox, A. A.

۱۹۹۴ “Music and language”, Annual Review of Anthropology, 23: 25-53.

Grayling, A. C. (Ed.).

۲۰۰۰ Philosophy : a guide through the subject, Oxford: Oxford University Press.

Hoopes, J. (Ed.).

۱۹۹۱ Peirce on signs: Writings on semiotic by Charles Sanders Peirce. Chapel Hill: University of North Carolina Press.

Jackendoff, R.

۱۹۸۷ Consciousness and the computational mind, Cambridge, MA: M.I.T. Press.


۲۰۰۲ Foundations of language: brain, meaning, grammar, evolution, Oxford: Oxford University Press.

James, J.

۱۹۹۳ The music of the spheres: music, science and the natural order of the universe, London: Little, Brown & Co. (UK).

Johnson, M.

۱۹۸۷ The Body in the Mind:The Bodily Basis of Meaning, Imagination and Reason, Chicago: Chicago University Press.

Johnson-Laird, P. N.

۱۹۸۳ Mental models, Cambridge: C.U.P.

Juslin, P., & Sloboda, J. A. (Eds)

۲۰۰۱ Music & emotion: theory and research, Oxford: OUP.

Koelsch, S. Kasper, E. Sammler, D. Schultze, K. Gunter, T. & Frederici, A.

۲۰۰۴ Music, language and meaning: brain signatures of semantic processing. Nature
Neuroscience, 7(3), 302-307.

Kramer, L.

۱۹۹۵ Music and postmodernist thought, London: University of California Press.

Lakoff, G.

۱۹۸۷ Women, fire and dangerous things, Chicago: University of Chicago Press.

Larson, S.

۱۹۹۸ Musical forces and melodic patterns. Theory and Practice, 22/23, 55-71.

Larson, S.

۲۰۰۲ Musical forces, melodic expectation, and jazz melody. Music Perception, 19(3), 351-385.

Larson, S.

۲۰۰۴ Musical forces and melodic expectations: Comparing computer models and experimental
results. Music Perception, 21(4),457-498.

Larson, S. & VanHandel, L.

۲۰۰۵ Measuring musical forces. Music Perception, 23(2), 119-136.

Lerdahl, F.

۲۰۰۳ “Two ways in which music relates to the world”, Music Theory Spectrum, 25(2): 367-373.

MacDonald, R., Hargreaves, D., & Miell, D.

۲۰۰۲ Musical Identies, Oxford: Oxford University Press.

Martin, P.

۱۹۹۵ Sounds and Society: Themes in the Sociology of Music, Manchester: Manchester University Press.

McClary, S.

۱۹۹۱ Feminine endings: music, gender and sexuality, Minnesota: University of Minnesota Press.

Merriam, A. P.

۱۹۶۴ The anthropology of music, Chicago: Northwestern University Press.

Nattiez, J.-J.

۱۹۹۰ Music and discourse: toward a semiology of music, Princeton, NJ: Princeton University Press.

North, A. C., & Hargreaves, D. J.

۱۹۹۵ Subjective complexity, familiarity, and liking for popular music.


Psychomusicology, 14, 77–۹۳٫

Orr, M. G., & Ohlsson, S.

۲۰۰۵ Relationship between complexity and liking as a function of expertise. Music

Perception, 22(4), 583-611.

Palisca, C.

۱۹۸۵ Humanism in Italian Renaissance musical thought, New Haven, CT: Yale University Press.

Raffman, D.

۱۹۹۳ Language, music and mind, Cambridge, Mass: M.I.T. Press.

Scruton, R.

۱۹۸۷ “Analytical philosophy and the meaning of music”, Journal of Aesthetics and Art Criticism, 46: 169-176.


۱۹۹۷ The aesthetics of music. Oxford: Clarendon Press.

Sibley, F.

۱۹۵۹ “Aesthetic concepts”, Philosophical Review, 68: 421-450.

Slobin, M.

۱۹۹۳٫ Subcultural sounds: micromusics of the West. Hanover: Weslyan UniversityPress.

Sloboda, J. A., O Neill, S. A., & Ivaldi, A.

۲۰۰۱٫ Functions of music in everyday life: an exploratory study using the Experience Sampling Method. Musicae Scientiae 5(1), 9-32.

Sparshott, F.

۱۹۹۸ “Reflections on Affektenlehre and Dance Theory in the Eighteenth Century”, The Journal of Aesthetics and Art Criticism, 56(1): 21-28.

Sparshott, F., & Goehr, L.

۲۰۰۱ “Philosophy of music: Early Christian thought; Medieval thought”, In S. Sadie (Ed.), The New Grove Dictionary of Music and Musicians, London: Macmillan, Vol. 19: pp. 608-611.

Tarski, A.

۱۹۵۶ Logic, semantics. mathematics: papers from 1923 to 1938 (J. H. Woodger, Trans.), Oxford: Oxford University Press.
Thomas, D. A.

۱۹۹۵ Music and the origins of language: theories from the French Enlightenment, Cambridge: Cambridge University Press.

Titon, J. T., & Slobin, M.

۱۹۹۶ “The music-culture as a world of music”, In J. T. Titon (Ed.), Worlds of music: an introduction to the music of the world’s peoples, New York: Schirmer Books, pp: 1-15.

Tolbert, E.

۲۰۰۱٫ Music and meaning: An evolutionary story. Psychology of Music, 29, 89-94.

Violi, P.

۱۹۹۹ “Semiotics and cognition”, In R. A. Wilson & F. C. Keil (Eds.), The MIT encyclopedia of cognitive sciences (pp. 744-745). Cambridge, MA: MIT Press.

Wollheim, R.

۱۹۸۰ Art and its objects (2nd ed.), Cambridge: Cambridge University Press.

Zbikowski, L. M.

۲۰۰۲ Conceptualizing music: cognitive structure, theory and analysis. Oxford:

Oxford University Press


مجله شهر کتاب