رمضان: به اجرای آثار معاصر علاقه داشتم

نوشته که پیش رو دارید گفتگویی است با لیلا رمضان، نوازنده و مدرس پیانو درباره فعالیت های اخیرش، این گفتگو در برنامه نیستان در شبکه فرهنگ انجام شده است. لیلا رمضان مدتی است که مشغول ضبط و اجرای آثار آهنگسازان ایرانی برای ساز پیانو است و اخیراً هم با یکی از انتشارات‌های معتبر موسیقی کلاسیک در فرانسه یک CD از این آثار ضبط و منتشر کرده است.

از خودتان بفرمایید که چطور شد موسیقی رو آغاز کردید و چطور شد که به فکر ضبط موسیقی آثار ایرانی برای پیانو افتادید؟

من ۷ سالم بود که نوازندگی پیانو رو نزد مصطفی کمال پورتراب شروع کردم و خوب سال‌ها شاگرد ایشان بودم و بعد نزد دلبر حکیم آوا (پیانیست تاجیکستانی) که در آن زمان در ایران زندگی می‌کرد ادامه دادم و سپس شاگرد آقای رافائل میناسکانیان بودم تا وقتی که در سن ۱۸ سالگی به اروپا رفتم و تحصیلاتم را در اکول نرمال دو موزیک پاریس که در حقیقت یک مدرسه موسیقی است که آلفرد کورتو پیانیست فرانسوی آن را در پاریس تأسیس کرده است، ادامه دادم و در آنجا شاگرد ژان میگو و مدرک نوازندگی پیانو ام را از آنجا گرفتم و سپس وارد کنسرواتوار پاریس شدم و دو مدرک نوازندگی پیانو و موزیک مجلسی از آنجا دریافت کردم و سپس برای ادامه‌ی تحصیل به سوئیس آمدم و در شهر لوزان که الان ساکن این شهر هستم. در مدرسه عالی موسیقی لوزان دو فوق لیسانس گرفتم در رشته نوازندگی پیانو و در رشته همنوازی یا آکومپانیمان پیانو.


چطور شد به اجرای آثار ایرانی گرایش پیدا کردید؟

من از وقتی که شاگرد آقای پورتراب بودم ایشان همیشه من را تشویق می‌کردند که قطعات آهنگسازهای معاصر را در رپرتوار هم داشته باشم؛ ایشان چون خودشان هم آهنگساز بودند، قطعاتی که می‌نوشتند را به من می‌دادند و با هم کار می‌کردیم و در حقیقت این فرهنگ را از اول به من یاد دادند که قطعات آهنگسازهای معاصر را در رپرتوارم داشته باشم و برای همین من همیشه برای کار با آهنگساز و اجرای قطعات معاصر رو دوست داشتم و وقتی که در حقیقت تحصیلاتم در اروپا به پایان رسید و فرصت بیشتری برای انجام پروژه‌های شخصی خودم داشتم، تصمیم گرفتم که یک پروژه‌ای را داشته باشم در مورد قطعات آهنگسازان ایران برای پیانو.

تصمیم گرفتم این پروژه را در قالب دو رسیتال در ایران اجرا کنم، دو شب رسیتال با دو برنامه متفاوت از قطعات آهنگسازان ایران برای پیانو. این برنامه را در سال ۹۳ در سالن رودکی اجرا کردم که در این کنسرت ها قطعاتی از ۲۱ آهنگساز متفاوت ایرانی را اجرا کردم؛ از آهنگسازهای نسل‌های متفاوت از ابتدای قرن تا آهنگسازان امروز جوان که قطعه برای پیانو می‌نویسند.

این دو شب رسیتال که در زمستان ۹۳ انجام شد خیلی با استقبال زیادی مواجه بود و این هشدار را به من داد که این رپرتواری که به نسبت بسیار وسیع هم هست خیلی ناشناخته شده است و خوب است که این رپرتوار چه برای هم وطنان عزیزم در ایران و چه برای شنوندگان خارج از ایران، غیر ایرانی و ایرانی، بیشتر شناخته شده بشود، برای همین شروع کردم این رپرتوار را اول در ایران و در شیراز و سپس در خارج از ایران در کشورهای مختلف، در ایرلند، آلمان، فرانسه، سوئیس، آمریکا، کانادا اجرا کردم و بعد از مدتی تصمیم گرفتم که این رپرتوار را ضبط کنم که هم منبع رجوعی باشد برای آهنگسازان جوان کشورم که برای این ساز قطعه می‌نویسند و هم اینکه این رپرتوار که از سال‌ها پیش نوشته شده بتواند به دنیای موسیقی جهان هم شناخته شود.

جای پرسش بنیادی صدا (IV)

برای این که به راستی با یک رویداد، یا یک عطف مواجه شویم لازم است این پرسشها طرح شده باشد، نه فقط در نوشته ی منتقدان یا پچ پچ بدخواهان بلکه علاوه بر آن در کُنه فعالیت هنری نیز. اینجا هنرمند باید لحظه به لحظه از خودش و اثرش بپرسد که آیا صدای خودش را یافته است؟ صدا به هر دو معنایی که در چنین جایگاه ی ممکن است داشته باشد که اتفاقا در این زمینه سخت به هم مربوط هم هستند، یعنی صدا به مفهوم یک امر آکوستیکی (به عامترین شکلش) و استعاره ی بیان شاخص فردی/جریانی. این پرسش مداوم هر بازیگر این صحنه باید باشد؛ آیا این صدای ماست که شنیده می شود؟ بعضیها در مورد رویداد مشابه چنین فکر می کنند:

«[…] می ‌توانم این را بگویم که در این فستیوال و از سوی آهنگسازان ایرانی چیزهایی را شنیدیم که در اروپا نشنیده بودم. چون موسیقی جاری در ایران به این موزیسین‌ها به ارث رسیده و طبیعی است که در اروپا وجود نداشته باشد. در نتیجه بعضی از کارهایی که این‌جا شنیدم برایم جدید بود» (برت هلسن-نوازنده بلژیک درباره ی اولین فستیوال موسیقی معاصر تهران)

بعضیها هم از درون خود جریان (اگر جریانی بشماریم) چنین می اندیشند. و اما آنچه از پاسخ خود سوال برای ما مهمتر است و شاهینِ تراز سنجش هر رویداد و آفریدهای در این حوزه خواهد بود این است که چنین پرسشی ذهن و زبان فعالان/هنرمندان را تسخیر کرده؟ آیا موضوع اصلی یا دست کم یکی از موضوعات اصلی کارشان است؟ اگر پاسخ مثبت است حتا اگر امروز هم هنوز رویداد، رویدادی نباشد در آینده خواهد شد. اگر اکنون هم همه ی کار و بارمان چیزی از موقع گذشته است خیلی زود بهروز خواهد شد نه به این معنی که ما نیز همنوای فلان و فلان متروپل شویم بلکه به این معنی که خیلی زود خودِ کارمان «روز» و «بهروز» را تعیین خواهد کرد.

اما اگر جز این باشد تلقی دستاندرکاران از آنچه یک چرخش تاریخی می خوانند، دست پایین ذوقزدگی است و دست بالا چیزی مشابه تعارف. فراوانی برنامهها یا به قولی رویدادها به یک مد می گراید و سرانجام همه ی امکانات نکاویده ی صوتیای را که قرار است در جریان چنین تلاش هنریای کشف شود به روزمرگی و ساده انگاری تمام بدل می شود و راه را بر همه گونه ابتذال موذی می گشاید و سرانجام جنبشی اگر باشد به ضد خودش تبدیل می شود.

روشن است قصد این نیست که با چنین معیاری دست به تحلیل تک تک قطعات و اجراها بزنیم (نه اینجا و نه جای دیگر) بلکه کلیت یک مجموعه شرایط موسیقایی و فراموسیقایی را با کمک آنها به سطح خودآگاه می آوریم. به جای این که این پرسش را به یارآوا و حتا صدا، تهران موسیقی محدود کنیم شایسته است آن را پرسشی کلی از هر فعالیت این حوزه بدانیم. پس حالا وقت این است که (حتا شاید دیر هم شده باشد) در یک فرآیند جمعی به این مسایل بیاندیشیم و سهل شان نشماریم.

گزارش موسیقی شماره ی ۸۴

جای پرسش بنیادی صدا (II)

گذشته از این که با تعبیر «مدرنیته‌ی مستقل موسیقی معاصر ایران» که احتمالا در جایی تا کنون تشریح هم نشده، موافق باشیم یا نه (تا پایان با پرسش‌هایی تلویحا نشان خواهم داد که اگر مقصود همان باشد که از ظاهر چنین عبارتی برداشت می‌شود تا حد زیادی نمی‌توان با آن موافق بود)، رویداد به هدف‌هایش نزدیک شده است.

در رویداد نه تنها جمع فراگیری از آهنگسازان ایرانی دور هم جمع آمده‌اند بلکه حتا مرزهای جغرافایی نیز تا حدودی از میان برداشته شده‌اند، به خصوص در اجرای آثار الکترونیک که از پیش ضبط شده و تنها نیازمند امکانات فنی برای بازپخش‌اند. جهان صوتی موسیقی معاصر گویی مرز چندانی نمی‌شناسد. تنها کافی است که اثری از لحاظ گونه‌شناختی با محدوده‌ی تعریف شده بخواند تا حضورش توجیه شود. در نتیجه دامنه‌‌ی بزرگی از آثار، چه از لحاظ تاریخی و سبک‌شناختی و چه از لحاظ تعلق جغرافیایی، در فهرست اجرا یا سخنرانی‌ها گنجانده شده‌اند.

مرز میان آهنگسازان ایرانی و غیر ایرانی (مخصوصا نام‌های مشهور) تنها مرزی نبود که در صدا، تهران، موسیقی کم رنگ یا به کلی محو شده بود. مرز میان هنرها، به ویژه هنرهای دیداری و شنیداری هم سخت بنا بر رسمی معاصر، در هم فرورفته و تصویر (و گاه هنر اجرا) مهمان بخش قابل توجهی از زمان رویداد شده. بدین ترتیب «صدا، تهران، موسیقی» تصویر هم داشت.

اگرچه از چشم تیزبین پنهان نمی‌ماند که همه‌ی این همراهی و هم‌نهادی بر دایره‌ی توانایی‌ها و آشنایی‌های یک گروه فعال شکل گرفته است و به همین دلیل نام‌هایی در فهرست مدام تکرار می‌شوند. حد و حدود فهرست‌های اجرا گسترده است اما با این حال نه منظم است و نه در نگاه اول رویکردی از پیش اندیشیده در انتخاب و چیدمان قطعات و اجراها به چشم می‌خورد. بخش بزرگی از این ایراد به تعجیل در استفاده از امکان ناگهانی و وسوسه‌انگیز برگزاری مربوط است. پس قاعدتا می‌توان آن را با برنامه‌ریزی‌های طولانی مدت‌تر و طراحی سازوکارهای فراگیرتر و کارآمدتر برای اطلاع‌رسانی و انتخاب قطعات و آهنگسازان برطرف کرد به شکلی که حاصل جهت‌گیری و هوشمندی برگزارکنندگان کاملا در رویداد به چشم بیاید و حتا روزی به حد چشم‌انداز و دورنمایی کاملا حساب شده برسد، همان گونه که در فستیوال‌های استخوان‌دار و باسابقه اولین نکته‌ای است که جلب توجه می‌کند.

حاصل تلاش گروه یارآوا و آنچه مربوط به مسایل اجرایی و خلاصه برپا کردن یک رویداد فرهنگی در این ابعاد است، خوب یا بد، با ایراد یا بی‌ایراد، به جای خود، اما این در مقابل نکته‌ی دیگری که مجموع تمامی اجراها به بروز می‌رساند کم رنگ می‌شود. و این همان نکته‌ی دوم است که از ابتدا انتظار گشودنش ایجاد شد؛ نکته‌ای که اکنون به روشنی می‌توان دید اولی زیرمجموعه‌اش است. چنان که می‌توان در فهرست دید یا از همین چند بند شرح مختصر کار یارآوا دریافت بخشی (احتمالا بخش قابل توجهی) از بضاعتی که در «موسیقی معاصر» داشته‌ایم یا داریم به صحنه آمده است.

طبیعی است چنین شمول عامی، چنین جمعِ همه‌ای باعث می‌شود باعث می‌شود بخش بزرگی از توانایی خفته مجال عرضه بیابد. در یک زمان کوتاه فشرده شدن آن هم گرایش سلیقه‌ها و زبان‌های مختلف امکان بررسی و مقایسه می‌دهد. وضعیت نقطه‌ای را که به عنوان یک جریان (اگر اصلا باور داشته باشیم که در حال حاضر جریانی وجود دارد) در آن ایستاده‌ایم به خوبی ترسیم می‌کند، به ویژه که بعضی آثار مهم بزرگ‌ترین آهنگسازان غیر ایرانی هم در برنامه است.

جای پرسش بنیادی صدا (I)

به بهانه ی برگزاری رویدادِ صدا، تهران، موسیقی


در تهران، رویدادی با عنوان «صدا، تهران، موسیقی» روی داد و پنج شب گوشهای شنوا را مهمان حجمی بزرگ از موسیقیای کرد که روزگاری به ندرت میشد در یک برنامه ی رسمی با هم شنید. این خود برای بذل توجه به یک پدیده ی موسیقای ی و تحلیل و بررسی آن کافی است چه رسد به این که فاصله اش با اتفاق قبلیِ همنوع، و کم و بیش از لحاظ کمیت هماندازه اش نیز دو سه ماه بیشتر نبوده باشد. فاصله ی زمانی نزدیک «فستیوال موسیقی معاصر تهران» و «رویداد موسیقی معاصر»ِ «صدا، تهران، موسیقی» (و البته یکی دو برنامه و کنسرت دیگر) پیش از آن که تنها حاصل فراوانی علاقه به یک نوع خاص از موسیقی باشد، که ممکن است باشد، پرده از چیزی زیر پوست جامعه ی موسیقی ما بر میدارد. و این امری است بسیار نیازمند تحلیل و نقد (۱).

صدا، تهران، موسیقی دو سویه ی در ظاهر متفاوت داشت که یکی چنان که خواهیم دید زیر مجموعه ی دیگری است. اولین روی چنین رویدادی وقتی دیده میشود که بدانیم این نتیجه ی تلاش چندین ساله ی یک نهاد فرهنگی-موسیقای ی خودگردان (گروه موسیقی یارآوا) است و آن را از این دیدگاه بررسی کنیم. اگر چنین کنیم خواهیم دید که مداومت بر اصول و روشها و گرایشهای یک گروه موسیقی، هر چه که باشد، بالاخره در همان راستا نتیجه خواهد داد.

از همین رو است که گروه ی همچون یارآوا، برگزار کننده ی رویداد، میتواند پنج روز پشت سر هم اجرای موسیقی زنده و غیر زنده را سامان بدهد، اطمینان آهنگسازانی گاه دیرجوش و سختباور و از سبک ها و گروه های مختلف را جلب کند و در نهایت با نظم و کیفیتی نسبتا قابل قبول به شنوندگان عرضه دارد. نتیجه رنگین کمانی از قطعات و آهنگسازهای مختلف، یک چندصدای ی بسیار رنگارنگ است که به ندرت ممکن است در یک برنامه (حتا فستیوال) کنار هم جمع شوند. نگاه ی کوتاه به فهرست برنامه ها نشان میدهد که کمتر نام شایان توجه ی، از آهنگسازان آن نوع موسیقی که فعلا برای سهولت و تا حدی با سهل انگاری همه را مدرن یا معاصر می نامیم، را می توان یافت که اثری از آنها در برنامه نباشد. و اگر هم چند نامی از بین نام ها غایباند به نظر میرسد بیشتر نتیجه ی محدودیت وقت برای پیش آمادگی رویداد است تا امتناعی حساب شده از یک یا هر دو سوی ماجرا. شگفت آور هم نیست، زیرا در برگه ی اول دفترچه ی راهنمای رویداد به قلم یکی از آهنگساز-نویسندگان عضو گروه یارآوا از راه ی دور درباره ی هدف این فستیوال یا رویداد چنین آمده است:

«موسیقی در ایران طی دو ده ه ی اخیر وارد مرحله ای از تاریخ خود شده که میتوان آن را دوره ی مدرنیته ی مستقل موسیقی معاصر ایران دانست. هدف از برگزاری سالانه ی این فستیوال، ایجاد فضای ی است برای معرفی آثار آهنگسازانی که در پیشبرد این راه، ارائه آثار موسیقی، تحقیقاتی و نقد هنری فعالیت می کنند.» (محسن میرمهدی مرداد ۱۳۹۵ برلین)


پی نوشت


۱- من خود نیز در این رویداد به عنوان سخنران شرکت داشتم. از این گذشته سالها در فضای این سبک ها و گونه های موسیقای ی به عنوان آهنگساز فعالیت کرده ام بنابراین چنین نقد و تحلیلی به درستی، نقد کارم و در حکم پرسش انتقادی از خودم نیز هست.

کوارتت سبو در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه می رود

کوارتت سبو (Saboo Quartet) متشکل از سهیل شایسته نوازنده ویولون، ادیب قربانی نوازنده پیانو، جو برگر میره (Jo Berger Myhre) نوازنده کنترباس و آندریاس نادسراد (Andreas LønmoKnudsrød) نوازنده درام، یکم اردیبهشت ماه سال جاری در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه می رود. این کوارتت قرار است اجرایی بر اساس قطعاتی پیش ساخته و نیز بداهه نوازی جز را به روی صحنه ببرد. سبک قطعات این برنامه جز، الکترونیک جز، مینیمال جز است و مدهای موسیقی ایرانی در آن بسیار شنیده خواهد شد، به علاوه سولوهای کنترباس که بعضا از ملودی های ایرانی گرفته شده است.

سهیل شایسته در این برنامه حامی مالی و دعوت کننده اعضای نروژی کوارتت است و سفارت نروژ نیز به عنوان حامی معنوی با این پروژه همکاری کرده است.




جو برگر میره (Jo Berger Myhre) نوازنده‌ی کنترباس اهل کشور نروژ، از چهره‌های شناخته شده‌ی موسیقی جز اسکاندیناوی می‌باشد. وی سابقه‌ی همکاری با ترومپت نواز شهیر نروژی نیلز پتر مولوار را دارد و به عنوان نوازنده‌ی باس در دو آلبوم اخیر نیلز پتر مولوار حضور داشته است و موفق به دریافت جایزه‌ی بهترین آلبوم جز سال برای آلبوم “Buoyancy” به همراه مولوار شده است. وی همچنین نوازنده‌ی کنترباس تریو سپلش گرل (SplashGirl) می‌باشد و ۵ آلبوم با این گروه منتشر کرده است.

آندریاس نادسراد (Andreas LønmoKnudsrød) نوازنده‌ی درامز اهل کشور نروژ، از مدرسان دانشگاه موسیقی اسلو می‌باشد وی با گروه‌های متعددی همکاری دارد که از جمله‌ی آنها میتوان به گروه سپلش گرل (SplashGirl) اشاره کرد.

سهیل شایسته‌، نوازنده‌ ویولن سابقه‌ی نوازندگی در ارکستر فیلارمونیک و ارکستر مجلسی تهران را در کارنامه‌ی خود دارد. او در سال ۱۳۹۲ به همراه ادیب قربانی، آنسامبل آدیوس را تشکیل داد و اجراهای موفقی از رپرتوار موسیقی معاصر، تانگو و جَز را با این گروه تجربه کرد که از جمله‌ی آنها می‌توان به شب پیاتزولا و شب قصه‌گویان اشاره نمود. او تجربه‌ی اجرا و ضبط آلبوم با ترومپت نواز شهیر نروژی نیلز پتر مولوار و درامر سوییسی سامویل روهرر را دارد. وی به همراه آنسامبل آدیوس با ساکسوفونیست مطرح اروپایی اِنزو فاواتا و گیتاریست ایتالیایی مارچِلو پِگین چند اجرا داشته و یک آلبوم در دست انتشار دارد.

ادیب قربانی، نوازنده‌ی پیانو و آهنگساز، سابقه‌ی همکاری با ارکستر سمفونیک تهران به رهبری علی رهبری و ارکستر کامه راتا به عنوان نوازنده را در کارنامه‌ی خود دارد و همچنین به عنوان آهنگساز با کارگردان های مطرح تئاتر و سینما از جمله علی رفیعی همکاری داشته است. وی به اتفاق سهیل شایسته تجربه‌ی همکاری، اجرا و ضبط آلبوم با نوازندگان شناخته‌ی شده‌ی بین المللی از جمله نیلز پتر مولوار، سامویل روهرر، انزو فاواتا و مارچلو پگین را دارد و دو آلبوم برای امسال در دست انتشار دارد.

درباره‌ی نقد نماهنگ (XI)

نخستین نامزد «برآوردن» غنا و ژرفای معنایی یک نماهنگ است (مقصود اهمیت یا ارجمندی داستانی که بازگو می‌شود یا به عبارتی سطحی‌ترین معنای برداشت شده از آن نیست). ژرفا و غنایی که از برخورد سه زبان موسیقایی، کلامی و تصویری برمی‌آید. هر چه زیباشناسی پیوند برآورده‌شده‌تر باشد تنیدگی منسجم‌تری در میان آن زبان‌ها برقرار است و در نتیجه ارزش بیشتری هم می‌توان به آن داد. این اندیشه به‌راستی ما را به پرسش از وضوح معنا می‌کشاند. ژرفا و غنایی که می‌گوییم یک سوی روشنشی هم دارد. اما آیا خود این روشنش ارزش ذاتی دارد؟ اگر در سوی جهان موسیقی ایستاده باشیم شاید نه (و البته چنین جایگاهی ممکن است از نو مستلزم نقض رابطه‌ی جزء و کل نماهنگ باشد). اما اگر جز این باشد چنان که دیدیم فرآیند روشنش در دل خود همان ارزش زیباشناختی‌ را حمل می‌کند که ورزیدن هر زبان دیگری. پس مساله می‌شود میزان کشف و عینیت‌بخشیدن به امکانات زبانی فروخفته.

باری، به این جایگاه که می‌رسیم تنها یک نکته‌ی ناگشوده بر سر راه تحلیل کامل ارزش نماهنگ می‌ماند. مساله‌ی اصالت در دو چهره خود را بر سر راه تبیین ارزش یک نماهنگ قرار می‌دهد. نخست که ساده‌تر است آن که آیا همراه شدن موسیقی با فیلم یا برعکس این دو را از ذاتشان دور نمی‌کند؟ و در نتیجه نااصیلشان نمی‌سازد؟ در این سویه که «اصالت» به معنی مطابق ذات بودن است مشکل چندان دوامی نمی‌آورد. پاسخ هستی‌شناسیک پیش از این فراداده شده است؛ به فرض که چنین دورشدگی‌هایی رخ دهد این ممکن است بخشی از همجوشی لازم برای دگردیسی به نماهنگ باشد که در آن دیگر نه موسیقی ذات موسیقایی تنها دارد و نه تصویر ذات تصویری صرف. دور شدن از اصل و ذات و نداشتن اصالت بدین مفهوم ممکن است ارزش مثبت هم داشته باشد.

اما دومین سویه قدری پیچیده‌تر است و با مقوله‌ی خاص اصالت در موسیقی مرتبط. می‌دانیم بسیاری از ویژگی‌های موسیقی (از جمله نغمه‌ها، ساختارها و حتا گاهی رنگ صوت) در بحث از اجرای اصیل جزیی از اصالت یک قطعه شمرده شده، اکنون پرسش این جاست که آیا معنای یک اثر هم بخشی از اصالتش است؟ به بیان دیگر اگر برای مثال دگرگونی ویژگی‌هایی مانند تندای یک اثر موسیقی می‌تواند آن را اصیل یا نااصیل سازد، آیا ویژگی‌های احساسی برآمده از آنان (به فرض پذیرش وجود چنین پدیده‌هایی در موسیقی) چنین نخواهد کرد؟ روشن است که بحث در اینجا اجرای اصیل و مسایل مربوط به آن نیست. بلکه این است که اگر پاسخ پرسش‌های بالا آری باشد آنگاه می‌توان پرسید چگونه -دست‌کم در بعضی حالت‌ها که در تحلیل زیباشناسی ربط شرحش آمد- فرآیند معناسازی، اثر را دگرگون و از معنا دور نمی‌کند؟ برای مثال اگر فیلمی با آهنگی که Xِ یک R است پیوند بخورد به آن روش که زآن پس آن موسیقی Yِ یک V بازشناسی شود، آیا اصالت موسیقی و در نتیجه بخشی از اصالت کل را مخدوش می‌کند؟ هر دو پاسخ ممکن است. حتا اگر نپذیریم که دگرگونی‌های هستی‌شناختی را سبب می‌شوند ناگزیر باید بپذیریم که دگرگونی‌های عمیق در کیفیت زیباشناختی را موجب خواهند شد (از جمله این‌گونه که مخدوش شدن اصالت به طور مصداقی ممکن است ژرفای زبان را بگستراند).

به هر روی برآمد این پرسش‌ها هرچه که باشد ژرف‌اندیشی درباره‌ی آن بخشی از کار نقد نماهنگ است اگر چه اغلب محدود به مصداق‌ها بماند و بی‌آن که خود بداند، ناخودآگاه با چنین روال‌های کلی‌ای در زیرساخت دست و پنجه نرم کند.

انگار

درباره‌ی نقد نماهنگ (X)

گونه‌شناسی و تحلیل زیباشناختی امکانات تفسیری نماهنگ را چنان که تاکنون از سر گذشت به روی نقد می‌گشاید. با در دست داشتن این آغازگاه‌ها لایه‌های بنیادی تفسیر درون-سو میسر می‌شود و شالوده‌ای فراهم می‌گردد حتا برای آن‌گونه از تفسیرها که یکسره به مسایل انسانی-اخلاقی فراتر از خود نماهنگ می‌پردازند. با وجود این همه آغازگاه‌های تفسیری، هنوز یک ساحت از نقد ناگشوده می‌ماند و آن ارزیابی است. با آنچه تاکنون به‌دست داده شد (به‌ویژه به آن روش تحلیل نسبتا خنثا) نمی‌توان نوری بر ارزیابی تاباند مگر آن‌که به ترتیبی برای گونه‌های بازشناخته مراتب ارزش ذاتی در نظر بگیریم. برای مثال با پیچیده‌تر شدن گونه‌ها از لحاظ ربط نوعی شاءن و اعتبار به مصداق‌هایشان داده شود، که یعنی پیچیدگی عامل برتری است (و می‌دانیم که به سختی می‌توان دفاعی موثر از این ادعا کرد). اما این چاره‌ی کار نیست. مساله‌ی ارزش نماهنگ‌ها تنها با تعیین یک معیار فروگشایی نمی‌شود بلکه معضلات بس پیچیده‌تری را پیش روی می‌گذارد.

نخستین پژوهش برآمده از پژوهش در ارزش نماهنگ همان است که بنیان دسته‌بندی گونه‌ها را نیز فراهم می‌آورد. یعنی پرسش از مولفه‌های ساختاری نماهنگ. هر یک از مولفه‌ها دارای ارزش هنری درون‌مقوله‌ای خویش‌اند؛ (متن-)موسیقی برای خود و تصویر برای خود. پس پرسش بدین نحو نمایان می‌شود که آیا ارزش یک نماهنگ موضوعی است ترکیب‌یافته از جمع ارزش‌های دو مولفه‌ی اصلی‌اش؟ یا در اثر سنتز آن دو ارزشی کاملا مجزا از هردوی آنها، رخنمون می‌شود؟

این پرسش در گامی ژرف‌سوتر بیش از آن که درباره‌ی خود ارزش باشد پرسشی هستی‌شناختی (و در مواردی شناخت‌شناسیک یعنی درباره‌ی این که چگونه نماهنگ موضوع شناخت ما قرار می‌گیرد) است، پرسشی که در همه جای این جستار پنهانِ حاضر است، پرسشی درباره‌ی رابطه‌ی جزء و کل. پاسخ از دیدگاه هستی‌شناختی (بی‌آن که بخواهیم در اینجا وارد بحثی دراز در این باره شویم) تا حد زیادی روشن است.

نماهنگ از دید هستی‌شناختی یک ابژه‌ی شنیداری+ابژه‌ی دیداری نیست بلکه چنان که پیش‌تر هم در اندام واژه‌ی نوساخته نقش بسته بود ابژه‌ای شنیدیداری است (شناخت از آن نیز همچنین). پس اگر چنین است بحث از ارزش نمی‌تواند به بحث از ارزش موسیقایی و ارزش تصویری فروکاسته و فروشکسته شود.

با این حال اگر می‌توانستیم چنین کنیم مساله‌ی ارزش به مساله‌ی توازن دگردیسی می‌یافت. ارزش هر یک از مولفه‌ها در توازن با دیگری ارزش مجموع را می‌ساخت و طبیعتا بی‌توازنی میان ارزش‌ها ارزش کل را ناپایدار می‌کرد و می‌کاست. مرز ظریف توازن که می‌شکست یکی از مولفه‌ها غلبه می‌کرد و کل اثر را از ریخت می‌انداخت. یکی به‌دست دیگری پوشانده و سرکوب می‌شد. نه این که ارزش یک ابژه‌ی فرازنده در کنار یک ابژه‌ی پست ارزش کل را بکاهد بلکه چنین سرکوبی موجب دگردیسی کل نماهنگ به آن یک مولفه‌ی فرازنده خواهد شد. و این یعنی دگردیسه‌ای هستی‌شناختی.

حالا که می‌دانیم از حیث هستی‌شناختی نماهنگ چیزی فراتر از مولفه‌هایش است پس ارزشش را هم باید در قلمرو پیوند (سنتز) و زیباشناسی ربط جستجو کرد. ارزش این پدیده‌ی برآمده از ترکیب در چگونگی عامل ترکیب یا همان برشدن به امر شنیدیداری نهفته است (۱۷).


پی نوشت

۱۷- در عمل هم گفتگویی انتقادی در این باره اغلب دربرگیرنده‌ی بحث در مورد پیروزی یا شکست پیوند است. حتا ارزیابی‌هایی که پایه‌های اخلاقی-هنجاری (همچون ارزش یک نماهنگ به دلیل فاش ساختن فقر یا مانند آن) دارند معمولا دارای یک فاز ارزیابی این مساله‌ی درونی هم هستند.