اما مجموع همه این امتیازات که در کمتر کسی جمع می شود، خلعتی برازنده قامت او ندوخت. مشکل، فقط خواننده سالاری نبود و بیش از این حرفها بود. شاید خیلی خلاصه بتوان در چهار کلمه خلاصه اش کرد: باند بازی ها و منفعت طلبی ها. دو آفتی که در فضای موسیقی پیش از بهمن ۱۳۵۷، هیچگاه چنین قّوت و شدتی نداشت. فرصت طلب ها و مقامات شناس ها، از نردبان اعتماد و استعداد و ساده انگاری های همکاران شان بالا رفتند و متخصص قتل عمد انگیزه ها و ایده ها شدند.
با توجه به داستانهایی که از این و آن شنیده شده، شاپور خان هنرمند و پراحساس نیز از نادیده گرفته شدگان در همان سالهای تولید بی دریغ سرخوردگی و افسردگی است. جمیع شرایط او، از موهبت های ذاتی و توانایی های اکتسابی و اوضاع بسامان معیشتی و مالی، مورد رشک و حسد بسیاری از افراد بود، ولی گویا برای او اهمیت چندانی نداشت و دل حساسش، مدام در رنج و عذابی بود که از رفتارهای بی اخلاق و بی انصاف می کشید. هنوز هم هست.
فقط او نبود، افراد دیگری هم هستند از این رنجیدگان که رفتند و هیچگاه به هنر بازنگشتند. نمونه هایشان کم نیست. اما گویا ظلم مضاعف را هم خود شاپورخان به خودش کرد و به قول شاملو «به قیام برعلیه خویشتن برخاست» و باقی ستم اجتماع را خود در حق وجود حساس و هنرمندش ادامه داد. این حقیقت تلخ، بیش از این که خرده گیرانه باشد، تاسف بار است و خسارت آن را هنری داده که در طی تاریخ ایرانی بیش از هر هنر دیگری مورد ظلم و ستم قرار گرفته است.
درهر صورت، «سنگ ِ بدگوهر اگر کاسه زرین شکند، قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود». زمانه نتوانست موهبت های وجود شاپور رحیمی را از او بگیرد. هنوز آوازش که امروز خشدار و خسته است، دل اهل درد را می فشارد و موج لطیف عشق از سایش سرانگشت ها و سیم های بربطش، قلب را به ترنم و طرب دعوت می کند. هنوز دود از کُنده بلند میشود. هنوز هم بین استعدادهای همنسل خود ممتاز و سراسر گرمی و حال است. هنوز هم خنیاگر است و به قول اخوان ثالث: «مرثیه خوان ِدل دیوانه خویش» است.
ای کاش از این پس فقط بنوازد و بسازد و بخواند و جوانها را راهنما باشد و از نیک و بد روزگار درگذرد و بیتی ناشناخته اما جاودانه از زنده یاد استاد مسعود فرزاد (که با همه متناقض نماییاش وصف حال اوست) را به یاد آرد:
خامشی مگزین! کسی رانیست فهم خامُشی
داد کر شد! کم زن از بیدادها، فریادها…
تهران / چهاردهم امرداد ۱۴۰۲ خورشیدی




۱ نظر