مقدمه
هنر، در ساحتِ ایدهآلِ خود، باید «صدایِ بیصدایان» باشد؛ اما آنچه امروز در حوزهیِ بازنماییِ زنانِ اقوامِ ایران در «هنرِ رسمی» رخ میدهد، اغلب نه بازنمایی، که «بازتولیدِ استثماریِ رنج» است. هنرمندِ معاصر، با ابزارهایِ مدرنِ عکاسی و ضبطِ موسیقی، به میانِ زیستبومِ زنانِ عشایر و روستایی میرود، تصویر و صدایِ آنها را شکار میکند و در بستهبندیهایِ شیک «هنری»، به مخاطبِ شهری میفروشد. این فرآیند، نه یک تعاملِ برابر، که یک «سرقتِ نمادین» است؛ چرا که رنجِ زن لُر، کُرد، بلوچ، ترکمن و دیگر اقوام تنها زمانی در ویترینِ هنر «ارزش» مییابد که از بسترِ واقعیِ حیاتِ اقتصادی و اجتماعیاَش جدا شود و تماماً به کالایی مصرفی بدل گردد. این مقاله بر آن است تا پرده از این سازوکارِ استثماری بردارد.
از «زیستِ رنجآلود» تا «کالایِ هنری»؛ سوگ در قابِ دوربین
در سنتِ تصویریِ ایران، «سوگواریِ زنان» همواره شکارگاهِ اصلیِ عکاسانِ هنری بوده است. عکاس با لنزهایِ تلهفوتو به میانِ مراسمِ پُرسه میرود و به دنبالِ لحظهیِ اوج است؛ لحظهای که تارهایِ مویِ پریشان و دستهایِ گرهخورده، یک ترکیببندیِ بصریِ «پرشور» میسازند. اما در این میان، خودِ سوژه و «بافتِ رنجِ او» حذف میشود. عکاس، رنج را از معنایِ تاریخیاَش (که برخاسته از داغدیدگی و مسئولیتهایِ اجتماعیِ زن است) جدا کرده و آن را به «فرم» تبدیل میکند. در این رویکرد، آن زن، دیگر یک انسانِ صاحبِ اراده نیست؛ بلکه «ابژهای» است که باید به کالایِ هنری بدل شود تا در گالریها، حسِ ترحمِ مخاطبِ ناآگاه را برانگیزد. این عکاسان، نه «سوگِ واقعی»، بلکه «استتیکِ سوگ» را بازتولید میکنند و با تبدیلِ درد به «زیورآلاتِ فرهنگی»، زن را دوباره قربانی میکنند.
ضبطِ استودیویی؛ مسخِ روحِ جمعی در کالایِ صوتی
همین سازوکار در موسیقی نیز تکرار میشود. «مویه» و «لالایی» در میانِ زنان، یک «میدانِ کنشِ اجتماعی» است؛ اما موسیقیدانِ رسمی، این صدا را از بسترِ طبیعیاش میکَند و به محیطِ ایزولهیِ استودیو میبرد. در این انتقال، دو خیانتِ بزرگ رخ میدهد؛ نخست، «حذفِ بافتار»؛ صدایِ زنِ عشایر از صدایِ «مقاومت در برابرِ رنج» به یک «ملودیِ غمانگیزِ شیک» برایِ تأثیرگذاریِ عاطفی تقلیل مییابد. دوم، «تجاریسازیِ صدایِ بیدفاع»؛ هنرمندِ پایتختنشین به نامِ «حفظِ میراث»، صدایِ زن را صاحب میشود و به عنوانِ «کاشفِ نغمات»، اعتبار میگیرد، در حالی که سوژه همچنان در همان مناسباتِ استثماریِ گذشته باقی میماند. این موسیقی، به جایِ رهاییبخشی، به «دکورِ صوتیِ» بازارِ هنر تبدیل میشود.
گذار از «بازتولیدِ استثماری» به «بازنماییِ عاملیتمحور»
برایِ گذار از این وضعیت، باید از هنرِ «شکارچیوار» به سمتِ «هنرِ مداخلهگر» حرکت کرد. هنرمندِ آگاه باید عاملیتِ سوژه را به رسمیت بشناسد. زنِ مویهخوان نه یک «موضوع»، که «همکار» است. باید قدرتِ روایت به خودِ او واگذار شود.
یعنی منافع را به مبدأ بازگرداند، بازنماییِ اخلاقی یعنی اینکه منافعِ مادی و معنویِ حاصل از کار، بهجای جیبِ هنرمند، به همان جامعهای بازگردد که صدا و تصویرش تولیدکنندۀ این ارزشِ افزوده بوده است. هنرمندِ مسئول باید بتواند «قدرتِ» موجود در این رنج را بازنمایی کند، نه فقط «زخمِ» آن را. ما باید از نمایشِ «زنِ منفعل» به سمتِ نمایشِ «زنِ کنشگر و حافظِ تاریخ» حرکت کنیم.
نتیجهگیری: بازپسگیریِ صدا
نقدِ «بازتولیدِ استثماری»، نقدِ تمامِ آن چیزی است که هنرِ ما را در ساحتِ «ویترین» نگه داشته است. زنانِ اقوامِ ایران، «موادِ اولیهیِ» پروژههایِ هنریِ ما نیستند؛ آنان سوژههایِ صاحبِ تاریخاند. هنرِ بازتولیدگر، اگر نتواند «ساختارِ تولیدکنندهیِ رنج» را به چالش بکشد، خود به بخشی از این ساختار بدل میشود. تاریخِ هنرِ ایران، دیگر نمیتواند با تکیه بر استخراجِ رنجِ حاشیهنشینان، هویتِ خود را بنا کند. آنچه ما را به سمتِ یک بازنماییِ صادقانه میبرد، نه لنزهایِ قویتر، بلکه «شجاعتِ مواجهه با سهمِ خود در این استثمار» است. زمانِ آن فرا رسیده که به جایِ بازتولیدِ «تصویرِ درد»، به بازتولیدِ «قدرتِ روایتِ سوژه» بپردازیم؛ چرا که در پسِ هر لالایی، نه فقط یک «فرمالیسمِ هنری»، که یک تاریخِ کامل از مقاومت نهفته است.








درود بر نویسنده اندیشمند!
همیشه با دیدن آثار اینچنین (چه ضبط استودیو چه ضبط در عرصه واقعی) در ناخودآگاهم دستکم این پرسش بود که حقوق مادی و معنوی راویان اصیل نغمات چه میشود!؟ البته که این بحث جنسیت بردار نیست…
سپاس برای پرداختن به چنین موضوع ناب و نسبتا مغفولی! امیدوارم که آن را پی بگیرید.