از چه سنی کار آموزش موسیقی را به طور جدی آغاز کردید؟
دوازده سالگی. هم زمان زیر نظر برادرانم حسین و علی به آموختن تار و تنبک مشغول شدم. کم و بیش صدای خوشی هم داشتم؛ میخواندم…
میخواندید و ضرب میگرفتید؟
و ساز می زدم! پشتکار داشتم. گاه میشد که روزی ۱۲ ساعت ساز میزدم.
شنیدهایم که شما علاوه بر نواختن تار و سهتار (که هر دو را استادانه و در نهایت پخنگی و ملاحت مینوازید) و نیز نوازندگی تنبک (که در آن، دستی به قاعده دارید و دوستان نزدیک شما گاه با شگفتی از شیوه و شگرد شما در این زمینه یاد می کنند)، در نواختن سازهای دیگر هم مهارت دارید.
اگر حمل برادعا و خود ستایی نشود، باید بگویم که کم و بیش با تکنیک و تدابیر نوازندگی اکثر سازهای ایرانی آشنایی دارم و گاه به نواختن آنها میپردازم. البته نیازی به یادآوری نیست که ساز تخصصی من (ساز دلخواه من) تار است. این ساز گویی با تار و پود وجود من، آمیخته است.
…اما درباره نواختن ضرب باید بگویم که این ساز را به تشویق برادرم حسین شروع کردم. میدانید که یک نوازنده باید ضرب و اصول و قواعد آن را خوب بشناسد و با دقائق آن آشنایی داشته باشد. اگر به کارهای من توجه کنید، عنصر ریتم و ضربهای متنوع در آن، جایگاه و مقام خاصی دارد. شناخت ضرب و کاربرد ریتمهای مختلف سبب گسترش و غنای نغمهها و تنوع حالات و رنگها میشود. از همان کودکی، من شوق و علاقه فراوانی به ضرب و دقائق آن داشتم. به طوری که در نواختن این ساز مهارت زیادی پیدا کردم. یادم میآید: هنوز مدرسه میرفتم (حدوداً ۱۴ ساله بودم ) یک روز برادرم (حسین) آمد در مدرسه و گفت: امروز قرار است با حاج علىاکبرخان شهنازی و تاج اصفهانی ضرب بگیری. باید خوب از عهدهاش برایی.
چه برنامهای بود؟ در اصفهان کنسرت داشتند؟
بله. علیاکبرخان شهنازی، آهنگی ساخته بود (در مایه اصفهان) و ملک الشعرا (بهار) شعر معروف (به اصفهان رو) را بر اساس آن سروده بود. تلفیق زیبا و هنرمندانهای از شعر و موسیقی بود. تاج اصفهانی هم در اوج توانایی و قدرت خوانندگی خود بود. به هر حال این کنسرت در اوائل اردیبهشت ماه، در چهار باغ اصفهان برگزار شد و با استقبال پرشور مردم مواجه شد. تصنیف زیبایی بود (در مایه اصفهان) شنیدهاید؟
… به اصفهان رو که تابنگری بهشت ثانی
به زنده رودش، سلامی دگر زما رسانی
تاج اصفهانی که در مناسب خوانی شهره بود، آواز خود را با شعری از کلیم کاشانی با این مطلع آغاز کرد: «امسال نو بهار، قدم بیشتر گذاشت…» همانطور که گفتم مرا برای همنوازی با ایشان انتخاب کردند. هنوز نگاه حاج علیاکبرخان را به خاطر دارم. با تعجب به من نگاه میکرد و از این که در آن سن و سال میتوانستم با ایشان همراهی کنم شگفت زده بود و مدام مرا تشویق میکرد.


۱ نظر