گفتگوی هارمونیک | Harmony Talk

ساز شاهانه و آواز عاشقانۀ شاپورخان (۱)

شاپور رحیمی (۱۳۲۷-۱۴۰۵)

نوشته بود: تقدیم به هنرمند گرامی؛ شاپورخان. دستخط سلطان پاپ ایران؛ ویگن دردریان بود پشت عکسی از چهره جذابش در سال ۱۳۳۵. زمستان سال ۱۳۷۰، در مغازه صحافی صمدآقای آذین‌فر در چهار راه قصر، عکس را دیدم، به لطف صاحب عکس که به چهل سالگی نرسیده بود و صدایش در آلبوم «شکوفه‌های جاویدان» و آهنگ «گفتم غم تو دارم…» تهران را برداشته بود و شاید آخرین سالهایی که می‌شد با شنیدن سه گاه و مخالف، حال و هوایی داشت.

در تمام این ایام که حالا حدود چهل سالی از آن گذشته، آواز و ساز شاپورخان رحیمی (بی اعتنا به لقب مندرس «استاد») حضوری پیدا و ناپیدا داشته است. صدای گرم و پنجه نرم او در حافظه شنیداری اهل موسیقی، همیشه پیدا و گیرا بوده اما شهرت و منزلتی که به راستی برازنده اوست، برای غیر متخصص‌ها، هنوز ناپیداست. شرح علل آن، مفصل است و شاید بازگویی‌شان، غم‌هایی را افزون کند و گرهی را هم نگشاید.

بخش مهمی از این جفای جمعی، بی‌تردید مربوط می شود به ازهم پاشیدگی نظام‌های سازنده جامعه موسیقی در ایران، از بهمن ۱۳۵۷ به این سو و تا همین حالا هم ادامه دارد.‌ تشکیلاتی که نزدیک به هشتاد سال تمام برای ایجاد و انتظام آنها زحمت و مرارت کشیده شده و تازه به ثباتی نسبی رسیده بود.

آموزش، کشف و پرورش استعدادها، توجه جدی اولیای امور به گسترش انواع موسیقی، و مهمتر از همه: وجود رسانه‌ای فراگیر (صوتی و تصویری) در سراسر کشور که استعدادهای فعال را با ساز و ارکستر و صدا و سیمایشان به مردم معرفی می کرد، همه و همه، زیر و زبر شدند و به راستی از درون و بیرون، به معنی واقعی کلمه «فرو پاشیدند». موسیقی اول تعطیل و بعد تهدید و سپس تحدید شد برای همیشه. جای خواننده شد بالای سکو و جلوی دوربین، و جای آهنگساز و نوازنده شد پشت‌پرده و زیر دکور و گلدان و تصویر حوض و حشره. نبردن نام آهنگساز و ترانه سرا و نوازنده، از قبح افتاد و تبدیل به عرف رایج شد، هنوز هم هست.

در همان مقطع، استعدادهایی چون شاپور رحیمی و مجتبی میرزاده و… دوره‌های آموزشی‌شان را تقریبا تمام کرده و تازه در آستانه معرفی به جامعه بودند. بخشی از آنها مهاجرت کردند، برخی دست از هنر شستند، برخی با ابن الوقتی تمام، سازگاری پیشه کردند و به نام موسیقی و هنر، تا بنِ دندان، کاسب شدند و هفت پشت‌شان را بستند.

نوازنده‌ها از خلاق به مشاق تبدیل شدند و عمرشان در آموزشگاه‌ها و استودیوها (و کمتر؛ صحنه ها) گذشت. ارزش تنظیم کننده و ارکسترنویس فراموش شد. خواننده، خود را همه کاره دانست، از مثلاً آهنگساز تا سازنده انواع کاردستی با نام ِ «ساز»، و همه پوک و ناساز. گیرم که نه پنجه‌ای برای نواختن داشت و نه طبعی برای سرودن و کوره سوادی برای تشخیص چهار تا نت روی خطوط حامل (بالا و پائین خطوط، پیشکش) اما ناخوانده، پند عبید را نیک درک کرده بود و برای کسب دانش و هنر، وقت اضافه نمی‌گذاشت. مجدانه در پی آن بود که سه شاه کلید موفقیت در این ملک کهن را به چنگ بیاورد: انباشت پول از هر مسیری، تقرب به قدرت از هر راهی و کسب شهرت از طریق عوام فریبی.

موقعیت جوانی و استعداد هنری شاپور رحیمی را باید در چنین تاریخ و چنان جغرافیایی سنجید و دید. او خواننده ای توانا و استاد دیده بود، طبیعتاً دلیلی نمی دید مانند برخی از هم‌نسلان هنرمندش، به خواننده‌ای شهیر، بپیوندد. بربط (عود) را در حدی کاملاً حرفه‌ای می نواخت و از این حیث هم بین خوانندگان، شاخص بود.‌ نغمه‌هایی می‌ساخت که گاه بس دلنشین بودند و با تنظیمی استادانه دلنشین تر هم می شدند، ادبیات و کلام منظوم را نیز نیک می شناخت و به بسیاری رموز که تاثیر موسیقی را افزایش می‌دهد، آگاه بود و هست.

علیرضا میرعلی نقی

علیرضا میرعلینقی متولد ۱۳۴۵ در تهران
روزنامه‌نگار، پژوهشگر موسیقی و منتقد هنری

۱ نظر

بیشتر بحث شده است