.شوکت خانم خاطرات زیبایی از آهنگ ساختن و پرورش گل آقای تجویدی تعریف میکرد؛ مثلا گفت:
قبل از سالهای چهل وقتی به اینجا بیاییم، خانه مان در خیابان باستان بود و خانهها بیشتر نمای آجری داشت و حیاطی و هنگامی که به پشت بام می رفتی، اتاق زیر شیروانی داشت و تا هوا کمی گرم می شد علی هنگام خوابیدن، رختخوابش را جمع میکرد و در پشت بام میخوابید و آسمان و ستارهها را تماشا میکرد و با خود آهنگهایش را زمزمه میکرد و اگر ناگهان آهنگ جدیدی به ذهنش میرسید، به سرعت از جایش برمیخواست و با سکه یا میخی که دوروبرش بود، نت اول آهنگ را در دیوار حکاکی می کرد، تا فردا صبح دوباره آن را ببیند و به یادش بیاید و کل آهنگ را بسازد و بنویسد!
وقتی بچهها بزرگتر شدند، جا و فضایمان کمتر شد و سر و صدایشان دیگر نمیگذاشت علی در خانه آرامش داشته باشد و در تنهاییاش، بیشتر برای خلق آثارش تمرکز کند.
علی به من گفت:
شوکت اینجا دیگه به درد من نمیخورد بیا خانه را بفروشیم و برویم یک جای آرامتر، هم محیط کوچه و خیابان و هم خانه… فضای خانه هم بزرگتر باشد. بچهها هم راحتتر باشند. خیلی گشتیم و بالاخره اینجا را پیدا کردیم.
شوکت خانم ادامه داد:
اینجا بیابان بود، اولین خانه را ما ساختیم. روبروی ما هم باغی بود با برج و بارو. بعد چند تا خانه، در این کوچه ساختند. پسرها میرفتند در کوچه و اگر همسن و سالی هم پیدا میکردند و با آنها توپ بازی میکردند.
علی هم خیلی خوشحال بود که دیگر میتواند گلهای فراوانی پرورش بدهد. او هر زمان که در خانه بود و شاگردی نداشت یا با گلها بود و یا اینکه روی آن صندلی (صندلی را نشان داد) مشغول زمزمه کردن و نت نوشتن بود.
صحبتهای دلنشین شوکت خانم ادامه داشت:
دیگر بچهها بزرگ شدند و ازدواج کردن و هر کدام به دنبال سرنوشت خودشان رفتند و ما هم نگران وضعیتشان بودیم. تمامِ بیابان شده خانه و آپارتمانهای سر به فلک کشیده؛ ولی علی به همان پرورش گلها و آهنگ ساختن و تربیت شاگرد آرامش داشت و راضی بود؛ انگار چیز دیگری از این دنیا نمیخواست و تمام خوشبختی را در آنها میدید.
روزی بهش گفتم:
علی میخواهم موضوعی را با تو درمیان بگذارم و پیشنهادی بدهم.
او نشست و به من نگاه کرد و بعد گفت:
بگو میشنوم.
من هم گفتم: علی ببین، ما الان سی-چهل سال است اینجا زندگی میکنیم. بچه هایمان اینجا بزرگ شدند. حالا من و تو شدیم تنها با این خانه بزرگ. ما دو نفریم و در یک آپارتمان کوچک هم میتوانیم سر بکنیم. بیا اینجا را به بساز-بفروش بدهیم و شریک بشویم و چند آپارتمان بگیریم. یکی را خودمان بشینیم و بقیه را بدهیم به بچههایمان تا آنها هم راحتتر باشند.
وقتی حرفهایم تمام شد، دیدم علی با چهرهای بسیار افسرده و مغموم به من گفت:
شوکت تو میخواهی گلها و آرامش را از من بگیری و من را بکشی؟ من در آپارتمان خیلی زود میمیرم. بگذار تا زنده هستیم همینجا باشیم، بعدش بچهها میدانند با این خانه چکار کنند.
استاد علی تجویدی در همان خانه در ۲۴ اسفند ۱۳۸۴ (۱۵ مارس ۲۰۰۶) در سن ۸۶ سالگی به علت سرطان پروستات درگذشت و شوکت خانم (شوکت سالک ۱۳۰۴-۱۳۹۱) هم بعد از هفت سال متاسفانه دارفانی را وداع گفت. دوستی ارجمند به من اطلاع داد که آن خانه، تبدیل به برجی سبز (!) شده است. طبیعیست کشورهای متمدنتر آنجا را به عنوان میراثی فرهنگی و پاسداشت هنرمندی بزرگ حفظ می کردند و موزهای درخور بوجود میآوردند!
.










۱ نظر