از سمفونی ۹ بتهوون تا قدرت فاشیسمی آدلف هیتلر (III)

در ساعت ۱٨:۳۰ تاریخ ۲۰ آوریل ۱٨٨۹ میلادی در مسافرخانه ای در شهر مرزی براونا آئو اماین اتریش که در مرز بین اتریش و امپراتوری آلمان بود، پسری چشم به جهان گشود. پسری که تا کنون در دنیا همسانی نداشته است. پسری که پدرش آلویس و مادرش کلارا بود، پدرش که کارمند گمرک بود و بسیار به اصول زندگی معتقد بود به افتخار زنده مانده آدولف دستور داد تا برای درک شکوه و عظمت جهان هستی برای او سمفونی را در ر مینور اپوس ۱۲۵ از بتهوون اجرا کنند. آری او آدولف هیتلر بود و صدای سمفونی نهم در زمان تولدش اولین صدایی بود که او را در این دنیا همراهی می کرد.

شاید سمفونی شماره ۹ بتهوون، آدولف هیتلر را به این سمت کشاند. بیشتر محققان بررسی زندگی آدولف هیتلر بر این باورند که حرکت آدولف به سمت فاشیسم به علت ناکامی او در آزمون اولش در رشته هنر می باشد و اینکه او وقتی با علاقه زیادش درخواست داد تا برای بار دوم این آزمون را بدهد، حتی به او اجازه ورود به جلسه آزمون هنر را ندادند، هنری که در اولین بار با سمفونی ۹ بتهوون در بدو تولد با آن آشنا شده بود. شاید تقاص بتهوون نشدن یک آدولف، ارتش نازی باشد.

آدولف به موسیقی ریچارد وانگر و عکاسی هنریش هافمن بسیار علاقمند بود. او که پس از عدم پذیرفتنش در رشته هنر سیبیل هایش را بلند گذاشته بود، در سال ۱۹۱٨ میلادی مجبور شد تا برای اولین بار سیبیل های بلندش را برای اینکه در ماسک های اکسیژن ارتش وقت گیر نکند کوتاه کند تا به یک سرباز هنجار شکن تبدیل نشود.

او که عاشق هنر موسیقی و تئاتر بود بارها و بارها از مدرسه می گریخت تا خود را به سالن های کنسرت و نمایش برساند. او که در بدو تولد با صدای سمفونی ۹ بتهوون چشمانش را باز کرده بود، بعدها پس از فرار از مدرسه خود را به کنسرت های ویلهلم ریچارد واگنر می رساند. ریچارد واگنری که در دنیای موسیقی کلاسیک، ادامه دهنده راه موسیقی بتهوون می دانند.

واگنر روزی پس از بیان عقاید یهود ستیزیش به این نکته اشاره می کند که فیلیکس مندلسون یهودی تبار دارای هیچگونه خلاقیت بدیع و اصیلی نیست. واگنر پس از مدتی به آهنگساز رایش سوم یا همان رژیم نازی تبدیل شد و در یک اثر ماندگارش به نام اپرای حلقه نیبلونگ با پیروی کردن از قسمتهایی از آثار بتهوون به بررسی افسانه های ۴ اسطوره ژرمنی نازی می پردازد. واگنر برای اجرای این اثر درخواست یک تالار خاص را در شهر بایرویت می دهد و به کمک ژرمن های وقت به هدف خود می رسد.

به هر حال ابهاماتی که همیشه ابهام می مانند و فقط می شود از آنها مطلع شد. آدولف هیتلر وقتی که با چشمان گریان از محل برگزاری آزمون هنر خارج شد و دید بدون هیچ منطقی اجازه آزمون را به او نمی دهند، فهمید که خود هم می تواند اینچنین باشد و تقاص این رفتار را از تمامی کسانی که او را از هنر دور کردند بگیرد. او در کنار فعالیتهای گسترده اش، کودتای تحت عنوان کودتای آبجو مونیخ طراحی کرد و پس از آن اتفاق آدلف به یک قدرت در حکومت نازی تبدیل شد.

به هر حال شاید آنچه که بتهوون در سمفونی ۹ نوشته است آنچنان قدرتمند باشد که بتواند در ذهن یک طفل به دنیا آمده بشیند و در زمان ناکام شدن آن طفل بزرگ شده در نوجوانی برای رسیدن به موسیقی و هنر، او را در مسیر دیگری قدرتمند کند.

در سال ۱٨۱۴ دکتر الویس وایسن باخ به بتهوون هشدار می دهد که دارای یک تیفوس خطرناک هست که روی شنوایی او نیز تاثیر می گذارد. بیماری او در ابتدا باعث شد تا صداهای بم را نشنود، ولی این امر هیچ تاثیری روی گستره ی موسیقیایی او در زمان ساختن نداشت. بتهوون در ۲٨ سالگی، شنوایش رو به نقصان رفت و در ۴۴ سالگی کاملا ناشنوا شد. کالبد شکافی جسد بتهوون توسط کارل روکیتانسکی که پدر آناتومی آسیب شناسی دنیا بود انجام شد و او به این نتیجه رسید که جمجمه او بسیار پر چگال است و تمامی اعصاب شنوایی او چروک خورده می باشد.

او در زمان ساختن سمفونی ۹ مشکل شنوایی داشت و از بیماریش بسیار زیاد رنج می برد. در شبهای آخر عمرش که حالش بسیار بد بود دکتر واورخ متوجه می شود که درگیری بسیار شدیدی با برادرزاده اش داشته است. آخرین تحقیقات علوم کالبدشکافی و ژنتیک بروی بتهوون، از روی موهای او که در میان کاغذ نوشته هایش پیدا شده است، نشان دهنده وجود مقدار زیاد سرب در حدود ۱۰۰ برابر میزان مجاز در خون او است که نشان از استفاده زیاد از ماهی های رودخانه دانوب است که در آن زمان بسیار آلوده بودند. او سرانجام در تاریخ ۲۶ مارس ۱٨۲۷ میلادی از دنیا رفت.

چهره ی آدرنو از قابِ اتنوموزیکولوژی (XII)

حاشیه:

حالا که تا حدودی از نظریه ی صنعت فرهنگ سازی بحث به میان آمد، نوشتنِ حاشیه بر متنِ آدرنو سخت تر می شود چرا که تمام حرف آدرنو در این جمله خلاصه می شود: هر آنکه در قدرتِ یکنواختی و تکرار شک کند، ابله است.

در تمام بخش “صنعت فرهنگ سازی: روشنگری به مثابه ی فریب توده ای” در کتاب “دیالکتیک روشنگری”، آدرنو و هورکهایمر تمام آنچه محتوای این نظریه را شامل می شود را در چند صفحه گفته اند و صفحاتِ بسیار زیادی برای مثال ها و شرح و بسط این نظریه، ضمیمه شده است.

این گونه به نظر می رسد که آدرنو از اینکه جَز یا گونه های موسیقاییِ عامه پسندِ دیگر در چنگال صنعت گرفتار شده اند، بر موسیقیِ “جدیِ” خود می بالد! چرا که آدرنو در بحث های خود تمامِ خصلت های منحصر به فردِ موسیقی ـ برای مثال ـ جَز را بنده ی صنعت می داند در حالی که باید تصور کرد اگر فرم ِ کنسرتو هایِ موسیقی “جدی” هم گرفتار این صنعت می شدند، بخش “کادانس” ی آنها هم به اندازه ی بداهه نوازی های جَز از دردِ خواجگی جیغ میزدند یا نه!؟ (آدرنو بداهه نوازی های ترومپتِ لویی آرمسترانگ را به صدای جیغ و دادِ مردی تشبیه کرده است که در حالِ خواجه کردن او هستند!).

این دیدگاه آدرنو درباره ی “اَختگی موسیقاییِ”موسیقی عامه پسند، از نظرات روانکاوی فروید سرچشمه گرفته است که در حاشیه ی بعدی به آن خواهیم پرداخت.

متن:

نمونه هایی که در متن اصلی زیر شماره های [۲۸] تا [۴۳] آمده است:


دلایلِ تاثیر موسیقی عامه پسند بر توده از نگاه آدرنو:

چارچوب ذهنِ مخاطب، حواس پرت و بی مبالات و گیج و پریشان است: این موضوع باعث می شود که شنونده در مواجهه با این موسیقی، به دنبال آرامش و رخوتی باشد که هر گونه ژرف اندیشی و تمرکزی را وا پس می زند. مردم می خواهند تفریح داشته باشند. تجربه ی متمرکز و ژرف و آگاهانه از هنر تنها نصیبِ کسانی می شود که زندگی چنین تنش و فشاری بر آنها تحمیل نمی کند تا در وقت فراغت، برای درک موسیقی فکر و تلاش کنند.

کلِ عرصه ی تولید تفریحاتِ ارزان قیمت، موید به نیاز آسودگی هنگامِ مصرف است. تولیدات این صنعت رخوت زا هستند زیرا که الگو پذیرفته شده و از پیش هضم شده اند. انگیزه هایی که توسط تولیداتِ صنعت فرهنگ سازی فراهم می آید، به شنونده اجازه می دهد تا از ملالِ ناشی از تلاش و کارِ مکانیکی که تقدیرِ هر روزه ی آنها را رقم زده است، بگریزند.

تولید کنندگانِ کالاهای تجاریِ تفریحی به این حقیقت اشاره می کنند که هرچه سطح شعور و قدرتِ تمییز توده ها پایین تر باشد، امکانِ فروش کالاهای فرهنگی (cultural commodities) به صورتِ «در هم» بیشتر خواهد بود. توده ها این آت و آشغال ها را می خواهند. مردم کالاهای استاندارد شده و فردی سازیِ دروغین میخواهند، زیرا اوقات فراغت برای آنها گریختن از کار است.

از سمفونی ۹ بتهوون تا قدرت فاشیسمی آدلف هیتلر (II)

از سمفونی ۹ بتهوون تا قدرت فاشیسمی آدلف هیتلر

او همیشه عشق را مرتبه ای بالاتر از لذت های زودگذر می دانست و دلیل این اعتقادش در روزی که معشوقه اش جولیا به خانه او آمد و او جولیا را از خانه بیرون کرد مشخص شد که اولویت او موسیقی است نه چیز دیگری. همچنین ترز برنسویک در یادداشت هایش که در سال ۱٨۴۶ میلادی به چاپ رساند می نویسد که او زندگیش را به پاکی گذراند.

روزی او که نوازنده کاخ لیشنفسکی بود در پاسخ به سخن پادشاه که به او گفته بود برای مهمانانش نوازندگی کند، تصمیم گرفت تا صندلی اتاقش را به سر شاهزاده کاخ بکوبد تا از دستورهای آنها خلاص شود که با میانجی گری افراد ساکن در کاخ ماجرا ختم بخیر شد ولی در انتها ناچار به ترک آن کاخ شد. او درس هایی را که از اساتیدش می آموخت قبول نداشت و تا زمانی که خود دست به آزمون و خطا نمی زد، هیچ یک را قبول نداشت. او از بیان احساسات عاشقانه اش حذر می کرد و احساساتی شدن را تحقیر می کرد و همیشه از عشق نهانش باید پرده برداری می شد، نظیر سونات مهتاب که به عشقش اشاره دارد.

او عاشق مشروب، اسب سواری و رقص بود. او چون از جامعه فقیر برخاسته بود، عاشق محبوبیت بین مردم معمولی بود نه پادشاهان خاص و نیز از تملق شاگردانش متنفر بود و هرکسی که برای او چاپلوسی می کرد، از کلاس هایش اخراج می کرد. او معتقد بود که پردوام ترین عشق بیش از هفت ماه لذت ندارد. او که همزمان به سه دختر از دو خانواده نزدیکشان که صمیمی بودند دل بست و آنها تسی، ژزفین و جولیتا بود که به ترتیب ۲۵، ۲۱ و ۱۶ ساله بودند و در نوامبر ۱٨۰۱ میلادی جولیتا بر دو دختر دیگر غلبه کرد و قلب بتهوون را تسخیر کرد. او در همان سال می پنداشت که با زناشویی خوشبخت می شود ولی پس از ۷ ماه زندگی کردن با جولیتا و خستگی از جولیتا نظرش عوض شد و جولیتا مجددا با شخص دیگری ازدواج کرد و آن هم با روبرت کالنبرگ موزیسین، که بتهوون چشم دیدن او را در آن زمان نداشت. جولیتا گیچاردی ۱۶ ساله که از خانواده کنت-های میلان بود در ابتدا بسیار زیاد به بتهوون علاقمند شد و دیدگاه او آسمانی و به دور از امیال روان تنی بود.

بتهوون بسیار شادمان بود و جولیتا را آرامش خود می نامید، ولی پس از ۷ ماه جولیتا آرامش خود را در هم کیش خود جستجو کرد و به بتهوون گفت ما از یک طبقه نیستیم و به طرف کنت گالانبرگ رفت تا با او ازدواج کند.

دانستن و درک زندگی بتهوون مشمول پذیرفتن دوگانگی محض است، آنچنان که روح و موسیقی او دارای این حالت بوده است. او وصیت نامه اش را به نام برادرانش یعنی هایلیگنشتادت در تاریخ ششم تا دهم اکتبر ۱٨۰۲ نوشت. او تنها چیزش را که به دیگران می بخشید، نان و بطری های شرابش بود که از داستان های مادرش در مورد پدر بزرگش “کپل میستر” یاد گرفته بود. او در جوانی بسیار شاد و در میانسالی بسیار بداخلاق بود.

او پس از درگذشت برادرش گاسپار به مدت ۵ سال درگیر نزاع قانونی با همسر گاسپار بود و با قبول کردن حضانت کارل که پسر برادرش بود وارد قسمت جدیدی از زندگیش شد و آنقدر با کارل بد رفتار بود و با خشونت رفتار کرد که کارل چندین بار تصمیم به خودکشی گرفت. زندگی با یک ناشنوای بداخلاق خشن که با هر کسی بد رفتار می کند در نهایت باعث شد تا کارل خودکشی کند، ولی از خودکشی جان سالم بدر برد. او پس از متوجه شدن لشکر کشی ناپلئون بناپارت به کشورهای دیگر برای جنگ، نام سمفونی سه خود را از بناپارت به اروییکا تغییر داد.

موسیقی زنان، در سایه‌ی حمایت

سخنی کوتاه با جامعه‌ی موسیقی ایران

در دنیای حقیقی و مجازی امروز، در کنار اخبار پراکنده و متنوعی که به ویژه در باب موسیقی می‌شنویم، بسیاری از مواقع به جمله‌های این‌چنینی برمی‌خوریم: «برای حمایت از موسیقی زنان لطفاً به اشتراک بگذارید!» یقین دارم بیشتر کسانیکه از چنین جملاتی در حمایت از موسیقی زنان استفاده می‌کنند نیت خیری دارند اماباید دید که آیا این کار نتیجه‌ی خوبی هم دارد.

واما پرسش مهم‌تر اینکه: «اساساً اشکال کار کجاست که موسیقی زنان زیر چتر این جملات قرار می‌گیرد؟». آیا مشکل زنان ما در موسیقی، تنها محدودیت قانونی آنهاست؟ آیا مشکل آنها به اشتراک گذاشته نشدن در شبکه‌های اجتماعی یا فضاهای مجازی است؟آیا نمی‌توان گفت که متأسفانهاین مشکل به طور غیر مستقیم از طرف جامعه‌ی موسیقی به هنرمندان زن تحمیل می‌شود؟

در فضایی که به هنرمند زن می‌گوییم خودت باش، اما از طرف دیگر از او توقعاتی داریم که او را از خودش دور می‌کند، حق ابراز عقیده و سلیقه را از او سلب می‌کند و نهایتاً او را به خودسانسوری و درنتیجه به رکود می‌رساند. این مسئله به‌ویژه در مورد زنانِ آوازخوان، مسئله‌ی بسیار مهمی است. زیرا «صدا» تنها در آرامش و اطمینان و امنیت، به معنای تخصصی کلمه «آزاد» می‌شود و به کیفیت مطلوب می‌رسد. حال آنکه سوای قوانین کلی موجود که در این نوشتار موضوع بحث نیستند، بعضاً از طرف جامعه‌ی موسیقی، انتظارات و یا پیش‌فرض‌هایی مبتنی بر جنسیت به زنان این عرصه تحمیل می‌شود که نتیجه‌ای جز تأثیر منفی بر کیفیت موسیقی آنها ندارد.

هرچند نمی‌توان منکر اهمیت دانش موسیقی در این مورد بود اما دیدگاه‌های جنسیتی تأثیر زیادی بر غیر حرفه‌ای کردن فضای موسیقی دارند. دیدگاه‌هایی که پیش‌فرض‌هایی را نیز به همراه آورده است و از جمله‌ی آنها پیش‌فرضِ متعلم بودن زن،که حاکی از قرار دادن زن در طبقه‌‌ی پایین‌تر است.

این نگاه بیش از آنکه صرفاً برای زنان نادلپسند باشد، تأثیر نامطلوبی بر موسیقی کشورما گذاشته است و به طور مشخص فضایی را که باید به رقابت بین هنرمندان اختصاص داشته باشد تبدیل به محل مسابقه‌ی برتری‌جویی کرده است. حال آنکه این برتری‌جوییتنها مبتنی بر دانش و هنر نیست بلکه بیشتر مبتنی بر جنسیت است. این معضل اهمیت «رقابت حرفه‌ای» در عرصه‌ی موسیقی را، که بی‌شک عامل پیشرفت و بقا و استحکام آن هم هست،به طور کلی (در بین زنان و مردان) ناچیز کرده است. یعنی «اتحاد جنسیتی» در مقابل «رقابت هنری» اهمیت یافته است.

همین دیدگاه جنسیتی از زاویه‌ای دیگر این بار به دید ترحم به «موسیقی زنان» می‌نگرد و حاصل این نگاه اینکه تولیدات هنری زنان را بی‌نیاز از نقد یا ارزشگذاری قلمداد می‌کند و این‌جاست که موسیقی زنان در زیر چتر عباراتی چون «برای حمایت از موسیقی زنان» قرار می‌گیرد. در این نگاه که باز هم بار جنسیتی دارد، گویی این‌بار هم زنان هستند که مورد اشاره واقع می‌شوند و نه موسیقی آنها. حال آنکه «موسیقی» را باید قائم به ذات خودش بررسی کرد.از این منظر جای خالی نقد حرفه‌ای نیز احساس می‌شود. در واقع «نقد درست» هم خود عامل مثبتی در تبیین سطح دانشی و هنری و در نهایت رشد هنر جامعه است.

هرچند در ظاهر این مسئله از دغدغه‌های زنان به شمار می‌آید اما همان‌گونه که قبلاً اشاره شد این روش غیرحرفه‌ای تأثیر نامطلوبی بر کیفیت موسیقی امروز ایران گذاشته است. چراکه ما صافیِ نامربوطی را برای قبول یا رد هنرمندان درنظر گرفته‌ایم. این رد و قبول قطعاً شامل هنرمندان مرد نیز می‌شود و این روند نادرست، مشخصاً بستری غیر قابل اعتماد ایجاد کرده است که در سطح وسیع‌تر، نتیجه‌ی آن دامان مخاطبین موسیقی را نیز گرفته و بعضاً سلیقه‌ی مخاطب را تنزل داده است.

موسیقی مخاطبانی دارد که بیش از همه شامل «مردم» می‌شوند، و مردم تنها با وجود طبقه‌بندی درست می‌توانند تصمیم درستی در انتخاب موسیقی مورد نظرشان داشته باشند و موسیقی به همین شرط رشد می‌کند، چون از پرده‌ی ابهام خارج می‌شود و منطقِ آن قابل نقد.

متأسفانه در برخی از موارد ترس از طبقه‌بندی و ارزشگذاری دقیق هنری است که باعث می‌شود هنرمندان شرایط فعلی را به شرایطی که در آن، جایگاه هنری هر هنرمند آشکار می‌شود ترجیح ‌بدهند. نگاهی مختصر به کشورهای دیگر و دسته‌بندی هنرمندان آنها و آثارشان و معرفی آنها، تفاوت را به خوبی آشکار می‌سازد.

از این زاویه، به نظر می‌رسد محدودیت قانونی فعالیت زنان، متأسفانه حکم دست‌آویزی پیدا کرده که نگاه‌ها را از روی مسائل جدی موسیقی کشور به این محدویت‌ها معطوف ساخته است. شایان ذکر است که این بازنمایی نباید با کم‌اهمیت جلوه دادن مشکلات موسیقی زنان اشتباه گرفته شود.

تحلیل و بازنگری مسائلی که در بالا آمد، بی‌تردید هر فرد بی‌طرفی را به این نتیجه می‌رساند که رهایی از قید دیدگاه جنسیتی یک گام بلند به سوی اعتلای موسیقی کشور است. رفتار و منش «حرفه‌ای»، برنامه‌ریزی سالم و دوراندیشانه‌ای است که منافع آن در سطحی فراتر و وسیع‌تر از منافع اشخاص، به جامعه بازمی‌گردد.

زنانی که با وجود این شرایط و مشکلات همچنان تلاش می‌کنند و حضورشان را در عرصه‌ی موسیقی حفظ می‌کنند بی‌تردید شایسته‌ی این هستند که اثر هنری‌شان به دور از قضاوت‌هایی که بار جنسیتی دارد ارزشگذاری شود.

در اینجا به این نکته‌ی مهم اشاره می‌کنم که باوجود شرایط دشواری که زنان جامعه‌ی موسیقی ما دارند،بشخصه ایجاد کمپین‌هایی در حمایت از موسیقی زنان را الزاماً مفید نمی‌پندارم چراکه بعضاً همین کمپین‌ها خود بستر مساعدی برای دیدگاه‌های جنسیتی فراهم می‌آورند.

ما به فضایی فراجنسیتی نیاز داریم و نباید این فضا را به شرایطی محدود کنیم که از طرف مرد به بقیه یا بالعکس تحمیل بشود.
اگر فراجنسیتی ببینیم اولاً زنان هنرمند با مردان هنرمند احساس برابری خواهند کرد و بعد از آن هرگاه هر دو در یک طبقه ایستادند آن وقت تعیین جایگاهِ دانشی و هنری‌شان، منوط به تولیدات و آثار آنها خواهد بود و جای معلم و متعلم از پیش تعیین نشده و گاه باهم عوض می‌شود. این «برابری» فراتر از مفاهیم آشنای حقوقی است چرا که در چنین فضایی است که بخش مؤنث هم تکیه‌گاه کاذبی را که تا کنون بر آن اعتماد داشت آگاهانه کنار می‌گذارد و روی پای خودش خواهد ایستاد. آن روز است که رقابت سالم در فضای سالم موسیقی ما پیدا خواهد شد که نتیجه روشن و درخشان آن رشد و اعتلای موسیقی ایران به صورت کلی است. بی‌تردید در دنیای امروز، گام بزرگ انسان رهایی از «دیدگاه‌های جنسیتی» است.

ضعف موسیقی زنان اگر نه صرفاً حاصل چنین تلقی‌هایی باشد اما به طور حتم تحت تأثیر آن شدت می‌یابد و البته ناگفته پیداست که در یک «بسته»، ضعفِ یک سو قطعاً بازتابی از ضعفِ دیگر سو هم در دل خود دارد. و این مسئله در جای خود به بررسی‌های وسیع‌تری نیاز دارد.

بی‌تردید بر عهده‌ی تک‌تک ماست که به نفع شعور انسانی، به نفع سطحِ انسانی که همواره در مرتبه‌ای بالاتر از سلیقه‌ها و خواست‌های شخصی قرار می‌گیرد، و درنهایت به نفع موسیقی و جامعه ایران فکری بکنیم. از قشر هنرمند جامعه انتظار می‌رود که درک بهتری در این زمینه داشته باشندچراکه ضرورت نگاه و رویکرد فرهنگی بر آنان بیش از هرکس دیگرآشکار است.

شایسته است که مؤثرینِ در این عرصه و موسیقیدانانِ صاحب‌رأی، به این مسئله توجه جدی بکنند تا در سایه‌ی آن،مرزی بین کار حرفه‌ای و خواست‌های شخصی تعریف بشود وتحت این تأثیر، نگاه جنسیتی از روی زن هنرمند برداشته شود.واقعیت تلخ این است که همین قضاوت‌ها، همین توقعات و قواعد دست‌و‌پاگیر تبدیل به قانونِ نانوشته‌ای شده‌ که زنانِ هنرمند را در رنج انداخته، بعضاً آنها را در مظان اتهام قرار می‌دهد.

تنها در این صورت است که موسیقی زنان و در ابعاد وسیع‌تر موسیقی ایران، راه‌های تازه‌ای برای رشد و شکوفایی خود خواهد یافت.
اگر به «هویت» زن احترام بگذاریم و اجازه بدهیم بیرون از چتر «پیش‌داوری‌های مبتنی بر جنسیت» کار خودش را به جلو ببرد و به «خودش» نزدیک بشود و «هنر خودش» را به نمایش بگذارد، در آن صورت همه‌ی ما موسیقی زنان را به دلیل زیبایی و ارزش هنری آن، بازنشرخواهیم کرد نه به این دلیل که از زنان «حمایت» کرده باشیم!

فضای ارتباطی، نیروی بنیادین توسعه گردشگری

هر چه درباره گردشگری بنویسید و هر راه­ حلی که ارائه دهید فایده ای در توسعه گردشگری نخواهد داشت مگر آن­که به موضوع مهم فضای ارتباطی توجه کنید. غرض از فضای ارتباطی آن حوزه از زمان و مکانی است که آدمیان قادر اند اوقات فراغت خود را در ارتباط با یکدیگر طی کنند. فضایی است مالامال از تبادل خواسته­ ها و داشته­ ها. میدانی است که بسته به نوع فضای خود شرایط لازم را برای هر فرد علاقه­ مند به فعالیت در آن میدان فراهم می­ آورد. در چنین فضایی هر فرد می­ تواند با حضور خود، داشته­ ها و ساخته­ ذهنی و دستی خود را عرضه کرده و در عین حال از شرایط مناسب برای خلق راه جدید و عرضه استعداد خود بهره جوید.

بدون هیچ اغراقی اگر نتوانیم فضا آزاد ارتباطی و مبادلاتی را در جامعه پدید آوریم، نه تنها در صنعت گردشگری توسعه ظاهر نخواهد شد، بلکه خود را از آن­چه که توسعه فرهنگی می ­نامیم محروم می­ سازیم. نگاه کنید به جذاب­ترین شهر دنیا برای گردشگران و نیروی جذب حاصل از میدان­ ویژه، اما متنوع فضای ارتباطی و مبادلاتی­ آن­ها. در این فضا ارتباطی، میان گردشگران با خود و جامعه، میان مجموعه این دو با تولیدات فرهنگی حاصل از این مبادلات، میان تمامی این مجموعه­ ها با میراث فرهنگی طرفین، روابطی فعال پدید می­ آید، بنابراین رمز و راز دست­یابی به هر نوع جریان توسعه در کشور و به ­ویژه گردشگری، بی­ گمان در ایجاد و فعال کردن همین فضا آزاد ارتباطی نهفته است.


به پاریس نگاه کنید و نقشی که هنر نقاشی در نزدیک به سه قرن اخیر در ایجاد بنیاد جذاب فضا ارتباطی و حضور فعال در آن­ها بازی کرد. در نگاهی دیگر می­توان به نیویورک پرداخت و نقشی که هنر تئاتر در ایجاد فضا ارتباطی این شهر بازی می­ کرد. باز هم می­ توان به فضا ارتباطی شهری چون ونیز فلورانس را توجه کرد.

شهری چون وین توانست از طریق بهره­ گیری از هنر موسیقی، فضا ارتباطی بسیار جذابی پدید آورد. موسیقی توانست به این شهر هویتی جهانی بخشد، به­ طوری­ که در سه قرن اخیر هر کس که می­ خواست در این رشته فعال شده و از آخرین دستاورد هنر موسیقی بهره گیرد، این شهر را انتخاب می­ کرد. حتی کار به جایی رسید که موسیقی و وین مترادف یکدیگر شدند. نام بردن از یکی بلافاصله موجب تداعی نام دیگری در ذهن شنونده می­ گردید.

«آندره مالرو» در نوشته­ ای اصفهان را یکی از سه شهر مهم در هنر و تاریخ جهان برشمرده است. دو شهر دیگر گویا ونیز و فلورانس ­اند، با این حال این پرسش مطرح می­ شود که علی­رغم وجود ظرفیت­ جذاب در فرهنگ­ مان، چرا هنوز هم نتوانستیم از طریق بهره­ گیری از هنر ی چون شعر و مینیاتور و غیره فضا ارتباطی جذاب برای گردشگران را پدید آوریم.



این ضعف در شرایطی پرسش آفرین می­ شود که با وجود این همه تنوع آب و هوایی و دیگر امکانات در ایران، جریان توسعه صنعتی کشور را به وضوح در همین شهر اصفهان متمرکز کردیم، به­ طوری­ که امروز همین شهر ناچار است همه میراث­ خود را به سود و سودای چند زمین باز منتفع از این جریان اقتصادی نابود سازد. به جای آن­که هنرمندان و نویسندگان را در این شهر مامنی باشیم برای ایجاد فضا ارتباطی آزاد و جذاب، زمین­­ همین شهر را به بهترین و سودآورترین مکان برای زمین بازان و بساز و بفروش­ها بدل کردیم.

به جای آن­که میدان را برای توسعه صنایع دستی اصفهان فعال سازیم و هر گوشه این شهر را از طریق فعال کردن همین صنایع، به موزه ای جذاب و دیدنی مبدل کنیم، به قولی دنده را معکوس زدیم و آن ته مانده هنر تئاتر اصفهان را به بهانه­ ی نامشخص به تعطیلی کشاندیم. هنری که می­رفت تا به یکی از آن نمونه­ جالب در ایجاد فضا ارتباطی و مبادلاتی در کشور مبدل شود.

ما از یکسو تجربیات موفق خود را به بهانه­ مبهم و نامشخص ابتر می­ گذاریم و از سوی دیگر در پی تجربه­ خام می­ درانیم از سوی نیرویی که می­ توانست میدانی جدید از پیوندی اقتصاد با هنر را در اصفهان پدید آورد (تئاتر) به کنار می­ گذاریم و در مقابل برای صنعت دستی این شهر که در حال نابودی است دل می­ سوزانیم. از سوئی دست هنرمندان را برای بازی کردن نقش خود می­ بندیم و از سوی دیگر زمینه را برای فعال شدن زمین­ بازان و ساخت برج­ قناس در اصفهان فراهم می­ آوریم. در حالیکه خود نمی­ دانیم بدون وجود فضا فعال ارتباطی و مبادلاتی نه توسعه در کار خواهد بود، نه گردشگری و نه حتی صنعت دستی.

مهم­ترین ویژگی انسان که توانست بر این ربع مسکون تسلط یابد و از خود میراث­ باشکوه فرهنگی به جای گذارد، در همین قدرت ایجاد فضای مبادله و ارتباط نهفته است. طبعا مهم­ترین رابطه روابط انسانی است. تنها در میدان این روابط و احساس حضور در آن است که انگیزه­ زاینده و خلاق انسان تولد یافته و بالیده می ­گردند. هر چه این فضاها بیشتر فعال شوند، شوق و ذوق افراد فعال در آن­ها برای خلق اندیشه­ ها و روش­ نوتر نیز بیشتر می­ شود.

فضای ارتباطی فعال آن فضایی است که هر فرد در آن حس حضور پیدا می­ کند. برای نمونه او می ­تواند مکنونات خود را که به صورت آثار شنیداری، کلامی، قلمی، تصویری و غیره درآورده است عرضه کند. هنر جذابی چون موسیقی، شعر، تئاتر، نقاشی، سینما و غیره در همین شرایط پدید می ­آیند. میدانی است که فراغت و خلاقیت در آن پیوند می­ خورد و آدمی فرامی­ گیرد که چگونه از نوشدن لذت برد. محلی است برای حضور زنده و زندگی سازنده. فضایی است که می­ تواند شما را از شر آن تنهایی بیمار گونه رها سازد.



تنها در چنین فضایی است که شما قادر به یافتن آن خود فعال و سالک درونی­تان می­ شوید و در نتیجه آن تنهایی تلخ و زهرآگین خود را به تنهایی شیرین و خلاق بدل می­ سازید. همیشه اندیشه از طریق حضور دو شخصی و چالش و جدال میان آن­ها پدید می­ آید. تنهایی شیرین، در شرایطی پدید می­آید که هر فرد می­ تواند با آن «خود» و یا آن هویت سالک درونی، به گفتگو درآید. این همان هویتی است که رمز و راز آزاده زیستن را به ما می­آموزد. تنها کافی است به زندگی تمامی هنرمندان و نویسندگان توجه کنید، یک ویژگی مشترک در تمامی آن­ها است و آن تجربه حضور تمامی این افراد در فضای ارتباطی است. حتی می­ توان چنین نتیجه گرفت که بدون وجود این فضاها نه هنری پدید می­آید و نه ادبیاتی، نه زمین جدی برای ایجاد روابطی زاینده شکل می­ گرفت و می­گیرد و نه نیروی بنیادین ایجاد جذابیت­ بیشتر برای دیگر فرهنگ­ها و حوزه­ ملی.

تمامی اقداماتی که ما برای توسعه اجتماعی خود انجام می­ دهیم، بدون گذار از این فضاها بی­ اثر خواهد شد. بنابراین بیاییم و موضوع فضا ارتباطی را جدی تلقی کنیم و نگذاریم آن نیرویی که به صورت سازنده از این فضاها بیرون می­ زند، در خلا حضور آن­ها به نومیدی و تنی تلخ بدل شود.

ماهنامه صاعقه

از سمفونی ۹ بتهوون تا قدرت فاشیسمی آدلف هیتلر (I)

نوشته ای که پیش رو دارید ترجمه و خلاصه نویسی کتابی است از نویسنده رومن رولاند (Romain Rolland) با عنوان «زندگی بتهوون» (Vie de Beethoven) که توسط ارغوان امیرصمیمی و سعید حکیمیان انجام شده است. در این کتاب و مقاله های مرتبط با آن؛ ابتداً به بررسی زندگی بتههون اشاره شده است و سپس تاثیرات سمفونی شماره ۹ او در شکل گیری قدرت فاشیسمی آدولف هیتلر بررسی گردیده است.

لودویگ فان بتهوون در ۱۷ دسامبر ۱۷۷۰ به دنیا آمد. پدر او یوهان فان بتهوون اهل فلاندرز بود که امروزه یکی از نواحی بلژیک است و مادر او ماگدالنا کوریچ از تبار اسلاو بود. آنها ۷ فرزند داشتند که ۴ نفر آنها درگذشتند و سه پسر به نامهای: لودویگ، کاسپار، نیکولاوس زنده ماندند. پدر او که نوازنده دربار بود، اولین معلم لودویگ شد و پس از خوردن شراب، با کتک زدن لودویگ به زور در این تلاش بود که او را اعجوبه ای نظیر موتسارت کند.

سپس لودویگ با حمایت شاهزاده الکتور، که پدر لودویگ در دربار آنها کار می کرد، راهی کلاسهای کریستیان گوتلوب نیفه شد. او در ۱۷ سالگی مادرش را از دست داد و مجبور به کار کردن برای زندگی دو برادر کوچکترش شد.

بتهوون جوان در سال ۱۷٨۹ میلادی سر کلاس های اشنایدر حاضر می شد. پس از افشاگری های سیاسی اشنایدر و فتح قلعه باستیل، مشکلات بتهوون با اشنایدر شروع شد. او در آخرین جلسه کلاسش از اشنایدر سیاسی، شعری آموخت که سالها بعد با قطعه ساخته خودش آنرا اجرا نمود و معنای آن شعر معروف این بود که: تعصب را خوار شمردن، چوب نادانی را شکستن، بخاطر حقوق انسانها جنگیدن، وظیفه ماست. شاهزادگان نمی توانند چنین کاری کنند. این کار، کار مردانیست که مرگ را بهتر از بندگی دانند.

واقعا معلوم نبود رویکرد او نسبت به انسانیت چیست و همیشه می گفت، من بر دو چیز معتقد هستم:

۱ـ عزیز شمردن انسانها تا بینهایت

۲ـ حقیر شمردن همان انسانهای عزیز تا بینهایت

تکه کلام او همیشه همین یک جمله بود: “Kraft uber alles” (نیرومندی برتر از همه) و باز پرسیده شد مفهومش چیست؟ و او گفت: “نیرومندی از آن کسانی است که از دیگران برترند، مانند خود من”

او در سال ۱۷۹۲ میلادی به وین رفت و تحت آموزش یوزف هایدن قرار گرفت. اما هایدن به دلیل گرفتاری ناشی از شهرتش وقت چندانی برای او نداشت و او را به دوستش یوهان آلبرشتس برگر معرفی کرد. او بطور جدی تر از سال ۱۹۷۴ میلادی کارش را دنبال نمود. او مسیرش را نسبت به مسیر نوازندگان پیشین تغییر داد و به جای نوازندگی برای دربار به سمت کار آزاد و اجرای عمومی روی آورد.

بیشتر آثار او بین سالهای ۱٨۰۳ تا ۱٨۱۱ میلادی ساخته شده است. سمفونی ۹ او ۱۰ سال طول کشید تا تکمیل گردد. روح بزرگ بتهوون در بدنی عضلانی و پرتوان زندگی می کرد.

بتهوون همیشه اذعان داشت که از زنان بیزار نیست، ولیکن آنها را به اندازه دوست داشتن، دوست دارد. او که اصلا تنبل و تن پرور نبود، هروز صبح با آب سرد دوش می گرفت و بعد ظهرها پیاده روی می رفت، فردی ساده و منظم بود و هیچگاه پرخوری نمی کرد. او عاشق شراب بود و بیشترین دوران شرابخواری او به سالهای ۱٨۲۵ میلادی بر می گردد و آن هم با هولتز.

روش سوزوکی (قسمت سی سوم)

کار، مطالعه و بازی با کودکان

در دوران مدرسه به اندازه ‌ای به تکالیفم می‌رسیدم که در امتحان‌ هایم مردود نشوم اما در عوض در صدد انجام کارهایی بودم که به وسیله آنها در جستجوی اهداف زندگیم موفق شوم و کتاب‌ هایی درباره بوجود آمدن فلسفه غرب مطالعه کنم. شاید همه این ها با آشنایی با تولستوی در من شروع شد. من خودم را بطور کامل و با کوشش و تلاش فراوان به او و همچنین به گفته ‌های اخلاقی و پند و اندرزهای کشیش دوگن (Dogen) با عنوان شوشوگی (Shushogi) که به شرح زیر شروع می شدند، اختصاص داده بودم:

“بودآ (Buddha) روشنی بخش راه زندگی است و بار و سنگینی مرگ را ساده می‌کند.”

من زمان خودم را با خواندن چنین کتاب هایی می‌گذراندم و همزمان در کارگاه کار می‌کردم تا حدی که عرق من در می‌آمد.

بزرگ‌ترین خوشحالی من بازی با بچه ‌های همسایه بود. بعد ها بعد از تولستوی به موتسارت (Mozart) و موسیقی اش روی آوردم که این خود سرچشمه نیرو و نشاط هستی و بقاء و موجودیت بشریت است.

فکر می‌کنم این طرز فکر من از سن هفده سالگی در من نهاده شده است.

مبدأ و سرچشمه آموزش و پرورش استعدادها

در آن روزها وقتی که من در راه رفتن به خانه بودم بچه ‌ها که مرا از راه دور می‌دیدند، به طرفم می‌آمدند و من با آنها بازی می‌کردم، دست در دست همدیگر این راه را تا به خانه با همدیگر می‌پیمودیم و در خانه با خواهر و برادرهای کوچکتر من با خوشحالی بازی می‌کردند، من بچه ‌ها را خیلی دوست داشتم و تولستوی این حس ‌ها را در من قوی تر کرد؛ من قدرت شناخت و تشخیص را آموختم شناخت اینکه ارزش‌ های والایی در کودکانی در سن چهار یا پنج ساله نهفته است.

آرزو و اشتیاق کودک بودن درون مرا شعله ور می ساخت. کودکان هرگز دچار خود فریبی نمی‌شوند. آنها به انسان ها اعتماد می‌کنند و دچار شک و تردید نمی‌شوند. کودکان می‌دانند که عشق چیست و کینه و نفرت را نمی‌شناسند. کودکان عدل و داد و انصاف را می‌شناسند و تمام قوانین آن را رعایت می‌کنند.

به دنبال شادی و شعف هستند و از زندگی سرشارند. ترس را نمی‌شناسند و در اطمینان خاطر بسر می‌برند. من با کودکان بازی می‌کردم و از آنها می‌آموختم و آرزو می‌کردم که مانند آنان صاحب ملایمت و مهربانی بودم. تغییر و تبدیل عظیمی‌ در من در حال انجام گرفتن بود. فکر می‌کنم که در همین زمان بذر و دانه ‌های آموزش و پرورش قریحه و استعداد ها در من کاشته می‌شد، چیزی که قرار بود سرمایه جاویدان و شاهکار زندگی من بشود. غالب این بچه‌ های خوب وقتی که بزرگ می‌شوند دچار بدگمانی، بدبینی، عدم اعتماد، خیانت، تقلب، جنایت، تنفّر، فلاکت، درماندگی، یأس و افسردگی می‌شوند. چرا؟ چرا نمی توانند با تعلیم و تربیت عالی، زیبایی روحشان را حفظ کنند؟

در آن زمان ها در این راستا بسیار اندیشیده بودم. اولین مدرسه من که مدرسه بازرگانی بود بر این مبنا بود: شخصیت، منش، استعداد و توانایی؛ این کلمات روی تابلویی در سالن بزرگ سخنرانی بر نقش بسته بود و در تمامی‌ وجود من مثل ستاره قطبی سوسو می‌زد و چراغ راه زندگی من بوده و هست. آنها در قلب من حک شده اند.