راک اند رول در بریتانیا (I)

British rock and roll یا Brit rock با تاثیر پذیری از سبک راک اند رول (rock and roll) و ریتم اند بلوز (rhythm and blues) آمریکایی به وجود آمد اما انرژی و ضرورتهای تازه ای را به آن افزود، الهام از موسیقی گذشته و کسب محبوبیتی فراگیر برای موسیقی ریتم اند بلوز سیاهان آمریکا و همچنین جهانی کردن موسیقی مذهبی (gospel music) از مهمترین شاخصه های این موسیقی است. بیشترین عاملی که موسیقی راک را ناب کرده است، توانایی آن در هماهنگ کردن تماشاگران و پذیرش تاثیرات تازه می باشد.

در واقع موفقیت این موسیقی مدیون گروههای موسیقی بریتانیا در اواخر سالهای ۵۰ و گروههای راک در اوایل سالهای ۶۰ است.

گرههای راک و نوازندگان راک ۱۹۶۰: راک اند رول بر اثر فعالیت کلیف ریچارد (Cliff Richard) که به همراه گروهش: سایه ها (the Shadows) و با الویس پریسلی بیشتر در موسیقی پاپ فعالیت داشتند، تا حدی محو شد، اما این در حالی بود که گروههای راک در طبقه همکف کلوپها به فعالیت مشغول بودند. موسیقی سارف (Surf music) توجه را از موسیقی سنتی راک اند رول آمریکا به سوی خود جلب کرد و بازارهای جوان روی موسیقی بر خاسته از کالیفرنیا متمرکز شدند.

در سال ۱۹۶۰ گروه جانی کید و پیتراس (Johnny Kidd and the Pirates) که گروه راک اند رول بریتانیایی بودند، موسیقی راک برای جوانان موتور سوارن را معرفی کرند و این سبک بسیار زود توسط گروههای آماتور در رقصهای سرتاسر انگلستان نواخته شد البته در کنار ریتم اند بلوز از هنرمندانی همچون بو دیدلی (Bo Diddley)، جیمی ریید (Jimmy Reed)، جان لی هوکر (John Lee Hooker) و “Johnny B. Goode” از چاک بری (Chuck Berry).

شاخصه کلوپهای بلوز لندن، وجود بلوز الکسی کرنر (Alexis Korner) بود و آن بریان جونز (Brian Jones) کلارینت نواز جوان سبک جاز را جذب خود نمود و او را بر آن داشت تا به سبک بلوز بپوندد. جدا از آن میک جاگر (Mick Jagger) و کیث ریچاردز (Keith Richards) به همراه درام نواز چارلی واتز (Charlie Watts) به گروه “همه جا و همه جای” (Around and Around) چاک بری پیوستند. گروه پیشرفت فراوان داشت و نام خود را از آهنگ آبهای گل آلود (Muddy Waters) گرفتند و گروه رولینگ استونس (Rolling Stones) در ۱۲ جولای ۱۹۶۲ شکل گرفت.

در سال ۱۹۶۲ “Beat group” (موسیقی پاپ انگلستان) بسیار شگفت انگیز بود؛ به همراه گروه خوانندگی لیورپول و گروهای لندن همانند بریان پول و ترملوس (Brian Poole and the Tremeloes) که گروه راک اند رول انگلیسی بود، موفقیتی نیز به دست آوردند که همانا با اثر ضبط شده آنها به نام آیا عاشقم هستی (Do You Love Me).

audio file بشنوید “حقیقتا گیرم انداختی” را از گروه راک انگلیسی The Kinks

بیتلزها گروه اصلی در شهر لیورپول بودند و در ۵ اکتبر ۱۹۶۲ کاری به نام “عاشقم باش” (Love Me Do) را ارائه دادند. این آهنگ خلاقیت فراوان داشت و استعداد بیتلها را در نگارش تصنیف نمایان کرد. راک بریتانا توانست هویت خود را پایه ریزی کند. گروه Rolling Stones در سال ۱۹۶۳ هویت راک بودن خود را اثبات کرد. کمی بعد گروه موسیقی انگلیسی حیوانات (The Animals) نسخه راک-بلوز “خانه خورشید طلوع کننده” (The House of the Rising Sun) را نیز اجرا کردند که پیش از آن تنها به سبک بلوز نواخته بودند.

audio file بشنوید “خانه خورشید طلوع کننده” از گروه انیمالز

گروه انگلیسی راک The Who به همراه آلبوم خود به نام “نسل من” (My Generation) و گروه راک انگلیسی The Kinks با آلبوم خود “حقیقتا گیرم انداختی” (You Really Got Me) با سرعت فراوانی سبکهای مدرن جدید را خلق کردند. تصنیفها بعدها بیشتر آهنگین و هوشمندانه شدند، در حالی که سبک ممتاز ریتم اند بلوز بر خلاف روش اصلی آن به صورتی خشن تر اجرا شد که این نوع موسیقی تازه پاپ علاقه جهانی را در بر داشت.  

سرگذشت موسیقی کلاسیک در شوروی کمونیستی (II)

خرنیکوف زندگی تمام کسانی که نامشان را در لیست سیاه قرار داشت، تباه کرد. جلوی تمام فعالیت های آنها گرفته شد و {آنها} تا زمان مرگ استالین در انتظار دستگیری، تبعید یا اعدام بودند. جالب آنکه خرنیکوف بعد از فروپاشی شوروی هم سمت خود را حفظ کرد و تا سال ۱۹۹۱ به عنوان رئیس تحقیقات موسیقایی در روسیه به فعالیت پرداخت. الان او ۹۳ ساله است و اجازه داد ماه گذشته در مسکو با او گفت وگو کنم.

وقتی به او گفتم در سرکوبی موسیقیدان ها کمک زیادی به رژیم کرده است، عصبانی شد و فریاد زد که به او تهمت می زنم و همه اینها دروغ محض است: «شما (غربی ها) اتحاد جماهیر شوروی را مجبور کردید از «سوسیالیسم واقع گرایانه» حمایت کند؛ شما بودید که آنها را به باد انتقاد گرفتید. آهنگسازان یهودی برای از بین بردن رقیبان خود دست به هر کاری زدند. به آثار ما حمله های ناعادلانه ای کردند و نگذاشتند آنها مطرح شوند».

خرنیکوف می گوید که او فقط خطابه نوشته شده علیه شوستاکوویچ و پروکوفیف و در سال ۱۹۴۸ را خوانده و در نوشتن آن هیچ نقشی نداشته است: «مجبور بودم. می فهمید؟ چه کار دیگری می توانستم بکنم؟ اگر قبول نمی کردم، حتما مرا می کشتند. مرا مجبور به انجام این کار کردند. خود شوستاکوویچ و پروکوفیف این را می دانستند و به خاطر مخمصه ای که در آن بودم با من همدردی می کردند. حق انتخاب دیگری نداشتم. هر کاری که می توانستم برای آنها کردم. زمانی که در زندان یا مورد غضب حکومت بودند به آنها کمک مالی زیادی کردم… و آنها هم از من بسیار تشکر کردند».

اما حتی الان هم خرنیکوف به قدرتی که زیر نفوذ استالین داشت، افتخار می کند: «حرف من قانون بود. مردم می دانستند که استالین شخصا من را انتخاب کرده و می ترسیدند که… درباره آنها با رهبر کبیر صحبت کنم. کمیسر استالین بودم. وقتی می گفتم نه، به معنی نه بود».کمیسر پیر با اشتیاق درباره ملاقات هایش با استالین صحبت می کند.

او کارشناس هنر و موسیقی بود؛ هنر را بهتر از هر کس دیگری می فهمید. با اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست در لژ خصوصی بالشوی (سالن تئاتر معروف روسیه) ملاقات می کرد. استالین نظر او را کاملا قبول داشت. حتی تحت تاثیر نظرات خرنیکوف، استالین ناگهان دست هایش را بالا می برد و کنسرت هنرمندان بزرگ یا یک خواننده مطرح را به هم می زد.

خرنیکوف بسیار شجاع هم بود! سرنوشت موسیقیدان ها ذهن او را به خود مشغول می کرد و همیشه با رهبر کبیر درباره آن مشاجره می کرد. او برای احقاق حقوق آنها تلاش های بسیاری کرد، اما نظر ایرنا، همسر شوستاکوویچ، کاملا متفاوت است. ما با هم به آپارتمانی در مسکو که او با شوستاکوویچ در آن زندگی می کرد، رفتیم. او به من کشویی پر از کاغذ را نشان داد؛ اینها آهنگ هایی بودند که خرنیکوف اجازه اجرایشان را نداده بود. او می گوید تمام حرف های همسرش در مراسم توبه، ظاهری بود: «او هیچ گاه این انتقادها را قبول نکرد، چون به نظر او هیچ یک از این افراد کارشناس موسیقی نبودند».

اگر واقعا می خواهید با طرز فکر شوستاکوویچ آشنا شوید، به اثری که او بعد از حمله های خرنیکوف خلق کرد، گوش کنید. طنز تلخ موسیقایی آن را درک کنید. اسم این قطعه «محله آنتی فرمالیست ها» است. آهنگساز، این اثر را سال ها از همه پنهان کرد. حتی تا مدت ها بعد از مرگ او، آن را اجرا نکردند. دو ماه پیش، در مسکو، این اثر روی صحنه رفت. نقش استالین را یک خواننده با صدای باس ایفا کرد. او با لهجه مسخره گرجی و لحنی عمدا مضحک آواز می خواند. موضوع متن او همان جلسه توبه سال ۱۹۴۸ است و در آن روی «فرمالیسم» خیلی تاکید می شود. متن او غلط های دستوری و املایی بسیاری دارد ولی در عین حال بسیار رسمی است: «رفیغان عزیز! دو جور آهنگساز هست؛ یکی کسانی که آهنگساز مردم اند، یکی کسانی که دشمن مردم اند یعنی بر ضد مردم اند. آهنگسازهای مردم، آنهایی هستند که آهنگ هایشان واقع گراست، یعنی ترفدار واقعیت است.

دشمن های مردم این «فرمالیسط ها» هستند. حالا یکی می پرسد چرا همیشه آهنگ های آهنگسازهای مردم باید واقع گرایانه باشد؟ خوب معلوم است، چون زاط آنها واقع گراست. اما زاط این فرمالیسط ها، بدون اینکه خجالت بکشند، فرمالیسط است. فرمالیسط ها با آهنگ هایشان به هیچ کس نمی توانند هیچ کمکی بکنند».بعد از آن، «شاعر» که بسیار عصبی است و دایم سرش را تکان می دهد، با نفرتی آشکار می گوید: «رفیق از نطق بی پرده و روشنگر شما بسیار سپاسگزارم.
ما چیزهای خیلی زیادی از آن آموختیم و به سوال های حیاتی مان در زمینه موسیقی، پاسخ قانع کننده ای داد».

کسانی که هنوز به غلط فکر می کنند، شوستاکوویچ برده حکومت بود و چاپلوسی استالین را می کرد، می توانند «محله آنتی فرمالیست» او را گوش کنند. این اثر بسیار گزنده بود؛ درست مانند شعری که باعث تبعید ماندلشستام به سیبری شد.

شوستاکوویچ با هوشمندی نقد طعنه زننده خود را در «تسئو» نگه داشت. با وجود اینکه شوستاکوویچ از نتیجه فرمان ۱۹۴۸ بسیار عذاب دید، اما دست از کار نکشید و طی ۱۵ سال بعدی عمر خود، بهترین و جاافتاده ترین آثار را خلق کرد. شش سمفونی آخر، ۱۰ کوارتت آخر و پرلودها و فوگ های خارق العاده ازجمله این آثارند. ممنوعیت اجرای اپرای «لیدی مکبث» با تاسفی بسیار همراه بود، اما جالب آن است که این آهنگساز خلاق، تغییرات کوچکی در آن اعمال کرد و اسمش را «کاترینا اسمائیلوا» گذاشت و دوباره آن را به اجرا در آورد.

زمانی او به فلو را لیتولینوا، دوست نویسنده اش، گفت «بدون «راهنمایی های» حزب … می توانستم خیلی بی پرده تر آهنگسازی کنم و به طور قطع طعنه های بیشتری می زدم؛ می توانستم ایده هایم را آزادانه بیان کنم و دیگر مجبور به استتار آنها نبودم».درست است که رژیم، پروکوفیف را خیلی آزار داد، اما او قبل از سال ۱۹۴۸ هم زندگی بسیار مغشوشی داشت. او همسرش، لینا را ترک کرد و پس از آن بود که استالین، لینا را به اردوگاه فرستاد. در آن زمان هیچکس نبود که با او همدردی کند.

کمک های خرنیکوف را هم واقعا نمی شود انکار کرد. او احتمالا زیر فشار عذاب وجدان و به طور قطع با اصرارهای مستیلاف رستر ایوویچ، کمک های مالی زیادی به پروکوفیف کرد؛ زمانی که او مورد غضب رژیم بود، دیگر چه می توانست بکند؟ تیخون خرینکوف به دلیل قدرت و اعتبارش، همیشه مورد ستایش و رفتار او با کسانی که تملقش را نمی گفتند، بسیار کینه توزانه بود.

همین تحمیل ظالمانه «سوسیالیسم واقع گرایانه» که خالقش بود تا چندین دهه سایه وار آهنگسازان بزرگ روسیه را تعقیب کرد. با وجود این او درست می گوید: «اگر این کار را نمی کرد، شخص دیگری شاید بدتر آن را انجام می داد و البته نمی توانیم انکار کنیم که تیر اعدام ها و دستگیری های استالین، موسیقیدانان را بسیار کمتر از نویسندگان، نشانه گرفت».

نوشته: مارتین سیکس اسمیت از گاردین

سرگذشت موسیقی کلاسیک در شوروی کمونیستی (I)

روزهای سختی بود؛ سرد و سیاه. سایه مرگ بر سراسر اتحاد جماهیر شوروی گسترده بود. ترس از اعدام، تبعید و اسارت هیچکس را لحظه ای رها نمی کرد، به خصوص هنرمندان و دیگر افرادی را که اهل تفکر بودند. کسی جرات مخالفت با استالین را نداشت. مردم کاملا مسخ شده بودند. همه آنها انگار دو شخصیت داشتند: اول آنچه رژیم از آنها می خواست و دیگری موجودیت واقعی خودشان.

استالین دهه های ۱۹۲۰ و ۳۰ را {صرف} حذف و پاکسازی نویسندگان کرد؛ ماند لشتام، بابل، ییسنین، مایاکوفسکی، تسوتایوا و گومیلیوف.

بسیاری از آنها اعدام و بسیاری دیگر اسیر شدند. سال ۱۹۴۸ نوبت به آهنگسازان رسید.

رهبر و معلم کبیر، اپرایی را شنید که او را بسیار ناراحت کرد. خشم او دامن موسیقی آوانگارد را گرفت. موسیقی های سبک قدیم هم مطابق سلیقه او نبودند. موسیقی باید با ملودی های ساده و قابل فهم خود تمام ویژگی های رژیم را برمی شمرد و آن را ستایش می کرد.

استالین به کمیسرهایش دستور داد موسیقی «سوسیالیسم واقع گرایانه» را به آهنگسازان تحمیل کنند و هر کس را که ایده دیگری دارد، به راحتی کنار بگذارند. کمیته مرکزی، آهنگسازانی را که موسیقی آنها «ضدمردم» و «فرمالیستی» بود، محکوم کرد.

وظیفه سنگین محو کردن «فرمالیست ها» به عهده تیخون خرنیکوف بود. خرنیکوف از اول آوریل ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۸، زمان تشکیل نخستین کنگره انجمن آهنگسازان، فهرست کاملی از آهنگسازان «ضد مردم» تهیه کرد. نخستین «ضدسوسیالیست ها» شوستاکوویچ، پروکوفیف، خاچاطوریان و مایاکوفسکی بودند.

«در آثار رفیق شوستاکوویچ، انواع مختلف مغایرت و تضاد را با واقعیت هنر شوروی پیدا کردیم: واقعیت گریزی، عصبیت و صحنه های مشمئزکننده. در آثار رفیق پروکوفیف هم به جای احساس و ملودی های طبیعی، خورخور و زوزه شنیدیم».
این نوشته، بخشی از گزارش خرنیکوف بود.

او همچنین گزارش داد که مردم «در سراسر اتحاد جماهیر شوروی» به اتفاق آرا، به اصطلاح فرمالیست ها را محکوم کردند و خواستند با تمام کسانی که نامشان در لیست سیاه بوده است، مانند وطن فروشان رفتار شود؛ «سمفونی های روشنفکرمآب دیگر کافی است! با دستورهای روشن و صریح حزب، تمام مانیفست های فرمالیست ها را متوقف خواهیم کرد».

شوستاکوویچ را بیشتر از همه به خاطر اپرای «لیدی مکبث» آزار دادند. روز توبه او واقعا وحشتناک بود. مردان «گناهکار» را مجبور کردند مقابل جمع از اشتباهایشان ابراز پشیمانی کنند. نمایشی خفت آور از خودانتقادی و خواری بود. پس از آن پروکوفیف سکته مغزی کرد و هیچ وقت از آن بهبود نیافت و پنج سال بعد، در یک روز با استالین درگذشت. خبر مرگ او تا یک هفته انتشار نیافت، چون در آن زمان رسانه های گروهی شوروی مرتبا اخبار مربوط به مرگ استالین را پخش می کردند.

۱۲ سال پیش از این مراسم توبه هم، شوستاکوویچ را مقابل همین جمعیت شلاق زده بودند. او فهمید که دیگر باید جلوی خود را بگیرد و اقرار کند: «رفیق، رئیس جلسه من از شما بسیار سپاسگزارم… فکر می کردم در ایجاد سبکی شخصی که از خواسته های هوشمندانه رژیم شوروی پیروی کند، موفق شده ام… اما الان می بینم مرتکب چه اشتباه بزرگی شده ام. می دانم قضاوت حزب کاملا عادلانه است. روی ساختن تصویر موسیقایی از قهرمانان بزرگ کشور با ایدئولوژی درست، کار خواهم کرد، البته با راهنمایی های کمیته مرکزی شیوه کارم را عوض خواهم کرد و آهنگ هایی واقعا خوب برای مردم کشورم خلق می کنم».

توبه شوستاکوویچ آنقدر خفت آور و مبالغه آمیز بود که بیشتر حالت مسخره کردن رژیم را داشت. در حقیقت او از عذابی سخت ترسید و ضربه دید. هرچند، در خلوت، خود را برای انتقام آماده می کرد.

ویلهلم کمپ

ویلهلم کمپ (Wilhelm Walter Friedrich Kempff) در ۲۵ نوامبر سال ۱۸۹۵ و در براندینبورگ آلمان چشم به جهان گشود. در دنیای موسیقی وی بعنوان یک نوازنده متبحر در پیانو و همچنین یک آهنگساز آلمانی تبار شناخته شده است. در کارنامه نوازندگی او میتوان رپرتوار گسترده ای از قطعات مختلف آهنگسازان بنام را مشاهده نمود؛ آثاری از باخ، لیست، شوپن، شومان و برامس که او با استادی تمام در کنسرتهایش به نمایش میگذاشت.

اما اجراهایی که او از آثار بتهوون و فرانتس شوبرت نمود وی را از دیگران متمایز ساخته بود. تعبیری آگاهانه و برداشتی عمیق از آثار این دو آهنگساز باعث شده بود تا به ظرافت هر چه بیشتر، قطعات را به اجرا و ضبط درآورد.

پدر و پدر بزرگش نوازنده ارگ در کلیسای بودند و برادرش نیز مدیر مدرسه موسیقی کلیسا در دانشگاه Erlangen بود؛ تاثیری که خانواده اش در رشد و بروز استعداد های او در موسیقی داشت، بسیار بود و با توجه به اهمیت موسیقی در این خانودان، ویلهلم را به مدرسه موسیقی در برلین فرستادند، هر چند وی دروس اولیه موسیقی را از پدر و برادرش فرا گرفته بود.

در مدرسه موسیقی نوازندگی پیانو را زیر نظر Robert Kahn و آهنگسازی را به کمک Heinrich Barth فرا گرفت.

در سال ۱۹۱ اولین رسیتال حرفه ای و معتبر خویش را با اجرای قطعاتی چون Beethoven’s Hammerklavier Sonata و Brahms Variations on a theme of Paganini به اجرا در آورد.

وی به سرعت در سرتاسر اروپا کنسرتهایی را برگزار نمود و پس از آن، اجراهای دیگری را در اقصی نقاط جهان در طی سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۷۹ به اجرا در آورد.


audio fileبه قسمتی از سونات شماره هشت بتهوون با نوازندگی کمپ گوش کنید

ژاپن از جمله کشورهایی بود که وی ده ها بار در آنجا کنسرت داشت و هواداران بسیاری را هم از آن خود نموده بود. شایان ذکر است ژاپنی ها جزیره ای به پاس تلاش های این هنرمند را Kempu-san to نام گذاری نموده اند!

اولین اجرای وی در لندن در سال ۱۹۵۱ و در نیویورک در سال ۱۹۶۴ بود. کمپ آخرین کنسرت عمومیش را در سال ۱۹۸۱ اجرا نمود و بعد از آن به دلیل بیماری پارکینسون، رسما از دنیای نوازندگی کناره گیری نمود.
تکنیک و مهارت او در نوازندگی مورد تحسین همگان بود.


audio fileبه قسمتی از سونات شماره چهارده بتهوون با نوازندگی کمپ گوش کنید

نوازنده ای که قطعات را همچون یک شاعر می سرود و زیبایی در آثارش کاملا محسوس بود. توانای و قدرت در اجرای بی نقص پاساژهای سریع و اجرای قطعات دشوار بدون از دست دادن ریتم و ضرباهنگ قطعه و در عین حال موزیکالیته ای ستودنی کمپ را نوازنده ای بی نقص ساخته بود.

اما هیچگاه سعی ننمود تا در اجرای قطعات، سرعت آنها را مورد خدشه قرار دهد و یا با سرعت بی نهایت به اجرا در آورد! او توانایی های خودش را در نوازندگی پیانو میدانست و رعایت همین نکته باعث موفقیتش بود.

کمپ قطعات مختلفی را ضبط نموده است که از میان میتوان به ضبط کلیه سوناتهای بتهوون و شوبرت اشاره نمود.
ویلهلم کمپ در سال ۲۳ ماه می در سال ۱۹۹۱ چشم از جهان برگشود.

در زمینه آهنگسازی وی کادانس های خودش را در پیانو کنسرتو های یک تا چهار بتهوون اجرا نمود و شاگردش Idil Biret آثار پیانویی او را اجرا نموده است. در سال ۱۹۲۹ دومین کنسرتویش توسط Leipzig Gewandhaus و به رهبری Wilhelm Furtwängler به اجرا در آمد. تنظیمات وی از آثار باخ نیز یکی دیگر از فعالیتهای درخشان هنری وی بشمار می آید.

wikipedia.org

فلورنس فاستر جنکینز (II)

هنگامی که خانم جنکینز توانست توجه چند منتقد برجسته را جلب کند، زمان را برای برپا کردن مقر فرماندهی خود در نیویورک مناسب دانست. در اینجا بود که سال به سال و رسیتال به رسیتال، شور و شوق بی ریا و خدشه ناپذیر وی به ثمر رسید. فلورنس جنکینز به چهره ای مشهور تبدیل شد و حداقل سالی دو مرتبه در سالن شری واقع در Park Avenue برنامه اجرا میکرد و سالی یک بار کنسرتی خصوصی در هتل ریتز کارلتون (Ritz-Carleton Hotel) ترتیب میداد که تنها جمع منتخبی از دوستان، ستایشگران، همکاران و منتقدین دعوت داشتند.

بنا به مطلب مندرج در یک روزنامه :” انتظار برای حضور در این برنامه ها با اشتیاق و هیجانی بیش از حد معمول همراه بود.” متجاوز از ۸۰۰ هواخواه، هورا کشان و بدون دعوت در سالن پر زرق و برق وارد میشدند و تا حدی توسط پلیس کنترل شده و به ارج از سالن برده میشدند.

audio file بشنوید قسمتی از “فلوت سحر آمیز” موزار را با اجرایی از جنکینز

از نظر بانو جنکینز، یک رسیتال آواز، چیزی بیش از موسیقی بود و تنها ارایه چیزی که وی آنرا “نواهای ناب و درخشان” مینامید، کافی نبود.

به همین دلیل به گفته بیفیلد، این تماشاگران که “زنانی تنها و مردانی هنرمند بودند” باید از فضای زیبا و محیط پر زرق و برق نیز لذت میبردند.

صحنه بدون استثنا غرق در گل و گیاه میشد زیرا این بانو اعتقاد داشت که عطر این گیاهان به شیوه دلپذیری با فراز و نشیبها و نقش و نگارهای صدای او مخلوط میشود.

همچنین، برای به دست آوردن نتیجه ای بیش از پیش پرشور و هیجان و ارایه برنامه ای کامل، وی پوشیدن لباسهای نمایشی را به رسمی دائمی تبدیل کرد.

یکی از محبوبترین این پوشاکها “فرشته الهام” بود که او را در پوششی از تور و پولک و بالهایی بزرگ و طلایی و در میان نخلهای گلدانی، در مقابل جمعیت قرار میداد.

audio file بشنوید قسمتی از اجرای جنکینز را

او در یکی دیگر از محبوبترین اجراهای خود، برای یک قطعه لاتین به نام Clavelitos، خود را در شال زیبای اسپانیای میپیچید و گل سرخ بزرگی به موهایش میزد و در حال حرکت دادن بادبزنی بسیار بزرگ، میخواند و با هر قدم، مشتی گلبرگ گل سرخ به سمت تماشاگران پرتاب میکرد.

یک بار او چنان به هیجان آمد که نه تنها گلبرگها و گلها، که سبدهای گل را هم به سمت تماشاگران پرتاب کرد. این عمل شور و احساس فراوانی در بین هواداران او ایجاد کرد و هنگامی که تماشاگران ذوق زده فریاد “دوباره” را سر دادند، دستیار وی به سرعت به دنبال تهیه گلبرگ دوید. سپس وی قطعه را یک بار دیگر به همان شکل اجرا کرد.

maxbass.com

en.wikipedia.org

فلورنس فاستر جنکینز (I)

در پاییز سال ۱۹۴۴، اعلام شد که فلورنس فاستر جنکینز Florence Foster Jenkins قصد دارد آواز خود را در تالار ارزشمند و “مقدس” کارنگی هال (Carnegie Hall) نیویورک سر دهد. جهان موسیقی بلافاصله از هیجانی نادر پر شد. بلیطهای کنسرت تا چندین هفته متوالی پیش فروش شد و قیمت آنها تا ۲۰ دلار برای هر بلیط (در سال۱۹۴۴!) افزایش یافت.

این رسیتال نقطه اوج دوران حرفه ای نامتعارف بانو جنکینز محسوب میشد. زیرا ناتوانیهای خانم جنکینز در مقام یک هنرمند، برای خود از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود.

صدای کلراتورا سوپرانوی (coloratura soprano)کم دامنه او حتی در حد متوسط هم نبود بلکه “افتضاح” بود!

audio file بشنوید قسمتی از اجرای جنکینز را

او در واقع جیغ میکشید و در بهترین حالت صدایی مانند قد قد داشت و خارج میخواند؛ درک او از ریتم بسیار متزلزل بود. در هنگام اجرای نتهای بسیار بالا، صدایش به کلی ناپدید میشد و شنوندگان را در انتظار شنیدن نتهایی باقی میگذاشت که حنجره اش اصلا توان اجرای آن را نداشت.

خانم جنکینز در طی سه دهه فعالیت هنری عجیب و غریب خود تکه های نیشدار و نقدهای متعددی دریافت کرد. اما با وجود همه اینها وی در میان همقطاران خود از محبوبیت بی اندازه ای برخوردار بود. بسیاری از موسیقیدانان برجسته جهان از جمله انریکو کاروزو (Enrico Caruso) یکی از برجسته ترین خوانندگان تنور تاریخ اپرا، نسبت به او با علاقه و احترام فراوان رفتار میکرد.

شنوندگان اجراهای او به وی میخندیدند، آنقدر که اشک از چشمانشان سرازیر میشد، تا حدی که مجبور میشدند دستمالهای خود را برای جلوگیری از غرش خنده در دهان خود بچپانند، اما خانم جنکینز هرگز مایوس نمیشد. حتی زمانی که یک ترانه با تشویقهای پر سر و صدا دچار وقفه میشد (شنوندگان گاهی در زمانی که صدا به حد یک جیغ گوشخراش میرسید، کف زده و فریاد احسنت سر میدادند)، بانو جنکینز به سادگی لبخند زده و تعظیم میکرد.

هرچند خانم جنکینز از داراییها و تواناییهای صوتی بی بهره بود، اما بدون شک زنی جالب و منحصر به فرد بود. او با نام فلورنس فاستر، در خانواده ای با پدری بانکدار و بسیار پایبند آداب و رسوم در پنسیلوانیا متولد شد. همانطور که برای دخترانی در چنین موقعیت اجتماعی و در دوران آداب دانی ملکه ویکتوریا مرسوم بود، فلورنس به یادگیری موسیقی پرداخت. کار حرفه ای او در سن ۸ سالگی و اجرای یک رسیتال پیانو در فیلادلفیا آغاز شد. وی در ۱۷ سالگی اعلام کرد که موسیقی را به عنوان حرفه خود انتخاب کرده و قصد دارد برای رسیدن به این هدف، به خارج از کشور برود. اما پدر وی که از دسته مردان معتقد به لزوم خانه نشین بودن زن و رسیدگی به امور خانه و فرزند بود، از پرداخت هزینه سفر وی سرباز زد.

audio file بشنوید قسمتی از اجرای جنکینز را

فلورنس برای این مشکل راه حلی پیدا کرد و همراه با پزشک جوانی به نام فرانک تورنتون جنکینز (Frank Thornton Jenkins) به فیلادلفیا گریخت. اما این ازدواج با خوشبختی همراه نبود و آنها در سال ۱۹۰۲ از یکدیگر جدا شدند. سپس او که از سمت پدر همچنان مورد غضب قرار داشت برای امرار معاش به تدریس و نواختن پیانو پرداخت.

در سال ۱۹۰۹ پدر فاستر درگذشت و مشخص شد که قبل از مرگ در مورد فلورنس تغییر عقیده داده و سهم قابل ملاحظه ای برایش به ارث گذاشته بوده است. با این ارثیه، زندگی حرفه ای فلورنس دچار تحول شد. به گفته سنت کلر بیفیلد (St. Clair Bayfield) که بیش از ۳۶ سال مدیر برنامه های او بود:” معلم آواز فلورنس یکی از ستارگان بزرگ اپرا بود. اما تنها یک نفر در دنیا هست که نام او را میداند” و به خود اشاره میکرد.

در سال ۱۹۱۲، بانو جنکینز به هزینه خود اولین کنسرت خود را به اجرا درآورد. در ابتدا، او تنها در شهرهای اصلی چون نیوپورت (Newport)، واشینگتن (Washington)، بوستون (Boston) و ساراتوگا اسپرینگز (Saratoga Springs) برنامه اجرا میکرد و به زودی حلقه ای از هواداران باوفا و زنان سطح بالای اجتماع و البته از نظر موسیقایی ناشنوا، به دور او جمع شدند. انرژی فلورنس مثال زدنی بود. او باشگاه هواداران وردی (جیوزپه وردی، آهنگساز شهیر ایتالیا) را تاسیس کرد و شخصا به مدیریت و حمایت از آن پرداخت.

به علاوه، او مجامع موزیکال خیریه متعددی را به نفع سازمانهای زنان، راه اندازی کرد. مادام جنکینز نشان داد که برای اجرای این برنامه ها، مدیری زیرک و مبلغی باهوش است. اکثر برنامه های تحت مدیریت وی توانستند بهره مالی بسیار خوبی داشه باشند، شاید به این دلیل که یکی از برنامه های خاص هر مجمع، اجرای موسیقی توسط خود او بود. منافع مالی رسیتالهای خصوصی و همچنین مقادیر زیادی از ثروت شخصی او، معمولا به هنرمندان جوان و تنگدست اختصاص داده میشد. به گفته بیفیلد “او تنها به شاد کردن دیگران فکر میکرد.”

رامپال، اسطوره فرانسوی فلوت (I)


ژان پیر رامپال در Marseille متولد شد، او فرزند آندره (Andree née Roggero) و فلوتیست موفق فرانسوی جوزف رامپال بود. ژان-پیر رامپال اولین نماینده عصر مدرن بود که فلوت سلو را در اتحادیه کنسرت بین الملل تثبیت کرد و موجب تحسین و تشویق بسیار زیاد مخاطبان شد، بطوریکه کنسرت های او با برنامه های خواننده های مشهور، پیانیستها و ویولونیستها برابری می کرد.

ژان-پیر رامپال در سن دوازده سالگی نوازندگی فلوت خود را آغاز کرد.

بعد از تدریسهای خانگی پدرش جوزف، (کسی که استاد فلوت در هنرستان مارسل و مدیر فلوت ارکستر سمفونیک مارسل بود) او در در هنرستان مارسل متد Altes را می آموخت و او در همین هنرستان مقام اول را در ۱۹۳۷ در رشته فلوت دریافت کرد.

او همچنین اولین رسیتال عمومی خود را در Salle Mazenod مارسل اجرا کرد، در حالیکه تنها ۱۶ سال داشت. پس از آن همچنین برای دومین بار در Orchestre des Concertes Classiques مارسل، کنار پدر خود فلوت نواخت (البته آنها بطور خصوصی هر روز با هم دوئت می نواختند).

به هر حال، دوره زندگی هنری قابل توجه او، که به اندازه بیش از نیم قرن بود، بدون تشویق از سوی والدینش همراه بود! چراکه مادر و پدر او ترجیح می دادند که پسر خود را به عنوان یک دکتر یا جراح با یک عنوان معتبرتر ببینند تا یک موزیسین حرفه ای.

در آغاز جنگ دوم جهانی، رامپال از روی وظیفه وارد مدرسه پزشکی شد و در آنجا به مدت ۳ سال تحصیل کرد. اما هنگامیکه نازیها که فرانسه را اشغال کرده بودند او را برای کارگری در آلمان در سال ۱۹۴۳ مجبور کردند، او از خدمت (AWOL) فرار کرد و راهش را بطور مخفیانه به پاریس تغییر داد. رامپال با تغییر دادن محل سکونتش بطور مداوم، توانست از تفتیش رهایی پیدا کند.

رامپال در هنرستان فرانسه، با اجرای Le Chant de Linos از Jolivet، جایزه اول را در مسابقه سالیانه فلوت بدست آورد، موفقیتی که با جایزه پدرش، جوزف، در ۱۹۱۹ برابری می کرد.

رامپال مهمترین نوازنده فلوت بود که (مخصوصا در سالهای پس از جنگ جهانی دوم) توانست باز اجراهای سولو فلوت و اجرای کنسرتوهای این ساز را رواج دهد.

audio fileبشنوید قسمتی از اجرای اثری از باخ را با اجرای رامپال


اما استعداد رامپال و حضورش (او یک مرد درشت هیکل بود برای در دست گرفتن این چنین ساز ظریفی و نواختن آن اینچنین لطیف!) یک شکاف ایجاد کرد و راه را برای نسل بعدی سوپر استار های فلوت از جمله جیمز گالوی (James Galway) و امانوئل پاود (Emmanuel Pahud) هموار کرد.

رامپال یک نوازنده فلوت کلاسیک فرانسوی، به شیوه سنتی بود( پدرش از Hennebains نوازندگی را آموخته بود ، کسیکه همچنین به Marcel Moyse نیز آموخته بود)، اگرچه در پس هنرنمایی های تکنیکی ممتاز رامپال، سبک شوالیه ” لاتین” جنوب مدیترانه بیشتر بود تا تیپ رسمی مؤسسه های شمال پاریس.

خصوصیت ویژه نوازندگی وی مجموعه های از اصوات درخشان بود که مانند پالتی مملو از رنگهای صدایی لطیف به همراه ویرتوزیته بالا شنوندگانش را به هیجان می آورد.

او ویبراسیونهای گوناگونی برای هر قطعه ای که می نواخت بکار می برد که کاملا با آن موسیقی مرتبط بود، همچنین او یک قابلیت امضاگونه داشت که در میان یک پاساژ طولانی، نفسهای سریع کوتاهی می گرفت بدون اینکه هیچ وقفه ای احساس شود.

عمدتاّ از او به عنوان خالق یک مد مردمی برای فلوت در سالهای بعد از جنگ یاد می شود، همچنین وی شهرت زیادی در بازنوازی تعداد زیادی از قطعات فلوت آهنگسازان دوره باروک و ایجاد انگیزه در آهنگسازان معاصری مثل Poulenc و Bolling برای خلق آثار جدید (که تبدیل به استانداردهای جدیدی در رپرتوار فلوت شدند) دارد.