از دیگر نکات قابل نقد (در صص ۲۲ و ۹۹) این دستهبندی، مقایسهای دانستن واژۀ کلاسیک است. نخست این که نسبت دادن چنین صفاتی مندرآوری به واژۀ کلاسیک، خطا و بیدقتی است. دوم اینکه روش و دیدگاه تمایزگذارانۀ شماست که با پیروی از بوردیو و فاطمی (بهویژه در مورد تصنیف) سایر گونههای موسیقی را غیرکلاسیک برمیشمارد و در مقایسه آنها را سبک، غیرنخبگانی میداند و لابهلای روایات تاریخی، با خشونت و تحقیر واژگانی موسیقی عامهپسند را نوعی موسیقی «فرعی»، «سبک» و «پرعیش ونوش» (ص ۱۱۷) توصیف کرده و در مقابل موسیقی ایرانی کلاسیکتان را «اصلی»، «سنگین» و «نخبهگرا» و «عالمانه» و «مختص طبقات بالای اجتماع» توصیف میکند، توصیفاتی که در مورد واقعیت اجتماع موسیقی امروز ایران مصداق ندارد، بلکه نوعی قرارداد بیرونی و تجویزی است که تحمیل آن برای کسب قدرت نمادین فرهنگی است که به فضای فرهنگی موسیقی ایرانی و مخاطب و به ویژه دانشجویان تحمیل میشود.
البته چنین طبقهبندیهایی، آن هم در زمانۀ ژلهای، لغزان و سیال با نظام پخش متنوعی که دسترسی به انواع محتواهای موسیقایی را برای همگان آسان نموده و تشدید فردگرایی امروزه که امکان انتخاب سبک زندگی ویژه را به افراد میدهد، برداشتی اشتباه است (بونویتز ۱۴۰۳: ۱۶۱).
اما صداقتکیش با برداشتی سطحی از بوردیو که «سیر تحول تولید موسیقی را غیرمستقیم یکی از علل تغییر سلیقه میداند» (بوردیو ۱۳۹۵: ص ۱۸۹) به اشتباه و با جملاتی گنگ (ص ۷۱) شیوۀ قدیمی تولید موسیقی را ویژگی گونۀ موسیقی برمیشمارد:
«ضبط یک یا چند تصنیف روی رسانۀ ضبطصوت و فروش آن گاهی در موسیقی ما اتفاق میافتاد. این نوع انتشار اغلب مربوط به قلمرو موسیقی کلاسیک سبک یا گونههای عامهپسند است.» پرسش اینجاست، آیا در آن زمان کاست یا نوارهایی در اصطلاح شما با قطعات کلاسیک سنگین یا فولک ضبط و پخش نشده است و فقط ضبط و پخش و فروش چند تصنیف یا قطعه در یک کاست (نوار) ویژگی برای تشخیص موسیقی عامهپسند و تصنیف است؟ آیا سالها موسیقی ردیف (آوازی و سازی) را با ضبط صوت و کاست نمیشنیدیم؟
شایان ذکر است، در جهان سیال و لغزان قرن بیستویکم، با انتشار و انفجار محتواهای گوناگون در سپهر مجازی، مرزبندیهای سلسلهمراتبی جایگاه (مخاطب و هنرمند و موسیقیاش) و عادتوارههای شنیداری سیالتر شدهاست و این نوع دستهبندیها از واقعیات اجتماع به دور است. بماند که «ارزیابی اجتماعی و سلسلهمراتبی انسان دیگر آنچنان همه جانبه و مسلط نیست که او [انسان] نتواند گاه و بیگاه جوهرۀ فرا اجتماعی خود را، فارغ از همۀ ماسکهای قراردادی و اجتماعی و بدون اینکه با شرایط اجتماعی موجود محدود شود، درک کند.» (مانهایم ۱۳۹۳: ص ۱۱۵).
صداقتکیش به پیروی از برخی آکادمیسینها، در پرسشها و توصیفات انتقادی (ص ۱۴، ۱۵، ۱۴۲) اصطلاحات و نگاه «موسیقی سنتی»، «موسیقی اصیل» و «موسیقی ملی» را نفی و رد میکند، نمونهوار ترکیب «نوآوران سنتی» را با دستور پخت غذا قرمه سبزی قیاس کرده و متناقض (ص ۱۵) میداند، اما ترکیب متناقض «کلاسیک نومتقدم» را ظهور سبکی جدید میداند.
یا اینکه نفوذ و رشد ایدههای جریان سنتگرایی را نه تحتتاثیر گلایههای استادان پیر موسیقی ایرانی بلکه از بختیاری شنیدهشدن این ایدهها از زبان موسیقیشناسان غربی توصیف میکند (ص ۱۴۲). به همین ترتیب، توصیفات و به شکلی حتی وابستهتر نامها و زبان و روش جریانِ کلاسیکگرایِ تمایزیِ طبقهمحور نیز وامدار اندیشه و روش جامعهشناسان هنر غربی از جمله بوردیو است.













۱ نظر