اشاره
نوشتار پیشرو مصاحبهای است که پیشتر در صدمین شماره مجله «تماشا» در سال ۱۳۵۱ منتشر شده است. در این مصاحبه، بانو مهشیده فرحبخش با سعید هرمزی گفتوگو کرده است. استاد هرمزی (۱۳۵۵-۱۲۷۶) در تهران متولد شد. تار را نزد درویشخان آموخت ولی بعدها به نواختن سهتار روی آورد که خود دلیل آن را در مصاحبه میگوید. آثاری از وی به دعوت دکتر داریوش صفوت، در مرکز حفظ و اشاعه ضبط شد. همچنین در سال ۱۳۸۲ ردیف مستقلی از این هنرمند توسط انتشارات ماهور منتشر شد که بنا به نظر صاحبنظران میتوان آن را متاثر از دو ردیفِ میرزاعبدالله و به ویژه آقا حسینقلی دانست. اهمیت زیست هنری هرمزی فقط به مشق تار نزد درویشخان و ردیف به یادگار مانده از او خلاصه نمیشود؛ هرمزی مدتی در مرکز حفظ و اشاعه به آموزش جوانانی همت گماشت که از میان آنها میتوان محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و داریوش طلایی را نام برد.
سعید هرمزی و قصههای مهربان سازش
نوای شورانگیز سهتار فضای کوچک پنج دری را پر میکند. درها را بستهاند که مبادا صدا فراتر از حد خانه رود و سخنها بسازد. آفتاب تمام گرمای پیش از ظهر را به شدت خودنمایی روی نقشهای قالی میکشد و شیشههای رنگی پنج دری دیوار را گل و بتهدار میکند. استاد سعید هرمزی با سهتار عالمی دارد. عالمی در هوای یادها و خاطرههای شیرین گذشته، از سالها و سالها که به ۶۰ میرسد. ذهنم را بخیال میسپارم و با سخنش میبینمش، جوان، تکیده و رسا.
عبای نازک برگ قهوهای را براندام پیچیده، با قدمهای تند و شتابآلود گریزان از نگاههای کنجکاو و خبرچین کاسبها و زنان پیر از زیرگذر عبور میکند و در هر قدم ساز کوچکش را بیشتر به خود میفشارد تا حتی برجستگی آن به شایعات و پیچوپچهای زنانه واقعیت نبخشد. دل کوچکش لبریز از شوق و عطش گرمای موسیقی است و راه خانه استاد را در پیش دارد.
هرمزی میگوید درویشخان استادی بینظیر، مردی مهربان و شیفته موسیقی بود. هر بامداد در اتاق مخصوص درس، بر پوست تخت خویش مینشست و به ترتیب شاگردان از کوچک و بزرگ فقیر و غنی و دختر و پسر به مدت یک ربع نزدش تعلیم ساز میدیدند. ردیفها را میآموختند و نت یاد میگرفتند. هیچ شاگردی جرات نداشت که لحظهای بیشتر از حد خود وقت او را بگیرد؛ از محضرش بیرون میآمد و اگر مشکلی داشت با شاگرد ممتاز درویشخان، مرتضیخان نیداود در میان میگذاشت و حل مساله میکرد.
دو سال تمام نزد استاد کار کردم و تمام دستگاهها را یاد گرفتم. وجودم از عشق به ساز لبریز بود و همین شوق مرا در مقابل مخالفتها و سرسختیهای خانواده پایدار میکرد. سازم را میشکستند، یا به آتش میکشیدند و هر چه شعلهها فراتر میرفت قلب من از عشق ساز و موسیقی بیشتر میگداخت. تار دیگری میگرفتم و هر روز در جای تازه مینهادم. راه آب خانه، زیر تودههای هیزم آشپزخانه و… و شبها، وقتی همه به خواب میرفتند، درهای اتاقم را میبستم، به زیر لحاف میخزیدم و با هراس مضراب بر تار میکشیدم. هر چه بیشتر میآموختم، عطشم بیشتر میشد. آنوقتها ۱۵ – ۱۶ سال بیشتر نداشتم. پدر، همسر دیگری اختیار کرده بود و من نزد مادرم و درخانه شوهر او شازده میرافضلی زندگی میکردم و هم او بود که سازها از من شکست و همیشه میگفت «این پسره میخاد چکاره بشه؟ مطرب؟! که درس و زندگیشو ول کرده و تار میزنه!»




۱ نظر