«خُرده‌روایت‌های صوتی» (IV)

رابطه‌ی جزء و کل در خرده‌روایت‌های صوتی


عدم اتکای یک اثر موسیقی پست‌مدرن به یک روایت کلان موسیقایی، سبب می‌شود تا این نوع از آثار، هم در تمامیت خود قائم به ذات باشند و هم اجزایشان استقلال بیشتری داشته باشند. می‌توان هر جزئی از چنین موسیقی‌هایی را حذف و به جای آن هر چیز دیگری جایگزین کرد. همین وی‍ژگی، خاستگاه انواع بی پایانی از فُرم‌هاست که می‌تواند وجود داشته‌ باشد و به همین دلیل است که فرم در پست‌مدرنیسم همواره خود، بخشی از محتوا و در مواردی تمام محتوا بوده است و «چیزی خارج از متن وجود ندارد»(۳). در یک اثر کلاسیک، فراروایت به عنوان اصل ساختاری حاکم، نقش اجزا را تعیین می‌کند و آنها را در قالب کلیّتی وحدت‌یافته با یکدیگر پیوند می‌دهد؛ اما در یک اثر اوانگارد، اجزا از استقلال چشمگیری در برابر کل، برخوردارند (بورگر، ۱۳۸۶: ۱۵۳).

اما باید توجه داشت که به‌رغم تمام ناهمخوانی‌ها بین عناصر و اجزا، وحدت یک اثر موسیقی اوانگارد، به واسطه‌ی جمع شدن آن عناصر تشکیل دهنده در قالب یک اثر واحد موسیقایی، همواره حفظ می‌شود. به عقیده‌ی آدورنو همین وحدت است که وجود ناهمخوانی‌ها و ناهمسازی‌ها را در کنار هم ممکن می‌سازد (همان:۱۰۵). بدین معنی که یک اثر موسیقایی با اجزایی در کمال ناهمخوانی، در نهایت، در قالب یک اثرِ واحد موسیقی معرفی می‌شود. عنوان یک قطعه‌ی موسیقی با چنین ویژگیهایی نیز، خود عامل دیگری در تثبیت وحدت اثر بوده و همچون نقطه‌ی پرگاری خواهد بود که تمامی اجزای ناهمخوان، گرد آن جمع می‌شوند.

معنای موسیقایی در خُرده‌روایت‌های صوتی

در دنیای روایت‌های کلان، معنای موسیقایی هر چه که باشد ریشه در چارچوب همان روایت کلان خواهد داشت. عدول از این چارچوب، باعث می‌شودکه اثر موسیقایی معنا و اعتبار خود را از دست بدهد. اجزای تشکیل دهنده‌ی اثری با فرم سونات به پشتوانه‌ی اصول و قواعد مدون و مشخص و تعریف‌شده‌ای در کنار هم قرار می گیرند و به پشتوانه‌ی همین ویژگی‌ست که میتوان روشمند‌بودن و متدپذیر‌بودن تجزیه و تحلیل آثار کلاسیک موسیقی را پذیرفت.

اما در مورد خرده‌روایتها چه باید کرد و چه می‌توان گفت؟ آیا اثری موسیقایی که اصول دلبخواهی خالق اثر بر آن حاکم است و در هیچ چارچوب از پیش تعیین شده‌ای قرار نمی‌گیرد فاقد معناست؟ به اعتبار چه سنجه‌ها و معیارهایی می توان اثری را که به هیچ نمونه‌ی موسیقایی قبلی شباهتی ندارد معنادار دانست؟ تردیدی نیست که در این مقابله، دو راه بیشتر پیش روی مخاطب نخواهد بود:

یا مخاطب، اثر را فاقد قابلیت معنادار بودن خواهد دانست یا مجبور خواهد بود دیدگاه خود نسبت به مسأله‌ی معنا را تغییر داده و به زبان ساده‌، اندکی لیبرال‌تر بیاندیشد.

از نظرگروه نخست، معنایی برای خرده‌روایتها متصور نبوده و فقدان پایگاهِ استوار و ثابتی در ذهن و اندیشه و عملِ راویان، مایه‌ی تشویش است. تری ایگلتون در کتاب خود با عنوان «معنای زندگی» می نویسد:

اثر هنری نمونه‌وارِ مدرنیستی هنوز هم مسحورِ خاطره‌ی جهانی به‌سامان است، و لذا نگاهی چنان نوستالژیک دارد که کسوفِ معنا را نوعی اضطراب، رسوایی، و محرومیتی تحمل ناپذیر تلقی می‌کند (ایگلتون، ۱۳۹۱: ۱۲۷).

به‌نظر‌می‌رسد مراد از به‌سامان بودن جهان در این گفته‌ی ایگلتون همان نظم ذهنی ناشی از تنفس در دنیای روایت‌های کلان باشد. بدیهی‌ست که این نظم با به رسمیت شناختن خرده‌روایتها از هم می‌گسلد. بنابراین در خرده‌روایت‌های صوتی، معنا دیگر از پیش‌ساخته‌شده و آماده نخواهد بود، بلکه باید ساخته شود. نکته‌ی مهم، داشتن یک ذهن جستجوگر است، نه بستن آن با راه‌حل‌های قطعی و یقینی (همان: ۶۷).


پی نوشت

۳- جمله ای از فیلسوف فرانسوی ژاک دریدا (۲۰۰۴-۱۹۳۰)

انسان شناسی و فرهنگ

«خُرده‌روایت‌های صوتی» (III)

هنر نیز به عنوان «برجسته ترین فرانمود عصر» (گامبریج، ۱۳۸۰: ۶۰۱) در پی ظهور چنین گفتمانی چشم اندازهای دیگری جُست؛ به عقیده‌ی گامبریج مهمترین رخداد تاریخ هنر، تغییر و تحول سترگی بود که در نگرش‌های عمومی رخ داد، نه این یا آن جنبش خاص هنری (همان:۵۹۹). بنابراین نمودِ چنین نگرشی در روند تغییرات زبان موسیقایی نیز، هر چه که باشد، دیگر نمی‌تواند در ادامه‌ی ردیف شدن مجموعه‌های متمایز از هم در نظر گرفته‌شود و آن را باید یک گسست رادیکال دانست.

موسیقیدان مدرن، در میانه‌ی تمام گسستن‌ها و متلاشی کردن‌ها کماکان در جست و جوی یافتنِ جامعیتی قانون‌وار ورای آن آشفتگی‌ها و تفرق ها بود که دست آخر با طی مسیری که در طول دهه‌ها، از موسیقی لیست و مالر و دیگران گذشته بود، با شوئنبرگ به مقصد رسید.

اما شوئنبرگ دیگر مرده بود(۱) و با فرا‌رسیدن دهه‌ی ۶۰ میلادی، بسیاری از آهنگسازان، با رها کردن رویای دستیابی به یک نظم دقیق آوایی، مجموعه راهبردهایی را به کار گرفتند که با اندیشه‌های کثرت‌گرایانه‌ی پست‌مدرن مطابقت داشت (باتلر،۱۳۸۹ :۱۰۲).

این آهنگسازان، ذهنشان را درگیر روشهایی کردند که با آن روش‌ها، می‌توانستند الگوها و شیوه‌های پیشین را زیر و رو کنند (همان:۱۰۵) و نتیجه‌ای که حاصل شد این بود که زیبایی‌شناسی بسیار فردیت‌یافته‌ای جایش را به زیبایی‌شناسی غیرشخصی و به نوعی زیبایی‌شناسی جمعی داد (میّه، ۱۳۹۰: ۴۷).

بدین ترتیب در طول دهه‌های اخیر، کارگان عظیمی از آثار موسیقی پدید آمد که چنین اهدافی را دنبال می‌کردند؛ مانند آثار آهنگسازانی همچون کارل هاینس اشتوکهاوزن، لوئیجی نونو، جرج لیگتی، کریستوف پندرسکی، جان کیج، هنریک گورتسکی و صدها آهنگساز دیگر. ین رویکرد هنوز هم در گوشه و کنار جهان، کم و بیش در حال تجربه شدن است(۲).

می‌توان اینگونه خلاصه کرد که آثار اوانگاردِ این آهنگسازان، به مثابه‌ی خرده‌روایت‌های موسیقایی، «دیگر قصد ندارند با ارجاع به یک روایت کلان واحد و بیرون از خود، خود را توجیه کنند و از ادغام در کلیت‌ها خودداری می‌ورزند» (نوذری، ۱۳۸۸: ۲۰۸ و ۲۱۶).

بنابراین موسیقی ای را که هیچ الگو و قاعده ی از پیش تعیین شده، مشخص و مورد‌پذیرش عامی را رعایت نکرده باشد می توان یک موسیقی پست‌مدرن تلقی کرد و این گزاره با این توضیح کامل می‌شود که هر موسیقی پست مدرنی به شیوه ی خود (بر اساس روایت خود) قاعده گریز است.

پی نوشت

۱- «شوئنبرگ مرده است» نام نوشته ای از موسیقیدان نوگرای فرانسوی پیر بولز است که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد. مرگ شوئنبرگ نیز به سال ۱۹۵۱ رخ داده بود.
۲- در میان موسیقیدانان معاصر ایرانی نیز آثاری از داریوش دولتشاهی، علیرضا و نادر مشایخی و دوره‌هایی از کار پیمان سلطانی، محمد‌سعید شریفیان، ، آروین صداقت کیش، امیر صادقی کنجانی، علیرضا فرهنگ و دیگران، چنین ویژگیهایی داشته‌اند.

در میان آهنگسازان جوان کمتر شناخته شده نیز هستند کسانی که در این حوزه فعالیت می کنند. نمونه هایی از این تجربه های شنیداری را در نشانی اینترنتی زیر میتوان شنید:
facebook.com

انسان شناسی و فرهنگ

«خُرده‌روایت‌های صوتی» (I)

مقدمه


بیش از نیم قرن از ظهور موسیقی اوانگارد گذشته است. در طول دهه‌های گذشته موسیقیدانان بسیاری در گوشه و کنار جهان و از جمله در ایران آثار بیشماری در این نوع از موسیقی خلق کرده‌ اند. مقالات و نوشته‌های فراوانی نیز در شرح و بسط این آثار نوشته ‌شده‌اند. اما به رغم تثبیت جایگاه این نوع از آثار موسیقی، نیک می دانیم چه در بین شنوندگان عام و چه در بین جامعه‌ی موسیقیدانان، شمار افرادیکه با بیان دلایل مختلف، این گونه آثار را فاقد ارزش موسیقایی و هنری می‌دانند اندک نیستند.

هرچند به واسطه‌ی ذات مرزگریز، هرج و مرج طلب و ولنگار موسیقی اوانگارد، شاید بتوان در مورد برخی از آثار چنین قضاوتی داشت، اما به رسمیت نشناختن کامل چنین رویکردی در موسیقی، در حقیقت نادیده گرفتن موسیقیدانان بزرگی خواهد بود که آثارشان در ترجمان اندیشه‌ی روزگار خود، از دنیای موسیقی اوانگارد سربرآوردند و نادیده گرفتن آگاهی و دانش نهفته در بطن چنین جریانی، تنها به مثابه‌ی پاک کردن صورت مسأله خواهد بود.

پیش فرض نوشته‌ی حاضر این است که اگر موسیقی اوانگارد توانست خود را در تاریخ هنر غرب به تثبیت برساند بنابراین بررسی دلایل این ظهور گریزناپذیر ما را در شناخت آن یاری خواهد داد. یکی از این دلایل را می‌توان دگرگونیهایی دانست که بویژه در نیمه‌ی دوم قرن بیستم در حوزه‌ی ‌اندیشه رخ داد و یکی از روشن ترین بیان های این تحول، در نوشته‌های فیلسوف و نظریه‌پرداز فرانسوی، ژان فرانسوا لیوتار (JeanFrancois Lyotard) و مفهوم «روایت» مستتر است.

مفهومِ «روایت» (Narrative)، در عبارت‌های «فراروایت» و «خُرده‌روایت»، به شکلی که امروزه در فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی از آن یاد می‌شود، عمومن با انتشار پرخواننده‌ترین و بحث‌انگیزترین کتاب لیوتار، یعنی کتابِ «وضعیتِ پسامدرن» در سال ۱۹۷۹ مطرح شد. لیوتار در این کتاب، امر پسامدرن را به منزله‌ی «ناباوری نسبت به فراروایت‌ها» معرفی کرده‌است.

اما مصداق روایت در مورد موسیقی چه می‌تواند باشد و آیا نظریه‌ی لیوتار را می‌توان به حوزه‌ی هنر بطور عام و موسیقی بطور خاص تعمیم داد؟ در ادامه، ضمن بازشناسی مفهوم روایت در حوزه‌ی موسیقی، تلاش خواهد شد تا جریان موسیقی آوانگارد (به مثابه‌ی بنیانی برای بروز و ظهور خرده‌روایت‌های موسیقایی) و تقابل آن با روایتهای کلان موسیقایی بررسی گردد.

فَراروایت‌ها و خُرده‌روایت‌ها در موسیقی

در تاریخ هنر غرب، دست کم از دوره رنسانس به بعد، جریانهای هنری به موازات تحولات اجتماعیِ جوامع غربی، همواره به سمت یک صورت‌بندی مشخص و مدون حرکت کرده اند و این صورت‌بندیها در قالب سبک‌های گوناگون هنری نمود یافته‌اند.

دوره های مختلف موسیقی غرب نیز، هر یک به لحاظ قواعد و روش، صورت‌بندی مشخص و تعریف شده‌ای داشته‌اند. برای نمونه موسیقیِ دوره‌ی کلاسیک دارای قواعد و الگوهای یکسانی‌ست که این قواعد، تمامی آثار این دوره را توضیح می دهند و یا به عبارت بهتر، آثار این دوره را می‌توان با اصول و قواعد مشخصی توضیح داد که برای نمونه علت اینکه این آکورد دارای چنین ساختاریست به فلان قاعده برمی‌گردد و الا آخر. یا دستورزبان موسیقایی دوره رمانتیسیسم، در آثار هنری این دوره مشهود هستند که اگر اینگونه نبود، دیگر به مجموعه‌ی آن آثار، عنوان «موسیقی دوره‌ی رمانتیک» اطلاق نمی‌شد.

از این‌رو حاکم شدن یک مانیفست هنری (به مثابه‌ی یک دوره‌ی خاص) در طول چند قرن گذشته، به ظهور دوره‌های مختلفی در تاریخ موسیقی انجامید.

انسان شناسی و فرهنگ

موسیقی و نلسون ماندلا (III)

بیست سال پس از کنسرت استادیوم ومبلی، در ۲۷ ژوئن سال ۲۰۰۸ کنسرت دیگری برای بزرگداشت و ادای احترام به ماندلا در هاید پارک (Hyde Park) شهر لندن برگزار شد. این کنسرت تنها سه ساعت و نیم به طول انجامید ولی به اندازه کنسرت سال ۱۹۸۸ رسانه ای نشد. وفاداران به نلسون ماندلا از جمله گروه «Simple Minds»، پیتر گابریل، جونی کلِگ و جوآن بائز (Joan Baez) در این رخداد نیز حضور داشتند. همچنین امی واینهاوس (Amy Winehouse) ترانه «Free Nelson Mandela» گروه «The Specials» را اجرا کرد.

گروه «Die Antwoord» گروه هیپ هاپ شهر کیپ تون در آفریقای جنوبی در سال ۲۰۰۸ میلادی تأسیس شد و کم کم جایگاه خود را در صحنه موسیقی بین المللی پیدا کرد. این گروه قطعاتی ساختند که با شیوه ای متفاوت عناصر اصلی تاریخ کشورش از جمله نژاد پرستی و آپارتاید را زیر سوال می برد.

ماه ژوئن سال ۲۰۰۹، کنسرت خیریه ای در شهر نیویورک برای بزرگداشت ۹۱ سالگی نلسون ماندلا برگزار شد. گروهی از چهره های موسیقی آفریقایی – آمریکایی از جمله استیوی واندر، آرتا فرانکلین (Aretha Franklin)، گلوریا گینور (Gloria Gaynor)، کویین لطیفه (Queen Latifah)، جاش گروبن (Josh Groban)، سیفو مبوز (Sipho Mabuse) در این کنسرت برنامه اجرا کردند. همچنین کارلا برونی – سارکوزی (Carla Bruni-Sarkozy) همسر رییس جمهور سابق فرانسه نیز در این کنسرت برنامه اجرا کرد. او ترانه خود را به زبان انگلیسی خواند.

برنار لویه (Bernard Lavilliers)، میشل فوگن (Michel Fugain) و ژان فرات (Jean Ferrat) از دیگر خوانندگان فرانسوی بودند که در دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی آزادی نلسون ماندلا از اسارت و پایان نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی را در ترانه های خود مطرح کردند.

۲۹ می سال ۲۰۱۲ هزاران نفر از مردم آفریقای جنوبی در میدان نلسون ماندلا در ساندتون (Sandton) در حومه شهر ژوهانسبورگ گرد هم آمدند تا ترانه ای را برای گرامی داشت مَدیبا (Madiba) که ۱۸ ژوییه همان سال ۹۴ ساله می شد، ثبت کنند.

گروه ایرلندی U2 ترانه ای با عنوان «Ordinary love» را برای بزرگداشت نلسون ماندلا ساخت. این قطعه که به عنوان موسیقی اصلی فیلم “Mandela: long walk to freedom” نیز در نظر گرفته شده است، شب ۵ دسامبر ۲۰۱۳ در لندن، پیش نمایش داده شد. خبر فوت رییس جمهور سابق آفریقای جنوبی در تیتراژ پایانی این ترانه اعلام شد. این فیلم ۱۸ دسامبر ۲۰۱۳ در کشور فرانسه بر روی پرده سینما خواهد رفت.

بونو (Bono)، خواننده این گروه رابطه ی بسیار ویژه ای با نلسون ماندلا داشت. او در پی فوت ماندلا پیامی نوشت که در مجله تایم ۵ دسامبر ۲۰۱۳ به چاپ رسید. او در این یاددداشت یادآوری کرد که ماندلا به دلیل آسیب هایی که در زندان به چشمش وارد شده بود نمی توانست بگرید. در سال ۱۹۹۴ تحت عمل جراحی قرار گرفت و چشمانش دوباره توانایی تولید اشک را پیدا کرد. او یادداشتش را این چنین به پایان می رساند: “Today, we can” امروز ما می توانیم بر مرگ او بگرییم.

موسیقی برای نلسون ماندلا هم اهمیت فوق العاده ای داشت. او می گفت که سیاست توسط موسیقی تقویت می شود ولی موسیقی خود به تنهایی قدرتی دارد که سیاست را به چالش می کشد. امروز نلسون ماندلا دیگر در میان ما نیست اما موسیقی همچنان به حمایت از او و میراثی که به جای گذاشته است، ادامه می دهد.


پی نوشت


rtbf.be

rtbf.be

fr.wikipedia.org

fr.wikipedia.org

fr.wikipedia.org

fr.wikipedia.org

biography.com

fr.wikipedia.org

www.rtl.fr

fr.wikipedia.org

www.lepoint.fr

lexpress.fr

موسیقی و نلسون ماندلا (II)

به دنبال این کنسرت ترانه های گوناگونی برای گرامی داشت و تجلیل مبارزه نلسون ماندلا که همچنان در جزیره روبن در زندان به سر می برد، ساخته شد. از جمله این آثار عبارتند از: اسیمبونانگا («او را ندیدیم»، Asimbonanga) که توسط گروه آفریقای جنوب به نام ساووکا (Savuka) که جونی کلِگ (Johnny Clegg) رهبری آن را بر عهده دارد، ساخته شد.

این ترانه که در آلبوم Third World Child گنجانده شده بود در سال ۱۹۸۷ عرضه شد و موفقیت بسیار خوبی کسب کرد و بیش از دو میلیون نسخه از آن فروخته شد. از این ترانه به عنوان موسیقی فیلم مرد بارانی (Rain Man) به کارگردانی بری لوینسن (Barry Levinson) استفاده شد. این فیلم آمریکایی محصول سال ۱۹۸۸ است و تام کروز و داستین هافمن در آن ایفای نقش کرده اند.

متن کلام این ترانه از نظر سیاسی متعهد است و با صراحت از نلسون ماندلا و همچنین استیو بایکو (Steve Biko) از مبارزان مشهور ضد آپارتاید دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی آفریقای جنوبی، سخن می گوید. از ویژگی های این ترانه این است که عنوان آن به زبان زولو (zoulou) است و ترجیع بند آن نیز در این زبان خوانده می شود و بند های آن به زبان انگلیسی است.

این نوع استفاده از زبان به ویژه در جو آپارتاید آن زمان بسیار آشوبگر و تحریک کننده بود. مخصوصا آن که این ترانه توسط گروهی چند نژادی، ساخته شده بود و هم سیاه پوست و هم سفید پوست عضو آن بودند.

ترانه Bring Him Back Home از هیوگ مسکلا (Hugh Masekela) نوازنده ترومپت، فلوگل هورن، کورنت جزِ آفریقای جنوبی، که در سال ۱۹۸۷ ساخته شده بود. این ترانه به سرود جنبش آزادی نلسون ماندلا تبدیل شد. هیوگ مسکلا سال ۱۹۶۱ در پی فعالیت هایش در مبارزه با آپارتاید مجبور به مهاجرت به ایالات متحده آمریکا شد. او سال ۱۹۹۱ پس از سرنگونی نظام آپارتاید به آفریقای جنوبی بازگشت.

ترانه Freedom now از تریسی چپمن (Tracy Chapman)، نوازنده، آهنگساز و خواننده آمریکایی، که در آلبوم Crossroads در سال ۱۹۸۹ منتشر شده بود. تریسی چپمن همچنین یکی از خوانندگانی بود که در کنسرت بزرگ ژوئن سال ۱۹۸۸ در کنار هنرمندان دیگر حضور داشت. فردای آن کنسرت ۷۵۰۰۰ نسخه از آلبوم تریسی چپمن در انگلستان فروخته شد و همان سال نیز او به عنوان خواننده سال در ایالات متحده آمریکا انتخاب شد.

ترانه Black President از برِندا فاسی(Brenda Fassie) خواننده آفریقای جنوبی، که در سال ۱۹۹۰ ساخته شد. این خواننده زن به خاطر افکار قاطعانه و بازدیدهایی که به طور منظم از محله سیاه پوست نشینان شهر ژوهانسبورگ داشت و به دلیل ترانه هایی که در مورد زندگی در محله های پایین شهر که عموما طبق قوانین آپارتاید برای سیاه پوستان، رنگین پوستان و هندی تباران آفریقای جنوبی در نظر گرفته شده بود، ساخته بود، محبوبیت بسیار خاصی پیدا کرده بود.

به گونه ای که مجله تام (Time Magazine) در سال ۲۰۰۱ میلادی به او لقب «مدونای سیاه پوست نشینان» را داده بود. این خواننده محبوب آفریقای جنوبی در ماه می سال ۲۰۰۴ میلادی در سن سی و نه سالگی در اثر بیماری آسم فوت کرد.

ترانه Black President در آن زمان توسط دولت وقت آفریقای جنوبی ممنوع شده بود و این خواننده تنها در سال ۱۹۹۴ در مراسم تحلیف ریاست جمهوری نلسون ماندا آن را اجرا کرد.

موسیقی و نلسون ماندلا (I)

بیست سال موسیقی الهام گرفته از مبارزه و زندگی نلسون ماندلا

زندگی نلسون ماندلا، سال هایی که او در زندان سپری کرد، انگیزه و مبارزه خستگی ناپذیرش با آپارتاید (جدا نژادی)، از او سمبولی ساخته بود که به منبع بزرگ الهام هنرمندان بسیار به ویژه موسیقیدان ها تبدیل شده بود.

استیوی واندر (Stevie Wonder)، اولین هنرمند با شهرت جهانی است که به مبارزه نلسون ماندلا ضد آپارتاید ادای احترام و از او حمایت کرد.

سال ۱۹۸۴، استیوی واندر برنده ی اسکار بهترین ترانه فیلم، برای I Just Called to Say I Love You شد.

او این قطعه را برای فیلم La fille en rouge (بانوی سرخ پوش) ساخته بود.

استیوی واندر پس از دریافت جایزه اسکار خود و روی صحنه آن را به نلسون ماندلا که در آن زمان همچنان زندانی بود، اهدا کرد.

این ترانه در آفریقای جنوبی محکوم شده بود و اجازه پخش نداشت.

سال بعد یعنی سال ۱۹۸۵، یوسو اِندور (Youssou N’Dour) اولین هنرمند آفریقاییِ فرانسه زبان بود که یک آلبوم کامل با عنوان نلسون ماندلا برای دفاع از او و به احترامش، تهیه کرد. این هنرمند سنگالی و متعهد، در همین سال، برای آزادی نلسون ماندلا کنسرتی در استادیوم دوستی داکار (Stade de l’Amitié)، پایتخت سنگال، برگزار کرد.

سال ۱۹۸۴ گروه بریتانیایی چند نژادی The Specials قطعه ای با عنوان Free Nelson Mandela را برای آزادی نلسون ماندلا تولید کردند.

این قطعه موفقیت بسیار بزرگی را به دست آورد و همچنان در بین اولین ترانه های اعتراضی تاریخ موسیقی قرار دارد.

به ابتکار رهبر این گروه جری دمرز (Jerry Dammers) کنسرت Free Nelson Mandela در استادیوم ومبلی (Wembley) در شهر لندن در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۸۸ برای ادای احترام به نلسون ماندلا و برای بزرگداشت هفتادمین سالگرد تولد این اسطوره بزرگ که در آن زمان همچنان دربند بود، برگزار شد.

این کنسرت که یازده ساعت طول کشید برای بیش از ششصد میلیون تماشاگر در سراسر دنیا پخش شد. این کنسرت بسیاری از بزرگ ترین هنرمندان آن دوره از جمله گروه دایر استریتس (Dire Straits)، اریک کلپتون (Eric Clapton)، استینگ (Sting)، گروه سیمپل مایندز (Simple Minds)، استیوی واندر (Stevie Wonder)، پیتر گابریل (Peter Gabriel) را دور هم گرد آورد.

این کنسرت که یک کنسرت پاپ – راک بود و با عنوان Freedomfest و Mandela Day نیز نام گذاری شده بود، توسط حکومت آپارتاید (جدا نژادی) آفریقای جنوبی ممنوع و محکوم شده بود.

در ایالات متحده آمریکا نیز شبکه تلویزیونی فاکس که این برنامه را پخش می کرد ابعاد سیاسی این کنسرت را سانسور کرد.

این رخداد هنری که اسارت ماندلا و ستمگری و خفقان نظام آپارتاید را در سراسر دنیا مطرح می کرد، حکومت آپارتاید را تحت فشار قرار داد و آن را مجبور کرد که ماندلا را زود تر از موعد مقرر از زندان آزاد کند.

شریفیان: ساخته های قدیمی ام را پدیده علمی می دانم تا هنری

دکترای شما آهنگسازی نیست؟

آهنگسازی کاریست عملی و تقریبا در تمام دانشگاه های دنیا (به جز چند دانشگاه) شما تا مقطع فوق لیسانس بیشتر نمی توانید در این رشته تحصیل کنید. اما دکترا صرفا یک بحث تحقیقاتی است و شامل آهنگسازی نمی شود. تز من در مورد موسیقی و الکتروآکوستیک بود و دستگاهی که ساخته بودم برای ثبت هارمونیکهای طبیعی اجسام در طبیعت. در تز من، بحث فیزیک همانقدر پر رنگ بود که موسیقی و آهنگسازی.

حالا چرا امروز علاقه ای به انتشار آثاری که در آنزمان با این گرایش خلق کردید ندارید؟

به این دلیل که امروز بیشتر این تجربیات را علمی می دانم و علیرغم اینکه هنوز برای من بسیار جذابند ولی کارهای بعد از آن دوره تا به امروز برای من جذابترند. در موسیقی تونال – مدال و کروماتیزم و یا ترکیبات مختلف سونوریته و تمبرهای گوناگون خودش دنیایی است که بسیار بسیار نامحدود است.

در زمانی که من به آن سیستم در موسیقی کار می کردم کم کم به این نتیجه رسیدم که انگار به یک محدودیتی برخوردم که فراتر از آن چیزی وجود نداشت.

حالا طرفداران این سبک دقیقا همین ادعا را در مورد موسیقی تنال و مدال می کنند و می گویند تکرار گذشتگان است!

به نظرم کاملا اشتباه می کنند. البته اگر نگاه به موسیقی تنال این باشد که شما ماژور و مینور و باخ و بتهوون بسازید، بله تکرار است. بهترین چیزی هم در آن سیستم بنویسید، چیزی می شود که آنها نوشته اند. اگر فراتر از این فکر کنید می بینید نخیر اینطور نیست. کمااینکه سردمداران آن جنبش ها هم امروز می بینیم که چنین آثاری می نویسند. ضمنا مگر آرو پارت و یا دیگران غیر تنال و مدال می نویسد؟!

امروز وقتی می گوییم تونال، منظور فقط ماژور و مینور نیست، هر سیستمی که در آن نت ها نسبت به هم جذبیت داشته باشد که اینها بحثهای روحی روانی هستند که در طبیعت انسان است. یک دنیا تجربیات مختلف و ارزشمند در این زمینه شده و می شود. پس اینکه فکر کنیم تنال نویسی دمده است، بله! به شرط اینکه تونال نویسی را باخ و بتهوون فرض بگیریم.

اما اگر شما کشش های نتها و هارمونیها را به هم در نظر بگیرید، سونوریته ها و ترکیبات آنها را به کار بگیرید و دست به آهنگسازی بزنید، دنیایی پیش رو دارید که بی پایان است. همانقدر که صوت بی انتهاست موسیقی هم بی انتهاست.

در مورد آثار ضبط شده تان صحبت کنید. چرا بسیاری از آنها دیگر در بازار نیستند؟

سالهاست کاست، سی دی و کتاب هایم منتشر شده و بسیار ضعیف پخش شده اند. اولین کاری که از من منتشر شد «سیر و سلوک» بود که انتشارات سروش منتشر کرد که یکی از بدترین ناشران ایران است، این کار خیلی سال پیش نایاب شد. «سمفونی سرداران» من بعد از این کار توسط انتشارات نی داوود به بازار آمد و بعد از آن «سمفونی اروند رود» را با انتشارات ارغنون منتشر کردم. این سه اثر کاملا نایاب هستند! بعد از این آثار «خسوف» منتشر شد که با اینکه تازه روانه بازار شده است ولی پخش خوبی ندارد.

ولی باز با تشویق بعضی از دوستان من یک اثر سمفونیک را با تغییراتی در آلبوم دیگری منتشر خواهم کرد. بعد از این کار اثری دیگر از من توسط انتشارات بتهوون به بازار خواهد آمد که شامل موسیقی های نوشته شده برای آنسامبل های کوچک است.

باید ببینم تجربه های جدیدم با این ناشرها چگونه می شود و آیا بازهم این تجربه تکرار میشود یا نه! من سالها پیش کتابی نوشتم به نام «پایه های علمی موسیقی هنری» که قرار بود مباحث دیگری را پشت سر هم بنویسم، ولی عدم پخش مناسب این اثر باعث شد، کار در همان اولین مبحث متوقف شود.